قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

اولین تجربه غار نوردی من

فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.

ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.

ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی.  

برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.

من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.

اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم. 

رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.

یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است


یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار
لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس

تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.


من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388

اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.

این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم

خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.

دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.


گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک
لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی 

خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود. 

البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.

من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره

استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای

والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست



+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 239 روز پیش در تاریخ يکشنبه 20 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : بورتیک | غار | فیروزکوه | بهار | لیلا | امیر حافظی | مهیار |

ایستگاه پنج در هشت ساعت

صبح که از خواب بيدار شدم هنوز داشت بارون مي اومد. نم نم. حرکت کردم به سمت توچال تقريبا تا نزديکي هاي ولنجک کاملا بارون مي باريد ولي کم کم، اين برف بود که لابلاي بارون مي باريد. به پارکينگ که رسيدم ديدم که ليلا ايستاده منتظر من و در حال چپ،چپ نگاه مي کنه. توي همون پارکينگ بودم که شقايق زنگ زد و پرسيد شايان کجا هستي؟ من گفتم وااي شقايق خوابم برد. خيلي ناراحت شد و گفت که صبر مي کنيم تا بياي. هنوز تلفن قطع نشده بود که از پشت سرش گفتم سلام !!!

چهار نفري حرکت رو شروع کرديم قرار بود مارال و بهار هم توي ايستگاه يک به ما برسند که مثل هميشه (چشمک) در نهايت توي ايستگاه دو به ما رسيدند. به ايستگاه يک که رسيديم ديگه کامل داشت برف مي باريد. بارش برف شديد نبود ولي خوب مي باريد. هوا هم خيلي خوب بود. سرد نبود اصلا، مه هم خيلي زياد بود. تقريبا از قبل از رستوران چشمه ما توي بهمن بوديم.

آروم و آروم رفتيم. اين سفر يکي از طولاني ترين سفر هاي من در طول عمرم بود. خيلي خوب بود در کل، 8 ساعته از ايستگاه يک رفتيم تا ايستگاه 5 . آره واقعا 8 ساعته، شوخي هم نمي کنم. ولي خيلي جالب بود. خدا وکيلي اصلا فکر نمي کردم ساعت 8 صبح حرکت کنم و ساعت 4 بعد از ظهر ايستگاه 5 باشم. اين مسير رو من معمولا 4 ساعته ميرم يا نهايت 5 ساعته. ولي خوب اينم مدلي بود براي خودش.

مسير واقعا عالي بود. براي اولين بار بود که توي مسير برفي اصلا يخ شکن استفاده نکردم. اينم مدلي بود و خيلي لذت بخش. ايستگاه 2 که رسيديم. لوازم صبحانه رو پهن کرديم. زير بارش برف و مه شديد، تصميم گرفتيم بجاي نون از برف استفاده کنيم. مربا با برف، خامه و عسل با برف و خلاصه صبحانه ي برفي خوبي خورديم. خيلي خوش مزه بود.

توي ايستگاه 2 بوديم که بهار و مارال هم رسيدن، ليلا هم يکي از دوستان خيلي خيلي حرفه اي خودش رو ديد و کلي با ما هم دوست شد و کلي تبادل تجربه کرديم. ساعت 1 بود که از ايستگاه 2 حرکت کرديم به سمت ايستگاه 5، بر خلاف هفته قبل که من اصلا علاقه اي به بالا رفتن از مسير هاي غير اصلي نداشتم، اين دفعه تمام مسير رو از ميان بر ها رفتيم. ولي خيلي خيلي آهسته.

قبل از ايستگاه 5 بوديم که از ابر ها رد شديم و به آسمون آبي رسيديم. ولي اين آسمون آبي ، زياد بالاي سر ما نبود. بازم ابر جاش رو گرفت و رفتيم توي مه. ديگه از بارش برف خبري نبود ولي مه خيلي شديد شده بود. مسير ميان بري که به ايستگاه پنج ميره، به دليل بارش شديد برف و احتمال ريزش بهمن، بسته شده بود. امروز متوجه شدم که اسم اين مسير لوله هستش.

