جمعه پیش یک تجربه جدید داشتم. یک کاری که تاحالا نکرده بودم رو انجام دادم. از شیرپلا تو هوای خراب و برفی و مه ی رفتم به اسون. البته نمی دونم بچه ها در جریان هستید یا نه، من متاسفانه دادشم از پنجشنبه توی بیمارستان بستری شده و دکتر های احمق تشخیص اشتباه دادن و کلی مارا با خطر مواجه کردن. البته الان که این رو می نویسم حال داداشم خیلی خوب شده و خوشحالم
در کل ولی هنوزم نگرانم و حال نوشتن زیاد رو ندارم. برای همین از لیلای عزیز در خواست کردم که داستان این هفته رو اون بنویسه و من اینجا قرار بدم. اینم داستان هفته گذشته از زبان لیلا پناهی.
برنامه : جمعه صبح ساعت 6 پای مجسمه حرکت به سمت قله از میسر شیرپلا ... اما برنامه ای که دیشبش ساعت 02:00 یکی از اعضا زنگ بزنه و بگه ساعت 6 رو به 7 یا 7ونیم تغییر بدیم فاتحشو باید خوند. این بود که صبح ساعت 6 آماده بودم بزنم بیرون که شایان مسیج داد که تازه بیدارشده و داره کولشو جمع می کنه. به امیر زنگ زدم داشت آماده می شد . اینگونه بود که ما باخیالی آسوده ، خرامان و نرم نرم به طرف تجریش حرکت کردیم . تجریش با امیر همراه شدیم و پس از اندکی انتظار در سربند شایان هم به ما پیوست. (دروع نگو من خیلی زود اومد) تو میدون سربند مثل همیشه کلی از دوستان رو دیدم. و سفر یک روزه ما شروع شد من دومین بار بود که با شایان میومدم کوه و باید بگم که همنورد خیلی خوبیه. (هندنه است)
در ابتدای مسیر با اینکه کاملا مسیر یخ زده بود ما تصمیم گرفتیم از یخ شکن استفاده نکنیم (به پیشنهاد امیر البته نمی دونم این بشر حالا خوبه اصلا کوهنوردی نمی کرده قبلا ولی در کل استعداد خیلی زیادی برای قله داره) اما کمی که رفتیم دیدیم که هم باعث کند شدن حرکتمون می شه هم اینکه من از فشاری که باید برای راه رفتنم میوردم سردرد گرفتم :دی . البته این امیر آقا حرفه ایه ! و مشکلی تا اون موقع با یخ نداشت. بله اینطور شد که من و شایان تصمیم گرفتیم که یخ شکن هامون رو ببندیم یه جایی بود که چند نفر دیگه هم نشسته بودند و داشتن یخ شکن می بستند همون جا نشسته بودیم و در حال بستن یخ شکن بودیم که یک کوهنوردنما! به نام آقای سیبیلوی خودشیفته! به ما رسید و به طرزی که به در بگی دیوار بشنوه بادی به غبغب انداخت و گفت: اصلا یخ که یخ شکن نمی خواد!!! و این آغاز آشنایی ما با آقای سیبیلوی خودشیفته بود، البته ایشون با دوست بیچارشون رفتند و ما وقت نکردیم که بپرسیم ببخشید آیا شما یخ شکن رو برای قندشکستن استفاده می کنید؟ آیا؟ و یا میشه بگید اصولی کار کردن و مجهز بودن در کوهستان آیا آماتور بودن است ؟ آیا؟ باید بگم که این واقعا خیلی زشته و به دور از شعور کوهنوردیه که آدم به کوهنوردای دیگه متلک بندازه!
