قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

نقد یک برنامه کوهنوردی


جمعه که گذشت یک برنامه داشتم با یک گروه کوهنوردی، نکات خیلی خیلی مهمی از مدیریت و اجرای برنامه به نظرم رسید که باید حتما اینجا بنویسم. البته تمام مطلب رو بصورت پراکنه به بچه ها گفتم و در بخش نظرات گروه هم نوشتم، اما با توجه به اهمیت موضوع و خطراتی که به همراه داشت فکر می کنم جمع بندی این نکات در یک مطلب می تونه برای گروه های جدید هم سازنده باشه.
پیش از برنامه :

- برنامه به گونه ای باشد که برای گروه مناسب باشه.
یعنی چی، یعنی اینکه قله ها رو باید به ترتیب صعود کرد. اول که اصلا نباید به قله فکر کرد. بعد مثلا اول قله ی پلنگچال، دارآباد، کلکچال و آخر از همه خود قله توچال، بعد گروه رو برداشت برد برای قله های بلند تر از 4000 متر. برنامه ریزی مسیر و انتخاب مسیر خیلی اهمیت داره. معمولا توی تمام دنیا کوهنورد ها قله ها رو کم کم و از ارتفاع پایین شروع می کنن و میرن بالا.
- مطالعه گزارش برنامه های دیگر گروه ها.
مثلا وقتی که توی گزارش برنامه های دیگر گروه ها برای یک مسیر نوشته شده که در زمان صعود حتما یک طول طناب کامل (حدود 50 متر) همراه داشته باشد. نباید بدون طناب و مثلا فقط با 2 تا طناب انفرادی اون مسیر رو رفت. یا مثلا وقتی که تمام گروه ها گفتن که مسیر نیاز به کار فنی داره و مثلا 5 ساعت طول کشیده تا صعود کنن، نباید گفت که من که این مسیر رو توی 1 ساعت میرم و میام.
- وضعیت هوا.
توی کوه باید همیشه آدم آماده باشه برای شرایط وضعیت بد هوا. یعنی چی یعنی وقتی که هواشناسی توی ارتفاع 3500 متری پیش بینی هوای برفی رو کرده وقتی به ارتفاع 4200 متری میرید نباید بگید که نه بابا هوا آفتابیه. بعد صبح در زمان حرکت در ارتفاع 1700 متری و با فاصله 60 کیلومتری تا پای کار. دیگران رو مسخره کنید که دیدی هوا شناسی من خیلی بهتره از سازمان هواشناسی. مثلا در مورد روز جمعه من به مسئول گروه گفته بودم که هوا خراب میشه، ایشون هم دقیقا صبح من رو صدا کرد کنار و گفت دیدی هوا آفتابیه (توی تهران فلکه اول تهران پارس) بعد که رسیدیم پای کار (گردنه دیزین) همه جا مه بود، برف بارید حتی تگرگ هم اومد.
در طول برنامه :

- وظیفه افراد در گروه
این که چه کسی مسئول چی هستش و چی کار باید بکنه باید توسط سرپرست گروه مشخص باشه. گروهی که از 10 نفر بیشتر باشن حتما باید به 2 دسته تقسیم بشن و 2 تا سرپرست برای 2 گروه انتخاب بشه که هر کدوم مسئولیت بچه های گروه خودش رو بر عهده داشته باشه. نه اینکه همینطوری 20 نفر با هم حرکت کنن، سرپرست گروه هم 300 متر از دیگر افراد گروه جلو باشه که وقتی یکی از نفرات ته گروه مشکل بر می خوره 10 دقیقه طول بکشه تا بیاد پایین. (این اتفاع دقیقا برای گروه ما افتاد)
- امداد و کمک های اولیه
توی گروه یک نفر باید مسئول کمک های اولیه باشه وقتی که تعداد زیاد هستش حتی باید 2 یا 3 نفر مسئول باشن. نباید این طوری باشه که کسی که دچار برف کوری شده رو به اشتباه بگن ارتفاع زده شده (تشخیص اشتباهی که سرپرت گروه داد) و بعد بدون اینکه چشم رو پانسمان کنن تا اصلا نور به چشم نرسه ارتفاع طرف رو کم کنن. بعد اصلا این طوری نیست که سرپرست تیم بالا رو که دارن میرن به قله ول کنه و بره پایین چرا چون وسط راه یکی از مصدوم ها رو سپرده به یک گروه دیگه که ببرنش پایین و خودش ادامه مسیر داده برای قله. بعد تماس داشته که حال مصدومی که رفته پایین خراب شده.
از همه خنده دار تر این که کسی دچار برف کوری شده یعنی مصدوم شده رو ببرن در ارتفاع 3500 متری بعد بگن صبرکن تا بچه ها برن قله و بیان. حالا مشکل کجاست. کسی که دچار مصدومیت حتی ساده هم شده باشه، خیلی احتمال داره وضعیتش بدتر بشه. نمی دونم مثلا یک مصدوم رو از ارتفاع 3700 بیاری پایین و مثلا توی ارتفاع 3500 نگه داری نه تنها کمک نکردی بلکه احتمال داره حتی حال بد تر هم بشه. حتی اگه AMS ارتفاع زده هم نشده باشه با توجه به اینکه مشکل داره ممکنه ارتفاع زده هم بشه.
نکته مهم هم این هستش که مصدم رو نباید تکون داد. این رو سری قبل هم گفتم. مصدوم رو اون هم توی جایی که با نزدیک ترین درمانگاه 20 دقیقه فاصله داره نباید بدون انجام کمک های اولیه تکونش داد. بازم این اشتباه توی چند تا برنامه قبل هم پیش اومده بود. سرپرست عزیز گفته بودن مه مصدوم رو روی کول یکی از بچه ها انتقال بدیم پایین که بالاخره بعد از داد و بیداد من بی خیال حمل مصدوم به شیوه این مدلی شدن و ما تونستیم مصدوم رو با برانکار بیاریم پایین.
در همین مورد این رو خیلی جدی بگم. تا ارتفاع زیاد میشه که ادم ارتفاع زده نمیشه ارتفاع زدگی معمولا بالای 2700 متری بوجود میاد اونم نه بعد از یک ساعت. کمه کم باید فرد چند ساعت توی ارتفاع باشه. وقتی که کسی سردرد میگیره و مسیر حرکت هم برفی هستش و اون طرف هم عینک آفتابی نداره اصلا شک نکنید که داره دچار برف کوری میشه.
دلیل بهتر برای اطمینان از برف کوری می خواهید؟ توی گروه 2 نفر سردرد دارن و دارن تعادل خودشون رو از دست میدن. یک نفر عینک اضافه همراه داره و یه یکی از این 2 نفر عینک آفتابی میده. نفری که عینک میزنه بعد از 10 دقیقه نه تنها سردردش خوب میشه بلکه می تونه تا ارتفاع 4000 متری هم بالا بیاد. پس بازم اسرار نکنید که اون یک نفری که عینک نداشته دچار ارتفاع زدگی شده.
کسی هم که دچار برف کوری میشه رو باید سریع جلوی نور خوردن به چشمش رو گرفت. 2 تا گاز استریل می زارین روی چشم هاش و با باند چشم ها رو طوری می بندین که اصلا نور به چشمش نرسه. برف کوری وقتی که به درد و حالت تهوو برسه دیگه با عینک آفتابی درست نمیشه. عینک آفتابی قبل از اینکه طرف حالش خراب بشه می تونه مصدوم رو خوب کنه و به مسیر ادامه بده. ولی کسی که حالش خراب شده رو نمیشه با عینک رو به راه کرد.
این نکته رو هم بگم در مورد حمل مصدومی که می تونه راه بره. حالا شما اومدین یک نفر رو چشمش رو بستید و دیگه نمی تونه جایی رو ببینه. حالا این مدل مصدوم رو چطوری باید حمل کرد. اول به 2 عدد طناب انفرادی نیاز داریم. یک نفر جلو میره و با طناب خودش رو به مصدوم وصل میکنه و یک نفر هم پشت مصدوم حرکت می کنه که اونم با طناب به مصدوم وصل شده. غیر حرفه ای ترین مدل حمل مصدوم، کول کردن، بقل کردن و یا اینکه دو نفر دو طرفش رو بگیرن هستش. این مدل البته برای کسی هستش که می تونه حرکت کنه. مثلا کسی که پایپوترمی شده یا کور برفی گرفته رو میشه این مدلی حرکت داد.
نکته : اینجا اشاره کردم که دو نفر دست مصدوم رو بگیرن درست نیست ولی برای اینکه اشتباه نشه این رو هم بگم اگه فردی رو دارید انتقال می دید که ترسیده و راه رفتن براش سخته یک لحطه هم دستش رو ول نکنید. این رو گفتم که با اون یکی مورد مصدومیت که توی گروه بود اشتباه گرفته نشه. چون اون خانمی که متاسفانه پرت شده بودن توی دره چون خیلی ترسیده بودن اصلا نمی شد تنهاشون گذاشت.
- یخ شکن:
من نمی دونم چه اسراری هستش که یخ شکن همراه نباشه؟ به خدا من توی تابستون هم با خودم یک جفت یخ شکن 2 هزار تومانی دارم. بعد واقعا این رو دیگه درک نمی کنم که این حرف که یخ شکن رو یک لنه ای بپوشیم یعنی چی؟ اخه این چه کاریه که تعادل خودمون بهم بزنیم؟ بدون یخ شکن خیلی بهتر از یک لنگه یخ شکن داشتن هستش، اونم توی مسیری که داری سر یال حرکت می کنی اونم یالی که بهتره بگیم تیغه، چون کلا عرض مسیر حرکت 30 سانتی متر بیشتر نیست و ارتفاع هر طرف هم در حدود 50 تا 70 شایدم 150 متر بود. یعنی لیز خوردم همون و 150 متر با کله پایین رفتن همان.
- حرکت در مسیر
حرکت توی مسیر خیلی اهمیت داره مثلا توی مسیر های برفی یک جاهایی هست که به اون میگن نقاب برفی نقاب برفی جایی هستش که برف حالت شیب پیدا کرده روی دره. حرکت روی این مسیر ها تک به تک هستش. یعنی یک نفر رد میشه و بعد نفر بعدی رد میشه. ولی این موضوع توی برنامه ها اصلا توجه نشد. همین طوری 10 نفر روی نقاب برفی راه می رفتن. این اصلا درست نیست و اگر خدایی نکرده نقاب بشکنه کلی آدم میره پایین و مسئولیت این هم گردن مسئول گروه هستش. مسئول گروه باید به نفرات آموزش بده که چطوری از روی این جور مسیر ها رد بشن.
همین موضوع برای مسیر های شیب دار سنگی هم هست. یعنی افراد باید تک تک رد بشن که اگه خدایی نکرده یک نفر لیز خورد نزنه زیر پای بیست نفر دیگه هم برن توی دره.
خدایی اینقدر از برنامه دیروز ناراحت هستم که اصلا دیگه دوست ندارم در موردش بنویسم.  
پی نوشت : امروز (29 اردیبهشت 89) 3 پاراگراف آخر این مطلب رو حذف کردم که مطلب جنبه شخصی نداشته باشه و فقط فنی باشه تا جا برای اصلاح این موارد به دور از مسائل شخصی فراهم بشه.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مطالب آموزشی و در تاریخ 124 روز پیش در تاریخ يکشنبه 19 ارديبهشت 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : نقد | کلون بستک | قله | دیزین | گروه کوهنوردی | برف کوری | امداد و نجات |