لوله، چه اسم قشنگي، دقيقا هم اين مسير مثل لوله مي مونه، خيلي باريم و مستقيم، کوه رو از دل کوه دور مي زنه و در انها ميرسه به مسير اصلي. اين تيکه مسير اصلي از کوه بالا ميريه و بعد دوباره مياد پايين. ولي مسير لوله، اصلا شيب نداره.

به ايستگاه 5 که رسيديم ديگه ساعت 5 بود. خيلي نگران بوديم که چطوري برگرديم. خلاصه ديگه زديم زير کوه نوردي و با تله برگشتيم پايين. ناهار هم زياد توي ايستگاه 5 نخوردي. اوميدم ايستگاه يک و کاملا جوادانه، بساط ناهار رو وسط بام تهران پهن کرديم. اينقدر هم خنديديم که نگو.

در کل سفرخوبي بود. هم توي برف بوديم، هم توي مه، هم توي و هم خيلي برنامه ي سبکي بود.

در ادامه عکس هاي بيشتري رو ببينيد از سفر ما به توچال



اين عکس رو دوست دارم يک نمايي از قبل رستوران چشمه در مه



يادم رفت که بگم ما توي راه کلي برف بازي کرديم با چند تا گروه ديگه حسابي برف بازي کرديم اين عکس ها مربوط به يک آدم برفي هست که اونجا ساخته بودنش و ما توي دستش دست بند سبز هم انداختيم



اينم که مربوطه به مربا و برف



واي اين عکس خيلي حرف براي گفتن داره من اسمش رو ميزارم آرامش در برف



گفتم هوا خيلي برفي بود اين مدرکش



اين مدرک اينکه از ابر ها رد شديم و رسيديم به آفتاب شما توي تهران روز جمعه آفتاب نديديد ولي ما اونجا آفتاب هم ديديم



اين عکس رو هم خيلي دوست دارم تنها دخترهايي که توي کوه نق نق نمي کنن



نمايي از قله توچال آفتابي و ابرهايي که زيرش روي تهران رو پوشوندن



اگه گفتين اين چيه؟ کله شقايق توي برف



اين رو هم خيلي دوست دارم چوب دستي در برف

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 244 روز پیش در تاریخ سه شنبه 15 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

8 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : برف | زمستون | بهار | مارال | لیلا | شقایق | سمیرا | ایستگاه پنج | مه |

آرزوهای دست نیافتنی من (2)

خوب، تا آخر روز اول رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (1) نوشتم. الآن هم گفتم که بیام تیکه دوم رو بنویسم. همون طوری که لیلا توی کامنت مطلب فبلی اشاره کرده بعضی چیزا رو یادم رفت. "مثل آقا سیبیلو ، فرزین که دستکش کرده بود تو پاش :)) وای من خیلی خندیدم الانم یادم می افته خندم می گیره ، شرابط خوابمون که استثنایی بود واقعا ! ببین روز بعد از فداکاریه منم بگیا خدایی واسه خاطر بچه ها صبح پا شدم رفتم سمی کلون پرانتز باز ماه خیلی خوشگل بود کلا خیلی هیجان انگیز بود یخ های کلکچالم یادت نره :)) " این چیزایی بود که یادم رفته، بخشی مربوط به روز اول و بخشی هم مربوط به روز دوم. 

آقا سیبیلو داستانی داره، یک آقای بود توی شیرپلا گیرداده بود که ما نریم توی چادر، هی می اومد و می گفت که 2 تا دختر و 2 تا پسر بالا اتاق گرفتن، پسرها توی اطاقشون بخاری گازی دارن، دختر ها بخاری برقی. نزدیک به چهار دفعه اومد، یک بار گفت هوا سرده، یک بار گفت خطرنامه، ولی آخرش ما رفتیم بیرون چادر زدیم.

