قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی دیروز و چند نکته در خصوص ضربه سر یا تروما

دیروز با دو تا از بچه های گل فرفر رفته بودیم کوه، حسین و نریمان. اول قرار بود که من شبانه برم کوه ولی بعد که دیدم بچه برنامه دارن که صبح برن شیرپلا گفتم که باهم بریم بیشتر حال میده. ساعت 8 صبح میدون مجسمه بودیم. خیلی خوب و آروم حرکت خودمون از مسیر اصلی کوهنوردی شروع کردیم و بالا رفتیم. چند تا استراحت کوتاه توی مسیر داشتیم و در نهایت بعد از 70 دقیقه رسیدیم به کافه رجب. توی کافه رجب کمی استراحت کردیم و بعد یک چایی لیوانی و یک صبحانه سبک هم خوردیم و به مسیر ادامه دادیم. تقریبا 70 دقیقه هم تا شیرپلا توی راه بودیم.

به شیرپلا که رسیدیم یکی از بچه های باحال کوه رو دیدم. علی، خیلی پسر حرفه ای و گلی هستش و واقعا توی کوه یکی از کسایی هست که بی تعارف می تونه برای هر کس الگو باشه فقط خیلی تک روی می کنه و همش دوست داره تنها باشه.

منم که دیدم دوست داره تنها باشه بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم دنبال جای خالی که امیر هم آرامشش رو داشته باشه. خلاصه شانس ما بود که کنار امیر باشیم یا شانس امیر نمی دونم ولی جای خالی نبود و برگشتیم طبقه اول پیش امیر و همون جا نشستیم. حالا امیر هم نازش گرفته بود. اول هرچی تعارف کردیم هیچی نخورد ولی بعد که یخش کم کم واشد (دقیقا مثل همیشه) کم مونده بود که تمام خوراکی های ما رو بخوره. اول از همه زد به ساندویچ های خوش مزه نریمان و بعد رفت سراغ چایی و ...

برای خودمون خوشحال نشسته بودیم که کم کم جمع کنیم بیایم پایین دیدیم یک آقایی پریشون اومد تو و گفت امداد و نجات کیه؟ یکی پرت شده توی دره، برانکار از کجا بیارم؟ امیر هم حال و حوصله نداشت و گفت که امداد و نجات نداره اینجا برو بالا برانکار بگیر. منم از گنجره بیرون رو نگاه کردن که ببینم کی کجا پرت شده و دیدم که آره مثل اینکه کنار دیواره شروین یکی افتاده توی دره.

خلاصه بعد از 30 دقیقه از پنجره نگاه کردن که این ها دارن چی کار می کنن امیر گفت من اعصاب ندارم این طوری بی خبر رو به راه نیستم. بریم ببینیم چی شده. من و امیر رفتیم تا دم دره و دیدیم که یک نفر داره میره پایین و ظاهرا دونفر دیگه هم پایین بودن شرایط طوری بود که مناسب نبود بریم پایین. امیر گفت بهتر ما دیگه نریم پایین چون معمولا برای امداد 3 نفر کافی هست بی خودی دور و ور محل حادثه هم شلوغ باشه اصلا خوب نیست.

کمی این ور و اون ور کردیم بعد دیدیم که مصدوم رو بالاخره آوردن بیرون. سرش شکافته بود. حدود 15 تا 20 متر هم پرت شده بود پایین. فاصله اینقدر بود که بچه هایی که رفتن توی دره برای امداد اول فکر کردن که طرف فوت شده.

خلاصه کمک کردیم و آروم آروم مصدوم (سارا) رو آوردیم توی پناهگاه شیرپلا. از همون جا که رسیدیم به آدم ها دکتر بازی و من خودم یک بار این طوری شدم و یک بار دیدم توی فیلم چی کار کردن شروع شد. از کمپوت و غرمه سبزی بدیم به مصدوم گرفته تا یک بار امداد رسید بالای مصدوم آمپول دکزا زدن بهش شروع شد تا تجویز انواع و اقسام دارو های مسکن و خواب آور.