ایستگاه پنج در هشت ساعت

صبح که از خواب بيدار شدم هنوز داشت بارون مي اومد. نم نم. حرکت کردم به سمت توچال تقريبا تا نزديکي هاي ولنجک کاملا بارون مي باريد ولي کم کم، اين برف بود که لابلاي بارون مي باريد. به پارکينگ که رسيدم ديدم که ليلا ايستاده منتظر من و در حال چپ،چپ نگاه مي کنه. توي همون پارکينگ بودم که شقايق زنگ زد و پرسيد شايان کجا هستي؟ من گفتم وااي شقايق خوابم برد. خيلي ناراحت شد و گفت که صبر مي کنيم تا بياي. هنوز تلفن قطع نشده بود که از پشت سرش گفتم سلام !!!

چهار نفري حرکت رو شروع کرديم قرار بود مارال و بهار هم توي ايستگاه يک به ما برسند که مثل هميشه (چشمک) در نهايت توي ايستگاه دو به ما رسيدند. به ايستگاه يک که رسيديم ديگه کامل داشت برف مي باريد. بارش برف شديد نبود ولي خوب مي باريد. هوا هم خيلي خوب بود. سرد نبود اصلا، مه هم خيلي زياد بود. تقريبا از قبل از رستوران چشمه ما توي بهمن بوديم.

آروم و آروم رفتيم. اين سفر يکي از طولاني ترين سفر هاي من در طول عمرم بود. خيلي خوب بود در کل، 8 ساعته از ايستگاه يک رفتيم تا ايستگاه 5 . آره واقعا 8 ساعته، شوخي هم نمي کنم. ولي خيلي جالب بود. خدا وکيلي اصلا فکر نمي کردم ساعت 8 صبح حرکت کنم و ساعت 4 بعد از ظهر ايستگاه 5 باشم. اين مسير رو من معمولا 4 ساعته ميرم يا نهايت 5 ساعته. ولي خوب اينم مدلي بود براي خودش.

مسير واقعا عالي بود. براي اولين بار بود که توي مسير برفي اصلا يخ شکن استفاده نکردم. اينم مدلي بود و خيلي لذت بخش. ايستگاه 2 که رسيديم. لوازم صبحانه رو پهن کرديم. زير بارش برف و مه شديد، تصميم گرفتيم بجاي نون از برف استفاده کنيم. مربا با برف، خامه و عسل با برف و خلاصه صبحانه ي برفي خوبي خورديم. خيلي خوش مزه بود.

توي ايستگاه 2 بوديم که بهار و مارال هم رسيدن، ليلا هم يکي از دوستان خيلي خيلي حرفه اي خودش رو ديد و کلي با ما هم دوست شد و کلي تبادل تجربه کرديم. ساعت 1 بود که از ايستگاه 2 حرکت کرديم به سمت ايستگاه 5، بر خلاف هفته قبل که من اصلا علاقه اي به بالا رفتن از مسير هاي غير اصلي نداشتم، اين دفعه تمام مسير رو از ميان بر ها رفتيم. ولي خيلي خيلي آهسته.

قبل از ايستگاه 5 بوديم که از ابر ها رد شديم و به آسمون آبي رسيديم. ولي اين آسمون آبي ، زياد بالاي سر ما نبود. بازم ابر جاش رو گرفت و رفتيم توي مه. ديگه از بارش برف خبري نبود ولي مه خيلي شديد شده بود. مسير ميان بري که به ايستگاه پنج ميره، به دليل بارش شديد برف و احتمال ريزش بهمن، بسته شده بود. امروز متوجه شدم که اسم اين مسير لوله هستش.

لوله، چه اسم قشنگي، دقيقا هم اين مسير مثل لوله مي مونه، خيلي باريم و مستقيم، کوه رو از دل کوه دور مي زنه و در انها ميرسه به مسير اصلي. اين تيکه مسير اصلي از کوه بالا ميريه و بعد دوباره مياد پايين. ولي مسير لوله، اصلا شيب نداره.

به ايستگاه 5 که رسيديم ديگه ساعت 5 بود. خيلي نگران بوديم که چطوري برگرديم. خلاصه ديگه زديم زير کوه نوردي و با تله برگشتيم پايين. ناهار هم زياد توي ايستگاه 5 نخوردي. اوميدم ايستگاه يک و کاملا جوادانه، بساط ناهار رو وسط بام تهران پهن کرديم. اينقدر هم خنديديم که نگو.

در کل سفرخوبي بود. هم توي برف بوديم، هم توي مه، هم توي و هم خيلي برنامه ي سبکي بود.