جا که به شدت تنگ بود، اگه اشتباه نکنم تا شام خوردیم ساعت شده بود 10 شب، من سریع جای بچه ها رو به راه کردم، لیلا، بهار، فرزین و بعد من. ولی بازم جا تنگ بود. من به بچه ها گفتم که خوابم نمی بره، ولی به سرعت خوابم برد. یک بار ساعت 3 بود که صدای بهار چشمم رو باز کردم و سوال کردم، بچه ها سردتونه، خیلی جالب بود، به ترتیب، لیلا، بهار و فرزین جواب دادن نه ولی جا خیلی تنگه.

خدایی جا خیلی تنگ بود ولی من خیلی راحت خوابیدم. از همیشه راحت تر. ساعت 6 صبح هم که لیلا به علت له شدگی از چادر رفت بیرون و سرمای بیرون چادر رو به له شدن توی چادر ترجیح داد. با بیرون رفتن لیلا جا برای بهار و فرزاد بیشتر شد. منم که ساعت 8 از چادر زدم بیرون و بعد از من هم بهار. فرزاد وقتی که ما سه نفر از چادر رفتیم بیرون دیگه خیلی خوش به حالش شده بود. ماشالا هزار ماشالا فرزاد 1.99 قدشه.

از جالبی این تیکه باید بگم که وقتی که داشتم ازچادر بیرون می اومدم زیپ چادر یخ زده بود. این یخ زدگی هم اینقدر شدید بود که 1 دقیقه طول کشید تا من زیپ چادر رو باز کنم. از سر و صدای زیپ هم همه از خواب بیدار شدن.

یادم نیست بیرون چادر چی کار می کردم، دیدم که 2 تا پسر گل، اومدن کنار چادر ما و دارن قلیون درست می کنند. منم رفتم تو قلیونشون، یوهو دیدم پسره خندید و میگه بفرمایید. ها ها. من گفتن مرسی، بعد از من بهار اومدن و رفت توی قلیونشون، باز پسره ها خندیدا و گفتم بفرمایین. دیگه لیلا هم رسیده بود دم چادر و اونم نگاهش افتاد به قلیون، پسر ها دیگه از خنده مرده بودن فکر کنم. اولش فکر کردن ما تعجب کردیم ولی وقتی که رفتیم کنارشون و قلیونشون رو تا آخر تموم کردیم. متوجه شدن که به کوهنورد جماعت نباید تعارف زد.

خلاصه، به پیشنهاد 2 تا آقا پسر گل شیرپلایی، بی خیال قله شدیم. آخه خدایی ساعت شده بود. 11.5 و دیدیم برای قله رفتم دیره، گفتیم چی کار کنیم؟ یک کاری کنم از قله خطرناک تر. چی کنیم و چی کنیم. تا مسیر بهمن گیر کلکچال به شیرپلا افتادم. بچه ها هم که همه پایه خطر. 

از شیرپلا رفتیم برای کلکچال، توی مسیر برگشت این یخشکن ها برای ما شده بود دردسر، ایقدر باز کردیم و بستیم که دیگه خودمون خندمون گرفته بود. آخه کلا مسیر دیوانه بود. مثلا یک جا خشک خشک، و یک جا یخ یخ. خدا وکیلی مونده بودیم که چی کار کنیم. 

این تیکه از مسیر خیلی خیلی زیبا هستش، ولی خطر ناک هم هست، همش باید از روی لبه سنگ ها حرکت کنی. شیب خیلی زیاد رو باید رد بشیو کلا مسیر خطرناکی هستش. راهش هم خیلی مشکله، یعنی به راحتی اشتباه می کنی مسیر رو و باید خیلی دقت کنید که اشتباه نرید.

خلاصه اومدیم روی برف، روی یخ، رود خونه یخ زده، شیب 45 درجه برفی، برف کوبیده نشده، برف کوبی و وای هر چی بگم کم گفتم. اگه هوا آفتابی و گرم نبود شاید برای ما یک خاطره خوب نمی موند. آفتاب توی آسمون، برف روی زمین بود که یک روز خوب رو برای ما رقم زد. 

من عاشق برف کوبی هستم. باید برم یک کفش مخصوص این کار بخرم. با این کفش های خودم می تونم برف کوبی کنم ولی خوب اگه هوا خراب باشه و یا خراب بشه، احتمال میدم به مشکل بر می خوردم.

