پنجشنبه شب یا همون جمعه صبح ساعت 6 و نیم باید میدان مجسمه می بودم. اولش قرار شد که شب خیلی زود بخوابم ولی تا چند تا چت کردم و این ها، ساعت شده بود 3 نیمه شب. به رختواب رفتم و بیدار شدم. اصلا دوست نداشتم از تخت بیام بیرون. اول تصمیم گرفتم دروغ بگم که اتفاقی افتاده و نرم. این رو هم بگم که لیلا اعتقاد داره من خیلی خالی بنده هستم. ولی بعد دیدم که اگه نرم تا شب دیوانه میشم. ساعت 5 و نیم بود که از جا کنده شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم. میدان مجسمه که رسیدم هوا هنوز تاریک بود. تا همنورد گرامی رسید و حرکت کردیم ساعت 7 شده بود.
لیلا توی راه اون به سنگ سیاه، مشرف به دیدن آقا سیبیلویه خودشیفته شده بود که با یک وضع اسفناکی اومده بود کوه، و داشت اسلام رو به خطر می انداخت. خلاصه لیلا میگه که مجبور شده سبر کنه تا یواشکی بیام و گرنه می تونسته ساعت 6 پای مجسمه باشه. راست یا دروغش با خود لیلا. در هر صورت ما 40 دقیقه یخ زدیم.
مسیر شیرپلا از 4 صبح آدم بالا میره، مثلا هر دقیقه شاید 2 نفر بالا می رن، ولی ساعت به 7 و 8 که میرسه دیگه دسته دسته، 20 تا و 30 تا در دقیقه به سمت بالا حرکت می کنند. ما هم آروم آروم بالا رفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. تا خود شیرپلا اصلا نیازی به بستن یخ شکن نداشتیم. این 2 هفته که اصلا بارش نبود. برای همین مسیر کاملا پاییزی و بهاری بود.
تا جایی که یادم هست، تا کافه رجب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. البته من همش می خواست بپیچونم و برگردم به قول لیلا. توی کافه رجب بودیم که لیلا دوستان خودش رو دید و همنورد گرامی دیگر هم رسید. این همنورد کسی نبود جز، امیر حافظی. خلاصه بعد از کلی ناز و کرشمه و لوس بازی به ما افتخار داد که تا شیرپلا همراه ما باشه. حالا با هر 20 دقیقه یکبار نق و ناز و کرشمه که من برم جلو، من برگردم کاری نداریم که این لوس بازی ها رو تا خود سنگ سیاه سرما در آورد.
همیشه آب خوردن از چشمه های بین مسیر خیلی لذت بخشه و انرژی مضاعفی به آدم می ده. این هم چشمه درویشی هستش که تو مسیر یال آخر شیرپلا 5 دقیقه مونده به شیرپلا می تونین ازش آب بخورید. بهتر از اینه که از آب رودخونه بخورید.

تو شیرپلا که رسیدیم اصلا جای برای نشستن نبود. رفتیم طبقه بالا و یک میز نیمه خالی پیدا شد و لوازم رو آنجا پهن کردیم. اولین حرفی که به ما زدند این بود که وااااای این همه غذا؟؟؟؟ این اتفاق دقیقاً توی سنگ سیاه هم افتاد یکی از بچه های گروه کوهنوردی دماوند به ما گفت شما اگه دماوند برید چقدر با خودتون غذا می برید؟
جالبیش اینه که اصلا هم غذا ها به خودمون نمیرسه ها، همه غذا ها پخش میشه برای اون هایی که دارن از گشنگی میمیرن توی مسیر یا به دلیل تنبلی و یا به دلیل بی توجهی با خودشون غذا به اندازه کافی نیاوردن. خدایی هر هفته که ما نرفتیم. خبر اومده چند نفر به دلیل گشنگی و ضعف بدنی دچار شوک و مرگ و میر شدن. از این جهت ما کلی خوراکی های گوناگون می بریم. تمام این افرادی هم که مسخره می کنند، به میزان شدت مسخره کردن، به همون شدت و شاید بیشتر از غذا های ما می خورند.
در مورد این خوراکی ها لیلا هم نظری داره که نظر لیلا رو هم در ادامه بخونید "(خوراکی میاره خودش بخوره اضافه ها رو که نمی خواد می ده این و اون اصلا هم به فکر بقیه نیست حتی من چند بار تو دره افتادم مردم اما یه فاتحه هم بلد نبود واسم بخونه فقط خندید). امیر و شایان یادشون رفته بود که باید بخورن همین طوری داشتن Non Stop مثل آدم آهنی از کوله هاشون خوراکی در میوردن تازه می خواستن دیزی هم بار بذارن :دی "

