قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

امروز روز سختی بود

خیلی ناراحت کننده هستش وقتی تو یک روز 3 بار اعصابت خراب بشه، و خیلی خوبه وقتی جایی باشه که بتونی در اون آرامش مجدد به دست بیاری. مثلا بام تهران.

دیروز از ساعت 8 صبح تا 8 شب توچال بودم. با این حال، امروز ساعت 2 بود که اینقدر احساس خستگی کردم که نگو، ساعت 5 زدم بیرون، و رفتم بام تهران. 

هوا ابری، بارونی و خیلی توپ بود. من تا رستوران اول رفتم بعد یک چایی و نبات خوردم با تک تک و بعد برگشتم پایین. 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه عصر ها در بام تهران و در تاریخ 481 روز پیش در تاریخ يکشنبه 27 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

بازم رفتیم توچال

من موندم اگه توچال نبود ما کجا میرفتیم. شاید بهتره که بگم من کجا می رفتم. والا نمی دونم، حتما یه جایی توی این اینترنت بودم.

هفته پیش، ازمغان، ایراد گرفت که چرا نوشته های من پر از غلط املایی هستش، گفتم والا، نمی دونم، چون همین غلط رو من واقعا بعضی وقت ها قلت، قلط، غلت و یا هر شکل دیگه می نویسم. اصولا برای من مهم نیست که دیکته کلمات چطوری باشه، از اول دبستان هم با این موضوع مشکل داشتم که چرا باید ۴ تا س و ۴ تا ز داشته باشیم. اینو گفتم که دیگه اشکال های املایی یا املائی من رو نگیرید. اطمینان دارم یک روز بالاخره (مثلا همین بالاخره، شما در عمل می نویسید بالا خره ولی می خونید بلخره)، این دانشمندان زبان فارسی به این نتیجه میرسند که چاره ای برای این مشکل پیدا کنند.

ما ساعت هشت صبح قرار داشتیم، ولی همه دیر رسیدن، محمد هم که یک کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد، پویا هم ساعت ۹ در ایستگاه ۱ رسید به ما، امروز ۳ تا میهمان جدید داشتیم. مهدی، آتش و سعیده.

حرکت کردیم به سمت ایستگاه ۲، اونجا یک صبحانه خیلی خوب خوردیم، البته دیروز تولد یکی از دخترای گروه بود و ما براش تولد گرفتیم، یک کادوی کوچیک گرفتیم براش، و بعد از صبحانه کادوی بسه بندی شده در کیسه زباله رو دادیم بهش که خیلی خوشحال شد.

بعد گفتیم چه کار کنیم و چه کار نکنیم، آخه من خودم شب قبلش عروسی بودم و ساعت ۳ خوابیدم، برای همین خیلی خسته بودم، چند تا از بچه ها هم همین عقیده رو داشتن که این جمعه خیلی خسته هستیم. گفتیم یک کم بریم بالا، ولی خدا وکیلی من و آزاده با این همه خستگی گفتیم بریم ایستگاه پنج و بعد با تله برگردیم بایین و دیگه دیر دیر ۴ خونه باشیم.

یکی از مشکلاتی که دیروز توی کوه داشتیم، وجود چند تورلیدر بود. برای این موضوع از هفته آینده یک تصمیم دیکتاتور گونه می گیریم که این مشکل پیش نیاد، البته تقصیر همه بود، چون همه خسته بودیم گفتیم زود برگردیم ولی نشد که نشد. ساعت ۴ برگشتن همانا و ساعت ۸ شب رسیدن خونه همان،

تو ایستگاه ۲ رفتیم جلوی رستوران، اونجا چه جو باحالی داشت. همه شاد، همه خوشحال، پیر مردها همه روحیه بالا، بابا بزن و برقص. یکی اومد پول جمع کرد، ما مردیم از خنده.

"این عکی من رو یاد این پارک ها می ندازه که تا دوربین میره تو پارک همه دختر ها فرار می کنند"

"اینم آقای شاد و خوشحال"

"ها ها تا اومد مارو شکار کنه من شکارش کردم"

"نون بربری در ایستگاه ۲ توچال تازه دارم متوجه میشم که چرا همه ما رو نگاه می کردند"

"بابا تخم مرغ بابا گوجه فرنگی"

"اسم این عکس هستش سوپر استار در توچال"

"امغان بعد از دریافت کادو"

"خدا وکیلی پویا شکل مرد جیوه ای تو ترمیناتور نشده؟"

"اینجام من و پویا دنبال کرم زد آفتاب بودیم که صاحب مغازه اسپورت فروشی ایستگاه یک توچال ما رو مسخره کرد و فرستاد که بریم از دکه ی رو برو ی مغازه کرم زد آفتاب بگیریم. مرتیکیه د... م... ج... پ... ک...  هفته دیگه یک حالی بدم بهش. وقتی که رفتم و دهنشو سرویس کردم می فهمه که دیگه نباید من یکی رو اسکول کنه م... ."

