من و رامین واقعا متوجه شده بودیم که برای همه قابل درک نیست که ما چرا آخر هر هفته 3960 متر میریم بالا و شب روی قله می خوابیم. البته وافعا دلیلی هم برای این وجود نداره که همه این موضوع رو درک کنن.
این هفته سفر شاشا به توچال جدای رامین که به پایه ثابت تبدیل شده و پویا که چند هفته هست که گم شده، 2 تا میهمان جدید داشت. بابک و پسرخالش فرزاد. قرار بود که حرکت ساعت 8 صبح روز پنجشنبه 2 مهرماه 1388 از توچال (ولنجک)، باشه و طبق برنامه با کمی تاخیر (حدود 15 دقیقه) حرکت کردیم. اولش اومدیم تقلب کنیم و تیکه اول رو با اتوبوس بریم ولی هر کاری کردیم نتونستیم خودمون رو به این کار راضی کنیم و کلک سوار کنیم (البته با اصرار رامین).
من و رامین از تجربه هفته پیش دوستان اصفهانیمون استفاده کردیم و شب قبل به سایت www.snow-forecast.com رفتیم تا از وضعیت هوا با خب
ر بشیم. وضعیت هوا در قله از صبح تا شب برفی بود. شب بادی و جمعه از صبح تا شب آفتابی. سرعت باد کمتر از 30 کیلومتر نبود و دمای هوا هم در قله -5 و در باد -11 بود. البته در ارتفاع پایین پیش بینی بارش بارون بود و در کل وضعیت جوی نه خیلی خوب بود، نه خیلی بد!. snow-forecast پیش بینی برف حدود 5 سانتیمتر رو در مسیر قله کرده بود.
ساعت 8 ایستگاه یک توچال هوا آفتابی بود و ما خوشحال که سایت اشتباه کرده، رفتیم و رفتیم از مسیر های میانبر و ساعت 10 بود که رسیدیم به ایستگاه 2 و داشتیم آماده می شدیم برای صبحانه که دیدیم آفتاب رفت. سرمون روکه بالا کردیم کاملا مشخص بود که این ابر های سیاه خبر هایی دارند که یعنی پیش بینی وضعیت هوا درست بوده و زمانی که داشتیم از ایستگاه 2 می رفتیم بالاتر وضعیت هوا لحظه به لحظه در حال خراب تر شدن بود. اولین پیچ ایستگاه 2 به 5 رو رفتیم، دومی رو هم همین طور، سومی رو هم همین کار رو کردیم ولی دیدیم که بارون شروع کرد به بارش که دیگه وارد جاده اصلی شدیم.
بعد از صبحانه خوری در ایستگاه دو
وارد جاده اصلی شدن همان و بارش شدید بارون همان. بارید و بارید و بارید انگار نه انگار که اون فقط یک سایت بود که این وضعیت رو پیش بینی کرده بود و اصلا لازم نبود که پیش بینی حتما درست دربیاد. کم کم که رفتیم بالا و تونستیم نمایی از قله رو ببینیم تازه متوجه شدیم که وضعیت قله از اونی که فکر می کردیم خیلی بدتره. قله پوشیده شده بود از ابر های پیچ در پیچ. هنوز به میانبر آخر مسیر پنج نرسیده بودیم که بارش به اندازه ای شدید شد که سر تا پامون خیس شده بود. به میانبر و مسیر صاف که رسیدیم اینقدر خیس آب شده بودیم که حتی من داشتم به این فکر می کردم که اصلا لزومی نداره که من و رامین شب روی قله بخوابیم.داشتم به این نتیجه می رسیدم که دوباره وارد مسیر اصلی شدیم و ادامه راه را رفتیم تا برسیم به ایستگاه 5. اینجا بود که اون هوای بارونی تبدیل شد به یک هوای آفتابی و گرم و در کمتر از 10 دقیقه تمام لباس هامون که 1 ساعت زیر بارش شدید بارون بود بطور کامل خشک شد. ساعت 2 بعد از ظهر بود که دیگه رسیدیم به ایستگاه 5 .