توی مسیر کافه رجب به شیرپلا یکی از دوستای لیلا به نام مریم هم به جمع ما اضافه شد که تا صبحانه در شیرپلا با ما بود. و به دلیل اینکه امتحان داشت دیگه با ما برای قله نیومد. برنامه امروز ما قله بود. ولی از اون جهت که باید به حرف امداد توی کوهستان توجه کرد. از سنگ سیاه به بالا رو ادامه ندادیم. البته توی گردنه شیرپلا که برای سنگ سیاه مسیرداره، تیم امداد و نجات به ما هشدار داد که هوا خیلی بادیه و از سنگ سیاه بالاتر نریم. یکی از دوستای گل به نام ضیا توی کمپ بود و یکی از دیگه از بچه ها که امیر می شناخت(اشکان افتخاری از بچه های سبز امداد کوهستان و فیس بوک باز).
باد اینقدر شدید بود که به کسی اجازه بالا رفتن نمی دادند ولی خوب می دونستند که با باد 50 و 60 بلایی سرما ها نمی یاد. البته فراموش نکنید که اتفاق یک بار می افته و همیشه باید به حرف امداد و نجات کوهستان توجه کرد. دلیل این هم که گیر سه پیچ ندادند که نریم بالا این بود که از نظر شناخت با ما آشنا بودند و می دونستند که این سرعت باد برای ما مشکلی ایجاد نخواهد کرد (و چون امیر هم باهامون بود که خودش از بچه های امداد و نجات کوهستانه). ولی من شخصا اگه 2 بار دیگه می گفتند که خطر داره به هیچ عنوان بالا نمی رفتم. (حتی با امیر) البته برای کسی که لباس مناسب داره مشکل ایجاد نمی کنه. ولی برای افرادی که با یک لباس معمولی و کاپشن ساده اومده بودند، خیلی خیلی خطرناک خواهد بود.
خلاصه مسیر رو ادامه دادیم به سنگ سیاه. توی راه همه بر می گشتن، البته کسی هم نمی گفت که مسیر رو ادامه ندین. ما هم پررو، پررو، رفتیم بالا، به وسط های مسیر نرسیده بودیم که از شدت باد مجبور شدیم که ماسک بزنیم و درست و حسابی خودمون رو بپوشونیم. سرعت باد متوسط 30 تا 50 بود. ولی لحظه ای 70 و 80 هم میزد. سرعت باد نزدیکی سنگ سیاه در حدی بود که مجبور بودیم ایست کامل کنیم و خم بشیم تا باد آروم بگیره. البته بعد متوجه شدیم که توی قله و ایستگاه 7 باد به سرعت بالای 100 کیلومتر هم رسیده.
توی سنگ سیاه حسابی خوراکی خوردیم.
شایان اینور در حال درست کردن تن ماهی و تخم مرغ

امیر اونور در حال درست کردن سوسیس و تخم مرغ

لیلا هم به دلیل کم بود قدرت جسمانی کم آورده و بود و ولو شده بود تو سنگ سیاه شاید از روی تنبلی و برای اینکه دل ما بسوزه و بگیم کار نکن.

اینحا هم واسه خودمون بساطی داشتیم که حیف ظرفیت شکم هامون جواب نمی داد. پناهگاه امیری خیلی تاریکه و باید چراغ پیشونی روشن کنیم.

خوب همه رفته بودند و ما هم خودمون رو خوب پوشوندیم تا برگردیم پایین.
لی لی :

شاشا :

امیر :

در زمان برگشتن به پایین یخ شکن ها رو بستیم.

شاید تا دوراهی اوسون 2 یا 3 بار مجبور شدیم یخ شکن ببندیم و دوباره باز کنیم. برای اینکه یا خاکی بود و یا یک لایه یخ جوندار. لیلا هم برای این تیکه نظر خودش رو داره و میگه "این شایان همش یا بند یخ شکنش رو محکم می کرد یا بند یخ شکن هاشو، آخه شایان خیلی حرفه ایه ;)"
موقع غروب هنوز نزدیکی های سنگ سیاه بودیم و بجز ما 3 نفر کسی نبود. فضای بکری بود. غروب خورشید، ابرها، وزش باد که حالا به نسیم بدل شده بود، سکوت مهیب کوهستان و آواز باد که گهگاه طنین می انداخت و ... فوق العاده دوست داشتنی بود.



سنگ سیاه رو که اومدیم پایین به نزدیکی های دوراهی اوسون و شیرپلا رسیدیم دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و چون توی دره بودیم و مسیر هم کاملا برفی بود. چراغ پیشونی هامون رو روشن کردیم تا مسیر رو ادامه بدیم. خیلی بی نظیر و عالی بود. مسیر تاریک تاریک در شرایطی که هیچ کس توی مسیر نیست واقعا واقعا من این تنهایی توی کوه رو دوست دارم دنیا دنیا. آآآآه این لیلا هم همش میپره وسط نوشتن آدم، الان داره میگه "منم خیلی دوست می دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"
خیلی دوست داشتم که زمستون تا سنگ سیاه برم. ولی خوب چکار کنیم که امسال زمستون هم درست و حسابی زمستون نیست. ساعت 8 به هتل اوسون رسیدیم. و اونجا یه عدد ایستاک اوستوایی + دو عدد شیرکاکائو خوردیم. و بعد در حال پایین اومدن توی مسیر بودیم که یکی از بچه های نجات کوهستان رو دیدم که به دنبال مصدوم داشت می رفت هتل اوسون. البته ما توی هتل مصدوم ندیدیم ولی گفتیم که خودش بره و تأیید نهایی رو بگیره. اگه اشتباه نکنم اسمش امید بود و دوست امیر هم بود. رفت هتل و برگشت و ادامه مسیر رو تا باهم پایین اومدیم. من از قبل به شدت علاقه داشتم که دوره های امداد و نجات رو طی کنم. آشنایی با امیر هم توی همین ماه گذشته من رو مصمم تر کرد و همراهی با امید و تعریف خاطرات فوق العاده هیجانی هم به شدت من رو علاقه مند کرد. در حقیقت دلیل اینکه دارم میرم خانه کوهنوردان هم عضو بشم همین هست که کم کم و با طی کردن دوره ها بتونم این فسمت از آرزوهای کوهی خودم، یعنی امداد و نجات در کوهستان رو هم دست یافتنی کنم.