خوب ما مسیرو ادامه دادیم بچه ها خیلی خوب میومدند و مناظر برفی کوه بسیار زیبا بود. امیر دوربین اورده بود و عکاسی می کرد (امیر عکاسی می کرد انگار نه انگار که با اومده کوه اصلا هم از ما عکس نگرفت، عکس ها رو به من نداد مثل این دوربین ندیده ها همش از در و دیوار و دار و درخت عکس گرفت) و یه جایی از مسیر هم امیر نیاز به یخ شکن پیدا کرد و تقریبا یک ساعت مشغول بستن یخ شکن هاش بودیم چون اولین بار بود که داشت از یخ شکن هاش استفاده می کرد و باید واسه پاش تنظیم می کردیم . (خدایی اگه امیر با ما نبود مسیر رو بجای چهار ساعت 2 ساعته می رفتیم. اصلا امیر عکاس که عکس های من رو هنوز به هم نداره رو واقعا چرا باید دفعه بد با خودمون ببریم؟) پلاستیک یخ شکن امیر رو زمین بود شایان برداشت که امیر برگشتنی یخ شکن ها رو توش بذاره اما آقایی که از کنار ما رد شد فکر کرد آشغاله و ما برای حفظ محیط زیست برش داشتم و کلی تشکر کرد شایان هم می گفت خواهش می کنم منم داشتم از خنده منفجر می شدم. (حسود هرگز نیاسود)
خوب رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به کافه رجب اونجا کمی استراحت کردیم و چای و بیسکوییت خوردیم اما هرچی منتظر امیر موندیم نیومد نمی دونستیم جلوتر از ماست یا عقب تر برای همین تصمیم گرفتیم بریم بالا شاید بالا دیدیمش. اونجا من بازم دوستامو دیدم از جمله ماریا که تولدش بود و داشت کیک میورد بالا . تو مسیر با ماریا و مهران هم برف بازی کردم.
کافه رجب قبل از مسیر دست به سنگ دربنده و ازونجا میشه آبشار ... رو دید . (یکی از دلایل اصلی نوشتن این مطلب توسط لیلا این هستش که من کلا دربند نیم دونم چی به چیه مثلا همین دست به سنگ رو دقیقا متوجه نمی شم کجاش دستمون به سنگ بود. من که بیشتر آویزون طناب ها بودن تا سنگ ها)
هرچقدر بیشتر بالا می رفتیم به زیبایی مسیر اضافه می شد : همه جا سفید از برف (پوشید از برف) ، صدای پاره شدن بکارت برف (نکن از این کارا دیگه، یه پست دادیم بنویسی نباید که فیلتر بشیم.)، صدای آبشار و پرنده ها، قندیل ها که هرجا که می شد روی سنگ و درخت خودنمایی می کردن و من و شایان از درخت قندیل می کندیم و می خوردیم و اسمش رو گذاشتیم میوه زمستون! (و چه بسیار خوشمزه بود) بعضی از درختها یخ زده بودن و اسمشون رو گذاشتیم درخت یخی. و قشنگ ترین منظره مه بود که در ارتفاعات رو صخره ها می شد دید و از سمت توچال به سمت دربند میومدند. و ما مشتاق بودیم که زودتر بریم بالا و در مه غرق بشیم.
تا شیرپلا این دوستمون آقای سیبیلوی خودشیفته ما رو همراهی می کرد و با بیانات گوهربارش مارو مستفیض ! یعنی تیکه هاش بعد دکتر (این یکی دیگه سانسور شد) دومی نداشت.
یکی از اظهاراتشون : کوهنوردی تو زمستون دوچیزش غیرقابل تحمله : اول صدای غژ غژ یخ شکن ها ! دوم خراب شیدن سبیلم. بازم اولی رو میشه پنبه بذاری تو گوشت اما دومی اصلا راه نداره نفس که می کشم می خوره به سبیلم خراب میشه!! (کیس مای اس)
دوستش گفت خوب با نخ ببند . تافت بزن ... خلاصه ترکیدیم از خنده .کلی موجبات خوشیمان شد. تازه دوستمون عکاس هم بود ! (من هنوز متوجه داستان خواهر زن نون زیر کبابه و ... رو اصلا متوجه نشدم فکر کنم خواهر زنش حسابی ترتیبش رو داده بود قدیم قدیم ها که این با خواهر زن ها اینقدر بد بود.)
خلاصه اینطور بود که ما مسیر رو ادامه دادیم تا شیرپلا . آبشار دوقلو خروشان و سرزنده زیباییشو فریاد می کرد. نرسیده به شیرپلا سگ طلایی معروف که بین بچه های کوهنورد شناخته شدست نشسته بود و شایان بهش بیسکوییت داد اما مثل اینکه سیر بود و نخورد. (یادش رفته بود اون شب هایی رو که از گشنگی توی قله زوزه می کشید کسی نبود به غیر از من به دادش برسه)
رفتیم شیرپلا فکر می کنید کیو اونجا دیدیم بله امیرخان (امیر عکاس باشی که هنوز عکس های من رو نداره به خودم)نیم ساعتی بود که رسیده بودند.