مسیری که ما این هفته رفتیم جالب بود، بعد از ایستگاه ۲ توچال رفتیم بالا، به پیشنهاد یکی از تورلیدر های گروه قرار شد بریم از راه غیر اصلی، همین که رفتیم بالا، دوباره یکی از تولیدر ها گفت حالا از این یکی مسیر بریم، بعد رفتیم زیر آفتاب، کلی عکس گرفتیم و بعد گفتن که همین جا ناهار بخوریم، من گفتم بابا اصلا شوخی نکنین من که در هیچ صورت اینجا زیر نور مستقیم آفتاب چایی هم نمی خورم، بالاخره با پیشنهاد ارمغان و بر خلاف پیشنهاد من رفتیم دست راست، (به سمت ایستگاه هلی کوپتر)

گفتم هلی کوپتر، بعد از ناهار بود که دیدم یک هلی کوپتر داره با سرعت میاد به سمت جایی که ما نشسته بودیم، مثل فیلم های جنگی گفتم الآن ما رو با موشک میزنه. ولی نزد که نزد.

بعد که رسیدیم اونجا، روم به دیوار روم به دیوار دیدم دو نفر فقط به دلیل اینکه دوست داشتن آفتاب بگیرند، لباس هاشونو در آورده بودند. بعد که سکوت اون ۲ نفر رو خراب کردیم از یک شیب شدید تصمیم گرفتن که بریم پایین و برسیم به دشت لاله ها، حالا من ۱۰۰ دفعه گفتم که بابا، فصل لاله ها داره تموم میشه اگه اون دفعه اینجا ۱۰۰ تا لاله بود الآن ۵ تا لاله بیشتر نیست.

ولی هیچ کس به حرف من گوش نداد، اون دوست جدید ها هم، که هی به من می گفتند ما این مسیر رو بلدیم، ما اون مسیر رو بلدیم، خلاصه هی کلاس گذاشتن، ولی من هیچی نگفتم، تا این که رسیدیم به دشت لاله های آزاده و ارمغان، دیدیم که نه از لاله خبری هستش و نه از سایه.

با کلی بد بختی یک تیکه سایه پیدا کردیم، در حد ۳ تا کله، بعد قرار شد نوبتی کله هامون رو بزاریم تو سایه، من باز پیشنهاد دادم که بریم ادامه مسیر رو پایین، کنار اون درخت ها، همه گفتند واااای نه واااای نه، اون جا کلی از مسیر دور میشیم، حالا من هی گفتم بابا، من چند دفعه از این مسیر اومدم بالا، اصلا خطر ناک نیست و اصلا هم از مسیر دور نمیشیم. هیچ کس حرف من رو قبول نکرد، منم گفتم ببینم شما کوهنورد های حرفه ای چه تصمیمی میگیرین و منم گوش می دم.

خلاصه زدیم به خوردن غذا، امروز تا دلتون بخواد غذا داشتیم، اینقدر غذا داشتیم که آخرش مجبور شدیم یکی از کنسرو ها رو درسته برزیم دور. خلاصه امروز هم روز خوبی بود. کلی حرف زدیم، کلی شوخی کردیم، کلی پشت سر هم حرف زدیم، کلی برای هم دیگه حرف در آوردیم، بی دفاع تر از همه محمد بود که چون نبود، هرجی پشت سرش می گفتیم کسی نبود دفاع کنه.

روز خوبی بود، من که خیلی خوشحال شدم، آخرش هم در یک اقدام شدید، نیکو شروع کرد به تصور اینکه اگه فلانی بچه دار بشه چه شکلی میشه. (به دلیل پاره ای از مسائل از نوشتن ادامه مطلب شرمنده)

اگه نکته جدیدی یادم اومد حتما می نویسم.

