|
شاشا وقتی که نق نق می کند
والا الان دو هفته هستش که کوه نرفتم. نه جمعه ها و نه پنجشنبه ها. نمی دونم حوصله ندارم، نمی دونم دوست ندارم، برنامه هم که میرم زیاد دلم نمیاد که بنوسیم. حتی برنامه ای که خیلی لذت داشته و خیلی دوست داشتم برم. مثلا دو هفته پیش با ایون یکی از دوستام یک برنامه خیلی باحال رفتیم توی ولنجک پشت آبشار، برنامه خیلی عالی و سنگین بود، هم کوه بود هم سنگ بود و هم رودخونه نوردی و از آبشار بالا و پایین رفتن.
البته عکس ها دست ایون هستش و هنوز به من نداد که آپلود کنم ولی در کل حتی حال نوشتن هم نداشتم وقتی که رسیدم خونه. نمی دونم چی شده!!! شاید هم می دونم ها خودم رو زدم به خنگی، بعضی ها هم هستن که می دونن که چی شده!!! یعنی خوب ... ولی خوب ... مدتی است که این مدلی شده.
برنامه کوهنوردی فرندفیدی هام که واقعا این آخری ها شده دردسر، نری میگن بیا، بری میگن چرا رفتی و بعد کلی داستان های خودش. از اون گروهم اومدم بیرون. داستانش بمونه حالا میشه مربوط به دعوا ها و بحث های داخل فرفر. خانه کوهنوردان هم که الان از بعد از کلاس یخ و برف دیگه نرفتم. آخ اخ الان یادم اومد که گزارش برنامه یخ و برف رو هم ننوشتم. کلاس سنگ رو هم که نرفتم............ کلاس امداد و نجات و هلال احمر رو هم که نرفتم.......
برنامه ما شده بام. شب ها برم بام... اونم که الان واقعا دیگه اون لذت قدیم رو نداره... ماه رمضونه ساعت بام رفتن همه شده بعد از 8 تا 11 یعنی اصلا نمیشه زود بری که کسی رو نبینی.... قبل ماه رمضون خوب بود. 5 میرفتم کسی رو هم اگه میدیدم زمان برگشت بود که میدیدم. کلا اعصاب حوصله نصف آدم های اطرافم رو ندارم. نصف دیگه هم که..... چند تایی هم که هستم اونام ..... وای خدااااااا اصلا فکر نمی کردم اینجا توی شاشا در توچال بیام نق نق کنم.........
نق نق نق نق
پی نوشت: کمی سبک شدم
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 13 روز پیش در تاریخ شنبه 6 شهريور 1389
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
توی این دو هفته
توی این دو هفته هر روز اومدم یک مطلب بنویسم نشد که نشد. از اون روزی که طلسم قله توچال رو بعد از کلی زمان شکستیم فکر کنم طلسمش اومد افتاد روی این وبلاگ. خلاصه بگم از برنامه های این 2 هفته و توچال نوردی هامون.
پنجشنبه دو هفته پیش بود که یک برنامه سبک رفتم ایستگاه 2 توچال با یکی از بچه های قدیمی به نام شقایق. من بهش می گم شقا، اونم به من میگه تقی، حالا هی بیا بگو بابا من شاشام، من تقی نیستم. مگه گوش میده.
فردای اون پنجشنبه که برنامه سبک داشتیم با بچه های فرفر رفتیم شیرپلا، خیلی برنامه خوبی. من بعد از نزدیک به 2 ماه و 2 برنامه که با فرفری ها نبودم توی این برنامه شرکت کردم. حلا 30 نفر بودیم که از پای مجسه حرکت کردیم به سمت شیرپلا برنامه این بود که بریم قله توچال ولی خوب دیگه، فرفر و هزار تا داستان های فرفری.
رفتیم و رفتیم رسیدیم به شیرپلا فکر کنم 4 ساعت تو راه بودیم. اونجا هم که اینقدر زیاد بودیم و شلوغ اصلا توی سالن پایین جامون نشد. رفتیم بالا روی پشت بام شیرپلا، آی حالا نخور کی بخور، کلی خوراکی خوردیم. منم که اصلا خوراکی با خودم نداشتم. خودم بودم و گازم، چایی می دادم و خوراکی می گرفتم. یک جور مبادله پایاپای بود دیگه.
بعدشم از همون مسیر شیرپلا کله کردیم اومدیم پایین. حالا کلی خنده و چیزای با مزه بود رو بی خیال اینجا اصلا زمان ندارم برای نوشتن. فقط تیتر وار بگم، مسابقه دو نوید با ما و سی ایچ، مصدومیت من و هندونه و حسین، کادوی تولد نصیبه به من و خیلی چیزای دیگه از تیتر های اصلی برنامه فرفری ها بود.
