قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

توی این دو هفته

توی این دو هفته هر روز اومدم یک مطلب بنویسم نشد که نشد. از اون روزی که طلسم قله توچال رو بعد از کلی زمان شکستیم فکر کنم طلسمش اومد افتاد روی این وبلاگ. خلاصه بگم از برنامه های این 2 هفته و توچال نوردی هامون.

پنجشنبه دو هفته پیش بود که یک برنامه سبک رفتم ایستگاه 2 توچال با یکی از بچه های قدیمی به نام شقایق. من بهش می گم شقا، اونم به من میگه تقی، حالا هی بیا بگو بابا من شاشام، من تقی نیستم. مگه گوش میده.

فردای اون پنجشنبه که برنامه سبک داشتیم با بچه های فرفر رفتیم شیرپلا، خیلی برنامه خوبی. من بعد از نزدیک به 2 ماه و 2 برنامه که با فرفری ها نبودم توی این برنامه شرکت کردم. حلا 30 نفر بودیم که از پای مجسه حرکت کردیم به سمت شیرپلا برنامه این بود که بریم قله توچال ولی خوب دیگه، فرفر و هزار تا داستان های فرفری.

رفتیم و رفتیم رسیدیم به شیرپلا فکر کنم 4 ساعت تو راه بودیم. اونجا هم که اینقدر زیاد بودیم و شلوغ اصلا توی سالن پایین جامون نشد. رفتیم بالا روی پشت بام شیرپلا، آی حالا نخور کی بخور، کلی خوراکی خوردیم. منم که اصلا خوراکی با خودم نداشتم. خودم بودم و گازم، چایی می دادم و خوراکی می گرفتم. یک جور مبادله پایاپای بود دیگه.

بعدشم از همون مسیر شیرپلا کله کردیم اومدیم پایین. حالا کلی خنده و چیزای با مزه بود رو بی خیال اینجا اصلا زمان ندارم برای نوشتن. فقط تیتر وار بگم، مسابقه دو نوید با ما و سی ایچ، مصدومیت من و هندونه و حسین، کادوی تولد نصیبه به من و خیلی چیزای دیگه از تیتر های اصلی برنامه فرفری ها بود.

گذشت و گذشت، رسیدیم به این پنجشنبه، بازم طبق برنامه جدید شاشا و دوستان که پنجشنبه ها با گروه کوهنوردی شقایق برنامه های سبک داره، رفتیم ولنجک. البت این هفته برنامه سبک سبک نبود برای هیجانی شدن کمی سنگ نوردی هم به اون اضافه کردیم. زدیم توی دل سنگ ها و رفتیم بالا و بالا. من بودم و شقایق و سمیرا و نسرین (البته اصلا اسمش یادم نیست نسیرین رو همین طوری گفتم) خلاص این هم برنامه خوبی بود و نکات آموزشی زیادی داشت. مثلا اگه کسی شما رو نفرین کنه حتما توی کوه بلا سرتون میاد. وقتی که دارین سنگ نوردی می کنید نخدید و از خنده ریسه نرید و البته هزار تا نکته دیگه از جمله این که آب رودخونه رو وقتی که کف کرده نخورین.

خدایی از این گزارش برنامه ساده تر دیده بودید؟ تمام نکات جمع بندی شده و دسته بندی شده. احتمالا الان دارین توی دلتون میگین که اینم اومد یکی چیزی بنویسه از سر واز کنی. شاشام شاشا های قدیم.

ولی خدایی اینقدر در گیرم به خدا، صبح توچال، ظهر توچال، شب توچال، جدیدی که یک رفیق پیدا کردم ایون، دیگه شب تا صبح هم توچال می مونیم که خدایی نکرده توچال خونمون کم نشه.

البته یک کشف دیگه هم داشتم و اون محمدرضا هستش، این بشر هم خیلی گله و مثل خود من بامزی هستش. بچه که بودیم هم سایه بودیم الان هم که بزرگ شدیم توی فرفر همسایه هستیم و البته هم کارم هستیم.

خوب دیگه بی خیال گزارش برنامه های قدیم. این هفته که میاد هم سه شنبه تعطیله و هم جمعه، یعنی می تونیم این شانس رو داشته باشیم که 2 تا برنامه شبانه داشته باشیم. یکی از برنامه های شبانه از مسیر توچال هستش و یکی دیگه از مسیر کلکچال. حالا باید ببینم که دل میگه کدومش رو اول بریم و کدومش رو دوم. باید مخ خیلی ها رو بزنیم خلاصه که این برنامه ها مچ بشن.

نکته مهم : وبلاگ شاشا بدون غلط املایی معنی نداره پس لطفا نگین شاشا بی سواده این غلط ها به نوعی امضای دیجیتالی منه

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 47 روز پیش در تاریخ يکشنبه 3 مرداد 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : فرندفید | ایون | شقایق | ولنجک | شیرپلا | بام تهران | شبانه |

طلسم قله شکست

قله توچال برای مثل امام زاده ها می مونه یعنی باید بطلبه تا بتونی بری. از اول امسال شاید 6 بار آماده شدیم که بریم قله ولی نشد که نشد شایدم نطلبید. رفتیم ایستگاه هفت نشد، رفتیم نزدینک ایستگاه هفت نشد، شبونه رفتیم نشد، تیم آماتور رفتیم نشد، تیم حرفه ای رفتیم نشد.

ولی واقعا هفته پیش قرار بود که بشه و شد. حسین و نریمان و نوید و سهیل و انصار، ساعت 4 بعد از ظهر از تجریش حرکت کردن به سمت پناهگاه شیرپلا. من یک ساعت قبل از شروع برنامه خبردار شدم که اوه اوه برنامه چی هستش. به ساعت چهار که نرسیدیم ولی تا کارامو انجام بدم و راه بیفتم ساعت شد 11 که من تجریش بودم.

به دلیل ترافیک شدید تقریبا از وسط های راه مجبور شدم که پیاده برم بالا بعد از دقایقی به میدون مجسمه رسیدم و بدون استراحت به سمت بالا رفتم. روز خیلی عجیبی بود. با اینکه شنبه تعطیل رسمی بود، هیشکی توی کوه نبود. تا کمک امداد کلا 2 نفر رو دیدم که میان پایین و 5 نفر که میرفتن بالا.

هد لایت رو بعضی جاها روشن می کردم و بعضی جاها خاموش. به نظر خودم هد لایت خاموش خیلی راحت تر بود و بهتر مسیر رو میدیدم. توی مسیر بالا رفتن تقریبا از دوراهی اوسون به بالا با دو نفر هم راه شدم. دو نفری که اومده بودن تقریبا اولین بارشون بود که از این مسیر شبونه می اومدن بالا برای همین خیلی با مسیر آشنا نبودن و اجباری من شدم بلد مسیر.

خلاصه کنار کمک هلال احمر (کافه رجب) استراحت کردیم و بعد بعد به مسیر خودمون ادامه دادیم. چند تا پیچ بالا تر رفتیم کنار یک چشمه ای که توی مسیر هستش و حسابی دست و صورت خودمون رو شستیم. هوا خوب بود. باد ملایمی می وزید که بسیار لذت بخش بود.

رسیدیم به آبشار دوقولو که دیدم یک چادر آبی اونجا زده شده. اولش فکر نمی کردم دوستای خودم باشن، فکر کردم که امیر هستش رفتم جلو گفتم امیر تویی؟؟؟ بعد دیدم از تو داد میزن به به آقا شایان بفرمااااا.

دیدم به به بچه ها لطف کردن و کمپ اول رو پایین شیرپلا زدن. با همنورد های که مسیر رو باهاشون بالا اومده بودم خداحافظی کردم و بعد رفتم توی چادر. یک ساندویچ مرغ از ساعت ها قبل اونجا منتظر بود که توسط من خورده بشه و من هم سریع ترتیبش رو دادم. بعد صحبت شد که بریم قله و نریم قله. طلبیده بود دیگه. راه نداشت فرار کنیم. من می گفتم نریم، حسین می گفت بریم. حسین می گفت نریم، سهیل می گفت بریم. ساعت گذاشتیم که بیدار بشیم زنگ نزد، ما خودمون سر ساعت از خواب بیدار شدیم. بد طلبیده بود. باید می رفتیم.

من ساعت 2 شیرپلا بودم تا بخوابیم شده بود ساعت 3 و بعد ساعت 5 هم راه افتادیم به سمت بالا. کمی توی شیرپلا لوازم رو راست و ریس کردیم و بعد رفتیم. نریمان و انصار در خواب ناز توی کمپ بودن (به عنوان نیروی پشیتیبانی و امداد) من و حسین و نوید و سهیل هم راه افتادیم به سمت بالا. خورشید طلوع کرده بود ولی هنوز نورش به ما نرسیده بود. تقریبا تاجایی که سنگ سیاه (امیری) رو دیدیم هم نور خورشید به ما نرسید. همین که امیری رویت شد، خورشید هم با نور خودش مارو گرم کرد. تا ساعت 9 نور خورشید خیلی ملایم بود.

ما دیگه تقریبا بعد از 2 ساعت رسیده بودیم به سیاه سنگ، سرعت خیلی آروم و بدون استراحت. امیری صبحونه توپی زدیم. املت و چای و ... بعد کم کم آماده حرکت شدیم.

توی مسیر قبل امیر یک گروه دیگه بود که با ما بالا می اومد دیدیم یک بار یکی از خانم ها داره بالا میاره، تا ما برسیم رفتیم حرکت کردن به سمت بالا، دوباره کمی جلوتر دوباره دیدم خانم داره بالا میاره. دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو یک سرم خوراکی درست کردم و دادم به اون خانمه. از سرپرست (احمق) گروه پرسیدم چند بار بالا آورده گفت 2 بار. گفتم بعد شما بازم ایشون رو می خوای ببری بالا، هیچی نگفت انگار که خدا بود و من داشتم حرف بی خودی می زدم. 

خلاصه گفتم قرص بدیم بهش و سریع ارتفاع رو کم کنید. رو به یکی از خانوم ها گفت همه چیز همراه داریم اگه لازم باشه خودم قرص میدم. اومدم بگم آخه سرپرست (...) اگه بلد بودی قبل از اینکه من برسم سرم خوراکی درست می کردی و میدادی به بنده خدا که رنگش مثل گچ شده بود و اون رو بر می گردوندی پایین.

