قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

کارا جنگلی سخت و آسان

من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که اگه من و پویا قرار باشه از میدون ونک به سمت میدون ولیعصر هم حرکت کنیم، حتما به چند تا صخره و آبشار و منطقه خطرناک بدون آدم برخورد می کنم. آخه خدا وکیلی تا حالا شده برین درکه و همون اول مسیر صخره نوردی کنین و وقتی بعد از ۲ ساعت آویزون بودن از سنگ ها ۲ تا آدم رو دیدین از خوشحالی بال در بیارین؟


برای شروع این عکس ی نمایه کلی از درکه به شما میده

آره، امروز برای من و پویا پیش اومد، مسیر درکه رو شروع کردیم به بالارفتن و هنوز به ۱۵ دقیقه نرسیده بود که من به پویا گفتم یادته جنگل کارا کجا بود؟ پویا گفت نه، من فقط نام کارا توی ذهنم بود که بطور کاملا اتفاقی، کافه کارا رو دیدم، وای از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. پویام که پایه. رفتم توی رستوران و از یکی از آقایونی که اونجا بود پرسیدیم جنگل کارا کجاست؟ گفت همین جا پشت سر من. و ادامه داد دو تا راه داره یا این مسیر سنگی این پشت سر من هستش یا کمی جلوتر مسیر اصلی رو می تونین برین.

خوب معلومه آدم عاقل مسیر اصلی رو انتخاب می کنه، چون در مسیر اصلی خطر کم تر هستش، آدم بیشتر هست و مسیر اصلیه دیگه. ولی اگه من و پویا رو نمی شناسین، یه چند تا پست برین عقب بعد خوتون متوجه میشین که چرا ما مسیر سنگی رو انتخاب کردیم.


این اولین آبشار هستش که توی متن بلاگ ازش نام بردم. کنار این آبشار رو رفتیم بالا

خلاصه حالا منم ترسو، بدم نمی اومد پویا جا بزنه و بگه نه از مسیر اصلی بریم، بابا امروز اومدیم مثلا تفریحی، اصلا قرار بود برنامه سبک باشه، دیدم نه پیشنهاد خودش رو داد و تصمیم هم گرفت. من رفتم جلو، اخه خیر سرم، من مسیر پیدا کردنم خیلی خوبه، البته واقعا بهتر از مسیر پیدا کردن پویاست. خوب شاید خود پویا نظر دیگه ای داشته باشه ولی من فکر می کنم بهتر مسیر انتخاب می کنم.

همون اول مسیر بود که ظرف آب من افتاد پایین. از نظر مسافت ۲ متر اومده بودیم جلو ولی ۷ متر رفته بودیم بالا. دیگه خودتون شیب رو حساب کنید. البته با توجه به عکس ها هم میشه شیب رو حساب کرد.  حدود ۲۰ متری رفتیم بالا، رسیدیم به یک منطقه ای که دست بشر به اون رسیده بود، خوشحال شدیم اولش ولی بعد دیدیم که نه بابا این آبشار که جلوی ما هستش اصلا راه نداره بریم بالا، بعد ما هم که تصمیم بگیریم ۲ حالت داره، یا زیرش نمی زنیم، یا اصلا مسیری رو که رفتیم به هیچ عنوان نمیشه برگردیم.


قبل از اینکه به بالای آبشار برسیم از مسیر کنارش اومدیم بالا، اینجا می تونین حدودا شیب مسیر رو ببینین

خلاصه رفتیم، دست چپ آبشار و یک ۲۰ متری دیگه رفتیم بالا، بازم رسیدیم به یک منطقه تقریبا صاف. البته میگم صاف فکر نکنید که میشد فوتبال بازی کرد. صاف یعنی ۲ تا پاهامون روی زمین بود و دستامون هم آزاد. نه یک لنگه پا توی آسمون و زمین. خدا وکیلی مسیری بود. اگه در عمق ۱۰ متر جلو اومده بودیم در ارتفاع حدود ۲۰ متر رفته بودیم بالا. شیب نبود که، تنها شانسی که داشتیم شیب منفی نمی شد فقط.

حالا ممکنه بپرسین شیب منفی چیه. شب توی کوه از ۰ درجه هستش تا ۹۰ درجه، از نود که رد کنه و شما فقط با دست به صخره ها آویزون باشین رو میگن شیب منفی. خدا رو شکر این مسیر شیب منفی نداشت. ولی شیب در بهترین شرایط ۴۵ درجه و در بد ترین شرایط ۷۵ یا ۸۰ درجه بود، ۷۵ یا ۸۰ هم یعنی اینکه دیواره سنگی نبود، ولی تقریبا ایستاده می رفتیم بالا. اونم بدون کلاه، بدون طناب، بدون قفل و بست و بدون هزار تا وسایل سنگ نوردی، خدا وکیلی سنگ نوردی رو خیلی دوست دارم ولی با طناب که خطر مرگ کم میشه اصلا لذت نداره.


این کمی جلو تر از عکس قبلی هستش، اگه با عکس آبشاز مقایسه کنید می بینید که الان دقیقا بالای آبشار رسیدیم.
اینجا بود که پویا به من گفت پایین رو نگاه کن

خلاصه، جونم براتون بگه، من که مثل شیر آب ازم آب میریخت. خدا وکیلی پویا کارش درسته، خیلی انرژی میده به آدم، جلو تر می رفت و می گفت آره بابا بیا اینجا راه صاف میشه، منم با بد بختی خودم رو میرسوندم و در نهایت می دیدم ۴ درجه شیب کم شده. ولی ۲ جا پویا به من خیلی کمک کرد. اولی بین ۲تا شکاف داشتیم می رفتیم پویا تونست رد بشه ولی من مجبور شدم اول کوله رو رد کنم و بعد خودم رد بشم. خدا وکیلی داشته باشین کجا ها که ما نبودیم.

بالا رفتیم و پایین اومدیم تا رسیدیم به یک جایی که دیگه حدود ۳ متر تا اولین درخت فاصله داشتیم. اون ۳ متر خودش سی متر بود. پویا موفق شد بره بالا ولی من موندم دوباره، اینقدر سنگ ها صیقلی بودن که هر کاری می کردم لیز می خورد و خوب لیز خوردن به جهنم، ما نوک صخره بودیم. حدود ۱۵ متر آبشار سنگی زیرمون بود که وقتی یک بار پویا گفت شایان جرات داری پایین رو نگاه کنی من بدون شرمندگی گفتم نه پویا واقعا جرات پایین نگاه کردن رو ندارم. و واقعا هم جراتش رو نداشتم.


ما باید میرسیدیم به اون درخت، اونجا برای من و پویا هدف بود ولی وافعا نمی دونستم بعدش چی هستش

سرتون رو درد نیارم این ۱ساعت یا ۱ ساعت و نیم سنگ نوردی در حدود ۱۸ ساعت انرژی مصرف کردیم، اینقدر که آخر مسیر از کم بود انرژی پام شروع به لرزیدن کرد، پویا سریع خوراکی در آورد که بخوریم من گفتم نه بابا پویا کاری نکردیم، ولی تا خوراکی رو دیدم پریدم و خوراکی رو از دست پویا کش رفتم.

ما فکر می کردیم که رسیدیم به جنگل ولی کو تا برسیم. حدود ۲۰ دقیقه هم جلو رفتیم. مسیر از اینجا به بعد خوب بود. البته خوب که میگم مدل ما خوب بود، شاید برای خیلی ها خوب نباشه، نمی دونم.

رسیدیم به جنگل کارا، وای چه جنگلی، چه منظره ای، فقط خدا لعنت کنده آدم های بی فرهنگ و احمقی رو که آشغال میریزن، شرمنده ها ولی خیلی خودم رو کنترل کردم حرف بد توی وبلاگ ننویسم ولی واقعا نمیشه، پویا که همون جا شروع کرد فوش دادن، حالا بلند و یواشش رو نمی دونم ولی یادم هستش که فوش داد.


آیشار اول رو که رد کردیم رسیدیم به این یکی آبشار، باز روز از نو روزی از نو، باید ا اینم میرفتیم بالا وای نه خدا من نه

رفتیم دم یک چشمه دست و صورتمون رو شستیم و ظرف های آبمون رو پر کردیم و دنبال یک جای تمیز برای نشستن گشتیم ولی پیدا نشد که نشد. خیلی به سختی یک درخت گردو پیدا کردیم و زیر درخت نشستیم. آب جوش که نداشتیم سریع گاز رو روشن کردم و آب جوش رو ردیف کردیم و چایی درست کردیم و حالا نخور کی بخور. خوراکی خوب خوردیم امروز برای اینکه اون ساعت اول که صخره نوردی داشتیم واقعا انرژی مون رو گرفته بود.

ساعت حدود ۱۱ شده بود که بلند شدیم مونده بودیم بریم بالا یا برگردیم پایین که در یک تصمیم گیری جمعی ۲ نفره تصمیم گرفتیم که بریم چایی و قلیون بزنیم توپ. منم دیگه کنار اومدم. اخه دیدم مسیر سخت بود بعد پویا هم گفت که مرض نداریم که هر بار بریم قله. منم دیدم راست میگه این دفه رو این پسر.