از شیر پلا که رفتیم بالا رسیدیدم به بالای کلکچال، اونجا رو من خوندم اسمش زین اسبی هستش و اول جاده شاهی است. جاده شاهی هم یک جاده ای هستش که ناصرالدین شاه از اون مسیر میرفته به قله توچال و بعد از اون طرف میرفته به شهرستانک.

البته ما به مسیر پیازچال کاری نداشتیم و بعد از کمی استراحت از مسیر کلکچال اومدیم پایین. به ایستگاه کلکچال که رسیدیم بساط ناهار رو پهن کردیم. و جای شما خالی یک ناهار بی نون زدیم. ولی خدا خیلی دوستون داشت. رفتیم آب بیاریم. نون پیدا کردیم. رفتیم دستشویی، نون پیدا کردیم. خدایی این سفر همش جالب بود.

نکات + خیلی داشت. من 3 تا همسفر جدید داشتم. لیلا، بهار و فرزین. البته بهار که از کوهنورد های قدیمی بود و خیلی سفر یک روزه با هم رفته بودیم. فرزین هم یک بار هفته قبل رفتیم تا ایستگاه 5. ولی با هیچ کدوم سفری که شب بمونیم نرفته بودم.

خوب، برای امروز هم کافیه. راستی چند تا دیگه از آرزوی های دست نیافتنی من در این روز هم دست یافتنی شد. مثلا مسیر شیرپلا به کلکچال رو توی برف رفتن. قلیون کشیدن توی شیرپلا و شب توی شیرپلا خوابیدن. 

این مطلب رو بدون عکس از من قبول کنید تا فردا برای ما چند تا عکس از دوربین فرزین توی یک پست جدید قرار بدم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 272 روز پیش در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : پیازچال | شیرپلا | بهار | لیلا | فرزین | کلکچال | قلیون |

آرزوهای دست نیافتنی من (1)

من یک چند تا آرزوی دست نیافتنی داشتم. برای مثال شبونه رفتن از ایستگاه 5 به شیرپلا، و یا توی زمستون برم پیازچال، شب توی شیرپلا چادر زدن و چند تا آرزوی دیگه که کم کم توی نوشته های این سفر من می خونید و با اون ها آشنا می شید.

چهارشنبه عصری با بهاره رفتم منیریه برای خرید لوازم مورد نیاز سفر، یک چراغ قوه خوب، یک پتوی امداد، یک سوت کوهنور دی و چند تا خورده ریز دیگه، دوستم هم کوله و کیسه خواب و این چیزا خرید که فردا بتونیم یکی از هیجان انگیز ترین سفر هامون رو بریم. یعنی از همه مهم تر توی زمستون و سرما توی ارتفاعات خوابیدن. فکر کنم آخرین باری که با رامین رفتم حدود 1.5 ماه پیش بود که رفتیم قله و خیلی ترسیدیم هم سرما و هم شدت باد. 

برنامه ما برای قله توچال بود. شب ایستگاه 5 بخوابیم و صبح بریم برای قله، حرکت ساعت 10 صبح از مسیر توچال، یعنی مسیر مورد علاقه من. ساعت 10 من توچال بودم منتظر بچه ها،  طبق معمول تاخیر، امیر و لیلا اومدن، همین که امیر رو لیلا رو دیدم خوشحال رفتیم بلا، بهار و فرزین هم ساعت 11 توی ایستگاه یک به ما رسیدن و رامین هم دقایقی بعد با یک عدد کیه خواب و به عنوان فرشته نجات رسید. کیسه خواب رو داد و به دلیل سرعت کم گروه شاکی شد و خودش تنها و تند رفت بالا. ما هم آروم و آروم مسیر رو بالا رفتیم. رستوران چشمه و بعد زدیم توی مسیر بیراهه و رسیدیم به ایستگاه 2، ایستگاه 2 صبحانه ای خوردیم چه عالی، امیر رو خیلی وقت هست که می شناختم. اما فقط یک بار با هم دماوند رفته بودیم ولی زیاد با هم همسفر نبودیم. خدایی همون طور خیلی از دوستای مشترک می گفتند امیر خوش سفر هستش واقعا امیر خوش سفر هست.