ایستگاه 5 رفتیم برای ناهار، اول از همه اینکه لباس هامون رو در آوردیم تا خشک بشن، بعد شروع کردیم به غذا درست کردن، تن ماهی گرم کردیم، خوراکی هامون رو در آوردیم و یه حسابی غذا درست کردیم. ایستگاه 5 خیلی شلوغ نبود. از بچه هایی که من می شناختم فقط آقا جواد اونجا بود. من نمی دونستم که آقا جواد از پنجشنبه ها میاد کوه و می مونه و جمعه شب بر می گرده. گپ کوتاهی زدیم. آقا جواد گفت که نریم بالا چون تو پناهگاه خوابیدن لذت نداره ولی بعد که گفتم ما داریم میریم و چادر می زنیم گفت که نه مثل اینکه حال میده. خود من هم از خوابیدن توی پناهگاه زیاد خوشم نمیاد ولی چادر رو خیلی دوست دارم.
بعد از ناهار ساعت دیگه 3 شده بود. هم ساعت 3 شده بود و هم واقعا دیگه داشت سه می شد که تصمیم گرفتیم تمام لباس های گرمایی مون رو بپوشیم و بزنیم به قله. شلوار عوض کردیم و زیرش شلوار استرچ مخصوص کوه پوشیدیم. عینک های مخصوص رو در آوردیم، ماسک صورت، شال، دستکش، هد بند و خلاصه من و رامین تمام تجهیزات لازم رو به خودمون بستیم یا آویزون کردیم. که بتونیم در هر شرایطی آمادگی لازم رو داشته باشیم.
نمایی از قله توچال
هنوز 200 متر بالاتر نرفته بودیم که نم نم بارون زد، ما رو میگی، گفتیم بابا 2 ساعت تو ایستگاه 5 بودیم بارون نمی اومد حالا تا ما زدیم بیرون بارون گرفت؟ توی مسیر که میرفتیم چند نفر رو دیدیم که از قله بر می گشتن و ازشون پرس و جو می کردیم که وضعیت هوا چطوره و چند نفر بالا هستن. متوجه شدیم که فقط یک نفر شب بالا می مونه و ظاهرا در مسیر های قله هم هیچ کس تا بالا نمیره. آخه وضعیت هوا خراب بود. کولاک بود بالا و وقتی هم که آفتاب می شد و ابر ها می رفتند کاملا بورانی که بالاتر از ایستگاه هفت بود رو میشد دید. که چطوری برف ها رو باد بلند می کنه و می کوبه به اینور و اونور.
خلاصه توی نم نم بارون رفتیم جلو و خدا خدا که بارون شدید نشه. زد و خوردیم به کولاک. شاید توی ارتفاع 500 متر بالاتر از ایستگاه 5 بودیم و حدود 10 تا پیچ مونده بود که برسیم به بالای کوه ایستگاه 5 و اول مسیر ایستگاه 7. من گفتم که این کولاک تموم میشه و ما باز آفتاب رو می بینیم ولی کسی باور نکرد و بابک و فرزاد که شاید از دیدن دوباره آفتاب ناامید شده بودن گفتن که با این وضعیت هوا اصلا امکان نداره ولی گذشت و بعد از 15 دقیقه کولاک خیلی خیلی شدید که نمی شد فکرش رو هم کرد دوباره آفتاب پیداش شد. وقتی سرم رو بلند کردم و دور و برم رو نگاه کردم , دیدم اصلا خبری از خاک نیست تمام اطراف ما سفید شده بود. توی کولاک که بودیم واقعا عمق دید خیلی کم شده بود. برای همین اصلا متوجه اطراف نبودیم.
بابک که اصلا فکر چنین هوایی رو نمی کرد برای همین با خودش دستکش و این چیزا نیاورده بود. سرمای هوا اینقدر زیاد بود که دستش بی حس شده بود برای همین دستش رو توی شال پیچیدیم تا مشکلی پیش نیاد. فرزاد هم یک لنگه دستکش خودش رو داد به بابک و ادامه مسیر رو رفتیم جلو. رفتیم و رفتیم و از آفتاب لذت می بردیم تا اینکه رسیدیم به اول مسیر علامت گذاری شده برای ایستگاه 7. تصمیم گرفتیم که از مسیر میله ها نریم بلکه از مسیر اصلی حرکت کنیم. البته حرکت از مسیر اصلی در زمستون رو اصلا پیشنهاد نمی کنم چون خطر بهمن داره ولی زمانی که هوا بادی هستش و خطر بهمن نیست مسیر اصلی اگر کمی طولانی تر هم باشه ولی شیب ملایم تری داره و ساده تر هستش.
