قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

هفت چشمه به ایستگاه پنج

جمعه 10 فروردین 1389 تیم گروه فرفر، یک برنامه اختصاصی داشت. درکه، قله پلنگچال. ساعت هفت صبح قرار بود از میدان درکه حرکنیم که به لطف دوست نرگس، نزدیک های هشت حرکت کردیم تا عنوان حماسه سازان این برنامه به نرگس و رزا برسه.

بعد از رستوران کارا همون جایی که همیشه برای صبحانه ایست می کنیم، وایسادیم و صبحانه ای به مدت 1 ساعت خوردیم. بعد حرکت کردیم به سمت پناهگاه پلنگچال. به پناهگاه که رسیدیم بعد از یک استراحت خیلی کوتاه، دو گروه شدیم. گروه اول در پناهگاه موندن و گروه دوم که ترکیبی بود از بچه های حرفه ای و پروفشنال، برای صعود به قله پلنگچال آماده شدن و مسیر رو به سمت قله ادامه دادن. 

این تیم حرفه ای شامل، من، حسن، حسین، بابک (دوست من) و مونا بود. توی دخترا گروه فقط این مونا هستش که حرفه ایه و میشه برای برنامه های درست و حسابی روش حساب کرد. (قابل توجه بقیه دخترای گروه که حسودی بکنن و حرفه ای تر بشن)

خلاصه مسیر رو جلو رفتیم. از چند نفر سوال کردیم و متوجه شدیم که مسیر قله چون برف اومده معلوم نیست و باید خودمون راه رو پیدا کنیم. مسیر رو ادامه دادیم به کمک نقشه و سوال از این و اون تا هفت چشمه رسیدیم. بعد از هفت چشمه یعنی ارتفاع 2700 شایدم کمی بالاتر، بعد از اینکه که کنار دوشاخ و کلاغ چین رد شدیم. مسیر رو تغییر دادیم به سمت ایستگاه 5. یک شیبی خیلی زیادی رو در حدود یک کیلومتر ادامه دادیم تا رسیدیم به بالای ایستگاه 5.

این مسیر خیلی عالی بود. از کنار چند تا چشمه رد شدیم. از روی برف رد شدیم. از روی یخچال رد شدیم و خلاصه یک کوهنوردی کاملا حرفه ای رو تجربه کردیم. به ایستگاه 5 هم که رسیدیم ناهار خوردیم و پیاده اومدیم پایین. ساعت 7 شب هم پایین بودیم. تقریبا 12 ساعت کوهنوردی نیمه سنگین داشتیم.

تصمیم های زیادی هم در طول مسیر گرفتیم و برنامه ریزی هایی با اجازه از سرپرست گروه انجام دادیم که کم کم به کمک کنه به حرفه ای تر شدن بچه ها که در یک پست جدا درباره این موضوع می نویسم.

قرار جمعه این هفته هم برای کلون بستک فراموش نشده. ضمنا برخی از بچه های فرفر برای خرید لوازم کوهنوردی پنجشنبه این هفته یعنی یک روز قبل از برنامه کلون بستک میرن منیریه که دوست داشتید بیاین خبر بدین احتمالا پنجشنبه صبح بریم

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه مسیر درکه و در تاریخ 132 روز پیش در تاریخ شنبه 11 ارديبهشت 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : پلنگچال | درکه | هفت چشمه | ایستگاه 5 توچال |

اولین تجربه غار نوردی من

فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.

ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.

ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی.  

برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.

من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.

اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم. 

رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.

یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است


یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار
لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس

تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.


من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388

اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.

این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم

خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.

دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.


گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک
لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی 

خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود. 

البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.

من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره

استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای

والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست



+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 243 روز پیش در تاریخ يکشنبه 20 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : بورتیک | غار | فیروزکوه | بهار | لیلا | امیر حافظی | مهیار |

ایستگاه پنج در هشت ساعت

صبح که از خواب بيدار شدم هنوز داشت بارون مي اومد. نم نم. حرکت کردم به سمت توچال تقريبا تا نزديکي هاي ولنجک کاملا بارون مي باريد ولي کم کم، اين برف بود که لابلاي بارون مي باريد. به پارکينگ که رسيدم ديدم که ليلا ايستاده منتظر من و در حال چپ،چپ نگاه مي کنه. توي همون پارکينگ بودم که شقايق زنگ زد و پرسيد شايان کجا هستي؟ من گفتم وااي شقايق خوابم برد. خيلي ناراحت شد و گفت که صبر مي کنيم تا بياي. هنوز تلفن قطع نشده بود که از پشت سرش گفتم سلام !!!