"اینم یک عکس گروهی از کل گروه دیروز"

 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 482 روز پیش در تاریخ شنبه 26 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

ترکیدم از خنده امروز

 وای که امروز چقدر خندیدم، هفته پیش که من و محمد جابلاگی، توی 4 ساعت رفتیم بالا و پیاده هم برگشتیم پایین من اینقدر انرژیم تموم نشده بود که امروز شد. آخه فقط بالا رفتن نبود که، فکر کنید به مدت 6 ساعت ای خندیدیم، آی خندیدیم.

 ساعت هفت و نیم رسیدم به محمد زیر پل گیشا، بعد 8 بود که دم در توچال بودیم، یی هو دیدم که یک دختر خندان داره از دور میاد، سریع حدس زدم که این خودشه، ای ول، نیکو هم اومد، دمش گرم. این نیکو یک آدم پایپر انرژی هستش، خدا وکیلی هایپر تر از نیکو ندیدم. از اون دور که داشت می اومد و می خندید.


"من خیلی شدید به آتشنشانی علاقه دارم، صبح که این آتش نشانی رو دیدم فهمیدم که امروز روز خوبی می تونه برای من باشه"

 خلاصه چند دقیقه بعد آزده و ارمغان رسیدم و بعد هم پویا، دمش گرم این هفته شرمنده کرده بود (دو نقطه دی) شروع کردیم به بالا رفتن، اول خیلی همه متشخص بودن، آخه ارمغان به آزادی و نیکو گفته بود که این شایان و پویا و محمد خیلی آدم های با ادبی هستند. (دروغ چرا تا هفته پیش که با این دار و دسته آشنا بشیم همین طوری بودیم) و جالب تر از همه این که من امروز تازه متوجه که ارمغان رو من از 3 سال پیش میشناسم. (تو این هوش، تو این مغز)

 خلاصه، این سه تا دختر رو امروز منفجر کردیم. نه رستوران ایستگاه اول، نه رستوران اول، نه رستوران چشمه، خلاصه املت رو نزاشتیم بخورن، آزاده که الکی گفتم مربا دارم با خودم و گفت تا هر ایستگاهی بگی میان بالا و افتاد جلو، ارمغانم که ماشالا، دیروز رفته بود منیریه، چوب و کوله و کلی خرید کرده بود (ولی جو گیر شده بود و در فلاکس آبی رو که خریده بود تو مغازه جا گذاشته بود).


"این پویاست و محمد از دست چپ به راست"

 رفتیم و رفتیم، امروز هوا شدید آفتابی بود و شدید تر از این که آفتابی بود، هوا باد داشت، بادی که آدم را از جا می کنند. خلاصه کم کم یخ من و پویا وبززز هم آب شد. البته دروغ چرا محمد انگار اصلا یخ نداشت که آب بشه (داستان داره اینجا نمی گم حتی لطفا برای فهمیدن موضوع ترای نکن)

 ولی خدا وکیلی خیلی خوب می اومدن بالا، من که کف کردم، ولی شدید نق می زد این نیکو، هنوز به ایستگاه دو نرسیده بودیم، شروع کرد به این که من ایستگاه پنج نمی یام، من باید ساعت چهار خونه باشم. ولی خدا وکیلی هم 5 اومد هم 5 رسید خونه (دو نقطه دی)



"این بچه های خوب در حال رد شدن از روی یخ"

 خوب، جونم براتون بگه، این نیکو که هم نق میزد و هم هایپر انرژی بود، یک دوربین حرفه ای داشت، بعد هم هی من رو دعوا می کرد که چرا اینطوری عکس می گیری، چرا اون طوری عکس می گیری. انگار که من اصلا دوربین Canon ندیده بودم.  ولی خدا وکیلی دوربین حرفه ای خیلی خوبه ها، هر چی عکس خواستیم، با دوربین نیکو گرفتیم و بعد قول داد که هیج عکسی رو حذف نکنه.



"پویا در حال آموزش موتور سواری به ارمغان"

 این نیکو یک عادت خیلی باحال داشت که روی من رو کم کرد، یک دفتر داشت، و توی این 8 ساعت که باهم بودیم، هر دفته که وایسادیم دفتر رو در آورد و هر اتفاقی که افتاده بود رو توی دفترش نوشت. دمش گرم. روی من بلاگ نویس رو کم کرده بود، حالا باید از هفته دیگه برم رو مغزش که بیاد این خاطراتش رو توی اینترنت بنویسه، خدا وکیلی حتی اگر بدون نام هم بنویسه، خیلی شدید بازدید این وبلاگ میره بالا،

 ازمغان و نیکو شدیدن در فرندفید فعال هستند و خدا وکیلی هر عکسی که می گرفتیم و هر حرفی که می زدیم رو با معیار چند تا لایک توی فرندفید می گیره، می سنجیدیم. ولی آزاده بنده خدا، اصلا در اینترنت و داستان انلاین بودن، نبود.