اینجا بود که دیگه واقعا انرژی سوخته بود. واقعا چند باری من و رامین هم ولو شدیم روی زمین. بازم رفتیم و رفتیم تا اینکه ایستگاه 7 رو دیدیم. وای خدای من از این پیچ به بالا اینگار رفتیم توی یک دنیای دیگه در کمتر از 5 دقیقه خورشید کامل غروب کرد. هوا تاریک شده و دیگه مسیر رو کامل برف گفته بود. بعضی جاها 2 سانتیمتر و خیلی جاها هم در حدود 5 سانتیمتر برف نشسته بود. هوا تاریک شده بود ولی می شد جلو رو دید رفتیم و زیر پله های ایستگاه 7 روی زمین ولو شدیم. اینقدر خسته بودیم که حوصله چایی درست کردن نداشتیم. من پیشنهاد دادم که فقط آب جوش بخوریم و همه از روی خستگی قبول کردن که فقط آب جوش بخوریم که گلو و دهنمون باز بشه. همین لحظه ها بود که دیدم به فاصله ده متری ما یه چیزی تکون داره می خوره به بچه ها گفتم حواستون رو جمع کنید یک چیزی اونجاست. چون بوران شروع شده بود عمق دید باز کم شده بود هوا هم که تاریک بود. دقت کردم دیدم یک روباهه. از روی دمش فهمدیم اون هم تا ما رو دید ترسید و فرار کرد.
قبل اینکه برسیم به ایستگاه هفت. همون اول مسیر میله ها، یک کار عالی کردیم. بابک و فرزاد رو گفتیم آروم آروم برن جلو بعد من و رامین اومدیم برای عکاسی از غروب.. عکس های شاهکاری از غروب خورشید گرفتیم. من تا دم دم پرتگاه سینه خیز رفتم. چون کافی بود که سرم رو بلند کنم و باد من رو از جاش بکنه و شروع کردم به فیلم برداری و عکاسی از غروب خورشید و ابرهای بسیار زیبایی که توی عکس ها می تونین ببینیدشون.
تا اینجا گفته بودم که توی ایستگاه 7 آب جوش خوردیم و استراحت کردیم و ساعت 7 بود که حرکت کردیم برای قله. مسیر قله توی شرایط خوب 30 دقیقه راه هستش و نهایت 45 دقیقه ما مسیر رو توی یک ساعت رفتیم. باد شدید به اندازه ای که چند بار ایست دادیم که باد پرتمون نکنه. رامین چراغ قوه رو وصل کرد به سرش و جلو رفت. به فاصله یک متر بابک، یک متر بعدش فرزاد و من هم آخر رفتم و یک نور هم من داشتم. مسیر رو رفتیم، اونجا که پیست تموم شده بود و رسیده بودیم به 30 تا میله آخر قله من از شدت خستگی و باد شدید دیگه بریده بودم.. اینقدر باد شدید بود و از بقل به ما میزد که تقریبا میله به میله یا در بهترین شرایط 2 تا میله به 2 تا میله مجبور بودیم صبر کنیم تا هم باد بخوابه و هم خستگی از تنمون در بره.
یک عکس زیبا از رامین این عکس رو بعد از اتمام کولاک گرفتیم
رسیدیم به پناهگاه وای خدای من قدم هام سرعتش 10 برابر شد. اون 20 متر آخر رو واقعا پرواز کردم توی باد. البته 2 بار باد من رو داشت می کوبید زمین. در پناهگاه رو از شدت باد نمی تونستیم باز کنیم 3 نفری گرفتیم کشیدیمش و بعد دیدیم اون تو یک آقا ایستاده بود و بهمون گفت خسته نباشید، بفرمایید بچه ها. خدایا خدایا ما توی اون شرایط آب و هوای خیلی بد دمای -11 و سرعت باد بالای 30 کیلومتر رسیده بودیم به قله.