خلاصه اینم بی خیال، ولی بدونید که وقتی کسی دیگه 2 بار توی کوه بالامیاره، حتی اگه خودش هم نخواد باید برگرده پایین.

بریم دنبال ادامه داستان خودمون، من و سهیل از سنگ سیاه به بالا لباس ها رو عوض کردیم و با استین حلقه ای رفتیم بالا که حسابی بسوزیم. 

نوید شد گروه پیش رو و مسیر رو ادامه داد به بالا و خیلی از ما جلوتر رفت. من و حسین و سهیل هم آروم آروم رفتیم. ما 2 ساعت و نیمه رسیدیم قله البته با یک استراحت 30 دقیقه ای. ولی نوید تقریبا 1.5 ساعتع رسیده بود قله.

به قله که رسیدیم بچه های تیم پشتیبانی و امداد با ما تماس گرفتن و بعد از اینکه اطمینان پیدا کردن ما سالم هستیم. دستور دادن که قبل از تاریکی هوا برگردیم پایین. منظورشون این بود که زیاد استراحت نکنیم و سریع کاسه کوزه رو جمع کنیم و بریم پایین. 

من و سهیل از دو نفر دیگه خدا حافظی کردیم چون به دلیل عدم آمادگی جسمی، و مخصوصا دردی که از چند هفته پیش توی زانوی من بود، نمی تونستیم سریع پایین بیایم و تصمیم گرفتیم با تله کابیین بیایم پایین.

اومدیم ایستگاه هفت و بعد ایستگاه پنج و بعد ایستگاه یک و بعد خونه. خلاصه این بود داستان اولین برنامه قله من در سال جدید. امید وارم حالا که تلسم قله شکسته شده، بتونیم صعود های بیشتری به قله داشته باشیم.

چند تا عکس هم ببینید :

این عکس خودم زمانی که رسیدم به کمپ اول :

اینم کل تیم در روی قله توچال :

اینم چند تا عکس از خودم :



 



 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 59 روز پیش در تاریخ سه شنبه 22 تير 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : قله توچال | صعود شبانه | شیرپلا | سنگ سیاه | امیری | نریمان | حسین | سهیل |

اسون به شیرپلا

همیشه من میگفتم این ها که از اسون میرن بالا و بعد از شیرپلا میان پایین دیوانه و غیر حرفه ای هستن. واقعا شرمنده، واقعا بی فکر حرف زدم. چون این جمعه با برخی از دوستان که رفتیم کوه وسط را تصمیم گرفتیم که از اوسون بریم بالا و از شیرپلا بیایم پایین. این کار رو هم کردیم و خیلی برنامه خوبی شد. پایین اومدن از شیرپلا هم واقعا تجربه ی خوبی بود. تجربه ای که شاید دوست داشته باشم یک بار دیگه هم اون رو تجربه کنم. 

ساعت هشت صبح من، حسین، نریمان، حسین، اون یکی حسین، نوید، سهیل و دو نفر دیگه که اسمشون رو فراموش کردم، میدون مجسمه بودیم و برنامه رو شروع کردیم. از مسیر پس قلعه تا دو راهی اسون بالا رفتیم. بعد از دوراهی اوسون (دوراهی اول نه دوراهی دوم) مسیر رو از دربند به اسون تغییر دادیم و به سمت هتل اسون رفتیم. 

قبل از دوراهی اسون هم توی کافه ممد تهرانی (به یاد مهزیار) صبحونه خوردیم. اونم عجب صبحونه ای. عملا من صبحونه خوردم و دیگران من رو نگاه کردم. خلاصه همون اول برنامه مشخص شد که برنامه بدون محدودیت زمانی هستش و با توجه به مسیر که مسیر سنگینی هم هست قرار بصورت گل گشت اجرا بشه، برای همین خیلی راحت هر 30 دقیقه توی سایه ولو میشدیم و استراحت می کردیم.

مسیر اسون رو خیلی از بیراهه رفتیم و این بیراهه رفتن ها کمک می کرد که برنامه سنگین تر باشه. ساعت 1 بود که تقریبا رسیدیم به شیرپلا و اونجا هم حسابی خوراکی خورون راه انداختیم و بعد از مسیر شیرپلا اومدیم پایین. چند تا نکته به ذهنم رسید که اینجا بگم در مورد کوه و این چیزا.

توی مسیر شیرپلا یکی از بچه ها بود که پاش بر اثر فشار و سنگینی برنامه درد گرفته بود و ما هر چند متر می ایستادیم که استراحت کنه تا مشکلی پیش نیاد. حالا این وسط یک سری آدم بی فرهنگ پشت سرما شروع می کردن به داد داد که سریع تند تند آها آها، بابا اینجا که چیزی نیست و خلاصه از این حرف های بی خودی.

منم که شاکی. یهو دادم رفت بالا. گفتم با کفش داغون اومدی اینجا مثل چی هم از روی سنگ ها می پری و ... خلاصه داد و فریادی راه انداختم برای خودم.

به نظر من وقتی آدم توی کوه میره باید بیشتر هواسش به افرادی باشه که مشکل دارن و سعی کنه به اون ها کمک کنه. وگر نه واقعا دیگه اسمش کوهنورد نیست. هون بز کوهی براش خوبه. مثلا شما توی مسیر سختی هستید و می بینید یکی داره آهسته میاد پایین. این که پشت سرش هی هولش کنید که تند تند تند واقعا نشونه بی شعوری کامل هستش.

مورد بعدی این که توی مسیر هایی که طناب کشی شده. وقتی می بینید یکی روی طناب فشار وارد کرده و داره پایین یا بالا میره باید صبر کنید تا از روی طناب رد بشه و بعد مسیر رو ادامه بدید. چون خیلی وقت ها هستش که یک نفر به طناب فشار وارد کرده تا بره پایین و مثلا طناب رو به سمت راست می کشه و بعد شما طناب رو می خواهید فشار وارد کنید بکشید به چپ. خوب اون بنده خدا اون وسط ممکنه لیز بخوره.

تورو خدا وقتی کوه میرید به این نکات توجه کنید. بابا کوه میریم که خیلی چیزا رو از کوه و طبیعت یاد بگیرم. سعی کنید کوه نورد باشید نه کسی که فقط از کوه بالا میره.

به کوچک تر ها، ضعیف تر ها، تازه وارد ها و هر کسی که احساس می کنید نیاز به کمک داره کمک کنید. چیزی رو از دست نمیدید. 

پی نوشت : در راه بازگشت دیزی خوردیم - قلیون هم کشیدن برخی از بچه ها - توی راه بالا رفتن پشت سر کلی ها هم حرف زدیم (گفتم بگم که غیبت نباشه) توی شیرپلا کلی هم در مورد لینوکس گفتگو کردیم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مسیر اسون و در تاریخ 96 روز پیش در تاریخ يکشنبه 16 خرداد 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : اسون | شیرپلا | تازه کارها | فرهنگ کوه |

کوهنوردی دیروز و چند نکته در خصوص ضربه سر یا تروما

دیروز با دو تا از بچه های گل فرفر رفته بودیم کوه، حسین و نریمان. اول قرار بود که من شبانه برم کوه ولی بعد که دیدم بچه برنامه دارن که صبح برن شیرپلا گفتم که باهم بریم بیشتر حال میده. ساعت 8 صبح میدون مجسمه بودیم. خیلی خوب و آروم حرکت خودمون از مسیر اصلی کوهنوردی شروع کردیم و بالا رفتیم. چند تا استراحت کوتاه توی مسیر داشتیم و در نهایت بعد از 70 دقیقه رسیدیم به کافه رجب. توی کافه رجب کمی استراحت کردیم و بعد یک چایی لیوانی و یک صبحانه سبک هم خوردیم و به مسیر ادامه دادیم. تقریبا 70 دقیقه هم تا شیرپلا توی راه بودیم.

به شیرپلا که رسیدیم یکی از بچه های باحال کوه رو دیدم. علی، خیلی پسر حرفه ای و گلی هستش و واقعا توی کوه یکی از کسایی هست که بی تعارف می تونه برای هر کس الگو باشه فقط خیلی تک روی می کنه و همش دوست داره تنها باشه.

منم که دیدم دوست داره تنها باشه بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم دنبال جای خالی که امیر هم آرامشش رو داشته باشه. خلاصه شانس ما بود که کنار امیر باشیم یا شانس امیر نمی دونم ولی جای خالی نبود و برگشتیم طبقه اول پیش امیر و همون جا نشستیم. حالا امیر هم نازش گرفته بود. اول هرچی تعارف کردیم هیچی نخورد ولی بعد که یخش کم کم واشد (دقیقا مثل همیشه) کم مونده بود که تمام خوراکی های ما رو بخوره. اول از همه زد به ساندویچ های خوش مزه نریمان و بعد رفت سراغ چایی و ...

برای خودمون خوشحال نشسته بودیم که کم کم جمع کنیم بیایم پایین دیدیم یک آقایی پریشون اومد تو و گفت امداد و نجات کیه؟ یکی پرت شده توی دره، برانکار از کجا بیارم؟ امیر هم حال و حوصله نداشت و گفت که امداد و نجات نداره اینجا برو بالا برانکار بگیر. منم از گنجره بیرون رو نگاه کردن که ببینم کی کجا پرت شده و دیدم که آره مثل اینکه کنار دیواره شروین یکی افتاده توی دره.

خلاصه بعد از 30 دقیقه از پنجره نگاه کردن که این ها دارن چی کار می کنن امیر گفت من اعصاب ندارم این طوری بی خبر رو به راه نیستم. بریم ببینیم چی شده. من و امیر رفتیم تا دم دره و دیدیم که یک نفر داره میره پایین و ظاهرا دونفر دیگه هم پایین بودن شرایط طوری بود که مناسب نبود بریم پایین. امیر گفت بهتر ما دیگه نریم پایین چون معمولا برای امداد 3 نفر کافی هست بی خودی دور و ور محل حادثه هم شلوغ باشه اصلا خوب نیست.

کمی این ور و اون ور کردیم بعد دیدیم که مصدوم رو بالاخره آوردن بیرون. سرش شکافته بود. حدود 15 تا 20 متر هم پرت شده بود پایین. فاصله اینقدر بود که بچه هایی که رفتن توی دره برای امداد اول فکر کردن که طرف فوت شده.