بازم پویا گرفت خوابید این بچه کم خوابی داره به خدا منم خودم از خود عکس گرفتم

ولی خدا وکیلی پویا مکمل کوه منه، مسیر احمقانه رو من پیشنهاد میدم خودم میترسم برم، پویا میره و من رو میکشه دنبال خودش، امروز واقعا متوجه شدیم که توچال خیلی جاهای باحال داره که ما نرفتیم. و البته میریم شک نکنید.

اومدیم پایین و رسیدیم به همون کافه، رفتم جلو و به اون آقاهه که آدرس داده بود گفتم آقا عجب آدرسی دادی، مرده اول فکر کرد که الآن شروع می کنم داد و بیداد که چرا اون مسیر رو به ما گفتی. از من پرسید از کدوم مسیر رفتیم من گفتم سنگیه خیلی عالی بود، کلی حال کردیم. بعد یک قلیون دو سیب سفارش دادیم با یک قوری ۴ نفره چایی.  خوردیم و کشیدیم، حالا مگه می تونیم پاشیم. دوباره من رفتم یک سفارش دیگه دادم. آقاهه خیلی باحال بود، گفت حالتون خراب نشه، گفتم بابا شکلمون مثل سوسول هاست ولی النگوهامون به این آسونی ها نمیشکنه. قلیون دوم رو هلو و نعناع زدیم به انتخاب پویا ساعت ۱ بود که برگشتیم پایین.



این ۲ تا عکس نمایی هستش از جنگل کارا واقعا جنگل بود و خیلی متاسفم که روز به روز داره از بین میره

تمام شد. ها ها، امروز روز خیلی خوبی بود. البته یک آقایی از مسیر اصلی اومده بود جنگل کارا دستش شکسته بود. خدا وکلی خیلی حال کردم. یکی دیگه از نکات جالب این سفر هم، دفعه ی اولی بود که رفتم سفارش بدم، پسر پرسید قلیون چی بدم من رو کردم به پویا با اشاره بپرسم قلیون چی میخوای، دستم رو آوردم جلوی دهنم قل قل کردم بعد با دستم ۲ نشون داد و بعد انگار دارم سیب گاز می زنم. که به پویا بگم ۲ سیب قلیون بگیرم. برگشتم دیدم پسره از خنده داره میمیره.

این بود دیگه تموم شد. امروز خیلی خوشحالم صخره نوردی تا این اندازه تا حالا نکرده بودیم که کردیم.

 
مردم بی فرهنگ و آشغال ریختن در جنگل وافعا از کجا اومدن؟ واقعا فرهنگ ندارن؟


این عکس هم خیل جالب هستش، کاملا مسیر ما رو نشن میده از کجا بالا رفتیم و به کدوم درخت رسیدیم



چای و قلیون شاشا و پو پو


تو رستوران باز پویا گرفت خوابید و من مجبور شدم تکی از خودم عکس بگیرم



این ۲ تا عکس هم گرفتم از سقف رستورانی که توش بودیم خیلی جالب طراحی کرده کلی حال کردم


برای اختتامیه هم عکس ته کفش پویا

تا هفته دیگه امید وارم سلامت باشید. کامنت هم فراموش نشه. اگه دوست داشتین با من و پویا بیاین به من خبر بدن. اگه هم دوست داشتین من و پویا قبول می کنیم به عنوان تورلیدر یک سفر اعجاب انگیز برای شما طراحی کنم، هه هه ولی خرج داره

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 381 روز پیش در تاریخ جمعه 30 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

12 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

سفر به قله توچال با بهنام

ساعت 6 صبح رسیدم توچال، با چند نفر ساعت 6 صبح قرار داشتم و با بهنام ساعت 6.5، قرار ساعت شیشی ها که 3 تا شون نیومدن و 2 نفر دیگه هم ساعت 6.5 رسیدم. بهنام رو برای اولین بار می دیدم. پسر باحالی بود در نگاه اول، یک پوتین درست و حسابی و یک GPS آویزون توی گردن، امید این رو میداد که یک طبیعت گرد درست و حسابی رو کشف کردم. ولی چقدر بعد که این کشف بزرگ دیر انجام شد، بهنام 2 شهریور داره برای تحصیل از ایران میره و تا تابستون سال دیگه ایران نمی یاد.


رستوران چشمه ساعت ۸ صبح

آزاده و نیکو هم اومدن و چهار نفری با بهنام، سفر اعجاب انگیزمون رو شروع کردیم. پویا هم که برای کمک به بچه های بم رفته بود، امروز غایب بزرگ بود. برنامه امروز ما 2 تیکه بود، یا دخترا تا ایستگاه 2 و بعد من و بهنام بریم قله. محدودیت زمانی برای برگشت نداشتیم و بالا رفتن و خیلی آروم رفتیم. ساعت نزدیک های 9 بود که رسیدیم به ایستگاه 2، البته تا این توضیح که توی رستوران چشمه هم موندیم. یک صبحانه درست و حسابی توی ایستگاه 2 خوردیم. شکلات صبحانه، چایی، مربا و بیسوکوییت. صبحانه خوبی بود و خیلی خوشمان آمد.


بهنام همراه جدید ما

استراحت کردیم همراه با کلی صحبت کردیم، آزاده و نیکو قرار بود ساعت 12 پایین باشن برای همین از ایستگاه 2 با ما خداحافظی کردن و برگشتن پایین. ما هم به راه خودمون ادامه دادیم. توی مسیر، بالا اومدن از بعد ایستگاه چشمه زدیم تو میانبر، و تمام مسیر رو هم از شیب اومدیم بالا. همین روش رو در ادامه مسیر به ایستگاه 5 هم در پیش گرفتیم و تا خود ایستگاه 5 از مسیر های میانبر اومدیم. البته آخرین میانبری که میره به ایستگاه 5 برخلاف میانبر های دیگه اصلا شیب نداره فقط مسیر خیلی باریک هستش و از کنار دره رد میشه.


در حال پهن کردن میز صبحانه

ایستگاه 5 که رسیدیم ساعت حدود 12 بود، شایدم کمی دیرتر. دست و صورتی شستیم و یک نیمور سفارش دادیم و به صورت مشترک خوردیم. یک تجربه هم اینجا بگم بد نیستش، اگه قصد داریم قله برین، حتما فلاکس آب جوش رو اینجا آب جوش کنین. چون به دلیل سرمای هوا آب جوش توی فلاکس کم کم سرد میشه و اگه از پایین با خودتون آبجوش آورده باشین وقتی برسین قله حتما آب سرد دارین و دیگه آب جوش نیست.


خوشحال بودم داشتیم می رفتیم قله

خلاصه بعد از حدود 30 دقیقه استراحت در ایستگاه 5 شروع کردیم به آروم آروم رفتن به سمت ایستگاه هفت، چون خسته بودیم و زمان برگشت هم آزاد بود. تصمیم گرفتیم که تمام مسیر رو از جاده اصلی بریم. آروم و آروم شروع کردیم بالا رفتن، اولش خیلی سریع بودیم، انرژی زیادی داشتیم. به قله کوه پشت ایستگاه 5 که رسیدیم، دیگه انرژی تموم کردیم.


آزاده و نیکو در حال برگشت

قبلا هم مسیر 5 به 7 رو گفتم ولی بازم میگم، از ایستگاه 5 به سمت شمال و قله توچال که نگاه کنید. یک کوه می بیند که تکه کابین از اون بالا میره، تمام سختی مسیر 5 به 7 و شیب زیاد مسیر هم همین کوه هستش، این کوه رو که به قله برسین دیگه در حدود 45 دقیقه فقط باید یک مسیر با شیب خیلی ملایم رو حرکت کنید تا برسید به ایستگاه 7، البته شیب و خستگی مسیر از ایستگاه 1 تازه خودش رو ایجا نشون میده و این مسیر کم شیب رو تبدیل می کنه به یک مسیر خیلی سخت.


به دنبال لوازم شخصی

پیش بینی ما این بود که ساعت 3 تا 3.5 ایستگاه 7 باشیم ولی ساعت 4 بود که رسیدیم ایستگاه 7. یک تجربه مفید هم بگم برای این تیکه، البته کشف این تجربه از پویا هستش، 2 هفته پیش هم که این مسیر رو با پویا اومدیم، برای این تیکه پوشا میوه خشک و آجیل آورده بود که خیلی مفید بود و انرژی زیادی رو به ما داد. این هفته هم من همین کار رو کردم و یک بسته آجیل و میوه خشک گرفته بودم که واقعا اگه همراهمون نبود خیلی سخت تر از این مسیر رو رد می شدیم.


نمایی از ایستگاه هفت توچال

یک نکته خیلی مهم برای برای ایستگاه 5 به 7 باید یادتون باشه، ایستگاه 7 اصلا مثل ایستگاه های قبلی نیست، آب و خوراکی اصلا پیدا نمی کنید و در فصل تابستان که هوا گرم هستش این مسیر به شدن آب میبره، یکی از مهم ترین چیزا آب هستش، ما نفری حدودا 2 لیتر آب با خودمون داشتیم.