توی قله خیلی تاریک بود.اون آقاهه یه هد لامپ کم نور داشت. صدای باد هم خیلی شدید بود. من و رامین تصمیم گرفتیم که بریم بیرون برای زدن چادر. همچین که در رو باز کردیم پریدیم با باد. 10 قدم از پناهگاه دور نشده بودیم که دیدیم نه واقعا توی این باد نمیشه چادر زد. اون آقای مسن که توی پناهگاه بود قبل از اینکه ما بریم بیرون به ما گفت که بیرون نمیشه چادر زد و بهترین کار این هستش که توی پناهگاه چادر بزنیم. خلاصه ما برگشتیم و شروع کردیم به چادر زدن توی پناهگاه. من شخصا از این کار خوشم نمی اومد ولی دیگه واقعا از یک طرف شرایط هوای بیرون خیلی خیلی خراب بود و اصلا امکان چادر زدن بیرون نبود و از طرف دیگه چون بار و بندیل زیاد داشتیم واقعا با اینکه چادر ما کوچیک بود با کسی کار نداشت.
اینم که با عکس های من هی پز میده
چارد زدیم و پریدیم توی چادر، بابک و فرزاد حالا هی میگن برنامه شام چیه و شما چطوری شام میخورین ما هم میگفتیم که الان میایم بیرون. جای گرم و نرم پیدا کرده بودیم دوست و رفاقت رو فراموش کرده بودیم. خلاصه رامین خوابید و من رفتم بیرون از چادر پیش بابک و فرزاد. رامین نامرد خودش رو زد به مریضی و خستگی شدید که تو شام درست کردن کمک نکنه و اصلا از چادر هم نیاد بیرون. منم از روی سادگی و دلسوری که نکنه بچه از دست بره توی سرما کلی هواش رو داشتم گفتم خوب مریض شده و از سرما داره اذیت میشه. غذا بردم براش و کلی پرستاری.
هیچی دیگه بعد کلی غذا خوردن و خاطره گفتن با بابک و فرزاد اونا رفتن برای خواب من هم رفتم توی چادر بخوابم. یک ساعتی زمان نگذشته بود که دیدیم یکی اومد توی چادر کفمون بریده بود خدایی که توی این باد چطوری طرف اومده بالا. من زیپ چادر رو کشیدم و گفتم سلام خوبی، چیزی نمی خوای؟ گفت نه توپ توپم، اگه تو چیزی میخوای بگو؟ یه چیز بدم توپ بشی؟ منو میگی سریع زیپ رو کشیدم بالا و رفتم توی کیسه خواب.

دیدیم بعد از 2 دقیقه این پسره یک آهنگ گذاشت بلند و بلند و شروع کرده داد زندن که پاشین چرا تو این هوا خوابیدین. من رو میگی گفتم ایول چه دیوانه باحالی بعد تر از خودم. خلاصه همه رو به غیر از رامین بیدار کرد. کمی حرف زدیم و گفت چی شد که تو چادر زدین گفتم بیرون نتونستیم. گفت خوب مشکلی نداره کسی بالا نمی یاد. بازم رفتیم گرفتیم بخوابیم. هنوز چشم روی چشم نذاشته بودم که دیدیم باز در واز شد چند نفر ترکیده تر از اون اولی اومدن بالا. بابا اینا همه توپ بودن به خدا که اون ساعت از شب و توی اون باد پیاده اومده بودن قله. خلاصه یادم نیست که همین گروه بود یا یک گروه دیگه که موقع توی پناهگاه اومدن شروع کردن به قرقر که اینا که اینجا چادر زدن چقدر خود خواه هستن و واقعا از این حرف های چرت و پرت. یکی نبود بگه مرتیکه به تو چه اول مگه توچال مال باباته مگه پناهگاه رو بابات ساخته که به من میگی چرا اینجا چادر زدین. بعد با خودم فکر کردن این ها که الان اومدن و اینقدر شعور ندارن که ساکت باشن حالشون خوب نیست. منم چیزی نگفتم. حالا کلی جا بودها که بشینن و بخوابن. ولی خوب دیگه وقتی از کوهنوردی فقط مثل خر از کوه بالا رفتن رو یاد گرفتن همین میشه دیگه.