 ساعت ده و نیم، رسیده بودیم به ایستگاه دو توچال، من رفتیم پایین آب بگیرم، دیدم، به به، آقا همایون هم تشریف دارن امروز، خدا وکیلی یک تیکه خیلی بد به من انداخت، به من گفت شما برین بالا من سرعتم زیاده به شما میرسم. منم شدید از لحاظ روانی مورد ناراحتی قرار گرفتم. جالب تر از همه این که امروز آقا همایون با پدرش اومده بود، پدر آقا همایون حدود 80 سالش هستش، خدا وکیلی کف کردم دیدم آدم تو این سن و سال اینقدر میتونه شاد و سلامت باشه.

"آزاده و ارغوان در حال موتور سواری"

این نیکو، یک سری کار های بد هم انجام داد ولی از من قول گرفت که اینجا ننویسم، عجب صبحانه ای زدیم به قدر خدا خوش مزه، همه چیز داشتیم، چای، پنیر، بیسکوییت، نسکافه، آب میوه، خدا وکیلی به قول آقا همایون، شایان اومد با رستورانش (دو نقطه دی)

 یک خورده رو مغز نیکو کار کردیم که بیاد بالا و دمش گرم، اومد، کم کم شروع کردیم به بالا رفتن، البته تا اینجا که حدود 2 ساعت تو راه بودیم، من که ترکیدم از خنده، ولی خود شرمنده، به دلیل مسادل اخلاقی و برای جلوگیری از فیلترینگ این وبلاگ، امکان نوشته حرف هایی که باعث خنده میشد، نیستم ولی بدونید که خیلی خندیدیم.

 کم کم، رفتیم بالا و همین طور که میرفتیم، در زیر آفتاب یخ، من و پویا هی بیشتر و بیشتر باز شد. دیکه رسیدیم به بمب های انفجاری، و بمب های اتمی خنده، چند جا که من به قول معروف از خنده جر خوردم.

 توی راه، چند نفری رو دیدم که لاله های وحشی رو کنده بودن، شما فکر کنید یک آدم که خودش رو خیلی با شعور می دونه، بیاد تو طبیعت و لاله های وحشی به اون خوشکلی رو بکنه و بعد پرتاب کنه زمین، یا دسته کنه بیاره خونه ، بزاره تو گلدون. به نظر من این ادم ها اصلا فهم وشعور ندارن، با یک نفرشون داشت دعوام می شد که محمد که بابا بی خیال و جدا کرد. (می خواستم برم با چوب دستیم بزنم تو سرش). خلاصه مراقب باشین از هفته دیگه هر کسی رو ببینم که گل ها رو کنده فوش کش دار می دم. (به قول بر و بچ)

 رفتیم و رفتیم بالا، و همین طور خندیدیم، جای شما خیلی خالی بود، ولی اشتباه کردیم و آب زیاد بر نداشتیم، وسط را به بی آبی خوردیم، ولی یک اقای مهربان یک بطری آب به ما داد. از وسط راه کم البته خیلی رفته بودیم بالا، زدیم به بی راهه، البته این بیراهه، مسیر رو خیلی کوتاه میکنه و برخلاف بی راهه های دیگه، اصلا شیب نداره، ولی خوب، مسیر بسیار باریک و 4 یا 5 تیکه رو باید از روی برف و یخ رد شد.

 دیگه به نزیدکی های ایستگاه 5 رسیده بودیم، نیکو که داشت شهید می شد. ولی بقیه او کی بودن، البته واقعا همین که تا اینجا اومد شاکار بود، خیلی کار خفنی کرده بود. دیگه خیلی خندیده بودیم، دیگه من که داشتم می موردم به تمام معنی.

 رسیدیم به ایستگاه پنج، رفتیم و رستوران شایان و پویا رو پهن کردیم. بابا اینجا بود که من و پویا برای 20 تا 30 دقیقه شوکه شدیم، آی این نیکو خورد، ای این ارمغان خورد، آی این آزاده خورد، هی می خوردن و می گفتن که بازم می خوام، هی می خوردن و می گفتند که گشنمونه. وای که من می خندیدیم، بعد هزار ماشلا این ارمغان هم صدای خنده شدید داره، می خندید انگار سالن همه با هم می خندیدین.