خلاصه کمک کردیم و آروم آروم مصدوم (سارا) رو آوردیم توی پناهگاه شیرپلا. از همون جا که رسیدیم به آدم ها دکتر بازی و من خودم یک بار این طوری شدم و یک بار دیدم توی فیلم چی کار کردن شروع شد. از کمپوت و غرمه سبزی بدیم به مصدوم گرفته تا یک بار امداد رسید بالای مصدوم آمپول دکزا زدن بهش شروع شد تا تجویز انواع و اقسام دارو های مسکن و خواب آور.

امیر ماشلا صداش کلفته یک داد کشید این دور و ور رو خالی کنین. نصف جمعیت فرار کردن. چند نفری هم که بودن گفت آقا بزاریم کارمون رو بکنیم. حرف نزنین بعد اگه سوال داشتین که چرا این کار رو کردم و چرا اون کار رو نکردم به سوال هاتون جواب میدم.

خلاصه این روش خیلی خوب جواب داد و این ها که روی دیده و شنیده شروع کرده بودن به نظر دادن کمی ساکت شدن.

حسین لطف کرد آب قند درست کرد برای مصدوم چون این جور مواقع اصلا نیابد به مصدوم خوراکی داد. فقط آب قند تازه مایعات هم زیاد نباید به مصدوم خورونده بشه. چون خونریزی از ناحیه سر بود. اول با پارچه خیس شروع کردیم به تمیر کردن موها و شستن خون ها از روی موها که بتونیم زخم رو ببینیم. زخم خیلی خیلی بد بود کاملا سر شکافته بود. با چند تا گاز استریل و بتادین، اول روی زخم رو تمیز کردیم. حالا یکی اومده بود می گفت مصدوم رو بخوابونیم بتادین بریزیم توی سرش.

حالا فکر کنین زخم شکافته اونم روی جمجعه رو بتادین بریزین توش. بتادین رو توی زحم های باز دست و پا هم نمیریزن چه برسه به زخم توی سر.

خلاصه این مورد هم با مخالف امیر و جدیتش در اینکه نه من این کار رو نمی کنم شما حرف نزن، طرف بی خیال شد. خلاصه در مرحله آخر یک تیکه گاز استریل رو تا کردیم و بتادین زدیم و روی زخم رو گرفتیم بعد با باند دور سر مصدوم رو بستیم.

بازم سر و کله دکتر ها پیدا شد. من میگن سرش پایین نباشه، درازم نکشه که خوابش نبره. یکی اومده میگه بخوابونیمش، یکی میگه دمرش کنیم. خلاصه این ها هم کمی نظر دادن بعد که دیدن ما کارخودمون رو می کنیم ول کردن و رفتن.

مصدوم گرامی رو حالت تکیه داده نشوندیم یک کوله پشتش و یک کوله زیر پاش که پا کمی بیاد بالا. معد هم تا جایی که تونستیم سعی کردیم که تکون وا تکون نخوره. ولی گوش نمی داد که. وای این کوله کیه من پام روشه و خلاصه بنده خدا کلافه هم شده بود. بالاخره با کلی اسرار رفتیم پشت بوم شیرپلا. مصدوم هم گیر داده بود که لازم داره بره دستشویی. حالا امیر میگه نه. اون میگه آره. امیر میگه نه، اون میگه آره. خلاصه بعد از چند دقیقه کلنجار امیر دید که نه واقعا لازم داره بره دستشویی. البته دلیل رفتنش مهم بود که امیر دید که نه چون بره اشکالی نداره اجازه داد که بره. آخه کسی که توی این شرایط هست زیاد نباید فشار وارد بشه. ضربه به مغز خیلی خطرناک هستش.

یک تست ساده هم گرفتیم ازش. یکی چیزی رو جلوی چشم صدوم در زاویه افق چپ و راست می بریم و به مصدوم میگیم که اون رو با چشم دنیال کنه تا اینکه ببینیم چقدر رو به راهه. خوب بود. می تونست صحبت کنه. درد هم کم داشت. حات هاش همه طبیعی بود به غیر از اینکه می گفت خوابم میاد. که خیلی نباید ساده از کنارش رد میشدیم.

توی شیرپلا متاسفانه بیسیم نبود که ببینیم امداد و نجات کجا هستن ولی با تماس تلفنی تونستیم اطلاع بدیم که از سنگ سیاه و امداد داوودی (کافه رجت) بیان بالا برای کمک. تا امداد برسه اونجا بودیم. که امیر تنها نباشه. خلاصه وقتی که دیدیم مهدی از بچه های امداد داره میاد بالا حسابی خیالمون راحت شد. 3 نفر اومدن و شروع کردن به مداوا و تست های تکمیلی از مصدوم. من و حسین و نریمان هم وقتی که دیدیم امداد و تجات اومده دیگه گفتیم وسط این همه متخصص جمع کنیم بریم بهتره. اخه خیلی دیر هم شده بود. چون کسی نبود و ارتباطی هم با امداد و نجات نداشتیم تصمیم داشتیم اگه امداد نرسید کم کم خودمون انتقال مصدوم رو به پایین شروع کنیم. که خدا رو شکر قبل از اینکه ما تکونش بدیم رسیدن.

در حدود 2 ساعتی ما کنار مصدوم بودیم تا امداد برسه و چون واقعا دیر شده بود من و نریمان و حسین از مسیر اسون شروع کردیم بیایم پایین.

جدای این گزارش برنامه دیروز چند تا نکته مهم هر خصوص کسی که ضربه مغزی (تروما يا ضربه سر) میشه یا احتمال داره ضربه مغزی شده باشه باید رعایت کنیم.

مغز خیلی حساسه. یعنی شدت ضربه اصلا اهمیت نداره. یک لیز خوردن ساده و با سر زمین خوردن میتونه باعث ضربه مغزی و فوت انی بشه، یک مورد هم مثل کوهنورد خوب ما سارا، امکان داره بعد از چنین حادثه به این شدت اصلا عوارض آنی نداشته باشه. ولی خوب چرا عاقل کند که باز آرد پشیمانی همین جاست. چرا یک مورد رو ساده بگیریم که بعد یک عمر پشیمون باشیم.

یک لحظه فکر کنید که مثلا ما بی توجه ول می کردیم و می گفتیم که دیر شده حالا بی خیال و می رفتیم دنبال کوه نوردی خودمون بعد مثلا هفته دیگه متوجه می شدیم به خدایی نکرده اتفاقی برای این کوهنورد خوب افتاده واقعا فکر می کنید می شد خودمون رو ببخشیم؟؟؟

البته باز باید از صبر و حوصله دوستای خوبم حسین و نرمیان هم تشکر کنم که بیش از 2 ساعت منتظر مونده بودن تا کار ما تموم بشه و البته قرار هم شد که اگه امداد و نجات نرسید در حمل مصدوم هم از مسیر دربند کمک کنن.

علايم :
اشکال در هوشياري ، اشکال در تکلم ، گيجي ، سردرد شديد ، استفراغ ، ضعف يک طرفه بدن

نکات مهمی که من در این مورد به ذهن رسید که رعایت کردنش اهمیت داره این ها هستش.
1. به کسی که مصدوم میشه به هیچ عنوان خوراکی های شیرین و غذا ندین.
2. اب قند یا آب میوه ای که کم شیرین باشه خوراکی خوبی هستش
3. سر کسی که ضربه خورده رو در حال طبیعی نگه دارید سر نباید پایین باشه.
4. زمانی که باید مصدوم به مرکز درمانی برسه در حدود 3 ساعت هستش.
5. بدون دستور پزشک به مصدوم آرام بخش و دارو ندید چون در این جور موارد شما به عنوان امداد و نجات نیاز دارید که مصدوم هشیار باشه و بتونین کنترلش کنید.
6. بررسی وضعیت تنفس بیمار و کنترل تنفس
7. کنترل بیمار از نظر صدمات ضربه مصلا کنترل اینکه می تونه انگشت های پا رو تکون بده
8. اگر شکستگی داشت اول باید محل شکستگی رو فیکس کرد بعد مصدوم رو انتقال داد.
9. نکته مهم این هستش که بیمار چقدر بی هوش بوده بعد از ضربه این مدت اگه کوتاه باشه صدمه کم هستش این مورد رو به عنوان مسئول امداد و نجات حتما به افراد بعدی که برای کمک میان انتقال بدین که مثلا حدودا 10 دقیقه یا 2 دقیقه بی هوش بوده بعد از ضربه
10. یکی از علائم شکشتگی جمجمه خروج خون یا مایع سفید از کوش و دماغ هستش. البته کبوید دور چشم و یا پشت گوش هم می تونه دلیل شکستگی جمجمه باشه
11. سر و شونه های مصدون بالا باشه.
12. اگه خون ریزی از گوش بود به طرف همون گوش خم بشه
13. بهترین راه انتقال در صورت شماهده علایم انتقال مصدوم با برانکار به مرکز درمانی هستش


پی نوشت : این مطلب رو
http://www.sportsmedicine.ir/modules.php?name=contents&t=797 الان پیدا کردم خیلی جالب بود

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مسیر دربند و در تاریخ 111 روز پیش در تاریخ شنبه 1 خرداد 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : تروما | امداد و نجات | کمک های اولیه | شیرپلا | اسون | حسین | نریمان | امیر حافظی | ضربه سر | ضربه مغزی |

سنگ سیاه و باد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت

پنجشنبه شب یا همون جمعه صبح ساعت 6 و نیم باید میدان مجسمه می بودم. اولش قرار شد که شب خیلی زود بخوابم ولی تا چند تا چت کردم و این ها، ساعت شده بود 3 نیمه شب. به رختواب رفتم و بیدار شدم. اصلا دوست نداشتم از تخت بیام بیرون. اول تصمیم گرفتم دروغ بگم که اتفاقی افتاده و نرم. این رو هم بگم که لیلا اعتقاد داره من خیلی خالی بنده هستم. ولی بعد دیدم که اگه نرم تا شب دیوانه میشم. ساعت 5 و نیم بود که از جا کنده شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم. میدان مجسمه که رسیدم هوا هنوز تاریک بود. تا همنورد گرامی رسید و حرکت کردیم ساعت 7 شده بود.