امیر ماشلا صداش کلفته یک داد کشید این دور و ور رو خالی کنین. نصف جمعیت فرار کردن. چند نفری هم که بودن گفت آقا بزاریم کارمون رو بکنیم. حرف نزنین بعد اگه سوال داشتین که چرا این کار رو کردم و چرا اون کار رو نکردم به سوال هاتون جواب میدم.

خلاصه این روش خیلی خوب جواب داد و این ها که روی دیده و شنیده شروع کرده بودن به نظر دادن کمی ساکت شدن.

حسین لطف کرد آب قند درست کرد برای مصدوم چون این جور مواقع اصلا نیابد به مصدوم خوراکی داد. فقط آب قند تازه مایعات هم زیاد نباید به مصدوم خورونده بشه. چون خونریزی از ناحیه سر بود. اول با پارچه خیس شروع کردیم به تمیر کردن موها و شستن خون ها از روی موها که بتونیم زخم رو ببینیم. زخم خیلی خیلی بد بود کاملا سر شکافته بود. با چند تا گاز استریل و بتادین، اول روی زخم رو تمیز کردیم. حالا یکی اومده بود می گفت مصدوم رو بخوابونیم بتادین بریزیم توی سرش.

حالا فکر کنین زخم شکافته اونم روی جمجعه رو بتادین بریزین توش. بتادین رو توی زحم های باز دست و پا هم نمیریزن چه برسه به زخم توی سر.

خلاصه این مورد هم با مخالف امیر و جدیتش در اینکه نه من این کار رو نمی کنم شما حرف نزن، طرف بی خیال شد. خلاصه در مرحله آخر یک تیکه گاز استریل رو تا کردیم و بتادین زدیم و روی زخم رو گرفتیم بعد با باند دور سر مصدوم رو بستیم.

بازم سر و کله دکتر ها پیدا شد. من میگن سرش پایین نباشه، درازم نکشه که خوابش نبره. یکی اومده میگه بخوابونیمش، یکی میگه دمرش کنیم. خلاصه این ها هم کمی نظر دادن بعد که دیدن ما کارخودمون رو می کنیم ول کردن و رفتن.

مصدوم گرامی رو حالت تکیه داده نشوندیم یک کوله پشتش و یک کوله زیر پاش که پا کمی بیاد بالا. معد هم تا جایی که تونستیم سعی کردیم که تکون وا تکون نخوره. ولی گوش نمی داد که. وای این کوله کیه من پام روشه و خلاصه بنده خدا کلافه هم شده بود. بالاخره با کلی اسرار رفتیم پشت بوم شیرپلا. مصدوم هم گیر داده بود که لازم داره بره دستشویی. حالا امیر میگه نه. اون میگه آره. امیر میگه نه، اون میگه آره. خلاصه بعد از چند دقیقه کلنجار امیر دید که نه واقعا لازم داره بره دستشویی. البته دلیل رفتنش مهم بود که امیر دید که نه چون بره اشکالی نداره اجازه داد که بره. آخه کسی که توی این شرایط هست زیاد نباید فشار وارد بشه. ضربه به مغز خیلی خطرناک هستش.

یک تست ساده هم گرفتیم ازش. یکی چیزی رو جلوی چشم صدوم در زاویه افق چپ و راست می بریم و به مصدوم میگیم که اون رو با چشم دنیال کنه تا اینکه ببینیم چقدر رو به راهه. خوب بود. می تونست صحبت کنه. درد هم کم داشت. حات هاش همه طبیعی بود به غیر از اینکه می گفت خوابم میاد. که خیلی نباید ساده از کنارش رد میشدیم.

توی شیرپلا متاسفانه بیسیم نبود که ببینیم امداد و نجات کجا هستن ولی با تماس تلفنی تونستیم اطلاع بدیم که از سنگ سیاه و امداد داوودی (کافه رجت) بیان بالا برای کمک. تا امداد برسه اونجا بودیم. که امیر تنها نباشه. خلاصه وقتی که دیدیم مهدی از بچه های امداد داره میاد بالا حسابی خیالمون راحت شد. 3 نفر اومدن و شروع کردن به مداوا و تست های تکمیلی از مصدوم. من و حسین و نریمان هم وقتی که دیدیم امداد و تجات اومده دیگه گفتیم وسط این همه متخصص جمع کنیم بریم بهتره. اخه خیلی دیر هم شده بود. چون کسی نبود و ارتباطی هم با امداد و نجات نداشتیم تصمیم داشتیم اگه امداد نرسید کم کم خودمون انتقال مصدوم رو به پایین شروع کنیم. که خدا رو شکر قبل از اینکه ما تکونش بدیم رسیدن.