نوک قله همراه در کنار دماوند
تازه همین آدم بی ادب که این حرف رو زد. بعد از چند دقیقه اومدن برای سوپ درست کردن از من ظرف غذا گرفت و سوپ درست کرد و خوردن با دوستش. از همه بدتر اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدن دیدم هر تیکه ظرف غذای من یک طرف افتاده یکی این طرف، یکی زیر صندلی یه تیکه توی کیسه اشغال. به خودم گفتم واقعا خوب شد که اصلا دهن به دهن نشدم با همچین آدمای بی فرهنگی که فقط بلدن از کوه بیان بالا که ماماناشون جلوی فک و فامیل بگن عباس ما کوهنورده. انگار کوهنورد بودن فقط به اینه که کوه رو بری بالا اونم با اون حال و روز. خوب دیگه دق دلم خالی شد. از دست این ها.
این اون عکسی هستش که واقعا کوفت رامین بشه توی یک طرف شیشه دماونده و توی طرف دیگه پناهگاه
این سری که رفتیم خیلی برای من وضعیت بهتر بود. خیلی راحت خوابیدم. فکر کنم 3 ساعت خوابیدم. نمی دونم به فشار هوا عادت کردم یا اینکه توی پناهگاه بودیم این دفعه وضعیت بهتر بود و راحت خوابم برد. ولی خوب خیلی شب خوب و راحتی بود. ساعت 6 بود که با سر و صدای دیگران از خواب بیدار شدم و دیدم که آفتاب زده بالا. خواستم برم برای عکاسی از طلوع خورشید ولی دیدم هر کاری می کنم بازم دوربین رامین روشن نمیشه که نمیشه. هیچی بی خیال شدم و گرفتم خوابیدم تا ساعت 7 که بعد از ورود یک گروه جدید برای اینکه جا بیشتر باشه، رامین رو از خواب بیدار کردم و شروع کردیم به جمع کردن وسائل و بعد جمع کردن چادر. خدایی خیلی خوب بود. بچه ها صبح خوش اخلاق تر بودن. هر کوفتی که شب سرشون اومده بود یا سرخودشون آورده بودن از سرشون پریده بود انگار خوش اخلاق شده بودن.
چهار نفری توی پناهگاه شایان رامین بابک فرزاد
ما 4 نفر خیلی آروم آروم لوازم رو جمع کردیم و بعد یه چایی خوردیم. یک عکس یادگاری توی قله گرفتیم بعدش مثل همیشه پناهگاه رو تمیز کردیم. جارو کردیم و آشغال ها رو جمع کردیم و اومدیم پایین. تصمیم گرفتیم که از مسیر اوسون بیاییم پایین، خیلی جالب بود. چون همه داشتن می اومدن بالا و فقط 5 نفر قبل از ما رفته بودن پایین. اکثر افرادی که سنگ سیاه مونده بودن یا شیرپلا به دلیل هوای خراب و سرعت باد بالا نیومده بودن ولی خوب ما 4 تا واقعا کاری عجیبی کرده بودیم توی اون هوا رفتیم بالا و البته همه هم از کاری که کرده بودیم راضی بودیم.
نزدیک هتل اسون رامین - شایان - بابک
اومدیم و اومدیم پایین. با سرعت بسیار بسیار زیاد. من و رامین که انگار سرعتمون 50 کیلومتر در ساعت بود . مثل موتور کراس تمام مسیر رو با نهایت سرعت اومدیم. ولی با اینکه خوب و سریع می اومدیم زیاد هم استراحت می کردیم. حرکت سرعتی و استراحت کوتاه. به پاهامون فشار اومد ولی چون من و رامین زاویه هایی که پامون رو میزاشتیم تقریبا درست بود، زانو درد نگرفتیم و این فشار پا کمک کرد به قوی شدن ماهیچه های پا هامون.
رسیدیم به سنگ سیاه. البته اینم بگم که توی مسیر کلی عکاسی کردیم. حقیقتا هم عکس های خوبی گرفتیم. سنگ سیاه دیگه هوا خیلی گرم شده بود. مجبور شدیم که هرچی پلیور و کاپشن داشتیم رو در بیاریم و مسیر رو ادامه بدیم. ادامه مسیر هم خوب بود. من حرکت با سرعت زیاد رو خیلی دوست داشتم. از کنار همه مثل فشفشه رد می شدیم. اومدیم پایین تا رسیدیم به نزدیکای اول یال قله. یک جایی پیدا کردیم برای ناهار و صبحانه اگه اشتباه نکرده باشم ساعت 11 بود. لوازم رو پخش کردیم و شروع کردیم به خوردن. شیر عسل خارجی بابک برای خودش خدایی بود. اینقدر خوردیم که ترکیدیم. من هم رفتم تو کار سوسیس ها، خوردشون کردم و رامین هم لطف کرد سرخشون کرد. خوراکی زیاد داشتیم و شروع به خوردن همه خوراکی ها کردیم. بیسکویت، آب پرتغال، نوشابه، دلستر و ... همه رو خوردیم ولی بازم کلی تن و کنسرو اضافه مونده بود.