لیلا توی راه اون به سنگ سیاه، مشرف به دیدن آقا سیبیلویه خودشیفته شده بود که با یک وضع اسفناکی اومده بود کوه، و داشت اسلام رو به خطر می انداخت. خلاصه لیلا میگه که مجبور شده سبر کنه تا یواشکی بیام و گرنه می تونسته ساعت 6 پای مجسمه باشه. راست یا دروغش با خود لیلا. در هر صورت ما 40 دقیقه یخ زدیم.

مسیر شیرپلا از 4 صبح آدم بالا میره، مثلا هر دقیقه شاید 2 نفر بالا می رن، ولی ساعت به 7 و 8 که میرسه دیگه دسته دسته، 20 تا و 30 تا در دقیقه به سمت بالا حرکت می کنند. ما هم آروم آروم بالا رفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. تا خود شیرپلا اصلا نیازی به بستن یخ شکن نداشتیم. این 2 هفته که اصلا بارش نبود. برای همین مسیر کاملا پاییزی و بهاری بود. 

تا جایی که یادم هست، تا کافه رجب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. البته من همش می خواست بپیچونم و برگردم به قول لیلا. توی کافه رجب بودیم که لیلا دوستان خودش رو دید و همنورد گرامی دیگر هم رسید. این همنورد کسی نبود جز، امیر حافظی. خلاصه بعد از کلی ناز و کرشمه و لوس بازی به ما افتخار داد که تا شیرپلا همراه ما باشه. حالا با هر 20 دقیقه یکبار نق و ناز و کرشمه که من برم جلو، من برگردم کاری نداریم که این لوس بازی ها رو تا خود سنگ سیاه سرما در آورد. 

همیشه آب خوردن از چشمه های بین مسیر خیلی لذت بخشه و انرژی مضاعفی به آدم می ده. این هم چشمه درویشی هستش که تو مسیر یال آخر شیرپلا 5 دقیقه مونده به شیرپلا می تونین ازش آب بخورید. بهتر از اینه که از آب رودخونه بخورید.


تو شیرپلا که رسیدیم اصلا جای برای نشستن نبود. رفتیم طبقه بالا و یک میز نیمه خالی پیدا شد و لوازم رو آنجا پهن کردیم. اولین حرفی که به ما زدند این بود که وااااای این همه غذا؟؟؟؟ این اتفاق دقیقاً توی سنگ سیاه هم افتاد یکی از بچه های گروه کوهنوردی دماوند به ما گفت شما اگه دماوند برید چقدر با خودتون غذا می برید؟ 

جالبیش اینه که اصلا هم غذا ها به خودمون نمیرسه ها، همه غذا ها پخش میشه برای اون هایی که دارن از گشنگی میمیرن توی مسیر یا به دلیل تنبلی و یا به دلیل بی توجهی با خودشون غذا به اندازه کافی نیاوردن. خدایی هر هفته که ما نرفتیم. خبر اومده چند نفر به دلیل گشنگی و ضعف بدنی دچار شوک و مرگ و میر شدن. از این جهت ما کلی خوراکی های گوناگون می بریم. تمام این افرادی هم که مسخره می کنند، به میزان شدت مسخره کردن، به همون شدت و شاید بیشتر از غذا های ما می خورند.

در مورد این خوراکی ها لیلا هم نظری داره که نظر لیلا رو هم در ادامه بخونید "(خوراکی میاره خودش بخوره اضافه ها رو که نمی خواد می ده این و اون اصلا هم به فکر بقیه نیست حتی من چند بار تو دره افتادم مردم اما یه فاتحه هم بلد نبود واسم بخونه فقط خندید). امیر و شایان یادشون رفته بود که باید بخورن همین طوری داشتن Non Stop مثل آدم آهنی از کوله هاشون خوراکی در میوردن تازه می خواستن دیزی هم بار بذارن :دی "


توی مسیر کافه رجب به شیرپلا یکی از دوستای لیلا به نام مریم هم به جمع ما اضافه شد که تا صبحانه در شیرپلا با ما بود. و به دلیل اینکه امتحان داشت دیگه با ما برای قله نیومد. برنامه امروز ما قله بود. ولی از اون جهت که باید به حرف امداد توی کوهستان توجه کرد. از سنگ سیاه به بالا رو ادامه ندادیم. البته توی گردنه شیرپلا که برای سنگ سیاه مسیرداره، تیم امداد و نجات به ما هشدار داد که هوا خیلی بادیه و از سنگ سیاه بالاتر نریم. یکی از دوستای گل به نام ضیا توی کمپ بود و یکی از دیگه از بچه ها که امیر می شناخت(اشکان افتخاری از بچه های سبز امداد کوهستان و فیس بوک باز).

باد اینقدر شدید بود که به کسی اجازه بالا رفتن نمی دادند ولی خوب می دونستند که با باد 50 و 60 بلایی سرما ها نمی یاد. البته فراموش نکنید که اتفاق یک بار می افته و همیشه باید به حرف امداد و نجات کوهستان توجه کرد. دلیل این هم که گیر سه پیچ ندادند که نریم بالا این بود که از نظر شناخت با ما آشنا بودند و می دونستند که این سرعت باد برای ما مشکلی ایجاد نخواهد کرد (و چون امیر هم باهامون بود که خودش از بچه های امداد و نجات کوهستانه). ولی من شخصا اگه 2 بار دیگه می گفتند که خطر داره به هیچ عنوان بالا نمی رفتم. (حتی با امیر) البته برای کسی که لباس مناسب داره مشکل ایجاد نمی کنه. ولی برای افرادی که با یک لباس معمولی و کاپشن ساده اومده بودند، خیلی خیلی خطرناک خواهد بود. 

خلاصه مسیر رو ادامه دادیم به سنگ سیاه. توی راه همه بر می گشتن، البته کسی هم نمی گفت که مسیر رو ادامه ندین. ما هم پررو، پررو، رفتیم بالا، به وسط های مسیر نرسیده بودیم که از شدت باد مجبور شدیم که ماسک بزنیم و درست و حسابی خودمون رو بپوشونیم. سرعت باد متوسط 30 تا 50 بود. ولی لحظه ای 70 و 80 هم میزد. سرعت باد نزدیکی سنگ سیاه در حدی بود که مجبور بودیم ایست کامل کنیم و خم بشیم تا باد آروم بگیره. البته بعد متوجه شدیم که توی قله و ایستگاه 7 باد به سرعت بالای 100 کیلومتر هم رسیده. 

توی سنگ سیاه حسابی خوراکی خوردیم. 

شایان اینور در حال درست کردن تن ماهی و تخم مرغ 


امیر اونور در حال درست کردن سوسیس و تخم مرغ 


لیلا هم به دلیل کم بود قدرت جسمانی کم آورده و بود و ولو شده بود تو سنگ سیاه شاید از روی تنبلی و برای اینکه دل ما بسوزه و بگیم کار نکن.


اینحا هم واسه خودمون بساطی داشتیم که حیف ظرفیت شکم هامون جواب نمی داد. پناهگاه امیری خیلی تاریکه و باید چراغ پیشونی روشن کنیم. 


خوب همه رفته بودند و ما هم خودمون رو خوب پوشوندیم تا برگردیم پایین. 

لی لی :


شاشا :



امیر :



در زمان برگشتن به پایین یخ شکن ها رو بستیم. 



شاید تا دوراهی اوسون 2 یا 3 بار مجبور شدیم یخ شکن ببندیم و دوباره باز کنیم. برای اینکه یا خاکی بود و یا یک لایه یخ جوندار. لیلا هم برای این تیکه نظر خودش رو داره و میگه "این شایان همش یا بند یخ شکنش رو محکم می کرد یا بند یخ شکن هاشو، آخه شایان خیلی حرفه ایه ;)"

موقع غروب هنوز نزدیکی های سنگ سیاه بودیم و بجز ما 3 نفر کسی نبود. فضای بکری بود. غروب خورشید، ابرها، وزش باد که حالا به نسیم بدل شده بود، سکوت مهیب کوهستان و آواز باد که گهگاه طنین می انداخت و ... فوق العاده دوست داشتنی بود. 



سنگ سیاه رو که اومدیم پایین به نزدیکی های دوراهی اوسون و شیرپلا رسیدیم دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و چون توی دره بودیم و مسیر هم کاملا برفی بود. چراغ پیشونی هامون رو روشن کردیم تا مسیر رو ادامه بدیم. خیلی بی نظیر و عالی بود. مسیر تاریک تاریک در شرایطی که هیچ کس توی مسیر نیست واقعا واقعا من این تنهایی توی کوه رو دوست دارم دنیا دنیا. آآآآه این لیلا هم همش میپره وسط نوشتن آدم، الان داره میگه "منم خیلی دوست می دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"

خیلی دوست داشتم که زمستون تا سنگ سیاه برم. ولی خوب چکار کنیم که امسال زمستون هم درست و حسابی زمستون نیست. ساعت 8 به هتل اوسون رسیدیم. و اونجا یه عدد ایستاک اوستوایی + دو عدد شیرکاکائو خوردیم. و بعد در حال پایین اومدن توی مسیر بودیم که یکی از بچه های نجات کوهستان رو دیدم که به دنبال مصدوم داشت می رفت هتل اوسون. البته ما توی هتل مصدوم ندیدیم ولی گفتیم که خودش بره و تأیید نهایی رو بگیره. اگه اشتباه نکنم اسمش امید بود و دوست امیر هم بود. رفت هتل و برگشت و ادامه مسیر رو تا باهم پایین اومدیم. من از قبل به شدت علاقه داشتم که دوره های امداد و نجات رو طی کنم. آشنایی با امیر هم توی همین ماه گذشته من رو مصمم تر کرد و همراهی با امید و تعریف خاطرات فوق العاده هیجانی هم به شدت من رو علاقه مند کرد. در حقیقت دلیل اینکه دارم میرم خانه کوهنوردان هم عضو بشم همین هست که کم کم و با طی کردن دوره ها بتونم این فسمت از آرزوهای کوهی خودم، یعنی امداد و نجات در کوهستان رو هم دست یافتنی کنم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 235 روز پیش در تاریخ دو شنبه 28 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : سنگ سیاه | امیر حافظی | لیلا | شیرپلا | کافه رجب | اشکان افتخاری |