چهار نفري حرکت رو شروع کرديم قرار بود مارال و بهار هم توي ايستگاه يک به ما برسند که مثل هميشه (چشمک) در نهايت توي ايستگاه دو به ما رسيدند. به ايستگاه يک که رسيديم ديگه کامل داشت برف مي باريد. بارش برف شديد نبود ولي خوب مي باريد. هوا هم خيلي خوب بود. سرد نبود اصلا، مه هم خيلي زياد بود. تقريبا از قبل از رستوران چشمه ما توي بهمن بوديم.

آروم و آروم رفتيم. اين سفر يکي از طولاني ترين سفر هاي من در طول عمرم بود. خيلي خوب بود در کل، 8 ساعته از ايستگاه يک رفتيم تا ايستگاه 5 . آره واقعا 8 ساعته، شوخي هم نمي کنم. ولي خيلي جالب بود. خدا وکيلي اصلا فکر نمي کردم ساعت 8 صبح حرکت کنم و ساعت 4 بعد از ظهر ايستگاه 5 باشم. اين مسير رو من معمولا 4 ساعته ميرم يا نهايت 5 ساعته. ولي خوب اينم مدلي بود براي خودش.

مسير واقعا عالي بود. براي اولين بار بود که توي مسير برفي اصلا يخ شکن استفاده نکردم. اينم مدلي بود و خيلي لذت بخش. ايستگاه 2 که رسيديم. لوازم صبحانه رو پهن کرديم. زير بارش برف و مه شديد، تصميم گرفتيم بجاي نون از برف استفاده کنيم. مربا با برف، خامه و عسل با برف و خلاصه صبحانه ي برفي خوبي خورديم. خيلي خوش مزه بود.

توي ايستگاه 2 بوديم که بهار و مارال هم رسيدن، ليلا هم يکي از دوستان خيلي خيلي حرفه اي خودش رو ديد و کلي با ما هم دوست شد و کلي تبادل تجربه کرديم. ساعت 1 بود که از ايستگاه 2 حرکت کرديم به سمت ايستگاه 5، بر خلاف هفته قبل که من اصلا علاقه اي به بالا رفتن از مسير هاي غير اصلي نداشتم، اين دفعه تمام مسير رو از ميان بر ها رفتيم. ولي خيلي خيلي آهسته.

قبل از ايستگاه 5 بوديم که از ابر ها رد شديم و به آسمون آبي رسيديم. ولي اين آسمون آبي ، زياد بالاي سر ما نبود. بازم ابر جاش رو گرفت و رفتيم توي مه. ديگه از بارش برف خبري نبود ولي مه خيلي شديد شده بود. مسير ميان بري که به ايستگاه پنج ميره، به دليل بارش شديد برف و احتمال ريزش بهمن، بسته شده بود. امروز متوجه شدم که اسم اين مسير لوله هستش.

لوله، چه اسم قشنگي، دقيقا هم اين مسير مثل لوله مي مونه، خيلي باريم و مستقيم، کوه رو از دل کوه دور مي زنه و در انها ميرسه به مسير اصلي. اين تيکه مسير اصلي از کوه بالا ميريه و بعد دوباره مياد پايين. ولي مسير لوله، اصلا شيب نداره.

به ايستگاه 5 که رسيديم ديگه ساعت 5 بود. خيلي نگران بوديم که چطوري برگرديم. خلاصه ديگه زديم زير کوه نوردي و با تله برگشتيم پايين. ناهار هم زياد توي ايستگاه 5 نخوردي. اوميدم ايستگاه يک و کاملا جوادانه، بساط ناهار رو وسط بام تهران پهن کرديم. اينقدر هم خنديديم که نگو.

در کل سفرخوبي بود. هم توي برف بوديم، هم توي مه، هم توي و هم خيلي برنامه ي سبکي بود.