تو ایستگاه 7 اگه کمبود آب داشته باشید می تونید برید داخل ایستگاه و از پرسنل اونجا آب خوردن بگیرید. ولی پیشنهاد می کنم که چون اونجا هم آب خوردن رو با بشکه از ایستگاه 5 حمل می کنند. فقط در زمان هایی از ایستگاه 7 آب بگیرید که واقعا واقعا نیاز داشته باشید.


هتل توچال و تاسیسات کنار هتل

ایستگاه 7 در حدود 5 دقیقه بیشتر ایست نداشتیم و سریع حرکت کردیم برای قله، مسیر قله رو هم خیلی آروم رفیم. مسیر قله رو به 4 تیکه تقسیم می کنم. 2 تا تیکه اصلی داره، ایستگاه 7 به انتهای پیست اسکی و انتهای پیست اسکی به قله، هر 2 تیکه خود یک بخش صاف دارن و یک بخش شیب دار. صاف، شیب، شیب، صاف.

بهترین تیکه مسیر هم اون تیکه صاف آخر هستش، از لحظه ای که پناهگاه دیده میشه دیگه تمام خستگی رو فراموش می کنید و تنها چیزی که در ذهن شما نمیاد خستگی و درد هستش که از ابتدای مسیر داشتین و اصلا فراموش می کنید که بیش از 15 کیلومتر پیاده اومدید و در حدود 8 یا 9 ساعت توی راه بودید.


پشت قله توچال

ایستگاه 7 که رسیدیم خستگی در کردیم و برای نهار آماده شدیم، بهنام سالاد آورده بود و تن ماهی و بعد از مخلوط کردن سلاد، تن ماهی و لوبیا و قارچ من، شروع کردیم به خوردن. خوردیم و خوردیم و خوردیم. خیلی عالی بود. سالا توی قله خیلی مزده داد. بعد هم که هر 20 دقیقه اومدیم آماده بشیم و برگردیم، دیدیم نمیشه که نمیشه، همه رفته بودن پایین یا داشتن میرفتن پایین. فقط 2 نفر توی قله بودن که قرار بود شب بمونن، یک آقا پسر که انگار دفته اول بود و خیلی نگران بود که با دوستش اومده بود. البته دوستش به نظر می اومد که حرفه ای باشه.


یک عکس واقعا عالی از نمای پست توچال


نمایی از شهر تهران

کلی با دوستامون تبادل اطلاعات کردیم و تبادل مواد غذایی، یکی از بچه ها سر درد داشت و دنبال قرص استامینوفن می گشت، من پیشنهاد کردم که بجای این قرص، من چند تا قرص ویتامین و قرص ویتامین ث بدم و دوست ما هم گوش کرد که تو ارتفاع و اون بالا استامینوفن نخوره بی دلیل. البته من قرص استامینوفن هم دادم که اگه واقعا لازم داشت همراه داشته باشه. آخرش هم که داشتیم راه می افتادیم به سمت پایین برای اینکه وزن کوله هامون کم بشه، آب اضافه و شکلات و خوراکی هایی که ما در برگشت نیاز نداشتیم رو دادیم بهشون که هم دوستان ما اون بالا با کمبود مواد غذایی روبه رو نشن و هم ما سبک تر باشیم.


سالاد مخصوص - جای همه شما خالی که امروز با ما نبودین

این 2 تا دوست ما که اون بالا بودن آرزو داشتن که کسی بالا نیاد یا اگه که کسی میاد هم نهایت 3 یا 4 نفر باشن. من هم گفتم آره بابا بعید هستش که بیشتر کسی بیاد، چون 2 هفته پیش که ما قله بودیم یک نفر ساعت 7 شب رسید و یک نفر ساعت 2 نیمه شب، این بچه ها هم خوشحال شدن که شبی رو در سکوت و آرامش کامل خواهند داشت.


میز ناهار ساعت ۵ بعد از ظهر قله توچال

ساعت 7 بود که ما حرکت کردیم به سمت پایین، خورشید هنوز توی آسمون بود و هوا کاملا روشن. خیلی سریع اومدیم پایین، کمی پایین تر از ایستگاه 7 بودیم که دیدیم یک دختر جوونی داره با لوازم کامل میره به سمت قله، من که شوکه شده بودم پرسیدم که قله میرین و شب می مونین؟ گفت بله و ما گفتیم که ایول چه باحال و به حال اون پسر ها افسوس خوردیم که تنهایشون از بین رفت.


عکس بالا من (شاشا) عکس پایین بهنام

همین طور اومدیم پایین و به نیمه های ایستگاه 5 رسیده بودیم که من دیدیم چند نفری بالاتر از سیاه سنگ ایستادن، سریع به بهنام گفتم. دوربین دو چشمی رو که آورده بود در آورد و دیدم که ننننههههه. 11 نفر هستند که دارن میرن قله. وای من و بهنام زدیم زیر خنده و گفتیم چه شبی به به. دوستان ما که قرار بود تنها توی قله باشن اون شب دست کم 12 تا مهمان داشتن.


من و بهنام - قله توچال

توی مسیر برگشت بهنام دستگاه GPS رو صفر کرد که زمان و کیلومتر رو دقیق داشته باشیم. 4 کیلومتر تو 1 ساعت، 8 کیلومتر توی 2 ساعت و نیم، سرعت پایین اومدن ما خیلی زیاد بود. تا ایستگاه 5 هوا روشن بود. کاملا روشن، رفتیم توی ایستگاه و یک دست و صورتی به آب زدیم شاید 20 دقیقه طول کشید و بعد اومدیم بیرون دیدیم ایول هوا تاریک تاریک شده. آسمان ابری بود و از مهتاب هم خبری نبود ولی بازتاب نور تهران تمام مسیر رو توی کوه روشن کرده بود. نیازی به نور نداشتیم ولی هر 2 نفر، چراغ قوه های رو تست کردیم و جایی گذاشتیم که دم دست باشن. منم یک چاقو بزرگ داشتیم در آوردم که دم دستم باشه.


نوک نوک قوله توچال

مسیر ایستگاه 5 به ایستگاه 2 یک تیکه سر بالایی داره که چون باید یک کوه رو بریم بالا و از اون طرف بیایم پایین و این کوه دید مستقیم شهر تهران رو 50 درصد کم میکنه، برای همین بیشتر سفیدی مسیر معلوم بود و زیاد کوه و اطراف رو نمی شد دید. ولی بعد از اینکه کوه اول و رد کردیم، فضایه کاملا روشنی داشتیم که اطرافمون هم بطور کامل دیده می شد. خیلی جالب بود، اصلا فکر نمی کردم که هوا اینقدر روشن باشه تو شب. مسیر کاملا پیدا بود و بازتاب نور تهران وقتی که هیچ کوهی جلوی ما نبود به قدری زیاد بود که گیاه های روی کوه رو هم می تونستیم ببینیم.


توی ایستگاه ۵ توچال در حال لباس عوض کردن و شستشو

ساعت 10 بود و ما حدود 13 کیلومتر مسیر رو طی کرده بودیم. و کم کم داشتیم به ایستگاه 2 توچال نزدیک می شدیم. ایستگاه 2 توچال تاریک تاریک بود. کلا 5 نفر اونجا بودن، 5 دقیقه ای نشستیم که عجیب ترین اتفاق که می تونست پیش بیاد پیش اومد. توی مسیر من و بهنام کلی حرف زدیم، از همه چیز، مدرسه، تحصیل، کار و زندگی خودمون. همینطوری که نشسته بودیم بهنام گفت هنرستان ما تو سعادت آباد کنار ساختمان مجتمع فنی بود. من رو میگی، گفتم صنایع کامپیوتر ایران؟؟؟؟؟ تو اونجا درس خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چه دنیای کوچیکیه، کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه. من و بهنام همدیگر رو از بعد از عید می شناختیم، چند بار من رو دعوت کرد که برم کوه ولی نشده بود و امروز بعد از چند ماه اولین باری بود که باهم رفتیم کوه و بعد آخر مسیر فهمیدیم که هر دوی ما توی یک مدرسه درس خوندیم. من سال اول صنایع کامپیوتر بودم و بهنام سال دوم و سوم. وای خدای من تمام خاطره هایی که از ایستگاه 7 در مورد مدرسه ها تعریف کردیم، در مورد همکلاسی ها در مورد معلم ها ... همه شخصیت هایه مشترکی داشت.


نمایی از ابر شهر تهران - بالاتر از ایستگاه ۲ توچال

10 معلم مشترک و بیش از 20 تا همکلاسی مشترک. دیگه تا پایین مسیر همش حرف مدرسه و معلم و همکلاسی ها بود. و هر 10 دقیقه هم می گفتم چه دنیای کوچیکی. حرف معلم و مدیر ناظم. من از سال اول هنرستان خیلی کم خاطره داشتم، اسم ها اصلا یادم نبود. تمام خاطرات زنده شد و برگشتیم به دوران قدیم. خیلی شیرین بود. عجب دنیای کوچیکی.