من شلوارک پوشیدم جای شما خالی چه حالی داد از همه طرف هوا خورش خوب بود. رسیدیم به دوراهی اوسون و بعد با رامین کل مسیر اسون رو از بیراهه ها و مسیر های خیلی خطرناک و سنگی اومدیم پایین.بعد از اینکه کللی اومدیم پایین، فرزاد و بابک که آروم تر از ما میومدن، از ما عقب موندن و ما مجبور شدیم 10 دقیقه صبر کنیم تا اونا به ما برسن. وقتی که اودن پایین و به من و رامین رسیدن، دیدیم که بابک مجروح شده. نگو این وسط بابک از دره سقوط کرده پایین، ولی خدایی چیزیش نشد دستش کمی خراشیدگی پیدا کرده بود.
بالاخره به هتل اوسون رسیدیم. اول قرار بود که ناهار دیزی بخوریم. یعنی خدایی اون بالا، وقتی که به بابک گفتم هتل دیزی داره اونم دیزی توپه 3500 تومانی. تمام مسیر رو با عشق دیزی اومد پایین که بعد از اون صبحانه و ناهار اعجاب انگیز ما دیگه برای هیچ کدوم جایی نمونده بود که دیزی بخوریم. همش می گفت: "دیزی می خوام"، توی هتل کلی ناراحت شدیم، چون هندونه نداشت. چایی سفارش دادیم و بعد از چایی فرزاد همه ما رو به ایستاک استوایی مهمون کرد.
از اینجا به بعد هم که دیگه اومدیم پایین، کار خاصی نکردیم. جز اینکه من و رامین چی توز موتوری خوردیم و بعد وقتی که رسیدیم پایین، یک جا ایستادیم که لباس هامون رو درست کنیم و بعد تاکسی گرفتیم و رفتیم میدون تجریش. تازه این اینجا داستان جالب میشه. ولی شرمنده که خیلی کوتاه اشاره می کنم. چون کارمون تمامش لذت بود و برای خیلی ها قابل درک نیست. توی مسیر که می اومدیم پایین، من و رامین یادمون افتاد که سوپ داشتیم و سوپ رو نخورده بودیم. هیچی خیلی ساده، تصمیم گرفتیم دوباره بریم کوه و سوپ رو توی کوه بخوریم.

هیچی دیگه ساعت 5 بعد از ظهر، از تجریش سوار ماشین های بام تهران شدیم. اومدیم اول بام پیاده شدیم. پیاده بعد از 55 دقیقه پیاده روی رسیدیم به رستوران چشمه (قبل از ایستگاه توچال) گاز رو روشن کردیم و سوپ درست کردیم و سوپ خوردیم به همین سادگی و به همین احمقانه ای که تعریف کردم. خیلی ساده هم هستش که تا عاشق واقعی کوه و کوهنوردی نباشین نمی فهمین که سوپ خوردن توی رستوران چشمه چه لذتی داره. و اصلا درک نمی کنید که بعد از 2 روز کوهنوردی چرا ما 2 تا دیوانه بازم برگشتیم توی کوه و خدا وکیلی اگه خوراکی داشتیم یا پول همراهمون بود، شک نکنید که می رفتیم ایستگاه 2 یا استگاه 5، شب می موندیم و بعد شنبه صبح می اومدیم پایین. خدا وکیلی خیلی خوب بود. من که دوست داشتم.

قله پشت این ابر ها بود

نمایی از لواسون و دریاچه سد لتیان




نمایی از دره اوسون

لباس های من و رامین در حال خشک شدن
پی نوشت : این مطلب صورت مشترک توسط من و رامین نوشته شده
پی نوشت 2 : توی این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=323020&id=663975496 و این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=37031&id=1347710920&ref=mf و این یکی لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=7329&id=100000050945921&ref=mf می تونین عکس های کاملی رو ببینید.