 آخرش هم که نیکو همه کنسرو های من و پویا و محمد رو خورد، گفت وااااای شایان، گشنته؟ بعد از آزده گفت، شایان هیچی نخورده (دو نقطه دی) و نیکو پیشنهاد کرد که بره برام نیمرو بخره، ولی نخرید نا مرد. خلاصه، این محمد که رفته بود اون پشت و یواشکی هر می خورد، پویا هم هی، بگی نگی، یک ذره غذا رسید بهش، ولی من .... یک ذره دور نون مونده بود، و خدا آزاده رو نگه داره، خوب شد ته مونده پنیر صبحانه رو دور نریخت. من یه نون و پنیری خوردم.

 امروز یک شاهکار هم کردم، محمد جابلاگی شیر آورده بود، من شیر گرم کردم و بعد نسکافه ریختم توش، و بعد حالش رو بردیم، وای نسکافه داغ اونم با شیر، نهایت بود، خدا بود.

"اینم من در حالت به شدت سوخته"

وای امروز اینقدر اتفاق های باحال داشت، که هر چی بنویسم، تمومی نداره، شاید مجبور بشم، توی هفته یک مطلب دیگه در مورد امروز بنویسم، یکی از خنده دار ترین تیکه ها این بود که نیکو رفت روی برف ها، لیر خورد اومد، افتاد ساف روی من، آی این نامرد ها عکس گرفتند، آی این نامرد ها عکس گرفتند.

 امروز من به دلیل دوربین نیکو، کم عکس گرفتم، ولی خوب اگه بچه ها، توی فیس بوک عکس بزارن، من لینک می کنم.

 خدا وکیلی امروز خیلی خندیدم. و خیلی حرف هم برای گفتن دارم، حالا فردا یا پسر فردا، امروز پر خاطره بود برای من و هرچی فکر می کنم بازم یک تیکه یادم میاد که ننوشتم. پس حتما در مورد امروز منتظر مطلب دوم در چند روز آینده باشید.

پی نوشت : 43 تا عکس که با دوربین Canon EOS D40 نیکو گرفتیم رو هم می تونین در فیس بوک در آدرس http://www.facebook.com/album.php?aid=2006916&id=1612788027 ببینید.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 490 روز پیش در تاریخ جمعه 18 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

8 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

عجب سفری بود امروز

صبح ساعت شش بود، که تلفن زنگ خورد، دیدم محمد پشت خط هستش، کف کردم، در یک لحظه فکر کردم ساعت از ۸ گذشته و من نرسیدم سر قرار، بعد دیدم نه بابا داداش ما خیلی باحاله، ساعت ۶ زنگ زده که هفت بریم، گفتم نه به چند نفر گفتم که برنامه ساعت ۸ هستش و احتمال داره که بیان.

بعد اومدم تو اینترنت، و یک چند تا چت کردم، توی فیس بوک هم نوشتم "الان که اینو مینویسم همه خابین ولی وقتی که شما از خواببیدار بشین ما احتمالا ایستگاه 5 توچال هستیم خیلی تنبلین که گرفتین تو این هوای به این خوبی خوابیدین"و بعد آب جوش آوردم و لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون.  با محمد زیر پل گیشا قرار داشتیم و بعد در نبود پویا تنبل (اینقدر می نویسم تنبل که از خجالت آب بشه و همیشه بیاد) رفتیم به توچال.

دیروز توی فیس بوک نوشته بودم "برنامه پیشنهادی برای فردا ساعت 5 صبح حرکت از بام تهران، صبحانه ایستگاه 2 و بعد حرکت به ایستگاه 5، ادامه ب مسیر به ایستگاه 7 و سپس صهود به قله توچال. بعد هم برگشت به ایستگاه 7 و در پایان ایستگاه 1 با تله کابین" بعد یک خانیم به نام ارمغان که ۵ هفته هستش که کوهنورد شده، ولی به دلیل سرعت بالای خودش و دوستش، که اسمش رو یادم رفت، ولی خیلی بانمک بود. هر هفته میرن توچال. ساعت ۸ صبح دم در ورودی و جلوی ۲۰ نفر آدم و ۶ تا پولیس، سرشو از پنجره ماشین تا کمر میاره بیرون و داد میزنه "آلآن ساعت پنجه ؟؟؟"

خلاصه منم دیدم وای وضعیت خرابه و لو رفتیم، سریع با محمد جیم زدیم. ولی در وسط راه آسفالت مچ ما رو این ۲ تا کوهنورد جوان گرفتند. خلاصه یه کم خندیدیم و رفتیم بالا، تا رسیدیم به ایستگاه اول دیدم، نه بابا این دوستای جدید، از این جا بالاتر نمی یان، رفتن تو رستوران که نیمرو بخوریم و گفتند که اون بالا نیمروش خوب نیست.