در حدود 2 ساعتی ما کنار مصدوم بودیم تا امداد برسه و چون واقعا دیر شده بود من و نریمان و حسین از مسیر اسون شروع کردیم بیایم پایین.

جدای این گزارش برنامه دیروز چند تا نکته مهم هر خصوص کسی که ضربه مغزی (تروما يا ضربه سر) میشه یا احتمال داره ضربه مغزی شده باشه باید رعایت کنیم.

مغز خیلی حساسه. یعنی شدت ضربه اصلا اهمیت نداره. یک لیز خوردن ساده و با سر زمین خوردن میتونه باعث ضربه مغزی و فوت انی بشه، یک مورد هم مثل کوهنورد خوب ما سارا، امکان داره بعد از چنین حادثه به این شدت اصلا عوارض آنی نداشته باشه. ولی خوب چرا عاقل کند که باز آرد پشیمانی همین جاست. چرا یک مورد رو ساده بگیریم که بعد یک عمر پشیمون باشیم.

یک لحظه فکر کنید که مثلا ما بی توجه ول می کردیم و می گفتیم که دیر شده حالا بی خیال و می رفتیم دنبال کوه نوردی خودمون بعد مثلا هفته دیگه متوجه می شدیم به خدایی نکرده اتفاقی برای این کوهنورد خوب افتاده واقعا فکر می کنید می شد خودمون رو ببخشیم؟؟؟

البته باز باید از صبر و حوصله دوستای خوبم حسین و نرمیان هم تشکر کنم که بیش از 2 ساعت منتظر مونده بودن تا کار ما تموم بشه و البته قرار هم شد که اگه امداد و نجات نرسید در حمل مصدوم هم از مسیر دربند کمک کنن.

علايم :
اشکال در هوشياري ، اشکال در تکلم ، گيجي ، سردرد شديد ، استفراغ ، ضعف يک طرفه بدن

نکات مهمی که من در این مورد به ذهن رسید که رعایت کردنش اهمیت داره این ها هستش.
1. به کسی که مصدوم میشه به هیچ عنوان خوراکی های شیرین و غذا ندین.
2. اب قند یا آب میوه ای که کم شیرین باشه خوراکی خوبی هستش
3. سر کسی که ضربه خورده رو در حال طبیعی نگه دارید سر نباید پایین باشه.
4. زمانی که باید مصدوم به مرکز درمانی برسه در حدود 3 ساعت هستش.
5. بدون دستور پزشک به مصدوم آرام بخش و دارو ندید چون در این جور موارد شما به عنوان امداد و نجات نیاز دارید که مصدوم هشیار باشه و بتونین کنترلش کنید.
6. بررسی وضعیت تنفس بیمار و کنترل تنفس
7. کنترل بیمار از نظر صدمات ضربه مصلا کنترل اینکه می تونه انگشت های پا رو تکون بده
8. اگر شکستگی داشت اول باید محل شکستگی رو فیکس کرد بعد مصدوم رو انتقال داد.
9. نکته مهم این هستش که بیمار چقدر بی هوش بوده بعد از ضربه این مدت اگه کوتاه باشه صدمه کم هستش این مورد رو به عنوان مسئول امداد و نجات حتما به افراد بعدی که برای کمک میان انتقال بدین که مثلا حدودا 10 دقیقه یا 2 دقیقه بی هوش بوده بعد از ضربه
10. یکی از علائم شکشتگی جمجمه خروج خون یا مایع سفید از کوش و دماغ هستش. البته کبوید دور چشم و یا پشت گوش هم می تونه دلیل شکستگی جمجمه باشه
11. سر و شونه های مصدون بالا باشه.
12. اگه خون ریزی از گوش بود به طرف همون گوش خم بشه
13. بهترین راه انتقال در صورت شماهده علایم انتقال مصدوم با برانکار به مرکز درمانی هستش