ساعت 11 رسیدیم رستوران چشمه، همه جامون درد میکرد. بهنام رفت پفک خرید با ایستاک استوایی، البته ما شدیدا دنبال این بودیم بتونیم هندونه پیدا کنیم ولی پیدا نشد که نشد. بعد از حدود 20 دقیقه استراحت و سوال پیچ شدن از طرف آدم هایی که اونجا بودن که شما از کجا اومدیم، هوا بالا سرد هستش؟ حیوان داره؟ چقدر آدم تو قله خوابیده و هزار تا سوال فنی و غیر فنی، خداحافظی کردیم و اومدیم پایین ساعت 11.33 دقیقه هم ایستگاه 1 بودیم و سوار اتوبوس شدیم.

کل مسیر قله تا ایستگاه رو توی 4 ساعت و نیم اومدیم، خیلی عالی بود. خیلی لذت بخش بود برای من چون اولین بار بود که شب از توچال پایین اومده بودم اونم ساعت 11 شب. به بهنام گفتم امروز خیلی خاطره شد برام و حتما به همه میگم که یک بهنامی بود که این طور و اون طور، و سال دیگه که بیای کل بچه ها میشناسنت.

اینم داستان ما بود. جمعه 23 مرداد 1388

در آخر هم مشخصات GPS بهنام این اطلاعات رو به ما داد ولی یک تیکه از مسیر رو خاموش شده بود متاسفانه

مسیر حرکت : 17.4 کیلومتر
متوسط سرعت: 4.5 کیلومتر در ساعت
زمان حرکت:  03:52:05
زمان استراحت:  01:02:33

در حدود 40 تا 45 دقیقه دستگاه خاموش شده بود برای همین مثلا اینجا میگه 3 ساعت و 52 دقیقه ولی ما 4 ساعت و نیم توی راه بودیم. با این زمان 4.5 کیبومتر در ساعت وقتی محاصبه کردم دیدم باید مسیر قله از پارکینگ تا خود قله حود 18.5 کیلومتر باشه.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 387 روز پیش در تاریخ شنبه 24 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

16 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

پیک نیک

پویا رفته شمال، محمد پیچ خورده، ارمغان لوس شده، نیکو رفته مسافرت، آزاده هم نمی یاد.

من ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم، ساعت ۷.۵ از خونه زدم بیرون، ساعت ۸ توچال بودم، شقایق و دوستش رو دیدم، تا ساعت ۸.۵ منتظر مارال بودیم، بعد حرکت کردیم، آرام آرام، رفتیم بالا، رفتیم بعد از ۱.۵ ساعت رسیدیم به رستوران چشمه، اونجا صبحانه خوردیم، در حدود ۲ ساعت مراسم صبحانه خوری طول کشید.

بعد برگشتیم پایین، این شد پیک نیک جمعه.

البته همین همین هم که نه، بالا نرفتیم، ولی روز خوبی بود، جمعه این مدلی رو هم دوست داشتم، آخه جمعه و شنبه هفته قبل برنامه سنگینی داشتیم و امید وارم که برای پنجشنبه و جمعه این هفته هم یک برنامه درست و حسابی داشته باشیم.

این مارال که گفتم منتظرش موندیم تا بیاد، یکی از دوستای خوب قدیمی من هستش، فکر کنم دوستی ما مربوط میشه به ۵ یا ۶ سال پیش، اون موقع مجر بود، و در گروه انسان های باحال قرار می گرفت. الان که متاهل شده دیگه از دست رفته. ولی با همسر گرام به این نتیجه رسیدن که باید خودش رو کم کم از، از دست رفتگی نجات بده و م هم امید وایم که از این به بعد بیشتر بیاد کوه.

من و مارال خیلی خاطرات کوه نوردی داریم، از صبح هم که همدیگر رو دیدیم شروع کردیم به تعریف خاطرات کوه نوردی، البته همش خاطرات کوه نبود، خیلی از خاطرات هم فقط مربوط می شد به بام تهران. یک داستان جالبی داشتیم ما، اکثر بچه ها اون موقع خونشون توی ولنجک بود. بعد همه دیگه عصر که می شد، توی با ولو بودن، ما هم که اونجا بودیم. بعد خلاصه هیچ کس با هیچ کس قرار مدار نداشت، هرکی با هرکی کار داشت می دونست که بین ساعت ۶ تا ۱۰ شب، همه توی بام تهران هستند.

خیلی دوران خوبی بود. یادش به خیر.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 393 روز پیش در تاریخ يکشنبه 18 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

من و پویا شب توی قله خوابیدیم

دیروز به اندازه ای خسته بودم که فکر نوشتن هم به سرم نیامد. فقط چند تا عکس و فیلم در فیس بوک آپلود کردم. مطلب برای نوشتن خیلی زیاد دارم، در یکی از کامنت های فیس بوک یکی از دوستان پرسیده بود که این 39 ساعت رو چه کردید، باید گم اگه بخوام همش رو بنویسم که 39 ساعت طول میکشه. 

ثانیه به ثانیه این سفر زیبا بود. از وقتی که در تاریکی شروع کردیم به بالا رفتن تا وقتی زیر آفتاب، تک و تنها داشتیم بر می گشتیم. از پایین که راه افتادیم تنها ارزوی ما این بود که کسی بالا نباشه و شب قله در اشغال کامل خودمون باشه. به قله که رسیدیم، وقتی آخرین آدم ها از قله پایین می اومدن و دورتر و دورتر میشدن، تنها آرزوی ما این بود که یک نفر بیاد بالاد، تازه فهمیدیم که چه کار کردیم. 

از اول داستان بگم، ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم، برخلاف همیشه من زنگ زدم پویا رو از خواب بیدار کردم. ساعت 5 بود که توچال بودیم. چند تا خرید داشتیم از همون مغازه های اول انجام دادیم و چون تصمیم داشتیم که شب قله بمونیم، قرار شد که خیلی با خیال راحت و آروم بریم بالا. قدم زنون راه افتادیم تا رسیدیم به اولین رستوران. ساعت 6 صبح بود. بنده خدا فکر کنم اولین مشتریش ما بودیم. چایی سفارش دادیم ولی تا آبش جوش بیاد ساعت شد 6 و نیم. یک آقای هم اونجا بود با من و پویا سلام کرد، من که نشناختمش ولی فکر کنم یکی از وزیر وزرای زمان آقای خاتمی بود. از روی چهره یادمه که زیاد دیدمش ولی رومون نشد بپرسیم که اسم شما چیه؟ 

چایی رو نوشیدیم و رفتیم بالا، رستوران چشمه رو که رد کردیم، تازه خورشید کامل اومده بود بالا، هوای خنک، آفتاب ناز و ابر های سفید و پراکنده در آسمون. از رستوران چشمه به بعد 3 تا یا 4 تا پیچ هستش که باید کلی بریم دست راست و بعد کلی برگردیم دست چپ، من و پویا هم تصمیم گرفتیم که همه مسیر و از میانبر با شیب زیاد بریم. خلاصه ساعت 8 صبح رسیدیم ایستگاه دو توچال، یک دست و صورت به آب زدیم و همون ردیف اول نشستیم. چند تا جوون از خودمون باحال تر هم بودن که در زمانی که صبحونه می خوردیم کلی گفتیم و خندیدیم. از روز قبلش گفتیم، از وضعیت کاسبی و بازار گفتیم و هر کی از خاطرات قدیم کوهنوردیش تعریف کرد.

تازه وقتی دیدن که ما داریم میریم قله و هدف ما این هستش که شب بمونیم کلی تحویلمون گرفتن و به ما خوراکی هم دادن. 

توی مسیر یکی از کوهنورد ها پیراهن سبز پوشیده بود، یکی داد زد لباس سبزتو عشقه، یکی دیگه هم از اون طرف در جوابش داد زد، فکر سبزتو عشقه.

راستی تا یادم نرفته اینم بگم که امروز کوله هر دوی ما خیلی سنگین تر از همیشه بود. لوازم اضافه زیاد داشتیم، مثل کیسه خواب و خوراکی برای 2 روز، آب تقریبا 2 برابر همیشه و از همه مهم تر، یک چادر با خودمون برده بودیم که تو قله چادر بزنیم. جاتون خالی، صبحانه توپ خوردیم و راه افتادیم به سمت بالا.

رفتیم و رفتیم. تمام مسیر رو از میانبر ها آرام و آرام و آرام. زیاد هم وسط راه می ایستادیم. حرف می زدیم، جای دوستانی که با ما نبودند رو خالی می کردیم و از همه مهم تر از اینترنت و سایت هامون می گفتیم.

رسیدیم ایستگاه پنج، فکر کنم ساعت 10 بود. رفتیم تو رستوران خریدی کردیم و خوراکی ها رو تکمیل کردیم و بعد اومدیم بیرون تو هوای آفتابی دراز کشیدیم و شروع کردیم به دختر و پسر های مردم رو دید زدن. ساعت شد 11 یا 11 و نیم که پا شدیم جمع کردیم رفتیم بالا. تو مسیر 7 بر خلاف 2 هفته پیش که از راه اکتشافی خودمون و شیب 45 درجه رفته بودیم بالا، این هفته چون زمان زیاد داشتیم بیشتر مسیر رو از راه اصلی رفتیم. اتفاق مهم این تیکه این بود که ...