نکته : من که این همه سال میرم توچال نمی دونم کدوم رستوران نیمروش خوبه و کدوم بد.

خلاصه، من و محمد دیدیم که بابا شانس نداریم، این دو تا هم کوهنورد بشو نیستن. ادامه دادیم مسیر رو به ایستگاه ۲ توچال، ایستگاه ۲ که رسیدیم حدودا ساعت ۱۰ بود، رفتیم سراغ صبحونه و ... . نکته جالب امروز تموم کردن یک شیر ۱ لیتری توسط من و محمد بود. و سریع جمع و جور کردیم برای ایستگاه ۵، اول جو داشتیم که امروز ایستگاه ۷ هم بریم ولی نشد.

کم کم ، هوا ابری شد، ولی آفتاب، ابر های سیاه، ابر های سفید و آسمون آبی، روی زمین هم برف بود و هم رودخونه راه افتاده بود. من که به این شرایط میگم بهشت، شما چقدر حال می کنید و لذت می برین رو من نمی دونم. سرعت ما امروز خوب بود، سریع می رفتیم و کلی حال می کردیم برای خودمون، موسیقی گوش می کردیم از رپ تا سنتی، از ساسی مانکن تا شجریان.


در حال خستگی در کردن


این عکس هم برای اینکه با طبیعت منطقه بیشتر آشنا بشین و دقت کنید به بارش برف و شدت بارش برف در چند روز گذشته


این عکس به همان دلیل عکس قبلی

رسیدیم ایستگاه ۵، خیلی باحال بود هوا، داغ، سرد، آفتابی همراه با مه، من تاحالا ندیده بودم، هوا همه چیز داشت امروز، نمونه ای تکمیل شده از تمام هوا های ممکن در توچال بود. آخرش هم که سیل اومد سرمون


داشته باشین مه رو اون بالا و برف روی زمین رو، انگار نه انگار که اردیبهشت هستش، من این مدل هوا رو خیلی دوست دارم.

ناهار خیلی خوب خوردیم، لوبیا و قارچ و به یاد پویا هم من کنسرو ذرت خریدم که با سس سفید بخوریم. همین درگیر خوردن ناهار بودیم که آقا همایون هم از راه رسید، خیلی باحاله این همایون، هر روز صبح حلیم می خوره میاد توچال بعد به من میگه این شایان با رستورانش باز اومد.

نترسین، شب نشده ساعت ۳ هستش، فقط هوا داره خراب میشه عکس پایینی هم در خصوص خراب شدن هوا بعد از ناهار هستش.

این یکی عکس هم خوبه ، تو مسیر که پایین می اومدیم گرفتم از ایستگاه ۵

به جان خودم شب نیست، البته نترسید لطفا اینقدر هم سیاه نبود. تو عکس خیلی سیاه افتاده ولی آسمون پر بود از ابر های سیان و طوسی

فکر کنم که خیلی شانس آوردیم، هوا یک کمی باز شد. ابر ها کنار رفتند و ما از یک مسیر جدید برگشتیم پایین، برای اولین بار من تمام مسیر توچال را از مسیر ها غیر اصلی اومدم پایین، کلی سنگ نوردی، کلی شن اسکی و خلاصه عجب حالی داد.

همین طوری تمام مسیر رو اومدیم پایین، بدون ایست و از مسیر ها با شیب زیاد و البته همه مسیر برگشت برخلاف مسیر رفت تماما مسیر غیر اصلی و راه های میان بر بود، حتی بعضی وقت ها، مسیر ها میان بر رو هم از میان برش اومدیم پایین.