پی نوشت : این مطلب رو
http://www.sportsmedicine.ir/modules.php?name=contents&t=797 الان پیدا کردم خیلی جالب بود

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مسیر دربند و در تاریخ 107 روز پیش در تاریخ شنبه 1 خرداد 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : تروما | امداد و نجات | کمک های اولیه | شیرپلا | اسون | حسین | نریمان | امیر حافظی | ضربه سر | ضربه مغزی |

سنگ سیاه و باد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت

پنجشنبه شب یا همون جمعه صبح ساعت 6 و نیم باید میدان مجسمه می بودم. اولش قرار شد که شب خیلی زود بخوابم ولی تا چند تا چت کردم و این ها، ساعت شده بود 3 نیمه شب. به رختواب رفتم و بیدار شدم. اصلا دوست نداشتم از تخت بیام بیرون. اول تصمیم گرفتم دروغ بگم که اتفاقی افتاده و نرم. این رو هم بگم که لیلا اعتقاد داره من خیلی خالی بنده هستم. ولی بعد دیدم که اگه نرم تا شب دیوانه میشم. ساعت 5 و نیم بود که از جا کنده شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم. میدان مجسمه که رسیدم هوا هنوز تاریک بود. تا همنورد گرامی رسید و حرکت کردیم ساعت 7 شده بود.

لیلا توی راه اون به سنگ سیاه، مشرف به دیدن آقا سیبیلویه خودشیفته شده بود که با یک وضع اسفناکی اومده بود کوه، و داشت اسلام رو به خطر می انداخت. خلاصه لیلا میگه که مجبور شده سبر کنه تا یواشکی بیام و گرنه می تونسته ساعت 6 پای مجسمه باشه. راست یا دروغش با خود لیلا. در هر صورت ما 40 دقیقه یخ زدیم.

مسیر شیرپلا از 4 صبح آدم بالا میره، مثلا هر دقیقه شاید 2 نفر بالا می رن، ولی ساعت به 7 و 8 که میرسه دیگه دسته دسته، 20 تا و 30 تا در دقیقه به سمت بالا حرکت می کنند. ما هم آروم آروم بالا رفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. تا خود شیرپلا اصلا نیازی به بستن یخ شکن نداشتیم. این 2 هفته که اصلا بارش نبود. برای همین مسیر کاملا پاییزی و بهاری بود. 

تا جایی که یادم هست، تا کافه رجب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. البته من همش می خواست بپیچونم و برگردم به قول لیلا. توی کافه رجب بودیم که لیلا دوستان خودش رو دید و همنورد گرامی دیگر هم رسید. این همنورد کسی نبود جز، امیر حافظی. خلاصه بعد از کلی ناز و کرشمه و لوس بازی به ما افتخار داد که تا شیرپلا همراه ما باشه. حالا با هر 20 دقیقه یکبار نق و ناز و کرشمه که من برم جلو، من برگردم کاری نداریم که این لوس بازی ها رو تا خود سنگ سیاه سرما در آورد. 

همیشه آب خوردن از چشمه های بین مسیر خیلی لذت بخشه و انرژی مضاعفی به آدم می ده. این هم چشمه درویشی هستش که تو مسیر یال آخر شیرپلا 5 دقیقه مونده به شیرپلا می تونین ازش آب بخورید. بهتر از اینه که از آب رودخونه بخورید.


تو شیرپلا که رسیدیم اصلا جای برای نشستن نبود. رفتیم طبقه بالا و یک میز نیمه خالی پیدا شد و لوازم رو آنجا پهن کردیم. اولین حرفی که به ما زدند این بود که وااااای این همه غذا؟؟؟؟ این اتفاق دقیقاً توی سنگ سیاه هم افتاد یکی از بچه های گروه کوهنوردی دماوند به ما گفت شما اگه دماوند برید چقدر با خودتون غذا می برید؟ 

جالبیش اینه که اصلا هم غذا ها به خودمون نمیرسه ها، همه غذا ها پخش میشه برای اون هایی که دارن از گشنگی میمیرن توی مسیر یا به دلیل تنبلی و یا به دلیل بی توجهی با خودشون غذا به اندازه کافی نیاوردن. خدایی هر هفته که ما نرفتیم. خبر اومده چند نفر به دلیل گشنگی و ضعف بدنی دچار شوک و مرگ و میر شدن. از این جهت ما کلی خوراکی های گوناگون می بریم. تمام این افرادی هم که مسخره می کنند، به میزان شدت مسخره کردن، به همون شدت و شاید بیشتر از غذا های ما می خورند.