به شایان گفتم بالاخره من نفهمیدم امیر مارو پیچوند یا ما امیرو ! (پیچ تو پیچ شدیم احتمالا)
من کلی از دوستامو دوباره دیدم بچه های گرم و صمیمی شیرپلا. (اون پسره که با دوست دخترش اومده بود کسی رو تحویل نمی گرفت رو نگفتی که، باید اینم بگیم که اون پسره وقتی که دوست دوخترش نمی یاد از سر کول همه دخترا شیرپلا میره بالا)
ما بسی گرسنه بودیم طبقه پایین جا نبود گرچه همه به جمع تر می نشتند و جاشونو به ما تعارف میزدند اما برای اینکه جای کسی بد نشه رفتیم طبقه بالا بساط صبحونه رو چیدیم و از گرسنگی نجات پیدا کردیم!!
خوب نقطه سیاه تقریبا اینجاها بود که به وقوع پیوست :پی البته شخصی بود ، شایان به تو و امیر هم مربوط نمی شد :دی . (دوست پسر لیلا که اصلا کوه نمی اوند اومده بود کوه دید لیلا وسط چهار تا پسر داره میزنه و میرقصه این نکنه اون نقطه سیاه بوده؟)
بعد صبحونه هم کیک تولد ماریا رو خوردیم که خیلی خوشمزه و البته صورتی بود.
برای قله رفتن دیر بود و ما تصمیم گرفتیم بریم ایستگاه5 آخه شایان بچه توچاله و اگه یه جمعه نره دلش تنگ میشه (عینک آفتابی رو جمع کردن که عینک طوفان و مه رو بزنم دیدن هر هر لیلا داره می خنده و میگه بچه سوسول های توچال رو نگاه. این تیکه یادم نمیره)
اماده شدیم برای حرکت که راحله از دوستای خوب (یک نظر کاملا شخصی توسط نویسنده است و اصلا به عنوان دیدگاه رسمی این وبلاگ نیست) کوهم اومد و الا و بلا اصرار که نرین ایستگاه 5 بیایین از اوسون بریم برف بازی و لیز بازی(لیز بازی کاری است بسیار سبک و ساده حرفه ای های لیز بازی این کار را با کفش بدون یخ شدن انجام میدهند و نیمه حرفه ای ها با شلوار روز مین دراز می کشند و لیز بازی می کنند. خنگ ها و آماتور های داغون هم از کیسه استفاده می کنند). ما هم گفتیم درموردش فکر می کنیم بعد تو مسیر تا یالی که به سمت قله میره و از اونطرف از اوسون برکی گردیم انقدر با گروه رسالت برف بازی کردیم که تصمیم گرفتیم که همراه بچه ها از اوسون بریم پایین. همچنین تو مسیر بچه های گروه خانه کوه تهران رو هم دیدیم و اینطور شد که عزممون رو برای پایین رفتن با بچه ها جزم کردیم :دی . (امیر شده بود لیدر گروه کوهنوردی جلو میرفت 15 نفر دونبالش می اومدن خیلی باحال بود)
تو مسیر من کلی سربازی (به فتح ضمه بخونید یعنی لیز خوردن به مدلی که بیشتر مشابه انسان های متمدن است) کردم یه جا خیلی لیز خورش خوب بود صد دفعه رفتن بالا و دوباره لیز خوردم اما شایان سوسول نیومد گفت من فقط تو پارک ملت سرسره بازی می کنم.
دره اوسون فوق العاده زیباست همه فصل هاش یه جور قشنگند. و اما چیزی که قشنگیشو دوچندان کرده بود مه زیبایی بود که ما رو فراگرفته بود و جاهایی از مسیر ما بیش از دوقدم جلوتر خودمون رو نمی دیدیم. هرکس به نوعی از طبیعت لذت می برد بعضی با سکوت بعضی با بذله گویی و خنده بعضی با گوش دادن به موسیقی بعضی با سرخوردن رو برف بعضی با نقاشی رو برفها و و و ...