تو رستوران چشمه اگه گفتید کیا رو دیدیم، ارمغان و دوستش، حال کردم خدا وکیلی از ساعت ۷ صبح تا ساعت ۵ بعد از ظهر رسیده بودن چشمه یعنی ۴۰۰ متر اومدن بالا. یعنی قبل از ایستگاه ۲. راست یا دروغ رو نمی دونم ولی به ما گفتند که بعد از خوردن اولین املت تو ایستگاه یک، تک تک، تو تمام رستوران ها خوراکی خوردند و بعد رفتن به ایستگاه ۲ و بعد حتی یک مقدار بالاتر (تا اونجا که لاله داره) خوب البته زیاد از ایستگاه ۲ بالا تر نیست ولی خود خوب بود. اگه منم تو ۴ تا رستوران املت، عدسی، آش و ... می خوردم تا ایستگاه ۲ هم نمی تونستم برم.

مسیر ایستگاه ۲ توچال و لاله های وحشی

خلاصه امروز خیلی خوب بود، از چشمه هم تا پایین با ارمغان و دوستش اومدیم، و این ۲ تا کوهنورد جوان لطف کردن و من و محمد رو هم تا یک مسیری رسوندند. خیلی حال داد و قرار شد هفته بعد قول بدن که با ما تا ایستگاه ۵ بیان.


گردن سوخته محمد. البته صورت منم همین طوری گل گل قرمر شده


اشغال های مردم بی فرهنگ و ... و ... و ... 
این همه جمع کردیم بازم ۱٪ آشغال های موجود در مسیر ایستگاه ۲ تا ۵ نبود.

یک خانم و آقایی هم به ما که رسیدن و گفتند که از دور به نظر نمی اومد که آشغال دزد باشین، (کلی خندیدیم) بعدش هم تشکر کردن که مشغول جمع کردن آشغال ها هستیم.


اینم برای ثابت کردن این موضوع که آخرین نفر هایی بودیم از توچال اومدیم بیرون

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 497 روز پیش در تاریخ جمعه 11 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

2 روز بارونی پشت سر هم

هم دیروز رفتم بام هم امروز، دیروز عصر، هوا بارونی بود، داشت کم کم بارون می اومد که تصمیم گرفتم برم بام، کار عاقلانه ای نبود که تو هوای بارونی بری بام، ولی من رفتم، بارون خیلی می اومد ولی هوا گرم بود.

امروز هم بعد از ناهار اردوان گفت بریم، منم گفتم بریم، امروز میریم، دیروزم که رفتم، فردا هم میرم. خاقه امروز که رفتیم هوا آفتابی بود، ولی ییهو ، زد و بارونی شد. بارو می اومدا، من که شدم خیس، موش آب کشیده، این اردوان خیلی سوسول بازی در میاره، هی میگه وام موم خراب شد، وای موم خراب شد. هاهاها

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه عصر ها در بام تهران و در تاریخ 498 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین

بازم بدون عکس

امروز با یک دوست خوب به نام محمد توکلی رفتیم توچال، این پویای تنبل بازم نیومد (چشمک) خیلی تنبل شده خدا وکیلی، اصلا باید از تیم اخراجش کنیم (نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار).

این محمد رو یک چیزی در حدود ۲۵ دقیقه سر قرار کاشتم، خدا وکیلی هیچ چیزی هم به من نگفت. (دمش گرم). ولی با ۱۲ تا از دوستاش آمده بود. البته با پسر عمو یا پسر داییش و دوستایه اونا. بابا دمشون گرم ساعت ۶ صبح از کرج راه افتادن اومدن تهران که بریم توچال (قابل توجه تهرانی های تنبل ، به غیر از پویا)

بابا ولی خیلی سریع بودند، ما همیشه ۵ ساعت یا ۶ ساعت تو راه بودیم برای ایستگاه ۵، آروم آروم می رفتیم، ۲ بار وامیستادیم، ولی اینامن رو یا این وضعیت خطرناک، تو ۴ ساعت بردند ایستگاه پنج.

دمشون گرم که هیچی هم نیاورده بودند. حدود ۷ نفر تو ایستگاه ۲ وایسادند و بالا نیومدند. البته بعدا که ما رسیدیم پنج دیدیم که با تله اومدن بالا (تنبل ها). ولی خدایی خیلی سریع بودن. ایستگاه ۵ که رسیدیم اینا که ناهار نداشتن، برای همین رفتیم رستوران، بعد جوجه کباب سفارش دادن، نفری ۱۴ تومان فکر کنم. کلا ۱۲ نفر آدم ۱۳۰ هزار تومان پول ناهار دادن. ولی خوب دیگه برای برگشت با تله کابین کسی پول نداشت. برای همین پیاده برگشتیم.