بعد از کلی خستگی، زیر آفتاب دراز کشیده بودیم که خستگی مون در بره، در یک لحظه دیدم پویا از جاش پریید. داد می زد خرچنگ، خرچنگ. منم شاد و خندان از جام بلند شدم بگم به به، چه خرچنگ باحالی. دیدم نهههههه این که خرچنگ نیست، این عقربه، اونم یک عقرب 10 سانتیمتری به رنگ سفید. پریدیم ها، کوله ها رو سریع کشیدیم کنار که تو کوله نره و حالا پویا افتاده بهدنبال عقرب به منم میگه عکس بگیر. خلاصه با بدبختی این عقرب رو پیدا کردیم و چند تا عکس باهاش گرفتیم. 

این عقربی بود که اومد ما رو نیش بزنه ولی نتونست

خلاصه، بعد از کلی ترسیدن پاشدیم رفتیم به سمت ایستگاه هفت توچال. مسیر ایستگاه هفت مثل مسیر ایستگاه 5 که یک کوه رو بالا میایم بعد مسیر صاف میشه تا میرسه به ایستگاه 5، دقیقا همین طوری هستش، دقیقا همون کوهی که مقابل ایستگاه پنج هستش رو تا نوکش بالا میریم و بعد مسیر تقریبا صاف میشه تا خود ایستگاه هفت. به ایستگاه هفت که رسیده بودیم دیگه واقعا من که له شده بودم. ساعت نزدیک های 3 بود. امروز خیلی شل شل راه رفته بودیم، هر جا که رسیده بودیم ولو شده بودیم. ایستگاه هفت هم ولو شدیم حدود یک ساعت، اب هم تموم کرده بودیم و شدید به آب احتیاج داشتیم. یک خانم و آقا وسط راه به ما آب دادند و یک خانمی هم تو ایستگاه 7 به ما آب داد. اونم چی آب یخ زده توپ.

تو ایستگاه هفت توچال، اصلا آب پیدا نمیشه، این یکی از افتخارات مجموعه توچال هستش، که تو این ایستگاه به این مهمی آب لوله کشی نیست. البته جالب این هستش که هتل آب داره ولی ایستگاه هفت نه. خلاصه مامور های خوب ایستگاه 7 هم لطف کردن 3 تا بطری آب خوردن به من دادن و 3 تا بطری آب خوردن به پویا. ما هم بعد از کلی استراحت مسیر قله رو در پیش گرفتیم. باز هم آروم و آروم.

اینقدر وسط راه ایستاده بودیم که خودمون خسته شده بودیم. جالبیش این هستش که وقتی مردم میدین ما داریم میریم بالا و قصد داریم که شب بخوابیم و شنبه برگردیم، اولین سوالی که می کردن این بود که شما کار ندارین؟ من میگفتم نه کار نداریم ولی پویا می گفت بگو کارمون خودش داره کارش رو می کنه. (برای دوستانی که نمی دونن بگم کار من و پویا سایت هستش و چه باشیم و چه نباشیم سایت ها کارشون رو انجام میدن)


پویا در توچال کنار چادر

در باره مسیر قله هم باید بگم که این مسیر 2 تیکه هستش، از ایستگاه هفت که راه می اوفتین به سمت بالا اول باید برین تا برسین به انتهای پیست اسکی توچال که میشه نصف مسیر و بعد هم 30 تا میله به ترتیب خورده که مسیر قله رو به شما نشون میده. البته ابن تیکه دوم چون وسط راه دیگه قله به طور کامل دیده میشه خیلی راحت و سریع به پایان میرسه ولی تیکه اول نه، واقعا از نظر روحی خیلی سخت هستش. اما از اونجا که قله و جان پناه نوک قله دیده شد، اصلا خستگی ، درد و گشنگی رو احساس نمی کنید. احساس پیروزی، احساس قدرت، احساس این که الآن بالاسر 10 میلیون آدم ایستادین و از همه به خدا نزدیک ترین، نیروی باور نکردنی به شما میده.

رسیدیم قله، 3964 متر. سری قبل که رسیدیم قله اینقدر خوشحال بودیم که من و پویا پریدیم بقل هم و به همه 5 دادیم و کلی خلاصه شاد بودیم. ولی این دفعه به دلیل اینکه وزن کوله هامون خیلی سنگین تر از همیشه بود. خیلی ویرون شده بودیم. توی قله آدم بود. شاید 10 نفر، رفتیم یک گوشه ولو شدیم روی زمین.

یکی از شاهکار های این سری کوه رفتم ما این بود که من یادم رفته بود کپسول یدکی گاز بیارم و پویا هم که کپسول گاز خریده بود فراموش کرده بود همراه خودش بیاره و فقط ما برای یک بار غذا گرم کردن گاز داشتیم. در حال ناله از این موضوع بودیم که یک آقای مهربون بلند شد و اومد گفت که من دوستان نرسیدن بیان، من گاز یدکی دارم ولی سر گاز رو نداشتم که وصل کنم و غذام رو گرم کنم، این گاز برای شما، اینم غذا من لطفا گرمش کنین. خیلی حال داد. به ما شدید. ناهار تن ماهی خوردیم و لوبیا. بعد آب پرتقال و بعد رفتیم برای نسکافه خوردن.


شایان در قله توچال

در فلاکس رو باز کردم آب رو ریختم توی لیون دیدم که سرد شده، اینقدر که هوا سرد بود. به پیشنهاد پویا نسکافه ها رو خالی کردیم توی ظرف و گرم کردیم. بلاخره تونستیم نسکافه داغ بخوریم. البته من فکر می کنم که اشتباه کردیم برای این که نسکافه تو ارتفاع فکر می کنم مشکل بی خوابی میاره و چون اونجا آدم خودش فشارش میاد پایین احتمال دار خطر داشته باشه. ولی من و پویا رو که میشناسین اصولا کار های خطر ناک زباد انجام میدیم.

کوه رو به دلیل همین صداقت آدم هاش دوست دارم. به دلیل این که از کمک کردن به همدیگر لذت میبرن، از این که اونجا کسی مادی نیست، طرف 2 تا بطری اب داره وقتی میبینه که ما داریم شب می مونیم یک بطری ای میده به ما که ما مشکل بر نخوریم از بی آبی. این یعنی فداکاری. این یعنی از خود گذشتگی. این رو خیلی دوست دارم. این نوع برخورد توی شهر دیده نمیشه ولی توی کوه هستش.

غذا خوردیم، نسکافه خوردیم و بعد خوابیدیم از خواب که بیدار شدیم فقط 4 نفر دیگه توی کوه بودن که اوناهم داشتن برای پایین رفتن آماده می شدن. خدا حافظی که کردن و پایین رفتن. تازه من و پویا دیدیم که تنها شدیم. هیچ کس نبود. هیچ کس. 

شروع کردیم به چادر زدن، وای چه لذتی داشت. نوک نوک قله، اونجا چادر زدیم که علامت داشت اینجا نوک قله است. مدارکش هم موجوده.

آفتاب داشت غروب می کرد که دیدیم یک نفر داره آروم آرم بالا میاد. خوشحال شدیم و دعا کردیم که آدم دردسر ساز نباشه. واقعا حوصله شلوغی رو من که نداشتم. چادر زدیم، خوراکی ها رو چیدیم، کیسه خواب ها رو پهن کردیم و نشستیم به دیدن غروب خورشید از نوک قله توچال. البته نمی دونم چرا جو گرفته بودمون تو کوه های اطراف هر چیزی می دیدیم دراز بود می گفتیم آدم داره میاد، ولی وقتی می دیدیم که بعد از 20 دقیقه از جاشون تکون نخوردن می فهمیدیم که آدم نیستن و احتمال زیاد سنگ یا تابلویی هستن و ما فکر کردیم که آدم داره میاد. خدا وکیلی دیوونه تر از اون همه دیگه پیدا نمیشه.


چادر ما در نوک قله توچال

هر چی بگم از زیبایی این شب کم گفتم. این آقایی هم که داشت می اومد بالا، اومد و رسید من رو که دید وا رفت، اون بنده خدا هم اومده بود که شب شنبه، توی قله تنها باشه. ولی وقتی فهمید که ما چادر داریم و بیرون می خوابیم بنده خدا خوشحال شد.

غروب خورشید رو که دیدم، دیگه هوا رفت رو به تاریکی، رفتیم تو لباس عوض کردیم و پریدیم تو کیسه خواب، حالا من که نمی تونم بخوابم، این پویا ساعت 9 شب گرفته خوابیده. منم فشار هوا زده بود مست کرده بودم شدید. چرت و پرت می گفتم. پویا خوابش برده بود. هر 15 دقیقه صدای خور و پفش می اومد و بعد که صداش می خوابید می گفت شایان تو خوبی، منم می گفتم آره خوبم. 10 دقیقه بعد من می پورسیدم پویا خوبی؟ بیداری؟ اون می گفت من خوبم، بیدارم. این اتفاق 10 بار بیشتر به همین شکل تکرار شد.