من یه جا یخ شکن هامو دراوردمکه سرسره بازی کنم اما انقدر لیز خوردم که امیر گفت باید یخ شکناتو ببندی.
من و شایان علاقه ی وافری داشتیم که از مسیرهای بیراهه بریم مخصوصا مناطقی که برف دست نخورده بود و خودمون پاکوب می کردیم . همین طور که از مسیرهای میان بر می رفتیم یه دفعه دیدیم سر از باغ شخصی یه نفر سردراوردیم به قول شایان خوبه سگش اونجا نبود. (امیر بعد به من گفت آخه کدوم آدم عاقلی سکش رو اونجا که شما رفتین ول می کنه که بیاد شما بگیره) تازه یه جا هم من رو سنگ لیز خوردم و محکم با پشت اومدم پایین شایان بدجنس هم جز خنده کاری ازش برنمیومد. البته قبلا اولتیماتوم داده بود.
خلاصه رفتیم و رفتیم هتل اوسون یه حالی به خودمون دادیم (45 دقیقه یا اون دختره که اصلا ازش خوشم نمی اومد اون موقع رفتن wc و بعد آرایش کردن انگار داریم میریم عروسی) و نسکافه ای گرم خوردیم. اونجا یه سگ هست ماشاالله پهلوون ! خیلی بزرگ بود و بچه ها ازش عکس گرفتند.
دیگه هوا داشت تاریک می شد و ما به منطقه ای رسیدیم که سنگ بود و دیگه خبری از یخ نبود یخ شکن ها رو باز کردیم و هدلامپ هامون رو روشن کردیم .
راستی عینک برف من هم شکست می دونین چرا آخه به عینک شایان طمع کردم و می گفتم اگه مردی عینکت مال من. البته من که آدیم حریصی نیستم اما قصه ازاون موقع شروع شد که ما امیرو گم کردیم و تصمیم گرفتیم که وسایلشو تقسیم کنیم : دوربینش مال من ، شایان هم یادم نیست چی می خواست فقط یادمه که کوله ی امیرو هیشـــــــــــــــــــــکی دوس نداشت.
خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم کافه امیرخان . تو این کافه اکثر بچه ها واسه نهار جمع می شن . همونجا نهار (ساعت 6 بعد از ظهر ناهار دفت کنید به زمان) رو خوردیم البته تعجب نکنین ما نهارمون رو تو کوه شب می خوریم صبحونمون رو ظهر می خوریم :دی. غذامونم اصولا باحاله چون همه له هم تعارف می زنن و کسی با کسی تعارف نداره آد م می تونه کلی غذای مختلف بخوره.
دیگه بقیه مسیر هم همچنان با دوستای خوب پایین اومدیم ، صحبت می کردیم ، خوراکی می خوردیم ...
رسیدیم پای مجسمه و تصمیم گرفتیم تا تجریش پیاده بریم.اصولش هم همینه که بعد کوهنوردی یک ساعتی پیاده روی کنیم تا بدن به حالت عادیش برگرده. (ماکلیت معنوی این جمله مال منه البته من هم از رامین به سرقت بردم)
اما خوب ما مثل بچه خوب نمی تونیم بیاییم پایین تا خود تجریش با امیر و راحله برف بازی و بدو بدو بازی کردیم اما شایان همش می گفت بده بچه ها مثل بچه دبستانی ها شدین ، وارد تمدن شدیم :دی.
بله من و راحله بعد اینکه بر امیر پیروز فائق اومدیم ولش کردیم چون دیگه دلمون به حالش سوخت :دی .
تجریش بود که من و شایان به سمت پارک وی روانه شدیم و راحله و امیر رفتن که اولین آیس پک امیر رو افتتاح کنن.
این بود ماجرای جمعه کوه 20 آذر 88 .
عکس های امیر صادقی رو هم در اینجا http://tehranlive.org/2009/12/12/darband-hiking-trail ببینید
نکته مهم : نوشته های داخل () که به رنگ سبز هستند توسط من و در توضیح نوشته های نویسنده که لیلا باشه اضافه شده. این نکته رو هم اعلام کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا به میر حسین یا جنبش سبز و یا جنش سبز علوی ارتباطی نداره و بیشتر به خانه سبز مربوط میشه. سبز باشید