عکس های 2 سری گذشته کوه

آبشار دوقلو - Dogholo Waterfall 

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

آدم برفی ناراحت - Sad snowman

آدم برفی شاد - Happy Snowman 

امیر از من داره عکاسی می کنه

شایان در شیرپلا - shayan in Shirpala 

شایان و مهزیار یکی از بهترین همراه های کوه

شیرپلا به سنگ سیاه - Shirpala to Sang-e-Siyah 

نمای عالی از کوه

چوب دستی های من در برف - من خودم کوشم

یک گروه در مسیر قله

نمای از کنار سنگ سیاه

نمای ایستگاه 5 توچال از کنار سنگ سیاه (امیری)

بر فراز ابرها

چند تا عکس هم از آسمون

این بود مجموعه عکس های 2 تا سفر قبلی من به شیرپلا

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 262 روز پیش در تاریخ سه شنبه 1 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

10 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | شیرپلا | مهزیار | برف | زمستون | قله | سنگ سیاه | امیری |

اولین سفر زمستانی من از شیرپلا به اسون

جمعه پیش یک تجربه جدید داشتم. یک کاری که تاحالا نکرده بودم رو انجام دادم. از شیرپلا تو هوای خراب و برفی و مه ی رفتم به اسون. البته نمی دونم بچه ها در جریان هستید یا نه، من متاسفانه دادشم از پنجشنبه توی بیمارستان بستری شده و دکتر های احمق تشخیص اشتباه دادن و کلی مارا با خطر مواجه کردن. البته الان که این رو می نویسم حال داداشم خیلی خوب شده و خوشحالم

در کل ولی هنوزم نگرانم و حال نوشتن زیاد رو ندارم. برای همین از لیلای عزیز در خواست کردم که داستان این هفته رو اون بنویسه و من اینجا قرار بدم. اینم داستان هفته گذشته از زبان لیلا پناهی.

برنامه : جمعه صبح ساعت 6 پای مجسمه حرکت به سمت  قله از میسر شیرپلا ... اما برنامه ای که دیشبش ساعت 02:00 یکی از اعضا زنگ  بزنه و بگه ساعت 6 رو به 7 یا 7ونیم تغییر  بدیم فاتحشو باید خوند. این بود که صبح ساعت 6 آماده بودم بزنم بیرون  که شایان مسیج داد که تازه بیدارشده و داره کولشو جمع می کنه. به امیر زنگ زدم داشت آماده می شد . اینگونه  بود که ما باخیالی آسوده ، خرامان و نرم نرم به طرف تجریش حرکت کردیم . تجریش با امیر همراه شدیم و پس از اندکی انتظار در سربند  شایان هم به ما پیوست.  (دروع نگو من خیلی زود اومد) تو میدون سربند  مثل همیشه کلی از دوستان رو دیدم. و سفر یک روزه ما شروع شد من دومین بار بود که با شایان میومدم کوه و باید بگم که همنورد خیلی خوبیه.  (هندنه است)

در ابتدای مسیر با اینکه کاملا مسیر یخ زده  بود ما تصمیم گرفتیم از یخ شکن استفاده نکنیم (به پیشنهاد امیر البته نمی دونم این بشر حالا خوبه اصلا کوهنوردی نمی کرده قبلا ولی در کل استعداد خیلی زیادی برای قله داره)  اما کمی که رفتیم  دیدیم که هم باعث کند شدن حرکتمون  می شه هم اینکه من از فشاری که باید برای راه رفتنم میوردم سردرد گرفتم :دی . البته این امیر آقا حرفه ایه ! و مشکلی تا اون موقع با یخ نداشت. بله اینطور شد که من و شایان تصمیم  گرفتیم که یخ شکن هامون رو ببندیم یه جایی بود که چند نفر دیگه هم نشسته بودند و داشتن یخ شکن  می بستند همون جا نشسته بودیم و  در حال بستن یخ شکن بودیم که یک کوهنوردنما! به نام آقای سیبیلوی خودشیفته! به ما رسید و به طرزی که به در بگی دیوار بشنوه بادی به غبغب انداخت و گفت: اصلا یخ که یخ شکن نمی خواد!!! و این آغاز آشنایی ما با آقای سیبیلوی خودشیفته بود، البته ایشون با دوست بیچارشون رفتند و ما وقت نکردیم که بپرسیم ببخشید آیا شما یخ شکن رو برای قندشکستن استفاده می کنید؟ آیا؟ و یا میشه بگید اصولی کار کردن و مجهز بودن در کوهستان آیا آماتور بودن است ؟ آیا؟ باید بگم که این واقعا خیلی زشته و به دور از شعور کوهنوردیه که آدم به کوهنوردای دیگه متلک بندازه!

خوب ما مسیرو  ادامه دادیم بچه ها خیلی خوب  میومدند و مناظر برفی کوه بسیار  زیبا بود. امیر دوربین اورده بود و  عکاسی می کرد  (امیر عکاسی می کرد انگار نه انگار که با اومده کوه اصلا هم از ما عکس نگرفت، عکس ها رو به من نداد مثل این دوربین ندیده ها همش از در و دیوار و دار و درخت عکس گرفت)  و یه جایی از مسیر هم امیر نیاز به یخ شکن پیدا کرد و  تقریبا یک ساعت مشغول بستن یخ شکن  هاش بودیم چون  اولین بار  بود که داشت از یخ شکن هاش استفاده  می کرد و باید واسه پاش تنظیم  می کردیم .  (خدایی اگه امیر با ما نبود مسیر رو بجای چهار ساعت 2 ساعته می رفتیم. اصلا امیر عکاس که عکس های من رو هنوز به هم نداره رو واقعا چرا باید دفعه بد با خودمون ببریم؟)  پلاستیک یخ شکن امیر رو زمین بود شایان برداشت که امیر برگشتنی  یخ شکن ها رو توش بذاره اما آقایی  که از کنار ما رد شد فکر کرد آشغاله و ما برای حفظ محیط زیست برش داشتم  و کلی تشکر کرد شایان هم می گفت  خواهش می کنم منم داشتم از خنده منفجر می شدم.  (حسود هرگز نیاسود) 

خوب رفتیم  و رفتیم تا رسیدیم به کافه رجب اونجا کمی استراحت کردیم و چای و بیسکوییت خوردیم اما هرچی منتظر امیر موندیم نیومد نمی دونستیم جلوتر از ماست یا عقب تر برای همین تصمیم گرفتیم بریم بالا شاید بالا دیدیمش. اونجا من بازم دوستامو دیدم از جمله ماریا که تولدش بود و داشت کیک میورد بالا . تو مسیر با ماریا و مهران هم برف بازی کردم.

کافه رجب  قبل از مسیر دست به سنگ دربنده و ازونجا میشه آبشار ... رو دید .  (یکی از دلایل اصلی نوشتن این مطلب توسط لیلا این هستش که من کلا دربند نیم دونم چی به چیه مثلا همین دست به سنگ رو دقیقا متوجه نمی شم کجاش دستمون به سنگ بود. من که بیشتر آویزون طناب ها بودن تا سنگ ها) 

هرچقدر بیشتر  بالا می رفتیم به زیبایی مسیر اضافه  می شد : همه جا سفید از برف (پوشید از برف) ، صدای پاره شدن بکارت برف (نکن از این کارا دیگه، یه پست دادیم بنویسی نباید که فیلتر بشیم.)، صدای آبشار و پرنده ها،  قندیل ها که هرجا که می شد روی سنگ و درخت خودنمایی می کردن و من و شایان از درخت قندیل می کندیم و می خوردیم و اسمش رو گذاشتیم میوه زمستون! (و چه بسیار خوشمزه بود) بعضی از درختها یخ زده بودن و اسمشون رو گذاشتیم درخت یخی. و قشنگ ترین منظره مه بود که در ارتفاعات رو صخره ها می شد دید و از سمت توچال به سمت دربند میومدند. و ما مشتاق بودیم که زودتر بریم بالا و در مه غرق بشیم.

تا شیرپلا این دوستمون آقای سیبیلوی خودشیفته ما رو همراهی می کرد و با بیانات گوهربارش مارو مستفیض ! یعنی تیکه هاش بعد دکتر (این یکی دیگه سانسور شد) دومی نداشت.

یکی از اظهاراتشون : کوهنوردی تو زمستون دوچیزش غیرقابل  تحمله : اول صدای غژ غژ یخ شکن ها ! دوم خراب شیدن سبیلم. بازم اولی رو  میشه پنبه بذاری تو گوشت اما دومی اصلا راه نداره نفس که می کشم  می خوره به سبیلم خراب میشه!!  (کیس مای اس)

دوستش گفت  خوب با نخ ببند . تافت بزن ... خلاصه  ترکیدیم از خنده .کلی موجبات خوشیمان  شد. تازه دوستمون عکاس هم بود ! (من هنوز متوجه داستان خواهر زن نون زیر کبابه و ... رو اصلا متوجه نشدم فکر کنم خواهر زنش حسابی ترتیبش رو داده بود قدیم قدیم ها که این با خواهر زن ها اینقدر بد بود.)

خلاصه اینطور بود که ما مسیر رو ادامه دادیم تا شیرپلا . آبشار دوقلو خروشان و سرزنده زیباییشو فریاد می کرد. نرسیده به شیرپلا سگ طلایی معروف که بین بچه های کوهنورد شناخته شدست نشسته بود و شایان بهش بیسکوییت داد اما مثل اینکه سیر بود و نخورد. (یادش رفته بود اون شب هایی رو که از گشنگی توی قله زوزه می کشید کسی نبود به غیر از من به دادش برسه)

رفتیم شیرپلا فکر می کنید کیو اونجا دیدیم  بله امیرخان (امیر عکاس باشی که هنوز عکس های من رو نداره به خودم)نیم ساعتی بود  که رسیده بودند.

به شایان  گفتم بالاخره من نفهمیدم امیر مارو پیچوند یا ما امیرو ! (پیچ تو پیچ شدیم احتمالا)

من کلی  از دوستامو دوباره دیدم بچه های  گرم و صمیمی شیرپلا. (اون پسره که با دوست دخترش اومده بود کسی رو تحویل نمی گرفت رو نگفتی که، باید اینم بگیم که اون پسره وقتی که دوست دوخترش نمی یاد از سر کول همه دخترا شیرپلا میره بالا)

ما بسی  گرسنه بودیم طبقه پایین جا نبود گرچه همه به جمع تر می نشتند و  جاشونو به ما تعارف میزدند اما برای اینکه جای کسی بد نشه رفتیم  طبقه بالا بساط صبحونه رو چیدیم و  از گرسنگی نجات پیدا کردیم!!