در ادامه عکس هاي بيشتري رو ببينيد از سفر ما به توچال



اين عکس رو دوست دارم يک نمايي از قبل رستوران چشمه در مه



يادم رفت که بگم ما توي راه کلي برف بازي کرديم با چند تا گروه ديگه حسابي برف بازي کرديم اين عکس ها مربوط به يک آدم برفي هست که اونجا ساخته بودنش و ما توي دستش دست بند سبز هم انداختيم



اينم که مربوطه به مربا و برف



واي اين عکس خيلي حرف براي گفتن داره من اسمش رو ميزارم آرامش در برف



گفتم هوا خيلي برفي بود اين مدرکش



اين مدرک اينکه از ابر ها رد شديم و رسيديم به آفتاب شما توي تهران روز جمعه آفتاب نديديد ولي ما اونجا آفتاب هم ديديم



اين عکس رو هم خيلي دوست دارم تنها دخترهايي که توي کوه نق نق نمي کنن



نمايي از قله توچال آفتابي و ابرهايي که زيرش روي تهران رو پوشوندن



اگه گفتين اين چيه؟ کله شقايق توي برف



اين رو هم خيلي دوست دارم چوب دستي در برف

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 248 روز پیش در تاریخ سه شنبه 15 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

8 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : برف | زمستون | بهار | مارال | لیلا | شقایق | سمیرا | ایستگاه پنج | مه |

برف و مه و نق نق

همراه کوهنوردی توی کوه خیلی اهمیت داره، این رو خدا وکیلی میگم. شما رو می تونه از صفر به صد و از صد به صفر برسونه. حالا این رو گفتم که گفته باشم روی دلم نمونه. مثلا یکی از چیزا که اصلا تو روحیه کوهنوردی درست نیست. پرسش این سوال هستش که "اصلا شما چند وقته که میای کوه؟" یعنی دلم می خواد بگم به تو چه. خودت حالا حالیته مثلا یالغوز که این سوال رو از من می پرسی!!!

یکی از نکات که خیلی بازم توی سفرهای کوه و اونم وقتی که نفرات کم هستن اهمیت داره تصمیم جمعی و انتخاب کم خطر ترین مسیر هستش. اما وقتی که از اول روز یک تورلیدر باشه و نفرات زیاد باشن، نمیشه تصمیم جمعی گرفت و درست یا غلط، به نظر من باید به حرف تورلیدر گوش کرد. ولی 4 یا 5 نفره وقتی آدم کوه میره، باید تصمیم و نظر جمع باشه و همیشه هم اون گروهی که کار سخت پیشنهاد میدن باید خودشون رو با اون گروهی که دنبال یک راه راحت هستش هماهنگ کنند. یعنی خطر بی خودی و مسیر سخت بی خودی ممنوع. مگر این که همه پایه باشند.

مثلا این که بیان فرو کنن توی آدم که باید از بی راهه بیری و اونم با شیب زیاد، خود بعد بگی که من نمی یام و بعد به زور قصد کنن که از اون مسیر ببرنت و بعد بگن که اه اه چقدر این شایان قر میزنه و چقدر خارج از گروهه. خیلی برای آدم زور داره. چون شما ممکنه اصلا یک روز روی مدش نباشی.

شاید هم بهرت باشه بگم، اصلا به جهنم من خارج از گروه هستم. توی مه با عمق دید 10 متر و واقعا بعضی زمان ها عمق دید کمتر از 5 متر، کدوم دیوانه ای از مسیر بیراهه میره؟ 

منم توی مسیر رفت تیکه اخر از یک مسیری بردم که نگن دیگه شایان میترسه و این چیزا، از خطر ناک ترین مسیر توی بیراهه بردمشون که بی خودی فکر نکنن حرفه ای هستند. تازه همش هم به من بگن که وای وای اگه از اون طرف اومده بودیم 6 دقیقه جلو افتاده بودیم. 

بازم از بد ترین چیزها توی کوه این هستش که من باید ساعت 9 خونه باشم. وای گوشیم خاموش شده مامانم فلانم می کنه. به جهنم که باید ساعت 9 خونه باشی. من که نمی تونم زندگی خودم رو به خطر بندازم و توی تاریکی و توی مه و توی یخ، از مسیر بیراهه بیام پایین که مامان شما ناراحت نشه.

خلاصه این چیزا توی کوه خیلی اهمیت داره، همین طوری مثل ... رفتن بالا که کوهنوردی نیست. کوهنوردی یعنی اینکه از طبیعت درس بگیری و مثل کوه باشی. و منش کوهنوردی داشته باشی که متصفانه اینجا همه فقط از کوه بالا و پایین میرن.

منم توی راه برگشت واقعا 3 بار قاطی کردم و داد کشیدم که انتخاب مسیر و زمان بندی و تمام حرکت به شدت غیر حرفه ای هستش. آدم عاقل که توی تاریکی و یخ از این مسیر ها نمی یاد پایین. به من چه که دیرتون شده. دیرتون شده نمی اومدین کوه. یک لیز خوردن کوچیک یعنی دیگه نرسیدن.

تازه تورلیدر فکر کنید مسیر رو اشتباه بره و هی اون آخر مجبور باشم داد بزنم کجا دارااااااااارییییییییی میریییییییییییی؟ از اون طرف میره وسط دره ابله.

خلاصه من و بهار دیروز حسابی عصبانی شدیم. من نق نق زدم، بهار ساکت هیچی نگفت. ولی آخرش کلی با بهار خندیدیم. توی کوه آدم باید یاد بگیره که توی هر شرایطی جو رو صمیمی و دوستانه نگه داره. این از اصول کوه نوردی هستش. 

البته نق نق های من اونقدر زیاد بود که همه به شوخی می گرفتن و می خندیدن، بدون اینکه بدونن من واقعا دلم پر تر از اونی هستش که نشون میدم.

/>

این عکس هم خیلی جالبه - چند سال پیش هم یک دونه این مدلی عکس داشتیم

این عکس رو به شدت دوست دارم

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه سفر به ایستگاه 5 و در تاریخ 258 روز پیش در تاریخ شنبه 5 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

13 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : ایستگاه پنج | برف | مه | نق نق |

عکس های 2 سری گذشته کوه

آبشار دوقلو - Dogholo Waterfall 

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

آدم برفی ناراحت - Sad snowman

آدم برفی شاد - Happy Snowman 

امیر از من داره عکاسی می کنه

شایان در شیرپلا - shayan in Shirpala 

شایان و مهزیار یکی از بهترین همراه های کوه

شیرپلا به سنگ سیاه - Shirpala to Sang-e-Siyah 

نمای عالی از کوه

چوب دستی های من در برف - من خودم کوشم

یک گروه در مسیر قله

نمای از کنار سنگ سیاه

نمای ایستگاه 5 توچال از کنار سنگ سیاه (امیری)

بر فراز ابرها

چند تا عکس هم از آسمون

این بود مجموعه عکس های 2 تا سفر قبلی من به شیرپلا

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 262 روز پیش در تاریخ سه شنبه 1 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

10 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | شیرپلا | مهزیار | برف | زمستون | قله | سنگ سیاه | امیری |

توچال در اولین صعود پاییزی

من و رامین واقعا متوجه شده بودیم که برای همه قابل درک نیست که ما چرا آخر هر هفته 3960 متر میریم بالا و شب روی قله می خوابیم. البته وافعا دلیلی هم برای این وجود نداره که همه این موضوع رو درک کنن.


این هفته سفر شاشا به توچال جدای رامین که به پایه ثابت تبدیل شده و پویا که چند هفته هست که گم شده، 2 تا میهمان جدید داشت. بابک و پسرخالش فرزاد. قرار بود که حرکت ساعت 8 صبح روز پنجشنبه 2 مهرماه 1388 از توچال (ولنجک)، باشه و طبق برنامه با کمی تاخیر (حدود 15 دقیقه) حرکت کردیم. اولش اومدیم تقلب کنیم و تیکه اول رو با اتوبوس بریم ولی هر کاری کردیم نتونستیم خودمون رو به این کار راضی کنیم و کلک سوار کنیم (البته با اصرار رامین).

من و رامین از تجربه هفته پیش دوستان اصفهانیمون استفاده کردیم و شب قبل به سایت www.snow-forecast.com  رفتیم تا از وضعیت هوا با خب ر بشیم. وضعیت هوا در قله از صبح تا شب برفی بود. شب بادی و جمعه از صبح تا شب آفتابی. سرعت باد کمتر از 30 کیلومتر نبود و دمای هوا هم در قله -5 و در باد -11 بود. البته در ارتفاع پایین پیش بینی بارش بارون بود و در کل وضعیت جوی نه خیلی خوب بود، نه خیلی بد!. snow-forecast پیش بینی برف حدود 5 سانتیمتر رو در مسیر قله کرده بود. 