ساعت رو نگاه کردیم. ساعت نه و سی دقیقه بود. اول فکر کردم ساعت در ارتفاع از کار افتاده، ساعت موبایل رو نگاه کردم دیدم اونم نه و سی دقیقه هستش. گفتم خدایا مگه میشه الان، بیشتر از 3 ساعت هستش که ما خوابیم، چطور 30 دقیقه گذشته؟ حتی احتمال این که زمان ایست کرده هم به فکر من رسید. حالا خودم می دونم که ارتفاع در آدم توهم ایجاد می کنه ولی چون درون آدم با این موضوع به راحتی کنار نمی یاد و میخواد مقابله کنه، آدم کار های عجیب هم انجام میده. برای مثال حرف های بی خودی میزنه، فوش های خیلی زشت میده. احتمال داره بپره پایین، دیده شده که ارتفاع زندگی باعث شده یک کوهنورد جو گیر بشه و کوله خودش رو توی دره پرت کنه و هزار تا کار احمقانه دیگه

دوباره خوابیدیم. 3 ساعت گذشت، از پویا پرسیدم ساعت چنده؟ گفت 10، باز 2 ساعت گذشت، گفتم ساعت چنده گفت، ساعت 10.45 دقیقه خدایا خدایا...... این چه کاری بود که ما کردیم. چرا اومدیم اینجا، این بالا. باد شدت گرفت. شدت گرفت که چادر، چهار طرف میخ شده در زمین رو می خواست بلند کنه. وقتی هم یواش می شد، صدایی که ایجاد می کرد انگار کسی داشت کنار چادر راه می رفت. اینقدر ترسیده بودم که یک چاقوق گنده داشتم درآوردم گذاشتم کنارم. هر 2 تا چراغ قوه ها رو هم بالای سر خودم و پویا گذاشتم. بازم چند ساعتی گذشته بود. این بار دیگه از پویا ساعت نپرسیدم، گفتم پویا ساعت رو بده من اصلا، نگاه کردن دیدم هنوز 12 شب نشده. وای خدای من..... هنوز ساعت 12 نشده.

یکی دیگه از مواردی که توی کوه و در فشار اتفاق پیش میاد همین بی خوابی و از دست دادن زمان هستش، شما فکر می کنین 4 ساعت طول کشیده ولی فقط 30 دقیقه زمان گذشته. مثلا پویا بعد از یک ساعت از خواب دیدار شده بود فکر می کرد چهار صبح هستش ولی بعد ساعت رو که دید فهمید که فقط 1 ساعت خواب بوده.


شایان در توچال

این وضعیت باور نکردنی و ترسناک تا ساعت 2 و نیم ادامه داشت. در این فاصله چند بار خواب دیدم که مردم، چند بار خواب دیدم که چادر روی سر من و پویا خراب شده. ولی خدای من ... جالب ترین نکته این بود که اصلا با توجه به این همه ترس و نگرانی، احساس پشیونی نمی کردم. پویا که خواب بود ماشالا، هر 10 دقیقه یا اون از من می پرسید خوبی یا من از اون. ولی یک چیزی درون من بود که می گفت هیچ اتفاق نگران کننده ای نمی افته نگران نباش.

بیان احساس خودم در او شرایط خیلی سخت هستش، ترس، نگرانی ولی در کنار لذت بردن، شاید اینطوری به نظر بیاد که یک بیماری خود آزاری باشه، نمی دونم هست یا نه ولی واقعا تجربه خوبی هستش. نه از اون دسته تجربه ها که فقط برای یک بار خوب هستش، بلکه تجربه ای که برای بار ها و بارها خوبه. دلیل اینکه همه کوهنورد ها، کوهنورد می مونن هم همینه. کوهنوردی رو از سن 17 یا 18 سالگی شروع کردن و الانم که 60 یا 70 سالشونه هنوز هم میان کوه.


غروب خورشید

یکی از همین آدم ها ساعت دو و نیم شب، رسید قله، البته من فقط صدای باز و بسته شدن در پناهگاه رو شنیدم، ولی صبح که خواب بیدار شدیم دیدیم یک آقای سن بال و خندان هم اونجاست، سالم و سلامت و سرحال. حال کردم. خدایی. دیدن این افراد با این سن به آدم روحیه میده واقعا. وقتی سلامتی این افراد رو می بینی واقعا روحیه میگیری که ورزش خوبی رو انتخاب کردین.

برگردیم دنبال داستان خودمون، شب، ساعت دو و نیم بود که یک باد شدید اومد تا حدی که من که تازه خوابم برده بود از خواب پریدم. و در یک لحظه چادر رو تکون شدید داد و بعد باد قطع شد. سرعت باد 1 متر در دقیقه هم نبود. سکوت. فقط یک صدای بیییییز شنیده می شد. نمی دونم تاحالا تجربه داشتین وقتی توی خونه همه جا ساکت میشه یک صدای توی گوش آدم میاد انگاه یک نویز هستش که میگه بیز و خیلی نوک تیزه. دیشب گفتم این یا صدای مرگ هستش یا صدای سکوت.

واقعا فکر کردم که موردیم. چون دقیق همین لحظه بود که پویا هم صدای نفس هاش نمی اومد. من هم رادیو رو خاموش کرده بود و از جا پریدم. در حدود چند دقیقه به این طرف و اون طرف نگاه کردم. یک احساس عجیب بود، یک احساس جدید. صدای قلب خودم هم نمی اومد. به خودم گفتم موردم دیگه. به این راحتی، خدا رو شکر، احساس بدی ندارم و سرم رو کردم توی کیسه خواب. 


۲ تا عکس از طلوع خورشید و نمایی از کوه دماون در اون دور دور ها

آره واقعا ساعت دو و نیم بود که بالاخره تونستم بخوابم. خوابیدم فکر میکنم تا ساعت 4 بیدار نشدم. آخه هوا هم خوب شده بود. نه باد بود و نه سرما، تونستم راحت بخوایم. ساعت چهار صبح روز شنبه 9 مرداد 1388 از خواب بیدار شدم. بازم سرما و فشار هوا دست به دست هم داده بودند که شایان دیوانه بشود. این پویا هم که همش خواب بود. بیدارش کردم گفتم پویا، پویا، بیدار شو. میخوام ازت گزارش بگیرم و شروع کردم به فیلم برداری که فیلم رو می تونید تو فیس بوم ببینید.

کلی خندیدیم و باز هم با این که هوا سرد بود و من ناله می کردم و پویا ناله می کرد خوابمون برد تا ساعت 6 صبح اگه اشتباه نکم، از خواب پریدم و کلی سر و صدا پویا رو بیدار کردم، وای وای، هوا روشن شده، ما این همه اومدیم این بالا که طلوع خورشید رو ببینیم، خوابمون برد. در چادر رو که باز کردم دیدم وااااای. دماوند از این جا پیداست. خدا رو شکر خورشید معلوم نبود. سریع عکس گرفتم و به سرعت رفتم توی کیسه خواب، فکر کنم یه 5 دقیق بعدش بلند شدم و دوباره که چادر رو باز کردم دیدم که بله، خورشید خانم هم تازه داره در میاد. چند تا عکس از طلوع خورشید گرفتم. ولی اینقدر خسته بودم که نتونستیم از توی چادر بیایم بیرون. 

ساعت 8 صبح شده بود. دیدم که دوستان ما هم در داخل جانپناه دارن سر و صدا می کنند. ما هم پا شدیم و رفتیم بیرون. اون اقای اولی که ما رو دیده بود و از دیدن ما خوشحال نشده بود. اومد گفت، ایول شما هام بیدار شدین؟ منم گفتم مگه کسی تو این هوا می خوابه؟ ما طلوع خورشید رو هم بیدار بودیم.

خلاصه باهم دوست شدیم. اولش فکر کرده بود که ما از این ارازل هستیم که با تله اومدن بالا و مست می کنند و آرامش کوه رو خراب می کنن ولی صبح که دید نه بابا، ما خودمون اینکاره هستیم کلی اومد گپ زدیم، از کوه ها و مسیر های اطراف تعریف کرد و کلی لذت بردیم.

بعد دوباره همه رفتن سر کار و زندگی خودشون، ما اومدین توی چادر که صبحانه بخوریم و اون دو نفر دیگه هم رفتن برای صبحانه خوردم. ما آب گذاشتیم جوش بیاد، اونم چه آبی، خدایی خیلی باحال بود، آب یخ یخ رو ریختیم توی یک ظرف، گذاشتم روی گاز تا داغ بشه. هرچه شکلات داشتیم در آوردیم برای خوردن، شکلات، بیسکوییت عجب صبحونه ای بود. توپ به خدا، فقط می تونم بگم که یا خیلی نامردین که من دعوت می کنم نمی یاین یا اصلا باحاتون حال نمی کنم و ظاهرتون نشون نمیده که آدم باحالی هستین که اصلا نمی یارمتون اینجا. واقعا لذت بخش بود. من خیلی حال کردم. این پویا هم مدلش این طوریه که نق میزنه، نق میزنه ولی فقط نق میزنه. حالا داره حال می کنه ها با محیط و شرایطی که توش هستیم ولی نقش رو میزنه.