خوب نقطه سیاه تقریبا اینجاها بود که به وقوع پیوست :پی البته شخصی بود ، شایان به تو و امیر هم مربوط نمی شد :دی . (دوست پسر لیلا که اصلا کوه نمی اوند اومده بود کوه دید لیلا وسط چهار تا پسر داره میزنه و میرقصه این نکنه اون نقطه سیاه بوده؟)

بعد صبحونه هم کیک تولد ماریا رو خوردیم که خیلی خوشمزه و البته صورتی بود.

برای قله  رفتن دیر بود و ما تصمیم گرفتیم بریم ایستگاه5 آخه شایان بچه توچاله و اگه یه جمعه نره دلش تنگ  میشه (عینک آفتابی رو جمع کردن که عینک طوفان و مه رو بزنم دیدن هر هر لیلا داره می خنده و میگه بچه سوسول های توچال رو نگاه. این تیکه یادم نمیره)

اماده شدیم برای حرکت که راحله از دوستای خوب (یک نظر کاملا شخصی توسط نویسنده است و اصلا به عنوان دیدگاه رسمی این وبلاگ نیست) کوهم اومد و الا و بلا اصرار  که نرین ایستگاه 5 بیایین از اوسون بریم برف بازی و لیز بازی(لیز بازی کاری است بسیار سبک و ساده حرفه ای های لیز بازی این کار را با کفش بدون یخ شدن انجام میدهند و نیمه حرفه ای ها با شلوار روز مین دراز می کشند و لیز بازی می کنند. خنگ ها و آماتور های داغون هم از کیسه استفاده می کنند). ما هم گفتیم  درموردش فکر می کنیم بعد تو مسیر تا یالی که به سمت قله میره و از اونطرف از اوسون برکی گردیم انقدر  با گروه رسالت برف بازی کردیم که تصمیم گرفتیم که همراه بچه ها از اوسون بریم پایین. همچنین تو مسیر بچه  های گروه خانه کوه تهران رو هم دیدیم و اینطور شد که عزممون رو برای پایین رفتن با بچه ها جزم کردیم :دی . (امیر شده بود لیدر گروه کوهنوردی جلو میرفت 15 نفر دونبالش می اومدن خیلی باحال بود)

تو مسیر من کلی سربازی (به فتح ضمه بخونید یعنی لیز خوردن به مدلی که بیشتر مشابه انسان های متمدن است) کردم یه جا خیلی لیز  خورش خوب بود صد دفعه رفتن بالا و  دوباره لیز خوردم اما شایان  سوسول نیومد گفت من فقط تو پارک ملت سرسره بازی می کنم.

دره اوسون  فوق العاده زیباست همه فصل هاش  یه جور قشنگند. و اما چیزی که قشنگیشو  دوچندان کرده بود مه زیبایی بود  که ما رو فراگرفته بود و جاهایی از مسیر ما بیش از دوقدم جلوتر خودمون رو نمی دیدیم. هرکس به نوعی از طبیعت  لذت می برد بعضی با سکوت بعضی با بذله گویی و خنده بعضی با گوش دادن به موسیقی بعضی با سرخوردن رو برف بعضی با نقاشی  رو برفها و و و ...

من یه جا یخ شکن هامو دراوردمکه سرسره بازی کنم اما انقدر لیز خوردم  که امیر گفت باید یخ شکناتو ببندی.

من و شایان  علاقه ی وافری داشتیم که از مسیرهای  بیراهه بریم مخصوصا مناطقی که برف دست  نخورده بود و خودمون پاکوب می کردیم . همین طور که از مسیرهای میان بر می رفتیم یه دفعه دیدیم سر از باغ  شخصی یه نفر سردراوردیم به قول شایان  خوبه سگش اونجا نبود. (امیر بعد به من گفت آخه کدوم آدم عاقلی سکش رو اونجا که شما رفتین ول می کنه که بیاد شما بگیره) تازه یه جا هم من رو سنگ لیز خوردم و محکم با پشت اومدم پایین شایان بدجنس  هم جز خنده کاری ازش برنمیومد. البته  قبلا اولتیماتوم داده بود.

خلاصه رفتیم  و رفتیم هتل اوسون یه حالی به خودمون دادیم (45 دقیقه یا اون دختره که اصلا ازش خوشم نمی اومد اون موقع رفتن wc و بعد آرایش کردن انگار داریم میریم عروسی) و نسکافه ای گرم خوردیم. اونجا یه سگ هست ماشاالله پهلوون ! خیلی بزرگ بود و بچه ها ازش  عکس گرفتند.

دیگه هوا  داشت تاریک می شد و ما به منطقه  ای رسیدیم که سنگ بود و دیگه خبری از یخ نبود یخ شکن ها رو باز کردیم  و هدلامپ هامون رو روشن کردیم .

راستی عینک برف من هم شکست می دونین چرا آخه  به عینک شایان طمع کردم و می گفتم اگه مردی عینکت مال من. البته  من که آدیم حریصی نیستم اما قصه  ازاون موقع شروع شد که ما امیرو گم کردیم و تصمیم گرفتیم که وسایلشو  تقسیم کنیم : دوربینش مال من ،  شایان هم یادم نیست چی می خواست فقط  یادمه که کوله ی امیرو هیشـــــــــــــــــــــکی دوس نداشت.

خلاصه رفتیم  و رفتیم تا رسیدیم کافه امیرخان . تو این کافه اکثر بچه ها واسه نهار جمع می شن . همونجا نهار (ساعت 6 بعد از ظهر ناهار دفت کنید به زمان) رو خوردیم البته  تعجب نکنین ما نهارمون رو تو کوه  شب می خوریم صبحونمون رو ظهر می خوریم :دی. غذامونم اصولا باحاله چون  همه له هم تعارف می زنن و کسی  با کسی تعارف نداره آد م می تونه کلی غذای مختلف بخوره.

دیگه بقیه مسیر هم همچنان با دوستای خوب پایین  اومدیم ، صحبت می کردیم ، خوراکی می خوردیم ...

رسیدیم پای  مجسمه و تصمیم گرفتیم تا تجریش  پیاده بریم.اصولش هم همینه که بعد  کوهنوردی یک ساعتی پیاده روی کنیم تا بدن به حالت عادیش برگرده. (ماکلیت معنوی این جمله مال منه البته من هم از رامین به سرقت بردم)

اما خوب  ما مثل بچه  خوب نمی تونیم  بیاییم پایین تا خود تجریش با امیر و راحله برف بازی و بدو بدو  بازی کردیم اما شایان همش می گفت بده بچه ها مثل بچه دبستانی  ها شدین ، وارد تمدن شدیم :دی.

بله من و  راحله بعد اینکه بر امیر پیروز  فائق اومدیم ولش کردیم چون دیگه دلمون به حالش سوخت :دی .

تجریش بود  که من و شایان به سمت پارک وی روانه  شدیم و راحله و امیر رفتن که اولین  آیس پک امیر رو افتتاح کنن.

این بود  ماجرای جمعه کوه 20 آذر 88 .

عکس های امیر صادقی رو هم در اینجا http://tehranlive.org/2009/12/12/darband-hiking-trail ببینید

نکته مهم : نوشته های داخل () که به رنگ سبز هستند توسط من و در توضیح نوشته های نویسنده که لیلا باشه اضافه شده. این نکته رو هم اعلام کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا به میر حسین یا جنبش سبز و یا جنش سبز علوی ارتباطی نداره و بیشتر به خانه سبز مربوط میشه. سبز باشید

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 271 روز پیش در تاریخ يکشنبه 24 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

5 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : شیرپلا | اسون | توچال | امیر | لیلا | تولد |

آرزوهای دست نیافتنی من (2)

خوب، تا آخر روز اول رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (1) نوشتم. الآن هم گفتم که بیام تیکه دوم رو بنویسم. همون طوری که لیلا توی کامنت مطلب فبلی اشاره کرده بعضی چیزا رو یادم رفت. "مثل آقا سیبیلو ، فرزین که دستکش کرده بود تو پاش :)) وای من خیلی خندیدم الانم یادم می افته خندم می گیره ، شرابط خوابمون که استثنایی بود واقعا ! ببین روز بعد از فداکاریه منم بگیا خدایی واسه خاطر بچه ها صبح پا شدم رفتم سمی کلون پرانتز باز ماه خیلی خوشگل بود کلا خیلی هیجان انگیز بود یخ های کلکچالم یادت نره :)) " این چیزایی بود که یادم رفته، بخشی مربوط به روز اول و بخشی هم مربوط به روز دوم. 

آقا سیبیلو داستانی داره، یک آقای بود توی شیرپلا گیرداده بود که ما نریم توی چادر، هی می اومد و می گفت که 2 تا دختر و 2 تا پسر بالا اتاق گرفتن، پسرها توی اطاقشون بخاری گازی دارن، دختر ها بخاری برقی. نزدیک به چهار دفعه اومد، یک بار گفت هوا سرده، یک بار گفت خطرنامه، ولی آخرش ما رفتیم بیرون چادر زدیم.

جا که به شدت تنگ بود، اگه اشتباه نکنم تا شام خوردیم ساعت شده بود 10 شب، من سریع جای بچه ها رو به راه کردم، لیلا، بهار، فرزین و بعد من. ولی بازم جا تنگ بود. من به بچه ها گفتم که خوابم نمی بره، ولی به سرعت خوابم برد. یک بار ساعت 3 بود که صدای بهار چشمم رو باز کردم و سوال کردم، بچه ها سردتونه، خیلی جالب بود، به ترتیب، لیلا، بهار و فرزین جواب دادن نه ولی جا خیلی تنگه.

خدایی جا خیلی تنگ بود ولی من خیلی راحت خوابیدم. از همیشه راحت تر. ساعت 6 صبح هم که لیلا به علت له شدگی از چادر رفت بیرون و سرمای بیرون چادر رو به له شدن توی چادر ترجیح داد. با بیرون رفتن لیلا جا برای بهار و فرزاد بیشتر شد. منم که ساعت 8 از چادر زدم بیرون و بعد از من هم بهار. فرزاد وقتی که ما سه نفر از چادر رفتیم بیرون دیگه خیلی خوش به حالش شده بود. ماشالا هزار ماشالا فرزاد 1.99 قدشه.