ساعت 8 ایستگاه یک توچال هوا آفتابی بود و ما خوشحال که سایت اشتباه کرده، رفتیم و رفتیم از مسیر های میانبر و ساعت 10 بود که رسیدیم به ایستگاه 2 و داشتیم آماده می شدیم برای صبحانه که دیدیم آفتاب رفت. سرمون روکه بالا کردیم کاملا مشخص بود که این ابر های سیاه خبر هایی دارند که یعنی پیش بینی وضعیت هوا درست بوده و زمانی که داشتیم از ایستگاه 2 می رفتیم بالاتر  وضعیت هوا لحظه به لحظه در حال خراب تر شدن بود. اولین پیچ ایستگاه 2 به 5 رو رفتیم، دومی رو هم همین طور، سومی رو هم همین کار رو کردیم ولی دیدیم که بارون شروع کرد به بارش که دیگه وارد جاده اصلی شدیم. 

بعد از صبحانه خوری در ایستگاه دو
 
وارد جاده اصلی شدن همان و بارش شدید بارون همان. بارید و بارید و بارید انگار نه انگار که اون فقط یک سایت بود که این وضعیت رو پیش بینی کرده بود و اصلا لازم نبود که پیش بینی حتما درست دربیاد. کم کم که رفتیم بالا و تونستیم نمایی از قله رو ببینیم تازه متوجه شدیم که وضعیت قله از اونی که فکر می کردیم خیلی بدتره. قله پوشیده شده بود از ابر های پیچ در پیچ. هنوز به میانبر آخر مسیر پنج نرسیده بودیم که بارش به اندازه ای شدید شد که سر تا پامون خیس شده بود. به میانبر و مسیر صاف که رسیدیم اینقدر خیس آب شده بودیم که حتی من داشتم به این فکر می کردم که اصلا لزومی نداره که من و رامین شب روی قله بخوابیم.داشتم به این نتیجه می رسیدم که دوباره وارد مسیر اصلی شدیم و ادامه راه را رفتیم تا برسیم به ایستگاه 5. اینجا بود که اون هوای بارونی تبدیل شد به یک هوای آفتابی و گرم و در کمتر از 10 دقیقه تمام لباس هامون که 1 ساعت زیر بارش شدید بارون بود بطور کامل خشک شد. ساعت 2 بعد از ظهر بود که دیگه رسیدیم به ایستگاه 5 .

ایستگاه 5 رفتیم برای ناهار، اول از همه اینکه لباس هامون رو در آوردیم تا خشک بشن، بعد شروع کردیم به غذا درست کردن، تن ماهی گرم کردیم، خوراکی هامون رو در آوردیم و یه حسابی غذا درست کردیم. ایستگاه 5 خیلی شلوغ نبود. از بچه هایی که من می شناختم فقط آقا جواد اونجا بود. من نمی دونستم که آقا جواد از پنجشنبه ها میاد کوه و می مونه و جمعه شب بر می گرده. گپ کوتاهی زدیم. آقا جواد گفت که نریم بالا چون تو پناهگاه خوابیدن لذت نداره ولی بعد که گفتم ما داریم میریم و چادر می زنیم گفت که نه مثل اینکه حال میده. خود من هم از خوابیدن توی پناهگاه زیاد خوشم نمیاد ولی چادر رو خیلی دوست دارم.

بعد از ناهار ساعت دیگه 3 شده بود. هم ساعت 3 شده بود و هم واقعا دیگه داشت سه می شد که تصمیم گرفتیم تمام لباس های گرمایی مون رو بپوشیم و بزنیم به قله. شلوار عوض کردیم و زیرش شلوار استرچ مخصوص کوه پوشیدیم. عینک های مخصوص رو در آوردیم، ماسک صورت، شال، دستکش، هد بند و خلاصه من و رامین تمام تجهیزات لازم رو به خودمون بستیم یا آویزون کردیم. که بتونیم در هر شرایطی آمادگی لازم رو داشته باشیم.

نمایی از قله توچال


هنوز 200 متر بالاتر نرفته بودیم که نم نم بارون زد، ما رو میگی، گفتیم بابا 2 ساعت تو ایستگاه 5 بودیم بارون نمی اومد حالا تا ما زدیم بیرون بارون گرفت؟ توی مسیر که میرفتیم چند نفر رو دیدیم که از قله بر می گشتن و ازشون پرس و جو می کردیم که وضعیت هوا چطوره و چند نفر بالا هستن. متوجه شدیم که فقط یک نفر شب بالا می مونه و ظاهرا در مسیر های قله هم هیچ کس تا بالا نمیره. آخه وضعیت هوا خراب بود. کولاک بود بالا و وقتی هم که آفتاب می شد و ابر ها می رفتند کاملا بورانی که بالاتر از ایستگاه هفت بود رو میشد دید. که چطوری برف ها رو باد بلند می کنه و می کوبه به اینور و اونور.

خلاصه توی نم نم بارون رفتیم جلو و خدا خدا که بارون شدید نشه. زد و خوردیم به کولاک. شاید توی ارتفاع 500 متر بالاتر از ایستگاه 5 بودیم و حدود 10 تا پیچ مونده بود که برسیم به بالای کوه ایستگاه 5 و اول مسیر ایستگاه 7. من گفتم که این کولاک تموم میشه و ما باز آفتاب رو می بینیم ولی کسی باور نکرد و بابک و فرزاد که شاید از دیدن دوباره آفتاب ناامید شده بودن گفتن که با این وضعیت هوا اصلا امکان نداره ولی گذشت و بعد از 15 دقیقه کولاک خیلی خیلی شدید که نمی شد فکرش رو هم کرد دوباره آفتاب پیداش شد. وقتی سرم رو بلند کردم و دور و برم رو نگاه کردم , دیدم اصلا خبری از خاک نیست تمام اطراف ما سفید شده بود. توی کولاک که بودیم واقعا عمق دید خیلی کم شده بود. برای همین اصلا متوجه اطراف نبودیم. 

بابک که اصلا فکر چنین هوایی رو نمی کرد برای همین با خودش دستکش و این چیزا نیاورده بود. سرمای هوا اینقدر زیاد بود که دستش بی حس شده بود برای همین دستش رو توی شال پیچیدیم تا مشکلی پیش نیاد. فرزاد هم یک لنگه دستکش خودش رو داد به بابک و ادامه مسیر رو رفتیم جلو. رفتیم و رفتیم و از آفتاب لذت می بردیم  تا اینکه رسیدیم به اول مسیر علامت گذاری شده برای ایستگاه 7. تصمیم گرفتیم که از مسیر میله ها نریم بلکه از مسیر اصلی حرکت کنیم. البته حرکت از مسیر اصلی در زمستون رو اصلا پیشنهاد نمی کنم چون خطر بهمن داره ولی زمانی که هوا بادی هستش و خطر بهمن نیست مسیر اصلی اگر کمی طولانی تر هم باشه ولی شیب ملایم تری داره و ساده تر هستش.

اینجا بود که دیگه واقعا انرژی سوخته بود. واقعا چند باری من و رامین هم ولو شدیم روی زمین. بازم رفتیم و رفتیم تا اینکه ایستگاه 7 رو دیدیم. وای خدای من از این پیچ به بالا اینگار رفتیم توی یک دنیای دیگه در کمتر از 5 دقیقه خورشید کامل غروب کرد. هوا تاریک شده و دیگه مسیر رو کامل برف گفته بود. بعضی جاها 2 سانتیمتر و خیلی جاها هم در حدود 5 سانتیمتر برف نشسته بود. هوا تاریک شده بود ولی می شد جلو رو دید رفتیم و زیر پله های ایستگاه 7 روی زمین ولو شدیم. اینقدر خسته بودیم که حوصله چایی درست کردن نداشتیم. من پیشنهاد دادم که فقط آب جوش بخوریم و همه از روی خستگی قبول کردن که فقط آب جوش بخوریم که گلو و دهنمون باز بشه. همین لحظه ها بود که دیدم به فاصله ده متری ما یه چیزی تکون داره می خوره به بچه ها گفتم حواستون رو جمع کنید یک چیزی اونجاست. چون بوران شروع شده بود عمق دید باز کم شده بود هوا هم که تاریک بود. دقت کردم دیدم یک روباهه. از روی دمش فهمدیم اون هم تا ما رو دید ترسید و فرار کرد.