در ادامه عکس هاي بيشتري رو ببينيد از سفر ما به توچال



اين عکس رو دوست دارم يک نمايي از قبل رستوران چشمه در مه



يادم رفت که بگم ما توي راه کلي برف بازي کرديم با چند تا گروه ديگه حسابي برف بازي کرديم اين عکس ها مربوط به يک آدم برفي هست که اونجا ساخته بودنش و ما توي دستش دست بند سبز هم انداختيم



اينم که مربوطه به مربا و برف



واي اين عکس خيلي حرف براي گفتن داره من اسمش رو ميزارم آرامش در برف



گفتم هوا خيلي برفي بود اين مدرکش



اين مدرک اينکه از ابر ها رد شديم و رسيديم به آفتاب شما توي تهران روز جمعه آفتاب نديديد ولي ما اونجا آفتاب هم ديديم



اين عکس رو هم خيلي دوست دارم تنها دخترهايي که توي کوه نق نق نمي کنن



نمايي از قله توچال آفتابي و ابرهايي که زيرش روي تهران رو پوشوندن



اگه گفتين اين چيه؟ کله شقايق توي برف



اين رو هم خيلي دوست دارم چوب دستي در برف

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 248 روز پیش در تاریخ سه شنبه 15 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

8 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : برف | زمستون | بهار | مارال | لیلا | شقایق | سمیرا | ایستگاه پنج | مه |

برف و مه و نق نق

همراه کوهنوردی توی کوه خیلی اهمیت داره، این رو خدا وکیلی میگم. شما رو می تونه از صفر به صد و از صد به صفر برسونه. حالا این رو گفتم که گفته باشم روی دلم نمونه. مثلا یکی از چیزا که اصلا تو روحیه کوهنوردی درست نیست. پرسش این سوال هستش که "اصلا شما چند وقته که میای کوه؟" یعنی دلم می خواد بگم به تو چه. خودت حالا حالیته مثلا یالغوز که این سوال رو از من می پرسی!!!

یکی از نکات که خیلی بازم توی سفرهای کوه و اونم وقتی که نفرات کم هستن اهمیت داره تصمیم جمعی و انتخاب کم خطر ترین مسیر هستش. اما وقتی که از اول روز یک تورلیدر باشه و نفرات زیاد باشن، نمیشه تصمیم جمعی گرفت و درست یا غلط، به نظر من باید به حرف تورلیدر گوش کرد. ولی 4 یا 5 نفره وقتی آدم کوه میره، باید تصمیم و نظر جمع باشه و همیشه هم اون گروهی که کار سخت پیشنهاد میدن باید خودشون رو با اون گروهی که دنبال یک راه راحت هستش هماهنگ کنند. یعنی خطر بی خودی و مسیر سخت بی خودی ممنوع. مگر این که همه پایه باشند.

مثلا این که بیان فرو کنن توی آدم که باید از بی راهه بیری و اونم با شیب زیاد، خود بعد بگی که من نمی یام و بعد به زور قصد کنن که از اون مسیر ببرنت و بعد بگن که اه اه چقدر این شایان قر میزنه و چقدر خارج از گروهه. خیلی برای آدم زور داره. چون شما ممکنه اصلا یک روز روی مدش نباشی.

شاید هم بهرت باشه بگم، اصلا به جهنم من خارج از گروه هستم. توی مه با عمق دید 10 متر و واقعا بعضی زمان ها عمق دید کمتر از 5 متر، کدوم دیوانه ای از مسیر بیراهه میره؟ 

منم توی مسیر رفت تیکه اخر از یک مسیری بردم که نگن دیگه شایان میترسه و این چیزا، از خطر ناک ترین مسیر توی بیراهه بردمشون که بی خودی فکر نکنن حرفه ای هستند. تازه همش هم به من بگن که وای وای اگه از اون طرف اومده بودیم 6 دقیقه جلو افتاده بودیم. 

بازم از بد ترین چیزها توی کوه این هستش که من باید ساعت 9 خونه باشم. وای گوشیم خاموش شده مامانم فلانم می کنه. به جهنم که باید ساعت 9 خونه باشی. من که نمی تونم زندگی خودم رو به خطر بندازم و توی تاریکی و توی مه و توی یخ، از مسیر بیراهه بیام پایین که مامان شما ناراحت نشه.

خلاصه این چیزا توی کوه خیلی اهمیت داره، همین طوری مثل ... رفتن بالا که کوهنوردی نیست. کوهنوردی یعنی اینکه از طبیعت درس بگیری و مثل کوه باشی. و منش کوهنوردی داشته باشی که متصفانه اینجا همه فقط از کوه بالا و پایین میرن.

منم توی راه برگشت واقعا 3 بار قاطی کردم و داد کشیدم که انتخاب مسیر و زمان بندی و تمام حرکت به شدت غیر حرفه ای هستش. آدم عاقل که توی تاریکی و یخ از این مسیر ها نمی یاد پایین. به من چه که دیرتون شده. دیرتون شده نمی اومدین کوه. یک لیز خوردن کوچیک یعنی دیگه نرسیدن.