از جالبی این تیکه باید بگم که وقتی که داشتم ازچادر بیرون می اومدم زیپ چادر یخ زده بود. این یخ زدگی هم اینقدر شدید بود که 1 دقیقه طول کشید تا من زیپ چادر رو باز کنم. از سر و صدای زیپ هم همه از خواب بیدار شدن.

یادم نیست بیرون چادر چی کار می کردم، دیدم که 2 تا پسر گل، اومدن کنار چادر ما و دارن قلیون درست می کنند. منم رفتم تو قلیونشون، یوهو دیدم پسره خندید و میگه بفرمایید. ها ها. من گفتن مرسی، بعد از من بهار اومدن و رفت توی قلیونشون، باز پسره ها خندیدا و گفتم بفرمایین. دیگه لیلا هم رسیده بود دم چادر و اونم نگاهش افتاد به قلیون، پسر ها دیگه از خنده مرده بودن فکر کنم. اولش فکر کردن ما تعجب کردیم ولی وقتی که رفتیم کنارشون و قلیونشون رو تا آخر تموم کردیم. متوجه شدن که به کوهنورد جماعت نباید تعارف زد.

خلاصه، به پیشنهاد 2 تا آقا پسر گل شیرپلایی، بی خیال قله شدیم. آخه خدایی ساعت شده بود. 11.5 و دیدیم برای قله رفتم دیره، گفتیم چی کار کنیم؟ یک کاری کنم از قله خطرناک تر. چی کنیم و چی کنیم. تا مسیر بهمن گیر کلکچال به شیرپلا افتادم. بچه ها هم که همه پایه خطر. 

از شیرپلا رفتیم برای کلکچال، توی مسیر برگشت این یخشکن ها برای ما شده بود دردسر، ایقدر باز کردیم و بستیم که دیگه خودمون خندمون گرفته بود. آخه کلا مسیر دیوانه بود. مثلا یک جا خشک خشک، و یک جا یخ یخ. خدا وکیلی مونده بودیم که چی کار کنیم. 

این تیکه از مسیر خیلی خیلی زیبا هستش، ولی خطر ناک هم هست، همش باید از روی لبه سنگ ها حرکت کنی. شیب خیلی زیاد رو باید رد بشیو کلا مسیر خطرناکی هستش. راهش هم خیلی مشکله، یعنی به راحتی اشتباه می کنی مسیر رو و باید خیلی دقت کنید که اشتباه نرید.

خلاصه اومدیم روی برف، روی یخ، رود خونه یخ زده، شیب 45 درجه برفی، برف کوبیده نشده، برف کوبی و وای هر چی بگم کم گفتم. اگه هوا آفتابی و گرم نبود شاید برای ما یک خاطره خوب نمی موند. آفتاب توی آسمون، برف روی زمین بود که یک روز خوب رو برای ما رقم زد. 

من عاشق برف کوبی هستم. باید برم یک کفش مخصوص این کار بخرم. با این کفش های خودم می تونم برف کوبی کنم ولی خوب اگه هوا خراب باشه و یا خراب بشه، احتمال میدم به مشکل بر می خوردم.

از شیر پلا که رفتیم بالا رسیدیدم به بالای کلکچال، اونجا رو من خوندم اسمش زین اسبی هستش و اول جاده شاهی است. جاده شاهی هم یک جاده ای هستش که ناصرالدین شاه از اون مسیر میرفته به قله توچال و بعد از اون طرف میرفته به شهرستانک.

البته ما به مسیر پیازچال کاری نداشتیم و بعد از کمی استراحت از مسیر کلکچال اومدیم پایین. به ایستگاه کلکچال که رسیدیم بساط ناهار رو پهن کردیم. و جای شما خالی یک ناهار بی نون زدیم. ولی خدا خیلی دوستون داشت. رفتیم آب بیاریم. نون پیدا کردیم. رفتیم دستشویی، نون پیدا کردیم. خدایی این سفر همش جالب بود.

نکات + خیلی داشت. من 3 تا همسفر جدید داشتم. لیلا، بهار و فرزین. البته بهار که از کوهنورد های قدیمی بود و خیلی سفر یک روزه با هم رفته بودیم. فرزین هم یک بار هفته قبل رفتیم تا ایستگاه 5. ولی با هیچ کدوم سفری که شب بمونیم نرفته بودم.

خوب، برای امروز هم کافیه. راستی چند تا دیگه از آرزوی های دست نیافتنی من در این روز هم دست یافتنی شد. مثلا مسیر شیرپلا به کلکچال رو توی برف رفتن. قلیون کشیدن توی شیرپلا و شب توی شیرپلا خوابیدن. 

این مطلب رو بدون عکس از من قبول کنید تا فردا برای ما چند تا عکس از دوربین فرزین توی یک پست جدید قرار بدم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 276 روز پیش در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : پیازچال | شیرپلا | بهار | لیلا | فرزین | کلکچال | قلیون |

آرزوهای دست نیافتنی من (1)

من یک چند تا آرزوی دست نیافتنی داشتم. برای مثال شبونه رفتن از ایستگاه 5 به شیرپلا، و یا توی زمستون برم پیازچال، شب توی شیرپلا چادر زدن و چند تا آرزوی دیگه که کم کم توی نوشته های این سفر من می خونید و با اون ها آشنا می شید.

چهارشنبه عصری با بهاره رفتم منیریه برای خرید لوازم مورد نیاز سفر، یک چراغ قوه خوب، یک پتوی امداد، یک سوت کوهنور دی و چند تا خورده ریز دیگه، دوستم هم کوله و کیسه خواب و این چیزا خرید که فردا بتونیم یکی از هیجان انگیز ترین سفر هامون رو بریم. یعنی از همه مهم تر توی زمستون و سرما توی ارتفاعات خوابیدن. فکر کنم آخرین باری که با رامین رفتم حدود 1.5 ماه پیش بود که رفتیم قله و خیلی ترسیدیم هم سرما و هم شدت باد. 

برنامه ما برای قله توچال بود. شب ایستگاه 5 بخوابیم و صبح بریم برای قله، حرکت ساعت 10 صبح از مسیر توچال، یعنی مسیر مورد علاقه من. ساعت 10 من توچال بودم منتظر بچه ها،  طبق معمول تاخیر، امیر و لیلا اومدن، همین که امیر رو لیلا رو دیدم خوشحال رفتیم بلا، بهار و فرزین هم ساعت 11 توی ایستگاه یک به ما رسیدن و رامین هم دقایقی بعد با یک عدد کیه خواب و به عنوان فرشته نجات رسید. کیسه خواب رو داد و به دلیل سرعت کم گروه شاکی شد و خودش تنها و تند رفت بالا. ما هم آروم و آروم مسیر رو بالا رفتیم. رستوران چشمه و بعد زدیم توی مسیر بیراهه و رسیدیم به ایستگاه 2، ایستگاه 2 صبحانه ای خوردیم چه عالی، امیر رو خیلی وقت هست که می شناختم. اما فقط یک بار با هم دماوند رفته بودیم ولی زیاد با هم همسفر نبودیم. خدایی همون طور خیلی از دوستای مشترک می گفتند امیر خوش سفر هستش واقعا امیر خوش سفر هست.

بعد از صبحانه حرکت کریم به سمت ایستگاه 5، مسیر برفی بود. برای همین یخ شکن ها رو بستیم و رفتیم بالا. حدود ساعت 1.5 بود که به طرف ایستگاه 5 می رفتیم. توس مسیر نقریبا همه از روی ساعت حرکت و حجم لوازمی که همراه داشتیم متوجه می شدند که داریم میریم شب بالا بمونیم. برخورد آدم ها توی کوه خیلی جالبه، همه آفرین و ایول و بی باحالین به آدم میگن. خلاصه آروم و آروم رفتیم ایستگاه 5، نصف مسیر رو از راه اصلی رفتیم و نصف دیگه مسیر رو از بیراهه، توی آخرین پیچ مسیر به ایستگاه 5 رامین رو دیدیم که داشت بر می گشت. قبل رامین هم آقا جواد رو دیدم که اونم تقریبا حدود ساعت 4 داشت بر می گشت به سمت ایستگاه 2. رامین رو که بهش رسیدیم سریع مخش رو زدیم که بیاد باهامون ایستگاه 5 و بعد با امیر برگرده پایین.  بعد از اینکه ناهار به شدت حسابی خوردیم امیر و رامین تنها برگشتن پایین. توی ایستگاه 5 یکی از قله نورد های خوش اخلاق رو دیدیم. اسمشون الآن یادم نیست ولی دفعه اول و دوم و خلاصه هر دفعه که ما رفتیم قله ایشون هم قله بود. تخصصی زمان حرکت این دوست ما جمعه و شنبه هستش برای همین وقتی ما هر وقت جمعه و شنبه میریم این دوست خود رو می بینیم. سلام و علیک کردیم و من از اینکه آشنا دیدم خیلی خوشحال بودم. جلوی بچه ها هم کلی کلاس اومدم.

توی ایستگاه 5 متوجه شدیم که نون کم داریم برای همین شروع کردیم به جمع آوری نون، اول از همه دیدیم میز کناری یک بسته بزرگ نون لواش دشت نخورده داره، اون رو برداشتیم. و سریع توی کیف گذاشتیم. لوازم رو بستیم و شروع کردیم به آماده شدن برای حرکت، رامین و امیر هم خداحافظی کردن و به سمت ایستگاه 2 حرکت کردند. ساعت تقریبا 6 شده بود. هوا تاریک، ستاره بارون، و ایستگاه 5 خالی خالی. توی تاریک و با نور چراغ حرکت کردیم برای شیرپلا، اخه ایستگاه 5 شب ها بسته هستش و اگه مشکلی پیش بیاد کسی عملا نیست که به آدم کمک کنه برای همین تصمیم گرفتیم که بریم شیرپلا. حرکت کردیم برای شیرپلا. وااااای چه مسیری، وای چقدر زیبا، چقدر باور نکردنی، چقدر عالی، مسیر ایستگاه 4 به شیرپلا هم سرپائینی داره و هم سربالایی و هم بخشی از مسیر صاف هستش. 

آخر های مسیر بودیم که ناگهان یک دسته گرم دیدیم از روی کوه های اون طرف دارن میرن بالا، مهتاب خیلی روشن و کامل بود، برای همین خیلی خوب می شد دیدشون. ما هم سریع چراغ هامون رو خاموش کردیم و به مسیر ادامه دادیم. کلی خدا خدا کردیم که گرگ ما رو نخوره. 