قبل اینکه برسیم به ایستگاه هفت. همون اول مسیر میله ها، یک کار عالی کردیم. بابک و فرزاد رو گفتیم آروم آروم برن جلو بعد من و رامین اومدیم برای عکاسی از غروب.. عکس های شاهکاری از غروب خورشید گرفتیم. من تا دم دم پرتگاه سینه خیز رفتم. چون کافی بود که سرم رو بلند کنم و باد من رو از جاش بکنه و شروع کردم به فیلم برداری و عکاسی از غروب خورشید و ابرهای بسیار زیبایی که توی عکس ها می تونین ببینیدشون.

تا اینجا گفته بودم که توی ایستگاه 7 آب جوش خوردیم و استراحت کردیم و ساعت 7 بود که حرکت کردیم برای قله. مسیر قله توی شرایط خوب 30 دقیقه راه هستش و نهایت 45 دقیقه ما مسیر رو توی یک ساعت رفتیم. باد شدید به اندازه ای که چند بار ایست دادیم که باد پرتمون نکنه. رامین چراغ قوه رو وصل کرد به سرش و جلو رفت. به فاصله یک متر بابک، یک متر بعدش فرزاد و من هم آخر رفتم و یک نور هم من داشتم. مسیر رو رفتیم، اونجا که پیست تموم شده بود و رسیده بودیم به 30 تا میله آخر قله من از شدت خستگی و باد شدید دیگه بریده بودم.. اینقدر باد شدید بود و از بقل به ما میزد که تقریبا میله به میله یا در بهترین شرایط 2 تا میله به 2 تا میله مجبور بودیم صبر کنیم تا هم باد بخوابه و هم خستگی از تنمون در بره.

یک عکس زیبا از رامین این عکس رو بعد از اتمام کولاک گرفتیم

رسیدیم به پناهگاه وای خدای من قدم هام سرعتش 10 برابر شد. اون 20 متر آخر رو واقعا پرواز کردم توی باد. البته 2 بار باد من رو داشت می کوبید زمین. در پناهگاه رو از شدت باد نمی تونستیم باز کنیم 3 نفری گرفتیم کشیدیمش و بعد دیدیم اون تو یک آقا ایستاده بود و بهمون گفت خسته نباشید، بفرمایید بچه ها. خدایا خدایا ما توی اون شرایط آب و هوای خیلی بد دمای -11 و سرعت باد بالای 30 کیلومتر رسیده بودیم به قله. 

توی قله خیلی تاریک بود.اون آقاهه یه هد لامپ کم نور داشت. صدای باد هم خیلی شدید بود. من و رامین تصمیم گرفتیم که بریم بیرون برای زدن چادر. همچین که در رو باز کردیم پریدیم با باد. 10 قدم از پناهگاه دور نشده بودیم که دیدیم نه واقعا توی این باد نمیشه چادر زد. اون آقای مسن که توی پناهگاه بود قبل از اینکه ما بریم بیرون به ما گفت که بیرون نمیشه چادر زد و بهترین کار این هستش که توی پناهگاه چادر بزنیم. خلاصه ما برگشتیم و شروع کردیم به چادر زدن توی پناهگاه. من شخصا از این کار خوشم نمی اومد ولی دیگه واقعا از یک طرف شرایط هوای بیرون خیلی خیلی خراب بود و اصلا امکان چادر زدن بیرون نبود و از طرف دیگه چون بار و بندیل زیاد داشتیم واقعا با اینکه چادر ما کوچیک بود با کسی کار نداشت. 

اینم که با عکس های من هی پز میده

چارد زدیم و پریدیم توی چادر، بابک و فرزاد حالا هی میگن برنامه شام چیه و شما چطوری شام میخورین ما هم میگفتیم که الان میایم بیرون. جای گرم و نرم پیدا کرده بودیم دوست و رفاقت رو فراموش کرده بودیم. خلاصه رامین خوابید و من رفتم بیرون از چادر پیش بابک و فرزاد. رامین نامرد خودش رو زد به مریضی و خستگی شدید که تو شام درست کردن کمک نکنه و اصلا از چادر هم نیاد بیرون. منم از روی سادگی و دلسوری که نکنه بچه از دست بره توی سرما کلی هواش رو داشتم گفتم خوب مریض شده و از سرما داره اذیت میشه. غذا بردم براش و کلی پرستاری.

هیچی دیگه بعد کلی غذا خوردن و خاطره گفتن با بابک و فرزاد اونا رفتن برای خواب من هم رفتم توی چادر بخوابم. یک ساعتی زمان نگذشته بود که دیدیم یکی اومد توی چادر کفمون بریده بود خدایی که توی این باد چطوری طرف اومده بالا. من زیپ چادر رو کشیدم و گفتم سلام خوبی، چیزی نمی خوای؟ گفت نه توپ توپم، اگه تو چیزی میخوای بگو؟ یه چیز بدم توپ بشی؟ منو میگی سریع زیپ رو کشیدم بالا و رفتم توی کیسه خواب. 


دیدیم بعد از 2 دقیقه این پسره یک آهنگ گذاشت بلند و بلند و شروع کرده داد زندن که پاشین چرا تو این هوا خوابیدین. من رو میگی گفتم ایول چه دیوانه باحالی بعد تر از خودم. خلاصه همه رو به غیر از رامین بیدار کرد. کمی حرف زدیم و گفت چی شد که تو چادر زدین گفتم بیرون نتونستیم. گفت خوب مشکلی نداره کسی بالا نمی یاد. بازم رفتیم گرفتیم بخوابیم. هنوز چشم روی چشم نذاشته بودم که دیدیم باز در واز شد چند نفر ترکیده تر از اون اولی اومدن بالا. بابا اینا همه توپ بودن به خدا که اون ساعت از شب و توی اون باد پیاده اومده بودن قله. خلاصه یادم نیست که همین گروه بود یا یک گروه دیگه که موقع توی پناهگاه اومدن شروع کردن به قرقر که اینا که اینجا چادر زدن چقدر خود خواه هستن و واقعا از این حرف های چرت و پرت. یکی نبود بگه مرتیکه به تو چه اول مگه توچال مال باباته مگه پناهگاه رو بابات ساخته که به من میگی چرا اینجا چادر زدین. بعد با خودم فکر کردن این ها که الان اومدن و اینقدر شعور ندارن که ساکت باشن حالشون خوب نیست. منم چیزی نگفتم. حالا کلی جا بودها که بشینن و بخوابن. ولی خوب دیگه وقتی از کوهنوردی فقط مثل خر از کوه بالا رفتن رو یاد گرفتن همین میشه دیگه.

نوک قله همراه در کنار دماوند

تازه همین آدم بی ادب که این حرف رو زد. بعد از چند دقیقه اومدن برای سوپ درست کردن از من ظرف غذا گرفت و سوپ درست کرد و خوردن با دوستش. از همه بدتر اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدن دیدم هر تیکه ظرف غذای من یک طرف افتاده یکی این طرف، یکی زیر صندلی یه تیکه توی کیسه اشغال. به خودم گفتم واقعا خوب شد که اصلا دهن به دهن نشدم با همچین آدمای بی فرهنگی که فقط بلدن از کوه بیان بالا که ماماناشون جلوی فک و فامیل بگن عباس ما کوهنورده. انگار کوهنورد بودن فقط به اینه که کوه رو بری بالا اونم با اون حال و روز. خوب دیگه دق دلم خالی شد. از دست این ها.

این اون عکسی هستش که واقعا کوفت رامین بشه توی یک طرف شیشه دماونده و توی طرف دیگه پناهگاه
 
این سری که رفتیم خیلی برای من وضعیت بهتر بود. خیلی راحت خوابیدم. فکر کنم 3 ساعت خوابیدم. نمی دونم به فشار هوا عادت کردم یا اینکه توی پناهگاه بودیم این دفعه وضعیت بهتر بود و راحت خوابم برد. ولی خوب خیلی شب خوب و راحتی بود. ساعت 6 بود که با سر و صدای دیگران از خواب بیدار شدم و دیدم که آفتاب زده بالا. خواستم برم برای عکاسی از طلوع خورشید ولی دیدم هر کاری می کنم بازم دوربین رامین روشن نمیشه که نمیشه. هیچی بی خیال شدم و گرفتم خوابیدم تا ساعت 7 که بعد از ورود یک گروه جدید برای اینکه جا بیشتر باشه، رامین رو از خواب بیدار کردم و شروع کردیم به جمع کردن وسائل و بعد جمع کردن چادر. خدایی خیلی خوب بود. بچه ها صبح خوش اخلاق تر بودن. هر کوفتی که شب سرشون اومده بود یا سرخودشون آورده بودن از سرشون پریده بود انگار خوش اخلاق شده بودن.