یک نکته در مورد چادر زدن، بطور کلی چادر رو هر جا که دوست دارین می تونین بزنین، و روش هم مینونه هر طرف که دوست دارین باشه، میگن بهتر هستش در اصلی چادر به سمت باد نباشه، البته اکثر چادر ها 2 تا در دارن یعنی اگه در های چادر به سمت شرق و غرب باشه، اگه باد از غرب بیاد می تونین در غربی رو ببندین و در شرق رو باز کنین و بر عکس. هواکش چادر هم یک دریچه کوچیک هستش بالای چادر، یکی از کوهنورد ها قبل از اینکه چادر بزنیم به ما گفت که اینجا نوک قله باد از همه جهت ها میاد و جهت خاص و مشخصی نداره، که این حرف درست نبود. باد بطور مشخص از غرب، بین هتل توچال و ایستگاه 7 به سمت قله میوزید که چون جهت هواکش چادر دقیقا همین سمت بود، من فکر می کنم مقدای از سرمای داخل چادر به این دلیل بود.

از این نکته نتیجه گیری می کنیم که در کوهستان نباید همینطوری به کسی اطلاعات داد، وقتی نمی دونیم مسیر باد کجا هستش، کجا بادگیر هستش، خیلی راحت باید بگیم که واقعا نمی دونم. و دیگران رو به دردسر نندازیم. البته دلیل انتخاب اون نقطه که ما چادر زمین این بود که قصد ما این بود که چادر دقیقه نوک قله باشه، وگر نه چند تا جای دیگه هم پیدا کرده بودیم ولی نمای 360 درجه به ما نمی داد. و خودمون تصمیم گرفتیم که اونجا چادر بزنیم که بالای بالا باشیم و یک نمایه 360 درجه از شرق تا غرب، شمال به جنوب داشته باشیم.

سرمای هوا توی کیسه خوای زیاد معلوم نیست ولی در این حد بود که مربای آلبالو رو وقتی باز کردم دیدم روش یک کم یخ زده. یک نکته خیلی مهم دیگه این بود که من کمک های اولیه با خودم داشتم. قبل از خواب هم من و هم پویا قرص سرماخوردگی خوردیم و قرث ویتامین ث . این رو هم به همه پیشنهاد می کنم که تا دیدین که حالت سرماخوردگی دارید قرص سرماخوردگی و ویتامین ث بخورید که خدایی نکرده دچار سرماخوردگی نشید. البته این هم بگم اگه آبریش بینی داشتید از قرص هایی مثل آنتی هیستامین استفاده نکنید بهتر هستش، چون این دارو درسته که آبریش بینی رو سریع قطع می کنه ولی به دلیل موادی که توش داره حالت خواب آلودگی ایجاد می کنه و در شرایط کوهنوردی هوشیار بودن یکی از نکاتی است که اهمیت خیلی زیادی داره.

ساعت 10 صبح راه افتادیم به سمت پایین. اومدیم ایستگاه 7 و بعد ادامه مسیر به ایستگاه 5، تا ایستگاه 5 ، دو یا سه بار استراحت کردیم. ایستگاه 5 که رسیدیم دیدیم همه جا تعطیله، خاک تو سرشون با این مجتمع فرهنگی ورزشی ساختن، با این جشنواره کودک و این همه پارچه رنگی به در و دیوار آویزون کردن. انگاه با چهار تا کانکس زنگی اونجا گذاشتن و چهار تا پارچه رنگی روز شادی رو برای مردم فراهم می کنند. بابا این چیزا مدیریت می خواد و کسی که عاشق این کار باشه می تونه اینجا رو مدیریت کنه نه چند تا آدم بد اخلاق و اخمو. رستوران تعطیل، تله کابین تعطیل. از دکتر و کمپ امداد و این چیزام که اصلا خبری نیست. خودتون سعی کنید اتفاقی براتون پیش نیاد.

خلاصه از این چیزا دیگه نگم، چون فقط کوه نیست، تمام بخش های زندگی ما همین هستش، مشکل و ضعف مدیریت. مسیر ایستگاه 7 به 5 رو از وسط راه زدیم بیراهه و شن اسکی اومدیم پایین. ساعت تقریبا 1 بود. و ما هم در حدود یک ساعت تو ایستگاه 5 موندیم. حسابی حمام آفتاب گرفتیم. توپه توپ راه افتادیم به سمت ایستگاه 2 توچال.

مسیر ایستگاه 2 رو فقط یک تیکه از مسیر اصلی نیومدیم، اخه خیلی خسته شده بودیم. کل مسیر رو دیگه از راه اصلی اومدیم پایین. آروم آروم خیلی باحال، رسیدیم ایستگاه 2، فقط یک دختر و یک پسر نشسته بودن با هم عاشقانه حرف میزدن، من هم رفتم پایین جای شما خالی توی اون گرمای شدید، یک هندونه سفارش دادم با 2 تا آب معدنی خنک، آی چسبید، آی چسبید. هندونه خوردیم و روی زمین دراز به دراز افتادیم. فکر کنم در حدود یک ساعت هم توی ایستگاه 2 استراحت کردیم. 

زمان زیاد داشتیم، خدا وکیلی پویا همسفر خوبی هست، خوش مسافرته. بعد از یک ساعت استراحت اومدیم پایین. کتف من و کتف پویا درد می کرد. وزن کوله من حدود 15 کیلو بود. و وزن کوله پویا هم شاید در حدود 10 کیلو می شد. و این وزن 2 روز بود که روی شونه هامون بود. دیگه سرتون رو درد نیارم. اومدیم پایین نزدیک ایتسگاه یک هم دوباره رفتیم رستوران و چایی سفارش دایدم با نیمرو و خوردیم حالش رو بردیم.

روز دوم سفرمون هم روز خوبی بود. عکس زیاد نگرفتیم، چون باطری موبایل من تموم شده بود. در حدود نصف مسیر هم فکر کردیم که موبایل من گم شده ولی خدا رو شکر پیدا شده آخرش.

ادامه مسیر هم مثل همیشه، ایستگاه یک، کلی دعوا سر اینکه پیاده بریم یا با اتوبوس، بعد همونی که اول از همه گفته مسیر خیلی طولانی هستش و ما خسته شدیم با اتوبوس بریم، نظرش عوض میشه که نه پیاده بریم خیلی بهتره و ادامه این ماجرا ... آژانس و خونه و دوش و خواب.

البته مثل مثل همیشه نبود. چون رفتیم آیس پک و 2 تا آیس پک هم خوردیم. جای شما خالی، منم که با شلوار کوتاه، پویاهم که سر تا پا گل، منم پیرنم حسابی کثیف بود ولی شلوارم نه. خلاصه همه نگاهمون می کردن. و این شد پایان یک مسافرت 2 روزه به یاد موندنی.

خیلی حرف گفتنی زیاد دارم ولی متاسفانه نمیشه همه رو گفت باید خودتون بیاین و ببینید. مثل هفته های پیش هم قول نمی دوم که دوباره مطلب جدید منتشر می کنم. چون واقعا نمی رسم. 

در صورتی هم که دوست دارین با ما باشین لطفا برای برنامه های بعدی و همراه شدن با من شایان معروف به شاشا و پویا معروف به پوپو برای من ایمیل بزنین.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 399 روز پیش در تاریخ دو شنبه 12 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان

لباس مناسب برای کوهنوردی در تابستان : شلوار* - تی شرت آستین کوتاه* - بادگیر* - کلاه آفتابی* - عینک آفتابی - تی شرت آستین بلند* - گوش گیر (یا هد بند برای هوای بادی و ارتفاع) - جوراب ضخیم* - دستمال گردن (یا کلاهی که بند داشته باشد و بشود آن را طوری تنظیم کنید که روی گردن را بپوشاند)

برای شلوار، پیشنهاد می کنم یک شلوار ورزشی آزاد و خنک بپوشید. اکثر شلوار ورزشی های خوب یک آستری دارند که به خنک شدن بدن و گرفتن عرق بدن هم خیلی کمک می کند. مارک های Addias، Nike و یا Puma شلوار های خوبی دارند که قیمت آن ها معمولا 30 هزار تومان است.

در صورتی که احتمال دارد شب در کوه بمانید حتما شورت، شلوارک، جوراب، تی شرت راکی یا رکابی همراه داشته باشید.

کفش کوه* - اطلاعات من در این زمینه هنوز کامل نیست ولی از لحاظ قیمت اگه تازه کار هستید کفش گران نگیرد مناسب ترین قیمت برای کفش بین ۵۰ تا ۱۰۰ هزار تومان است. اگر دوست ندارید اینقدر هزینه کنید یک پوتین ساده هم خیلی خوب است. مهم ترین نکته این است که پشت پای شما را نزند، بندش محکم باشد و تا زیر قوزک پا را بگیرد. یکی از نکات مهم ضد آب بودن کفش است. بعد از هر سفر حتما کفش را بشورید و روی آن روغن کوهان شتر بمالید.