بیشتر مسیر چراغ هامون روشن بود. تقریبا بعد از دوراهی اسون بود که تصمیم گرفتیم چراغ ها رو خاموش کنیم و ادامه مسیر رو با نور مهتاب بریم جلو، خوب اینم یک تجربه جالب بود. توی آخرین شیب قبل از رسیدن به دوراهی اسون، تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم. دراز کشیدیم و به آسمون خیریه شدیم. وااای چقدر زیبا بود. این بخش از مسیر چون اصلا نور شهر تهران دیده نمیشه و میشه گفت در تاریکی هستید، خیلی آسمون شب قشنگ دیده میشه. بعد از چند دقیقه استراحت به مسیر ادامه دادیم. 

به شیرپلا رسیدیم دیدیم که از انسان خبری نیست. زیاد شلوغ نبود. منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند که دیدیم یک گروه دختر و پسر دارن میان بالا، همه با هم رفتیم توی شیرپلا، اون تیم رفتن خوابگاه بگیرن و ما هم تصمیم خودمون را برای بیرون خوابیدن گرفتیم. رفتیم و چادر هامون رو زدیم. خدایی به شدت لذت بخش بود. خیلی عالی بود. شام خوردیم کنار و هم و بعد هر کسی رفت سر خونه و زندگی خودش و توی کیسه خواب، خوابید. من به سرعت نور خوابم برد.

یان چند تا عکس رو از مسیر امروز ما داشته باشید تا داستان روز دوم و بخشی از نکات جا افتاده امروز رو در پست بعدی بنویسم.

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

پناهگاه شیرپلا ساعت 9.5 شب تاحالا کسی اینجا رو اینقدر خالی دیده؟

من در چادر

در حال شام خوردن

 

ادامه مطلب رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (2) مطالعه کنید 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 278 روز پیش در تاریخ يکشنبه 17 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

14 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : شیرپلا | ایستگاه 5 | بهار | فرزین | لیلا | شام |

بدونه برنامه ولی حرکت از غرب به شرق توچال

این مطلب رو رامین، همنورد و دوست گرامی، نوشته و من فقط بعضی از بخش ها رو ویرایش کردم. اون تیکه هایی که سبز نوشته شده نکاتی هستش که من به نوشته رامین اضافه کردم. در اینجا اعلام می کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا جنبه ی سیاسی نداره و هیچ ارتباطی با رنگ سبز موسوی و جنبش سبز هم نداره.

قرارمون برای حرکت ساعت 6:30 بعد از ظهر جلوی خونه ی شایان بود. من به دلایلی نتونستم به موقع خودمو سر قرار برسونم و با 15 دقیقه تاخیر رسیدم و دیدم که شایان رفته سر کوچه و می خواست تنها بره، من با نور موبایل به شایان علامت دادم که منو ببینه،. یه تاکسی گرفتیم و ساعت 7:30 رسیدیم بام.

 به رستوران چشمه که رسیدیم، استراحت کردیم، هم یه چایی خوردیم، اونجا یه آقایی رو دیدیم که به دلیل قرار ندادن مالیات برای صنف خالی بندها، هرچی دلش خواست واسه ی ما خالی بندی کرد، بعد که چایی مون رو خوردیم، حرکت کردیم و رفتیم به طرف ایستگاه 2، تو راه باهم خیلی در مورد کار و اینترنت و این چیزا حرف زدیم. حدود ساعت 10 به ایستگاه 2 رسیدیم و سگ قهوه ای و راهنمای توچال رو با یک کوهنورد که از قله میومد پایین دیدیم.

روی بالکن ایستگاه 2 چادر زدیم و وسایل رو بردیم تو چادر، قبل از خواب به هاپوی توچال کلی غذا دادیم، اون هم در جواب کار کوچیک ما، کنار چادرمون خوابید و تا صبح مراقب مون موند، صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که یه آقای به ظاهر محترم با لباس فرم اومد نزدیک چادرمون و گفت که: "چادر زدن اینجا ممنوعه!!!"

واقعا جالبه که چادر زدن توی ایستگاه و جایی که آدم هست و سرویس بهداشتی هستش ممنوع باشه!!! این کمی احمقانه هستش که شما جایی که سرویس بهداشتی و امنیت وجود داره چادر زدن رو ممنوع کنی. البته اگه ما وسط رستوران یا جلوی رستوران چادر زده بودیم حرف ایشون درست بود ولی بالکن ایتسگاه 2 یک فضای کاملا آزاده که چادر زدن ما در اون مکان نه برای رستوران و نه بوفۀ و نه برای ایستگاه تله کابین اونجا مشکل ایجاد می کنه. به نظر من بعضی ها فقط از روی نظر تنگی این جور حرف های بی معنی رو می زنن. فقط برای اینکه اگه اتفاقی افتاد توی نزدیکی اونها نباشه و بتونن از زیر بار هر مسئله ای شونه خالی کنند.

بعد از اینکه چادر و کوله هامون رو جمع کردیم و بستیم، ساعت 8 صبح حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5، بعد از طی 2 ساعت از راه به جایی رسیدیم که شایان یه مسیر عجیب و غریب رو به من نشون داد و گفت: "بیا از این راه بریم، می خوام این مسیر رو کشف کنم!"، منم گفتم: "باشه، بریم". بعد از اینکه نیم ساعت از اون مسیر پر از سنگهای بزرگ رفتیم به جایی رسیدیم که راه ادامه ای نداشت، خواستیم مثل سخره نوردها از سخرها بریم بالا، ولی دیدیم که با کوله های سنگین ما این کار خیلی خطرناکه و عاقلانه نیست، بالاخره تصمیم گرفتیم از خیر این اکتشاف شایان بیرون بیایم و به مسیر اصلی برگردیم!

حدود ساعت 12 بود که رسیدیم به ایستگاه 5. برای استراحت و خوردن ناهار توقف کردیم. شایان از اینکه آقا جواد با بساط قابلمه و ظرف و ظرفش طبق معمول همیشه اونجا نبود، هم ناراحت بود و هم نگران. بار و بندیل مون رو جمع کردیم که بریم بالا که شایان به من گفت: "که دستکش هام پیدا نشده، از اون گذشته هوا برای قله رفتن خیلی خرابه"

 شایان پیشنهاد داد به جای قله رفتن این بار بریم اوسون و از اونجا هم بریم شیرپلا، بعد قله کلکچال و بعد قله پیازچال اگه شد. بعد از اینکه به اوسون رسیدیم، رفتیم شیرپلا، از اونجا هم کنار آبشار دوقولو، اول می خواستیم کنار آبشار چادر بزنیم و شب رو اونجا بمونیم، ولی پشیمون شدیم، رفتیم کافۀ کنار آبشار دوقولو و 2 تا چایی لیمویی خوردیم. جاتون خالی خیلی حال داد و خستگی مون حسابی در رفت، بعد از خوردن چایی لیمویی، رفتیم و تو ظلع شرقی آبشار دوقولو یه جای مناسب برای چادر زدن انتخاب کردیم. 10 متر پایین تر از ما 2 نفر تو بهترین نقطۀ اون منطقه چادر زده بودند، قبل از خواب سیب زمینی زغالی درست کردیم، شایان یه سیب هم کنار ذغال گذاشت که خیلی خوشمزه شد. همون مقع بود که هر 2 کپسول گازمون تموم شد و این هم دلیل سومی شد برای نرفتن به قله! اواسط شب بارون شرع به باریدن کرد و صبح که بیدار شدیم دیدیم که باد چادر رو حدود 15 سانتی متر جابه جا کرده! 

صبح وسایل و چادر رو جمع کردیم و به طرف کلکچال حرکت کردیم، وقتی به قله رسیدیم 10 دقیقه استراحت کردیم و 2 تا سیب خوردیم، بعد به طرف پیازچال رفتیم. تو مسیر قلۀ پیاز چال برف و بوران و شدیدی گرفت و شایان از من خواست که برگردیم، منم یه کم نق و نوق زدم و قبول کردم، حدود 200 متر که اومدیم پایین، یه گوشه چند نفر آتیش درست کرده بودند و ما چون گاز نداشتیم ازشون خواستیم که از آتیش شون برای درست کردن چایی استفاده کنیم، با هزار مکافات آتیش رو سرپا نگه داشتیم و چایی درست کردیم و خوردیم، برف و بوران هم تقریبا کم شده بود و هوا داشت باز می شد. حدود یه ساعت اونجا توقف کردیم و با همون آتیش کنسرو عدسی و قارچ و ذرت خودمون رو گرم کردیم و خوردیم.

تو راه برگشت  یه چوپان و یه پسر بچه که همراه چوپان بود با ما هم سفر شدند، پسر بچه افسار یه اسب و چوپان هم یه قاطر همراه خودشون داشتن، تو یه پیچ اسبی که همراه پسربچه بود یه جفتک حسابی طرف من انداخت که اگر بهم خوره بود الان اینجا نبودم، خوشبختانه به خیر گذشت و ما به سلامت به پناهگاه کلکچال رسیدیم، اونجا هم 2 نفر از خود راضی و خالی بند داشتن با هم خالی می بستن.

خالی بندی های دوستان کوهنورد ها موضوع صحبت من و رامین بود تا اینکه رسیدیم به پارک جمشیدیه. من و رامین هم که انگار راه قرض داریم همیشه، تا پارک وی رو پیاده اومدیم و بعد ماشین گرفتیم و اومدیم خونه. توی این سفر دوربین عکاسی نداشتیم برای همین اصلا عکس نداریم. مسیر شیرپلا به کلکچال و پیازچال خیلی مسیر زیبایی بود. البته خیلی هم سخت بود این مسیر و پیشنهاد می کنم فکر بدون امکانات و تجهیزات تا اینجا اومدن رو از سرتون بیرون کنید. در زمستون که اصلا حرفش رو هم نزنید در تابستون هم حتما امکانات کامل داشته باشید.

برای این هفته قرار که شبونه بریم تا ایستگاه کلکچال، بعد صبح حرکت کنیم برای پیازچال و قله توچال، شب قله توچال بمونیم و فرداش از درکه برگردیم پایین. 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 333 روز پیش در تاریخ دو شنبه 20 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : رامین | کلکچال | شیرپلا | ایستگاه | پیازچال |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it