چهار نفری توی پناهگاه شایان رامین بابک فرزاد

ما 4 نفر خیلی آروم آروم لوازم رو جمع کردیم و بعد یه چایی خوردیم. یک عکس یادگاری توی قله گرفتیم بعدش مثل همیشه پناهگاه رو تمیز کردیم. جارو کردیم و آشغال ها رو جمع کردیم و اومدیم پایین. تصمیم گرفتیم که از مسیر اوسون بیاییم پایین، خیلی جالب بود. چون همه داشتن می اومدن بالا و فقط 5 نفر قبل از ما رفته بودن پایین. اکثر افرادی که سنگ سیاه مونده بودن یا شیرپلا به دلیل هوای خراب و سرعت باد بالا نیومده بودن ولی خوب ما 4 تا واقعا کاری عجیبی کرده بودیم توی اون هوا رفتیم بالا و البته همه هم از کاری که  کرده بودیم راضی بودیم.

نزدیک هتل اسون رامین - شایان - بابک

اومدیم و اومدیم پایین. با سرعت بسیار بسیار زیاد. من و رامین که انگار سرعتمون 50 کیلومتر در ساعت بود . مثل موتور کراس تمام مسیر رو با نهایت سرعت اومدیم. ولی با اینکه خوب و سریع می اومدیم زیاد هم استراحت می کردیم. حرکت سرعتی و استراحت کوتاه. به پاهامون فشار اومد ولی چون من و رامین زاویه هایی که پامون رو میزاشتیم تقریبا درست بود، زانو درد نگرفتیم و این فشار پا کمک کرد به قوی شدن ماهیچه های پا هامون.

رسیدیم به سنگ سیاه. البته اینم بگم که توی مسیر کلی عکاسی کردیم. حقیقتا هم عکس های خوبی گرفتیم. سنگ سیاه دیگه هوا خیلی گرم شده بود. مجبور شدیم که هرچی پلیور و کاپشن داشتیم رو در بیاریم و مسیر رو ادامه بدیم. ادامه مسیر هم خوب بود. من حرکت با سرعت زیاد رو خیلی دوست داشتم. از کنار همه مثل فشفشه رد می شدیم. اومدیم پایین تا رسیدیم به نزدیکای اول یال قله. یک جایی پیدا کردیم برای ناهار و صبحانه اگه اشتباه نکرده باشم ساعت 11 بود. لوازم رو پخش کردیم و شروع کردیم به خوردن. شیر عسل خارجی بابک برای خودش خدایی بود. اینقدر خوردیم که ترکیدیم. من هم رفتم تو کار سوسیس ها، خوردشون کردم و رامین هم لطف کرد سرخشون کرد. خوراکی زیاد داشتیم و شروع به خوردن همه خوراکی ها کردیم. بیسکویت، آب پرتغال، نوشابه، دلستر و ... همه رو خوردیم ولی بازم کلی تن و کنسرو اضافه مونده بود. 

من شلوارک پوشیدم جای شما خالی چه حالی داد از همه طرف هوا خورش خوب بود. رسیدیم به دوراهی اوسون و بعد با رامین کل مسیر اسون رو از بیراهه ها و مسیر های خیلی خطرناک و سنگی اومدیم پایین.بعد از اینکه کللی اومدیم پایین، فرزاد و بابک که آروم تر از ما میومدن، از ما عقب موندن و ما مجبور شدیم 10 دقیقه صبر کنیم تا اونا به ما برسن. وقتی که اودن پایین و به من و رامین رسیدن، دیدیم که بابک مجروح شده. نگو این وسط بابک از دره سقوط کرده پایین، ولی خدایی چیزیش نشد دستش کمی خراشیدگی پیدا کرده بود. 

بالاخره به هتل اوسون رسیدیم. اول قرار بود که ناهار دیزی بخوریم. یعنی خدایی اون بالا، وقتی که به بابک گفتم هتل دیزی داره اونم دیزی توپه 3500 تومانی. تمام مسیر رو با عشق دیزی اومد پایین که بعد از اون صبحانه و ناهار اعجاب انگیز ما دیگه برای هیچ کدوم جایی نمونده بود که دیزی بخوریم. همش می گفت: "دیزی می خوام"، توی هتل کلی ناراحت شدیم، چون هندونه نداشت. چایی سفارش دادیم و بعد از چایی فرزاد همه ما رو به ایستاک استوایی مهمون کرد. 

از اینجا به بعد هم که دیگه اومدیم پایین، کار خاصی نکردیم. جز اینکه من و رامین چی توز موتوری خوردیم و بعد وقتی که رسیدیم پایین، یک جا ایستادیم که لباس هامون رو درست کنیم و بعد تاکسی گرفتیم و رفتیم میدون تجریش. تازه این اینجا داستان جالب میشه. ولی شرمنده که خیلی کوتاه اشاره می کنم. چون کارمون تمامش لذت بود و برای خیلی ها قابل درک نیست. توی مسیر که می اومدیم پایین، من و رامین یادمون افتاد که سوپ داشتیم و سوپ رو نخورده بودیم. هیچی خیلی ساده، تصمیم گرفتیم دوباره بریم کوه و سوپ رو توی کوه بخوریم.


هیچی دیگه ساعت 5 بعد از ظهر، از تجریش سوار ماشین های بام تهران شدیم. اومدیم اول بام پیاده شدیم. پیاده بعد از 55 دقیقه پیاده روی رسیدیم به رستوران چشمه (قبل از ایستگاه  توچال) گاز رو روشن کردیم و سوپ درست کردیم و سوپ خوردیم به همین سادگی و به همین احمقانه ای که تعریف کردم. خیلی ساده هم هستش که تا عاشق واقعی کوه و کوهنوردی نباشین نمی فهمین که سوپ خوردن توی رستوران چشمه چه لذتی داره. و اصلا درک نمی کنید که بعد از 2 روز کوهنوردی چرا ما 2 تا دیوانه بازم برگشتیم توی کوه و خدا وکیلی اگه خوراکی داشتیم یا پول همراهمون بود، شک نکنید که می رفتیم ایستگاه 2 یا استگاه 5، شب می موندیم و بعد شنبه صبح می اومدیم پایین. خدا وکیلی خیلی خوب بود. من که دوست داشتم.

قله پشت این ابر ها بود


نمایی از لواسون و دریاچه سد لتیان







نمایی از دره اوسون

لباس های من و رامین در حال خشک شدن

پی نوشت : این مطلب صورت مشترک توسط من و رامین نوشته شده

پی نوشت 2 :  توی این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=323020&id=663975496 و این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=37031&id=1347710920&ref=mf و این یکی لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=7329&id=100000050945921&ref=mf می تونین عکس های کاملی رو ببینید.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 348 روز پیش در تاریخ يکشنبه 5 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

12 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : رامین | اسون | قله | کولاک | پاییز | برف |

خوابیدن در اولین برف زمستونی

جمعه ساعت 8 صبح بود که با رامین رسیدیم به درب ورودی توچال. اول قرار بود که با پویا بریم قله و شب هم بریم هتل اسون. پویا گفته که ننویسم چی شد که پیچوند و منم نمی نویسم. هوای صبح بد نبود آفتابی، گاهی ابری، باد آروم میشد بعضی وقت ها شدید می شد. توی مسیر هر کسی رو که دیدیم بیشتر از کوه و طبیعت داشت با هوا حال می کرد. 