در مورد این خوراکی ها لیلا هم نظری داره که نظر لیلا رو هم در ادامه بخونید "(خوراکی میاره خودش بخوره اضافه ها رو که نمی خواد می ده این و اون اصلا هم به فکر بقیه نیست حتی من چند بار تو دره افتادم مردم اما یه فاتحه هم بلد نبود واسم بخونه فقط خندید). امیر و شایان یادشون رفته بود که باید بخورن همین طوری داشتن Non Stop مثل آدم آهنی از کوله هاشون خوراکی در میوردن تازه می خواستن دیزی هم بار بذارن :دی "


توی مسیر کافه رجب به شیرپلا یکی از دوستای لیلا به نام مریم هم به جمع ما اضافه شد که تا صبحانه در شیرپلا با ما بود. و به دلیل اینکه امتحان داشت دیگه با ما برای قله نیومد. برنامه امروز ما قله بود. ولی از اون جهت که باید به حرف امداد توی کوهستان توجه کرد. از سنگ سیاه به بالا رو ادامه ندادیم. البته توی گردنه شیرپلا که برای سنگ سیاه مسیرداره، تیم امداد و نجات به ما هشدار داد که هوا خیلی بادیه و از سنگ سیاه بالاتر نریم. یکی از دوستای گل به نام ضیا توی کمپ بود و یکی از دیگه از بچه ها که امیر می شناخت(اشکان افتخاری از بچه های سبز امداد کوهستان و فیس بوک باز).

باد اینقدر شدید بود که به کسی اجازه بالا رفتن نمی دادند ولی خوب می دونستند که با باد 50 و 60 بلایی سرما ها نمی یاد. البته فراموش نکنید که اتفاق یک بار می افته و همیشه باید به حرف امداد و نجات کوهستان توجه کرد. دلیل این هم که گیر سه پیچ ندادند که نریم بالا این بود که از نظر شناخت با ما آشنا بودند و می دونستند که این سرعت باد برای ما مشکلی ایجاد نخواهد کرد (و چون امیر هم باهامون بود که خودش از بچه های امداد و نجات کوهستانه). ولی من شخصا اگه 2 بار دیگه می گفتند که خطر داره به هیچ عنوان بالا نمی رفتم. (حتی با امیر) البته برای کسی که لباس مناسب داره مشکل ایجاد نمی کنه. ولی برای افرادی که با یک لباس معمولی و کاپشن ساده اومده بودند، خیلی خیلی خطرناک خواهد بود. 

خلاصه مسیر رو ادامه دادیم به سنگ سیاه. توی راه همه بر می گشتن، البته کسی هم نمی گفت که مسیر رو ادامه ندین. ما هم پررو، پررو، رفتیم بالا، به وسط های مسیر نرسیده بودیم که از شدت باد مجبور شدیم که ماسک بزنیم و درست و حسابی خودمون رو بپوشونیم. سرعت باد متوسط 30 تا 50 بود. ولی لحظه ای 70 و 80 هم میزد. سرعت باد نزدیکی سنگ سیاه در حدی بود که مجبور بودیم ایست کامل کنیم و خم بشیم تا باد آروم بگیره. البته بعد متوجه شدیم که توی قله و ایستگاه 7 باد به سرعت بالای 100 کیلومتر هم رسیده. 

توی سنگ سیاه حسابی خوراکی خوردیم. 

شایان اینور در حال درست کردن تن ماهی و تخم مرغ 


امیر اونور در حال درست کردن سوسیس و تخم مرغ 


لیلا هم به دلیل کم بود قدرت جسمانی کم آورده و بود و ولو شده بود تو سنگ سیاه شاید از روی تنبلی و برای اینکه دل ما بسوزه و بگیم کار نکن.