کلی تو مسیر پایین اومدن حال کردیم، از یک راهی اومدیم که خیلی یخی بود. یک از بچه ها به دلیل کفشش، مشکل داشت برای راه رفتن روی یخ، البته بیشتر ترسید، چون روی یک لبه ۲۵ سانتی راه می رفتیم که یک دره ای بود با عمل ۲۰۰ متر .

خلاصه من باتوم دادم به این دوستمون که اسمشم یادم رفته، و ۳ تا پسر باحال هم دیدم که یکی از اون ها وقتی دید من دارم از تو کوله یخ شکن در میارم گفت یخ شکن من دم دسته، و از یخ شکن اون استفاده کردیم، بستیم به پای دوست جدیدمون و بالا خره به کلی گرفتاری، و بخند و بترس، رسیدیم پایین.

امروز اتفاق های جالب زیاد افتاد و من و محمد هم کلی گپ  تخصصی با موضوع فناوری اطلاعات زدیم. روز خوبی بود. جای تمام شما که نیومدید خالی بود.

هفته دیگه یک برنامه سخت در ذهنم هست. یک مسیر جدید از انتهای خیابون ولنجک، اگه پایه بودید که در این مسیر با ما همراه باشید به من اطلاع بدین، کفش مناسب، لباس گرم، کلاه، آب جوش، لیوان، قاشوق، آب خوردن و خوراکی اگه همراه نداشته باشین، همون پایین میگم که برگردید، چون مسیر جدیده و باید برای هر وضعیتی اماده باشیم، البته اگه هوا خراب باشه به دلیل جدید بودن مسیر ممکنه، از همون مسیر اصلی بریم، ولی احتمالش کمه.

یک درخواست هم دارم، برقراری ارتباط با دوستان کوه نورد برای من اهمیت ویژه داره، پس لطفا وقتی نظر می نویسید، حتما ایمیل خودتونم بنویسید که من بتونم با شما ارتباط برقرار کنم. سیریش که نمی شم بهتون، فقط گرفتن ایمیل برای تبادل اطلاعات در مورد مسیر هاست و اینکه، در صورتی که از سفر های گروهی هم لذت می برید با هم قرار بزاریم.

البته این توضیح هم بدم، سفر گروهی به غیر از مسیر های جدید و سخت که نیاز داره همه در کنار هم باشند. در مسیر اصلی ، فقط میتونه هماهنگی برای شروع حرکت، خوردن صبحانه در ایستگاه ۲ و ناهار در ایستگاه ۵ باشه، در طول مسیر من شخصا دوست ندارم همه مثل قطار دنبال هم باشیم. پس اون کوه نورد هایی هم که استقلال عمل و تنها بودن در طول مسیر رو دوست دارند هم می تونن با این شیوه درکنار ما باشند.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 503 روز پیش در تاریخ شنبه 5 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

جمعه بازم رفتیم دربند

جمعه بازم رفتیم دربند، هم از دریند رفتیم بالا و هم از دریند برگشتیم پایین، من ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ با زنگ پویا از خواب پریدم، به پویا گفتم تو راهم ولی راستش تو خواب بودم.

جمعه من و پویا، دو تا دوست جدید داشتیم. حمید رضا علامه  و محمد رضا رضانیا. خلاصه با این دوستای جدید خیلی به من و پویا خوش گذشت. قراره بازم باهاشون بریم، ولی این دفعه شرط داریم که از دربند میریم ولی از توچال بر می گردیم.

کلی عکس گرفتیم اخه، دوستامون عکاس بودند و این عکس ها الآن همه تو فیس بوک هستش. برای دیدن عکس ها برین به پروفایل علیرضا و اونجا می تونین عکس های جالبی از روز جمعه ببینید. یک گروه از عکس ها اینجاست و یک گروه دیگه هم اینجاست.

برای روز جمعه آینده شاید یک برنامه سبک داشته باشیم. اگه دوست دارین بیاین به من خبر بدین، در جواب کامنت آقای ل.ق در نوشته قبلی هم باید بگم، من از روز چوب رد نمی شم. میرم اون پایین از روی سنگ ها می پرم. خوشحال میشم که شما رو در مسیر دیدیم آشنایی بدین.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 507 روز پیش در تاریخ سه شنبه 1 ارديبهشت 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it