تازه تورلیدر فکر کنید مسیر رو اشتباه بره و هی اون آخر مجبور باشم داد بزنم کجا دارااااااااارییییییییی میریییییییییییی؟ از اون طرف میره وسط دره ابله.

خلاصه من و بهار دیروز حسابی عصبانی شدیم. من نق نق زدم، بهار ساکت هیچی نگفت. ولی آخرش کلی با بهار خندیدیم. توی کوه آدم باید یاد بگیره که توی هر شرایطی جو رو صمیمی و دوستانه نگه داره. این از اصول کوه نوردی هستش. 

البته نق نق های من اونقدر زیاد بود که همه به شوخی می گرفتن و می خندیدن، بدون اینکه بدونن من واقعا دلم پر تر از اونی هستش که نشون میدم.

/>

این عکس هم خیلی جالبه - چند سال پیش هم یک دونه این مدلی عکس داشتیم

این عکس رو به شدت دوست دارم

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه سفر به ایستگاه 5 و در تاریخ 258 روز پیش در تاریخ شنبه 5 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

13 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : ایستگاه پنج | برف | مه | نق نق |

عکس های 2 سری گذشته کوه

آبشار دوقلو - Dogholo Waterfall 

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson

آدم برفی ناراحت - Sad snowman

آدم برفی شاد - Happy Snowman 

امیر از من داره عکاسی می کنه

شایان در شیرپلا - shayan in Shirpala 

شایان و مهزیار یکی از بهترین همراه های کوه

شیرپلا به سنگ سیاه - Shirpala to Sang-e-Siyah 

نمای عالی از کوه

چوب دستی های من در برف - من خودم کوشم

یک گروه در مسیر قله

نمای از کنار سنگ سیاه

نمای ایستگاه 5 توچال از کنار سنگ سیاه (امیری)

بر فراز ابرها

چند تا عکس هم از آسمون

این بود مجموعه عکس های 2 تا سفر قبلی من به شیرپلا

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه جمعه ها در توچال و در تاریخ 262 روز پیش در تاریخ سه شنبه 1 دي 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

10 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | شیرپلا | مهزیار | برف | زمستون | قله | سنگ سیاه | امیری |

زندگی شبانه در بام تهران

من جدای اینکه عاشق توچال و بام تهران هستم، بیشتر از همه از زندگی شبانه توی توچال خوشم میاد. این هفته و هفته پیش هم رسما ترکوندم بام رو. این هفته جمعه که از ایستگاه 5 برگشتم یکی از دوستان زنگ زد و من رفتم بام ساعت 9 تا 11. شنبه و یکشنبه هم باز ساعت 9 الی 11 رفتم بام با چند تا از دوستام.

دیروز هم با یکی دیگه از دوستام به نام رامین رفتیم بام تهران. ساعت 7 از خونه حرکت کردیم ولی اینقدر شلوغ بود ساعت 8 رسیدیم. خلاصه جای شما خالی به شدت خوش گذشت. پیاده رفتیم ایستگاه 1 و بعد رفتیم رستوران چشمه. رستوران چشمه از ایستگاه یک توچال بالاتر هستش و تقریبا در نیمه های راه ایستگاه 2 توچال قرار داره.

چند تا عکس هم گرفتم که اینجا میزارم ببینید. رامین عاشق موسیقی و کوه هستش. البته سبک موسیقی که گوش میده با من زمین تا آسمون فرق داره. رامین متال و موسیقی تلفیقی و این چیزا گوش میده. یعنی دقیقا چیزی که من اصلا علاقه ای نداشتم ولی دیشب یه چند تا آهنگ از یک گروه برام گذاشت به نام اوهام که سنتی و مدرن رو با هم یکی کردن و به نظر من کارشون خوب بود. حالا قرار شده رامین در چند جلسه دنیای موسیقی و سبک موسیقی من رو هم تغییر بده و به قول خودش مدرن کنه و از دلکش و ستار و هایده و اینا در بیاره. باید صبر کرد و دید که من اون رو سنتی و می کنم یا اون من رو مدرن می کنه.


نمایی از رستوران چشمه

نمایی از مسیر مقابل رستوران چشمه

رامین در حال خندیدن به من در زمان گوش دادن به موسیقی هوی متال

MP3 پلیر رامین با پس زمینه ای از رستوران چشمه

چایی خوردیم با نبات و به موسیقی سنتی گوش کردیم رامین اینطوری شد (-:

اینم گربه ای در توچال

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 359 روز پیش در تاریخ چهارشنبه 25 شهريور 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : چشمه | بام | توچال | شب | رامین | موسیقی |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it