کوله پشتی* - حجم زیر ۳۰ لیتر اصلا بدرد نمی خورد، هر چه کوله شما بند و جیب بیشتر داشته باشد بهتر است. مهم ترین نکته امکان تنظیم کوله است. با بست های مختلف شما باید بتوانید، تمام قسمت های کوله را تنگ یا گشاد کنید. کوله باید کاملا به بدن چسبیده باشد و اصلا به جلو و عقب یا چپ و راست، ول نباشد. از آویزان کردن وسائل روی کوله هم بهتر است خودداری کنید. اگر لوکه کثیف شد آن را فقط با آب سرد بشویید. از مواد شوینده و آب گرم استفاده نکنید. 

کیف کمری - کیف کمری برای مسیر هایی که نیاز است با سرعت بالا بروید خیلی مفید است، سبک است و لوازم کم وزن در آن جا می گیرد. اگر همراه با کوله پستی باشد می توانید لوازم خیلی ضروری را در آن قرار دهید. معمولا کیفی که ۴ تا جیب داشته باشد خیلی خوب است. یک جیب اصلی و ۳ جیب کوچک.

باتوم کوهنوردی* (اگر ۲ تا باشد خیلی بهتر است) قیمت باتوم از ۵ هزار تومان شروع می شود به بالا. یک باتوم فنر دار با قیمت حدود ۱۰ هزار تومان برای چند سال کوهنوردی جواب می دهد.

کیسه خواب - از ۱۵ هزار تومان هست تا بالا، کیسه خواب مدل های مختلفی دارد، مثلا اگر در چادر هستید جنس معمولی آن که سرمای کمتری را تحمل می کند نیز خوب است. ولی اگر قصد دارید در فضای باز هم بخوابید در فصل تابستان و بهار همان مدل معمولی همراه با لباس هم جواب می دهد.

فلاکس آب جوش* (تک نفره یا دو نفره) قیمت یک فلاکس خوب دوجداره بین ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان است.

قاشق و چنگال* - فلزی باشد که شکسته نشود.

ظرف و بسته بندی - از حمل ظرف های شیشه ای خود داری کنید. ظرف های پلاستیکی در دار برای حمل مواد غذایی بسیار مفید است. همچنین می تونین وسائل دیگه رو در کیسه های رنگی حمل کنید که به سادگی به تمام وسائل خودتون دسترسی داشته باشید.

لیوان* (بهتر است فلزی باشد و دسته داشته باشد)

زیر انداز (بهتر است که استاندارد باشد. از ملافه بجای زیر انداز استفاده نکنید) قیمت آن از ۱۰ هزار تومان تا ۲۰ هزاز تومان است و هزینه ایست یک بار برای همیشه. زیرانداز اگر خوب و پهن باشد و ضد آب هم باشد می توانید برای زیر کیسه خواب هم از آن استفاده کنید.

چراغ قوه* - اگر مخصوص کوه باشد و یا امکان بسته شدن به سر را نیز داشته باشد خیلی خوب است. فراموش نکنید برای چراغ قوه از باطری ایرانی اصلا استفاده نکنید و قبل از حرکت حتما آن را تست کنید. اگر شک دارید که باطری ممکن است ضعیف باشد، حتما باطری اضافه همراه داشته باشید. حتی اگر قصد شما سفر شبانه هم نیست همراه داشتن آن ضروی ندارد.

چادر - چادر کوچک خیل بهتر است. به نظر من چادر بزرگتر از ۳ نفره حمل نکنید. قیمت چادر ۳ نفره بهترین جنس که هم سبک باشد و هم بادگر و هواکش داشته باشد در حدود ۷۰ هزار تومان است. چراغ مخصوص برای داخل چادر فراموش نشود.

گاز خوراک پزی - از ۶ هزار تومان می شود پیدا کرد تا ۲۵ هزار تومان، جنس ایرانی ۶ هزار تومانی هم درست است که حجم بیشتری دارد ولی بسیار کار راه اندازی است. در یک گروه کوهنوردی کوچک برای سفر یک روزه یک نفر هم گاز داشته باشد کافی است.
یک ظرف خوراک پزی هم همراه داشته باشید که هم غذا را در آن گرم کنید و هم در همان غذا را بخورید. اگر هم که یکی از اعضای تی یک کتری هم داشته باشد خیلی خوب است.

مواد غذایی - خوراکی هر چه دوست دارید همراه داشته باشید ولی به اندازه خودتان، اما شکلات و قند زیاد هم داشته باشید ضرری ندارد. مربا، عسل، خرما و گردو خیلی خوب هستند. نمک - آبلیمو - نون - بیسکوئیت - نسکافه - چای لیپتون - پنیر ساده یا پنیر خامه ای - شکلات - پیاز - آدامس* و ...

توجه : به تازگی متوجه شدم که خوردن نوشابه های انرژِی زا مثل Hipe و یا Redbule در کوه اصلا کار درستی نیست.

آب خوردن* - از همه چیز مهم تر است. حتما ۲ تا آب معدنی کوچکه یخ زده همراه داشته باشید. آب میوه هم خوب است. حتی اگر مقداری عسل را در آب بریزید و مخلوطی از آب و عسل همراه داشته باشید بسیار کمک می کند.

چاقو* - این هم خیلی مهم است. یک چاقوی کوچک و یک چاقوی بزرک حتما همراه داشته باشید. چاقوی کوچک اگر چند کاره هم باشید خیلی خوب است. این چاقو چند کاره یا همه کاره از ۲۰ هزار تومان شروع می شود تا بالا. اما یک چاقوی ساده ۵ هزار تومان هم کار شما را راه می اندازد.

کمک های اولیه* -  امید وارم اصلا مورد نیاز نباشد ولی چسب زخم، باند، گاز استریل، بتادن، پماد درد، باند کشی، چسب کاغذی، الکل، باند کشی، ویکس، قرص سرماخوردگی، قرص استامینوفن حتما همراه داشته باشید. اگر بیماری خاصی دارید حتما داروهای تخصصی خود را همراه داشته باشید و حتما حتما به ۱ یا ۲ نفر از بچه های گروه دقیقا مشکل خود را توضیح دهید. من پیشنهاد می کنم که قرص ویتامین ث و قرص مولتی ویتامین هم با خود ببرید.

لوازم بهداشتی - نخ دندان - وازلین* (برای جلوگیی از عرق سوز شد اعضای بد و همچنین بعد از سوختگی پوست با نور خورشید) - اسپری* (خنک باشد و خوش بو) - دستمال کاغذی* - شونه - ناخون گیر -  ژل مو -

لوازم اضافه : کبریت* - فندک - در بازکن - قیچی کوچک - طناب یا یک تبکه بند محکم ۳ یا ۴ متری - نخ و سوزن - صابون* - شامپو -  حوله صورت - دوربین عکاسی - دوربین دوچشمی - شارژر موبایل (برای سفر بیش از ۲۴ ساعت) -  ۲ عدد کیسه بزرگ برای زباله* - کارت شناسایی معتبر* -

* مواردی که ستاره سبز دارند ضروری هستند که حتما در سفر همراه شما باشند. بر اساس تجربه می گویم که نبود این لوازم می تواند خطرناک باشد و یا مشکل درست کند.

نکته : این لیست برای تابستان نوشته شده، لوازم مورد نیاز در زمستان با لوازم تابستانی فرق دارد. برای فصل بهار و پاییز هم، پیشنهاد من این است که لوازم کامل و مورد نیاز هر دو فصل را همراه داشته باشید. همراه داشتن لوازم کامل، خیلی بهتر است تا نداشتن ابزار در زمانی که به آن نیاز دارید.

این مقاله در آینده نیز به روز خواهد شد آخرین به روز رسانی 6 مرداد ۱۳۸۸
به روز رسانی قبلی 30 تیرماه 1388

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مطالب آموزشی و در تاریخ 405 روز پیش در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

10 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

من فردا کوه دلم می خواد

هی اومدم که ننویسم دیدم نمیشه. این احساس اینطوری مونده تو دلم. گیر کرده تو گلم. بابا، من فردا دلم کوه می خواد.

محمد خودش رو لوس کرده نمی یاد یه جا دیگه قرار گذاشته، پویا خستشه نمی یاد، نیکو دلش می خواد ولی نمی تونه بیاد، آزاده خبر ندارم ازش، ارمغان دپرسه و نمی یاد کوه. مارال شوهرش نمی زاره بیاد، شقایق فرداش مدرسه باید بره، اردوان از ترس این که با ما نیاد کوه وخدایی نکرده از ارتفاع سقوط نکنه، رفته کلاس فرانسه ثبت نام کرده. من چکار کنم با این تیم ول و ویلون.

حالا از اون طرف، حمید که سالی یک بار هم کوه نمیره داره با دوستاش میره کوه. محمد جواد که این همه گفتم یک روز بیا بریم کوه و نیومده، برای فردا از من برنامه ی کوه رو سوال می کنه و کم مونده شمسی خانم همسایه زنگ بزنه و درباره برنامه فردا سوال کنه.

وای خدایا من چکار کنم از دست این آدم های تنبل. اصلا خودم فردا صبح بیدار شدم میزنم بیرون میرم تک و تنها، بدون برنامه میرم قله توچال.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 410 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it