چون برنامه، موندن توی قله بود لوازم زیادی همراه داشتیم. از لحاظ تجهیزات زمستونی هم خیلی کامل نبودیم ولی لباس گرم، کلاه، شال و ... همراهمون بود. کوله من دقیقا 14 کیلو و کوله رامین دقیقا 12 کیلو بود. رفتیم بالا و بیشتر مسیر رو هم از راه های میانبر رفتیم. خوب بالا می رفتیم، آروم و پیوسته. به رستوران چشمه که رسیدیم کمی صبر کردیم. کوله ها مون سنگین بود و کمی طول می کشید که بدن با وزن کوله هماهنگ بشه و این فاصله معمولا خیلی سخت هستش. ولی وقتی که بدن به وزن کوله عادت کنه، ادامه مسیر راحت تر میشه.



بعد از چند دقیقه استراحت به راهمون ادامه دادیمحدود ساعت 9 رسیدیم به ایستگاه 2، تو ایستگاه 2 توقف کردیم و بساط چایی رو ردیف کردیم که یه چایی بخوریم، رامین هم گل گاو زبون آورده بود. وای که چه حالی داد، صبحانه هم خوردیم. کمی که استراحت کردیم حرکت کردیم.

مسیر رو هم آروم رفتیم بالا و ساعت 12 بود که رسیدیم به ایستگاه 5. ایستگاه پنج هم بیرون نشستیم و دوباره زدیم تو کار چایی و یه غذای مختصری هم خوردیم. البته ناهار رو گذاشته بودیم برای قله و ایستگاه 5 هم زیاد چیزی نخوردیم که سبک باشیم و بتونیم بریم بالا.ایستگاه 5 اول هوا صاف و آفتابی بود. توی همون 30 یا 40 دقیقه ای که اونجا بودیم آسمون گرفت و بارون شد به حدی که انگار داشت 4 روز بارون می اومد. همه جا خیس شده بود، هوا که بعد از یک بارش شدید آفتابی شده بود جون می داد برای قله رفتن. ما هم سریع تا دیرنشده بود لوازم رو جمع کردیم و رفتیم بالا. اکثر مسیر تا ایستگاه 7 آفتابی بود. کلا خیلی از مسیر از پایین تا ایستگاه 7 ما به آستین حلقه ای و رکابی بودیم. ولی خود اون زمان هایی که باد شدید می شد مجبور میشدیم که بادگیر یا کاپشن بپوشیم. 



قبل از اینکه برسیم به ایستگاه 7. از اون پایین دیده بودیم که برف زده روی قله و امید وار بودیم که زمانی که میرسیم بالا برف ها هنوز باشن. ولی بیشتر برف ها آب شده بودن. حدود 30 دقیقه توی ایستگاه 7 استراحت کردیم. هیچ کس نبود. توی مسیر هم که بالا می رفتیم من از همه می پرسیدم که شما بالا بودین یا نه و وضعیت هوا چطوره. چند نفر هم با کلی غرور و افتخار گفتن "که ما تا ایستگاه 5 رفتیم، داریم برمیگردیم!" آخرش که دیدم هیچ کس از قله بر نمی گرده به رامین گفتم "رامین همه توی قله یخ زدن" خلاصه آروم آروم رفتیم بالا. البته آروم آروم که میگم به همین سادگی نبود. سرعت و شدت باد از ایستگاه 7 به بالا خیلی شدید شده بود به شدتی که واقعا ما را تکون می داد.


 
متاسفانه من نمی دونم چرا خیلی ها اینقدر بی فرهنگ هستن. توی پناهگاه قله اینقدر آشغال ریخته بودن که من واقعا از خودم شرمنده شدم. اول رامین رو بیرون کردم. خدایی ما چادر داشتیم ولی فکر کردم اگه شب یا نیمه شب مجبور بشیم از روی سرما بیایم توی پناهگاه من واقعا توی اون همه کثیفی اصلا نمی تونم راه برم. سرتون رو درد نیارم توی 12 متر جا، من 2 تا کیسه بزرگ آشغال جمع کرد. تمیز کاریم که تموم شد از پنجرۀ پناهگاه دیدم که 3 نفر دارن از مسیر سنگ سیاه میان بالا، بعد دیدم که یکی از اون 3 نفر که پسر بود روی زمین زانو زد و کوه رو بوسید!



گروه 3 نفری اومدن توی پناهگاه. 2 تا خانم و یک نفر آقا (آقای جاوید، خانم حسن زاده و خانم بزرگی) که از اصفهان اومده بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و دور هم یه چایی توپ خوردیم. رامین سر صحبت رو باهاشون باز کرد و بعد تبادل خوراکی یعنی بهترین تیکه از هر سفر شروع شد. ما شکلات داریم شما آب دارین، ما چایی داریم شما گاز رو روشن کن و خلاصه ما خوراکی دادیم و خوراکی گرفتیم حسابی.
 
بعد از اینکه آب جوش دادن برای چایی درست کردن، اون آقایی که باهاشون بود با لحجۀ خیلی ناز اصفهانی گفت "ما اولین اصفهونی هایی هستیم که داریم با آب معدنی چایی درست می کنیم" و همه زدیم زیر خنده. 

بعد از اینکه ناهار رو ساعت 5 خوردیم، قبل از اینکه هوا تاریک بشه، من و رامین رفتیم بیرون برای برپا کردن چادر. جای شما خالی توی 5 دقیقه چادر زدیم خداااا الیته با سختی و دشواری زیاد، چون هم باد خیلی شدیدی میومد هم هوا سرد بود. بعد برگشتیم توی پناهگاه و کوله ها و لوازم رو بردیم توی چادر و با دوستامون که ترجیح داده بودن توی پناهگاه چادر بزنن خداحافظی کردیم. خدا وکیلی زدن چادر توی اون باد شدید خیلی خیلی سخت بود. اینقدر هوا سرد بود که دستامون یخ زده بود. توی چادر که پریدیم من سریع کیسه خواب ها رو باز کردن و خزیدیم توی کیسه خواب از شدن سرما.

رامین هم که رفته بود آخرین تیکه از لوازم رو از پناهگاه بیاره رسید و هر دو خوابیدیم. کلی با بدبختی من بازم مثل دفعه پیش خوابم نبرد و بی خوابی کشیدیم رامین ولی خوابید تا ساعت 12. ساعت 12 بود که بیدار شد منم که تازه یک چرت کوچیک زده بودم از خواب پریدم و تصمیم گرفتیم که چایی درست کنیم و بخوریم. آب جوش آوردیم و چایی درست کردیم و بعد از کشف چند تیکه شکلات چایی رو حسابی و در کمال آرامش خوردیم. 




هوا اون بالا خیلی خیلی سرد بود. من 2 یا 3 بار زیپ چادر رو باز کردم تا بیرون رو نگاه کنم. آخه وقتی که صدای رعد و برق می اومد نگران بودیم که نکنه بخوره به چادر. خیلی جالب بود که دیدم هوای اطراف ما بازه ، و این صدای رعد و برق از زیر قله داره میاد. یعنی ابر ها پایین تر از نوک قله بودن و آسمون تیکه تیکه ستاره هم دیده می شد. خیلی جالبه شما صدای رعد و برق رو بشنوید ولی توی آسمون ستاره هم باشه و ابر ها زیر پاتون.

این سری توی قله وضعیت برای من بهتر بود. چند تا چرت کوتاه زدم. سری قبل که با پویا رفته بودم اصلا تا صبح نتونستم بخوابم. تا صبح چندین بار از خواب بیدار شدیم. تا اینکه ساعت 7:15 رامین بیدارم کرد که پاشیم بریم توی پناهگاه، همین که زیپ چادر رو کشیدم پایین نمی تونستم باور کنم که این برف بود که ریخت توی چادر. واقعا برف اون هم این همه !!!!!!! در حال جمع کردن لوازم توی چادر و بسته بندی کامل کوله ها بودیم که دیدیم از توی پناهگاه اومدن دنبال ما. دوستای اصفهانی مون کمی نگران مون شده بودن و "جاوید" اومده بود ببینه که ما زنده هستیم یا نه. آخه خدا وکیلی صبح که از خواب بیدار شدیم خیلی خیلی وضعیت هوا خراب بود. کوله ها رو دادم به رامین گفتم "سریع برو توی پناهگاه این ها رو بزار اونجا و بعد بیا که چادر رو جمع کنیم".

یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی بود که می تونستن ببینم. یعنی من واقعا 3960 متر اومده بودم بالا که فقط صبح در زمان بیدار شدن این همه برف ببینم و به این آرزوم رسیده بودم. جدای برف شدن باد و کولاک هم خیلی زیاد بود. ما هم که همه امکانات رو داشتیم به غیر از لباس کامل زمستونی. البته لباس کامل زمستونی منظورم عینک و دستکش هستش. چون کلا کاموایی و شال و لباس گرم همیشه همراهمون هستش. 