اینحا هم واسه خودمون بساطی داشتیم که حیف ظرفیت شکم هامون جواب نمی داد. پناهگاه امیری خیلی تاریکه و باید چراغ پیشونی روشن کنیم. 


خوب همه رفته بودند و ما هم خودمون رو خوب پوشوندیم تا برگردیم پایین. 

لی لی :


شاشا :



امیر :



در زمان برگشتن به پایین یخ شکن ها رو بستیم. 



شاید تا دوراهی اوسون 2 یا 3 بار مجبور شدیم یخ شکن ببندیم و دوباره باز کنیم. برای اینکه یا خاکی بود و یا یک لایه یخ جوندار. لیلا هم برای این تیکه نظر خودش رو داره و میگه "این شایان همش یا بند یخ شکنش رو محکم می کرد یا بند یخ شکن هاشو، آخه شایان خیلی حرفه ایه ;)"

موقع غروب هنوز نزدیکی های سنگ سیاه بودیم و بجز ما 3 نفر کسی نبود. فضای بکری بود. غروب خورشید، ابرها، وزش باد که حالا به نسیم بدل شده بود، سکوت مهیب کوهستان و آواز باد که گهگاه طنین می انداخت و ... فوق العاده دوست داشتنی بود. 



سنگ سیاه رو که اومدیم پایین به نزدیکی های دوراهی اوسون و شیرپلا رسیدیم دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و چون توی دره بودیم و مسیر هم کاملا برفی بود. چراغ پیشونی هامون رو روشن کردیم تا مسیر رو ادامه بدیم. خیلی بی نظیر و عالی بود. مسیر تاریک تاریک در شرایطی که هیچ کس توی مسیر نیست واقعا واقعا من این تنهایی توی کوه رو دوست دارم دنیا دنیا. آآآآه این لیلا هم همش میپره وسط نوشتن آدم، الان داره میگه "منم خیلی دوست می دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"

خیلی دوست داشتم که زمستون تا سنگ سیاه برم. ولی خوب چکار کنیم که امسال زمستون هم درست و حسابی زمستون نیست. ساعت 8 به هتل اوسون رسیدیم. و اونجا یه عدد ایستاک اوستوایی + دو عدد شیرکاکائو خوردیم. و بعد در حال پایین اومدن توی مسیر بودیم که یکی از بچه های نجات کوهستان رو دیدم که به دنبال مصدوم داشت می رفت هتل اوسون. البته ما توی هتل مصدوم ندیدیم ولی گفتیم که خودش بره و تأیید نهایی رو بگیره. اگه اشتباه نکنم اسمش امید بود و دوست امیر هم بود. رفت هتل و برگشت و ادامه مسیر رو تا باهم پایین اومدیم. من از قبل به شدت علاقه داشتم که دوره های امداد و نجات رو طی کنم. آشنایی با امیر هم توی همین ماه گذشته من رو مصمم تر کرد و همراهی با امید و تعریف خاطرات فوق العاده هیجانی هم به شدت من رو علاقه مند کرد. در حقیقت دلیل اینکه دارم میرم خانه کوهنوردان هم عضو بشم همین هست که کم کم و با طی کردن دوره ها بتونم این فسمت از آرزوهای کوهی خودم، یعنی امداد و نجات در کوهستان رو هم دست یافتنی کنم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 231 روز پیش در تاریخ دو شنبه 28 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : سنگ سیاه | امیر حافظی | لیلا | شیرپلا | کافه رجب | اشکان افتخاری |

اولین تجربه غار نوردی من

فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.

ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.

ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی.  

برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.

من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.

اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم. 

رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.

یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است


یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار
لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس

تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.


من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388

اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.

این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم

خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.

دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.


گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک
لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی 

خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود. 

البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.

من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره

استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای

والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست



+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 239 روز پیش در تاریخ يکشنبه 20 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : بورتیک | غار | فیروزکوه | بهار | لیلا | امیر حافظی | مهیار |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it