بعد از صبحانه حرکت کریم به سمت ایستگاه 5، مسیر برفی بود. برای همین یخ شکن ها رو بستیم و رفتیم بالا. حدود ساعت 1.5 بود که به طرف ایستگاه 5 می رفتیم. توس مسیر نقریبا همه از روی ساعت حرکت و حجم لوازمی که همراه داشتیم متوجه می شدند که داریم میریم شب بالا بمونیم. برخورد آدم ها توی کوه خیلی جالبه، همه آفرین و ایول و بی باحالین به آدم میگن. خلاصه آروم و آروم رفتیم ایستگاه 5، نصف مسیر رو از راه اصلی رفتیم و نصف دیگه مسیر رو از بیراهه، توی آخرین پیچ مسیر به ایستگاه 5 رامین رو دیدیم که داشت بر می گشت. قبل رامین هم آقا جواد رو دیدم که اونم تقریبا حدود ساعت 4 داشت بر می گشت به سمت ایستگاه 2. رامین رو که بهش رسیدیم سریع مخش رو زدیم که بیاد باهامون ایستگاه 5 و بعد با امیر برگرده پایین.  بعد از اینکه ناهار به شدت حسابی خوردیم امیر و رامین تنها برگشتن پایین. توی ایستگاه 5 یکی از قله نورد های خوش اخلاق رو دیدیم. اسمشون الآن یادم نیست ولی دفعه اول و دوم و خلاصه هر دفعه که ما رفتیم قله ایشون هم قله بود. تخصصی زمان حرکت این دوست ما جمعه و شنبه هستش برای همین وقتی ما هر وقت جمعه و شنبه میریم این دوست خود رو می بینیم. سلام و علیک کردیم و من از اینکه آشنا دیدم خیلی خوشحال بودم. جلوی بچه ها هم کلی کلاس اومدم.

توی ایستگاه 5 متوجه شدیم که نون کم داریم برای همین شروع کردیم به جمع آوری نون، اول از همه دیدیم میز کناری یک بسته بزرگ نون لواش دشت نخورده داره، اون رو برداشتیم. و سریع توی کیف گذاشتیم. لوازم رو بستیم و شروع کردیم به آماده شدن برای حرکت، رامین و امیر هم خداحافظی کردن و به سمت ایستگاه 2 حرکت کردند. ساعت تقریبا 6 شده بود. هوا تاریک، ستاره بارون، و ایستگاه 5 خالی خالی. توی تاریک و با نور چراغ حرکت کردیم برای شیرپلا، اخه ایستگاه 5 شب ها بسته هستش و اگه مشکلی پیش بیاد کسی عملا نیست که به آدم کمک کنه برای همین تصمیم گرفتیم که بریم شیرپلا. حرکت کردیم برای شیرپلا. وااااای چه مسیری، وای چقدر زیبا، چقدر باور نکردنی، چقدر عالی، مسیر ایستگاه 4 به شیرپلا هم سرپائینی داره و هم سربالایی و هم بخشی از مسیر صاف هستش. 

آخر های مسیر بودیم که ناگهان یک دسته گرم دیدیم از روی کوه های اون طرف دارن میرن بالا، مهتاب خیلی روشن و کامل بود، برای همین خیلی خوب می شد دیدشون. ما هم سریع چراغ هامون رو خاموش کردیم و به مسیر ادامه دادیم. کلی خدا خدا کردیم که گرگ ما رو نخوره. 

بیشتر مسیر چراغ هامون روشن بود. تقریبا بعد از دوراهی اسون بود که تصمیم گرفتیم چراغ ها رو خاموش کنیم و ادامه مسیر رو با نور مهتاب بریم جلو، خوب اینم یک تجربه جالب بود. توی آخرین شیب قبل از رسیدن به دوراهی اسون، تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم. دراز کشیدیم و به آسمون خیریه شدیم. وااای چقدر زیبا بود. این بخش از مسیر چون اصلا نور شهر تهران دیده نمیشه و میشه گفت در تاریکی هستید، خیلی آسمون شب قشنگ دیده میشه. بعد از چند دقیقه استراحت به مسیر ادامه دادیم. 

