|
طلسم بام شکسته شد
سلام، حسابی به خودم امید وار شدم. با نزدیک شدن فصل بهار و گرم شده زمین یخ های من هم آب شده و طلسم بام هم شکسته شده در کمتر از ۷ روز گذشته برای سومین بار رفتم بام. تازه امروز هم از بیخ گوشم رد شد که نرفتم برای ایستگاه ۵. یعنی قرار بود صبح با یکی از دوستان به نام بهار بریم ولی نرفتیم.
امروز عصر تنها رفتم، خیلی چسبید، جای دوستان هم خیلی خالی بود باد شدید هم می وزید خیلی شدید و خیلی سرد.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه عصر ها در بام تهران و در تاریخ 916 روز پیش در تاریخ شنبه 18 اسفند 1386
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
امروز هم رفتیم بام گردی
امروز که پنجشنبه ساعت ۲.۵ بود تلفن را برداشتم یک قرار کاری را کنسل کردم، یک دوست را دعوت کردم رفتیم بام. خیلی وقت بود که با این دوست بام نرفته بودم، ولی دمش گرم. آمد رفتیم کلی بالا، اول گفتیم بریم اولین رستوران ولی بعدش رفتیم رستوران آبشار. جای همه خالی بود. تازه فرداد صفاخو یکی دیگه از دوستای گلموننم دیدم توی کوه خیلی باحال بود.
بعدش وقتی برگشتیم پایین رفتیم تو قسمت ویژه مخصوص خودمون انجا که قبلا خیلی مخفی بود ولی این روزه تبدیل شده به ... هر کی از را می رسه پامیشه میاد اونجا نشتیم و خیلی باحال بود. البته تمایل داشتیم غروب را تماشا کنیم ولی نشد. اخه همه ۲ تا ۲ تا توهم بودن ما مجبور شدیم منطقه را خیلی سریع ترک کنیم.
وای اینو نگفتم، تو راه بالا رفتن چند تا سوژه ۲۰ بودن مثلا یکی از این سوژه ها یک پسر و دختر بودن خیلی باحال بودن هر ۴۰ قدم پسره یه چیزی به دختره می گفت و دختر زار زار گریه می کرد. بعد دوباره خوب می شد و می خندید و راه می رفت بعد دوباره گریه می کرد. ۲ تا دیگه بودن که خیلی جلف بازی در می آوردند. مثلا پسره گنده قدش ۲ برابره من بود هی جلو این همه آدم به دختره می گفت موچ موچ موچ . یعنی بوس بوس بوس.
آبشار هم ۲ تا چایی نبات دپش یا خرما و شکلات زدیم. توووپ
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه عصر ها در بام تهران و در تاریخ 917 روز پیش در تاریخ جمعه 17 اسفند 1386
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین
بعد از چند ماه غم دوری
امروز در کمتر از چند ثانیه مغز اینجانب دستور داد به تمام اعضای بدن، که برای توچال آماده شوید. و این بنده نیز در کمتر از ۳ ثانیه آماده شدم و از دفتر زدم بیرون، رفتم خروجی مدرس و بعد از ۳ دقیقه یک ماشین آمد و ما را رساند به پارک وی -البته به چهار راه- و بعد هم یک ماشین با یک راننده مشت همراه ما بود تا انتهای مسیر.
حوالی ساعت ۶ تازه هوا تاریک شده بود البته از گرگ و میش هم گذشته بود. ولی خوب بود. باد هم که چه ملایم و چه توپ می وزید. امروز موسیقی هم داشتم، یک پخش کننده موسیقی مارک ال جی مربوط به دهه اول اختراخ پخش کننده موسیقی MP3 ، ولی با مرام و باحال (البته بعضی روزها آدم را خراب می کند ولی امروز خوب حال داد) نیز من را در این سفر همراهی می کرد.
از این بام و پیاده روی ی بی سر و صدا وهمراه با آرامش، من خیلی انرژی می گیرم، هر دفعه در انتهای بام وقتی می شنیم و از یک نقطه بالا یعنی بالاترین نقطه تهران، به این تهران بزرگ و بی انتها و بی در و پیکر، نگاه می کنم ، تنها فکری که می کنم این است که این تهران و این زندگی نفرین شده ما در تهران، چقدر کوچک است و بی ارزش. با یک نگاه در چند ثانیه از تهران سر می توانید به مینی سیتی سفر کنید. فکر می کردم اگر قرار بود در داخل تهران این مسیر را طی کنم چقدر اعصابم خراب می شد و احتمالا به 100 نفر هم حرف بد و شاید فوش کش دار می دادم
2 تا برادر دوقولو های توچال امروز هم در حال قدم زدن بودند و یک جوان باحال هم با لباس زرد داشت می رفت بالا، از لباس و تجهیرات مشخص بود که برای اقامت شبانه در کوه حرکت کرده است. عکس مکس هم نداریم تا پس فردا
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 922 روز پیش در تاریخ يکشنبه 12 اسفند 1386
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
|