خلاصه با سختی زیادی چادر رو توی باد خیلی خیلی شدید و مرحله به مرحله جمع کردیم. یعنی محبور بودیم صبر کنیم باد که آرم می شد، می ایستادیم و یکی از میله ها چادر رو باز می کردیم و وقتی که باد شروع می شد دوباره می نشستیم زمین تا دوباره باد آروم بشه. اینقدر باد شدید بود که من آخر سر نتونستم چادر رو بیرون ببندم و مجبور شدم که چادر رو در حالت باز و کشون کشون توی پناهگاه ببرم و بعد اونجا تاش کنم!

اومدیم شروع کنیم به عکاسی که دیدم وای خدای من !!! توی سرمای زیاد باتری های دوربین رامین و موبایل من یخ زدن!!!. اصلا نمی شد با دوربین کار کرد. نه روشن می شد و نه کار می کرد. گروه اصفهانی ها هم همین مشکل رو داشتن و موبایل ها و دوربین هاشون از کار افتاده بود. برای همین نه ما تونستیم توی قله عکس بگیریم نه اون ها. حدود 30 دقیقه طول کشید که لوازم رو کامل بسته بندی کنیم و آماده حرکت بشیم. قرار شد برای انتخاب مسیر برگشت رای گیری کنیم. کلا 6 نفر توی قله بودیم. من و رامین. 2 تا خانم و یک آقا که گروه اصفهانی ها بودن و یک آقای دیگه که توی مرداد هم که من و پویا اومدیم قله موندیم شب رسیده بود و صبح از مسیر دربند برگشت. اون آقا پیشنهاد برگشت از مسیر سنگ سیاه و اسون رو داد و من پیشنهاد مسیر توچال. گروه اصفهانی ها هم با مسیر توچال راحت تر بودن و برای همین تصمیم گرفتیم که 5 نفری از اون مسیر برگردیم. من افتادم جلو، رامین پشتم، بعد اون 2 تا خانوم و بعد آقای اصفهانی آخر گروه حرکت کرد.

من و رامین با ناراحتی تمام از اینکه نه می تونیم عکس بگیریم و نه می تونیم فیلم برداری کنیم حرکت از سمت قله به ایستگاه 7 رو شروع کردیم. توی مسیر قله هر 10 متر به 10 متر میله زدن که توی همچین شرایطی بشه راه رو پیدا کرد. ولی جالبه که اینقدر وضعیت هوا خراب بود که واقعا به سختی می شد میلۀ جلو ایی رو دید. توی مسیر من 3 بار میله ها رو گم کردم و مجبور شدیم که صبر کنیم تا هوا کمی آروم بشه و بعد میله بعدی رو پیدا کنیم و به راه ادامه بدیم. کولاک خیلی شدید بود. به ایستگاه 7 که رسیدیم برام خیلی جالب بود که تا 10 متری ایستگاه نتونسته بودیم ایستگاه به اون بزرگی رو ببینیم. لحظه ای ایستگاه دیده شد که واقعا چسبیده بودیم به دیوارش.

من دستکش نداشتم و دیگه دستام یخ زده بود. صورت ام هم چون نمی تونستم کامل بپوشونمش از شدت برخورد دونه های کولاک به پوستم داشت می سوخت. خدا رو شکر به ایستگاه 7 که رسیدیم از شدت کولاک هم شده بود. زمین دیگه برف نبود و هر چقدر که پایین می اومدیم برف های روی زمین کمتر و کمتر می شد. هوا هم، کم کم باز شد و از مه اومدیم بیرون. از ایستگاه 7 تا نوک قله ای که میشه تهران و ایستگاه 5 رو دید در حدود 500 متری راه صاف هستش، با سرعت این مسیر رو اومدیم و وقتی که با نوک اون قله رسیدیم. یعنی از جایی که دیگه مسیر ما کاملا رو به پایین بود و به سمت ایستگاه 5 دیگه مه نبود. اونجا بود که دوربین رو بیرون آوردیم و تونستیم چند تا عکس بگیریم. کم کم از لابه لای ابرها گاهی خورشید رو هم می دیدیم. ولی شرایط هوا تا خود ایستگاه 5 خیلی بارونی و سرد بود. من دیگه تبدیل شده بودم به یک موش آب کشیده. بعد از 2 ساعت حرکت توی کولاک و بارون رسیدیم به ایستگاه 5. 

توی ایستگاه 5 اول از همه رفتیم WC و کمی سبک شدیم. من لباس هام رو که خیس خالی شده بود در آوردم لباس های خشک ولی پیرهن آستین کوتاهم رو روی هم پوشیدیم و بعد اومدیم تو رستوران ایستگاه 5. رفتیم توی رستوران و اینقدر عصبانی و درب داغون بودیم که کسی به ما نگفت رستوران تعطیل هستش. برای خودمون رفتیم ته سالن تک و تنها اتراق کردیم . لباس هامون رو آویزون کردیم تا خشک بشن ، بساط خوردنی ها رو هم به راه انداختیم. همه چی داشتیم. تن ماهی، کنسرو ذرت، خرما، بیسکوییت، مربای هویج، چایی، نسکافه، نون و پنیر و 5 نفر آدم به اندازه 15 نفر خوراکی خوردیم. هوا هم به شدت خراب بود و بارون به شدت می بارید. حدود 1 ساعت مجبور شدیم توی ایستگاه 5 صبر کنیم. بعد از تقریبا یک ساعت هوا داشت باز می شد که گفتیم الان بهترین زمان هستش که هوا دوباره خراب بشه، بهتره سریع ارتفاع رو کم کنیم و با نهایت سرعت خودمون رو برسونیم به ایستگاه 2. از ترس موندن توی باد و سرما، تمام مسیر رو از لای شیب و سنگ و بیراهه اومدیم پایین. نزدیک های ایستگاه 2 بودیم که هوا آفتابی شد. اونم چه آفتاب نازی. اینقدر هوا گرم شد که از شدت گرمای هوا تمام لباس ها رو در آوردیم و آستین حلقه ای پوشیدیم. اگه خانم همراهمون نبود شاید من شلوارم هم می پوشیدم. واقعا باورنمی کنید که چه جوری یهو از اون سرما رسیده بودیم به این گرما.

به ایستگاه 2 که رسیدیم یه کم استراحت کردیم. خیلی خسته شده بودیم. توی مسیر هم برای همدیگه خاطرات کوهنوردی مون رو تعریف می کردیم. از ایستگاه 2 تا نزدیک رستوران چشمه رواز راهه میانبر رفتیم ولی بعد اومدیم تو مسیر و رسیدیم رستوران چشمه که بازم هوا خراب شد و بارون شدید دوباره شروع شد، بعد از یه کم استراحت حرکت کردیم به سمت ایستگاه 1. چشمتون روز بد نبینه، از ایستگاه 2 که اومده بودیم تگرگ گرفت به چه درشتی هر کدوم اندازه نخود. داد می زدیم واقعا. تگرگ با شدت می خورد توی سر و صورت مون. من که از شدت درد 2 تا کلاه سرم کردم ولی بازم فایده نداشت.

دیگه رسیده بودیم ایستگاه 1 توچال که تگرگ کم شد و بارون شدید باز شروع شد. خدایی دیگه من کلافه شده بودم از دست این همه بارون. توی مسیر ایستگاه 1 تا پارکینگ همه یک دونه اتوبوس نبود. مجبور شدیم تمام مسیر رو پیاده برگردیم. خیس خالی رسیدیم به پارکینگ. بیرون از پارکینگ، دوستامون سوار تاکسی شدن و رفتن ترمینال آرژانتین که برگردن اصفهان باهاشون خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم، من و رامین هم باهم سوار تاکسی شدیم و رفتیم پل گیشا.

این سفر به همین سادگی که گفتم نبود به خدا. لا به لای تمام این پاراگراف ها لحظه لحظه خاطره هستش و حرف ها نگفته.


+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 353 روز پیش در تاریخ سه شنبه 31 شهريور 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

5 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | قله | زمستان | برف | کولاک | رامین |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it