به شیرپلا رسیدیم دیدیم که از انسان خبری نیست. زیاد شلوغ نبود. منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند که دیدیم یک گروه دختر و پسر دارن میان بالا، همه با هم رفتیم توی شیرپلا، اون تیم رفتن خوابگاه بگیرن و ما هم تصمیم خودمون را برای بیرون خوابیدن گرفتیم. رفتیم و چادر هامون رو زدیم. خدایی به شدت لذت بخش بود. خیلی عالی بود. شام خوردیم کنار و هم و بعد هر کسی رفت سر خونه و زندگی خودش و توی کیسه خواب، خوابید. من به سرعت نور خوابم برد.

یان چند تا عکس رو از مسیر امروز ما داشته باشید تا داستان روز دوم و بخشی از نکات جا افتاده امروز رو در پست بعدی بنویسم.

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

پناهگاه شیرپلا ساعت 9.5 شب تاحالا کسی اینجا رو اینقدر خالی دیده؟

من در چادر

در حال شام خوردن

 

ادامه مطلب رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (2) مطالعه کنید 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 274 روز پیش در تاریخ يکشنبه 17 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

14 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : شیرپلا | ایستگاه 5 | بهار | فرزین | لیلا | شام |

این جمعه و جمعه هفته پیش

والا توی دنیا هیچ چیزی بیشتر از کوه رفتن و بعد اومدن اینجا درموردش نوشتن دوست ندارم. ولی اینقدر همه چیز توی هم پیچ خورده و اینقدر شرایط سنگین شده برای همه که واقعا باید اعتراف کنم اون شایان قدیم نیستم.

اول داستان جمعه هفته رو بنویسم. هیچی قرار شد بریم کوه، بعد از مدت های خیلی طولانی همه اکیپ باحاله جمع شدیم. من، پویا، آزاده، ارمغان. 2 تا مهمون جدید هم داشتیم. و البته 2 تا غایب. نیکو و رامین. هیچی دیگه، رفتیم کوه، اول قرار بود بریم قله های توچال رو یکی پس از دیگری فتح کنیم، که به ایستگاه پنج نرسیده بودیم، تلنگ گروه در رفت. 

ولی خدا وکیلی روز خیلی خوبی بود. این ارمغان خسیس دوربینش رو کرده بود توی کیفش در نمی آورد که خدایی نکرده خراب نشه. آخرش هم دوربین رو داد به من 10 تا عکس گرفتیم. بعدش هم گفت این ها رو من گرفتم. حالا من میگم دروغ میگی ارمغان، میگه نه. دوربین منه. عکس ها رم خودم گرفتم. منم گفتم باشه، دوربین ندیده ی خسیس.

خوب این داستان اون هفته، این هفته یعنی همین جمعه آخر، من و یکی دیگه از دوستای خیلی قدیمی بعد از کلی مدت یک کوه درست و حسابی رفتیم. این سری قرار قله نوردی نبود. قرار همون ایستگاه 5 بود و بالاخره ره ایستگاه 5 هم رسیدیم.

من هر دو سفر رو خیلی دوست داشتم هر کدوم به یک دلیل خاص. البته داشت یادم میرفت که بگم. این جمعه من کوه نرفتم. شنبه که تعطیل بود رفتم. 

خوب دیگه، این هفته کلی آشنا هم دیدم. هم توی ایستگاه یک توچال آشنا دیدم، هم توی ایستگاه 2 توچال آشنا دیدم. و هم توی ایستگاه 5. 

الان دارین میگین که وای، این شایان چه بی حوصله داره وبلاگ می نویسه، می دونم. که این رو میگین. قول مردونه میدم که از هفته دیگه وبلاگ نویسی هام دوباره مثل روز اول بشه. با تمام جزئیات و کلی مخلفات. قول قول.


+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 280 روز پیش در تاریخ دو شنبه 9 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : ایستگاه پنج | بهار | پویا |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it