گذشت و گذشت، رسیدیم به این پنجشنبه، بازم طبق برنامه جدید شاشا و دوستان که پنجشنبه ها با گروه کوهنوردی شقایق برنامه های سبک داره، رفتیم ولنجک. البت این هفته برنامه سبک سبک نبود برای هیجانی شدن کمی سنگ نوردی هم به اون اضافه کردیم. زدیم توی دل سنگ ها و رفتیم بالا و بالا. من بودم و شقایق و سمیرا و نسرین (البته اصلا اسمش یادم نیست نسیرین رو همین طوری گفتم) خلاص این هم برنامه خوبی بود و نکات آموزشی زیادی داشت. مثلا اگه کسی شما رو نفرین کنه حتما توی کوه بلا سرتون میاد. وقتی که دارین سنگ نوردی می کنید نخدید و از خنده ریسه نرید و البته هزار تا نکته دیگه از جمله این که آب رودخونه رو وقتی که کف کرده نخورین.
خدایی از این گزارش برنامه ساده تر دیده بودید؟ تمام نکات جمع بندی شده و دسته بندی شده. احتمالا الان دارین توی دلتون میگین که اینم اومد یکی چیزی بنویسه از سر واز کنی. شاشام شاشا های قدیم.
ولی خدایی اینقدر در گیرم به خدا، صبح توچال، ظهر توچال، شب توچال، جدیدی که یک رفیق پیدا کردم ایون، دیگه شب تا صبح هم توچال می مونیم که خدایی نکرده توچال خونمون کم نشه.
البته یک کشف دیگه هم داشتم و اون محمدرضا هستش، این بشر هم خیلی گله و مثل خود من بامزی هستش. بچه که بودیم هم سایه بودیم الان هم که بزرگ شدیم توی فرفر همسایه هستیم و البته هم کارم هستیم.
خوب دیگه بی خیال گزارش برنامه های قدیم. این هفته که میاد هم سه شنبه تعطیله و هم جمعه، یعنی می تونیم این شانس رو داشته باشیم که 2 تا برنامه شبانه داشته باشیم. یکی از برنامه های شبانه از مسیر توچال هستش و یکی دیگه از مسیر کلکچال. حالا باید ببینم که دل میگه کدومش رو اول بریم و کدومش رو دوم. باید مخ خیلی ها رو بزنیم خلاصه که این برنامه ها مچ بشن.
نکته مهم : وبلاگ شاشا بدون غلط املایی معنی نداره پس لطفا نگین شاشا بی سواده این غلط ها به نوعی امضای دیجیتالی منه
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 47 روز پیش در تاریخ يکشنبه 3 مرداد 1389
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : فرندفید | ایون | شقایق | ولنجک | شیرپلا | بام تهران | شبانه |
چرا وبلاگ نویسیم نمیاد
والا خودم هم موندم، منی که از سفر بر نگشته سریع می رفتم مطلب می نوشتم توی وبلاگ توچال و اعتیاد به مطلب نوشتن اونقدر زیاد بود که همه می گفتند بابا بزار خستگی برنامه از بدنت بره بیرون و بعد شروع کن به نوشتن. ولی الان از اول فروردین خیلی برنامه کوه رفتم ولی هیچ چیزی ننوشتم.
داستان برنامه های کوه و اسکی امسال خیلی زیاد هستش، از برنامه های بام نوردی که اصلا نگو، یک هفته شد که هر روز بام بودیم. حتی بعضی روزها 2 بار می رفتیم بام. یک بار صبح یک بار بعد از ظهر.
بعد از سال تحویل یعنی دقیقا 1 ساعت بعد از سال تحویل رفتیم بام، من و نیما، تراس تعطیل بود ولی آتیشش به راه بود. موندیم تا پاسی از نیمه شب.
دوم و سوم فروردین مطابق برنامه قبلی با پویا و یاشار رفتیم برای اسکی به توچال، شب هتل بودیم و کلی همه چیز خوب و عالی بود. آرش هم به همراه خواهر و همسرش اومده بودن. من جلسه دوم اسکی کردنم بود و یاشار جلسه اولش. کلی به یاشار آموزش دادم و به سرعت با توجه به آموزش های من یاشار اسکی باز حرفه ای شد.
یک 2 روز تهران بودیم و درگیر کار های شرکت جدید و بلافاصله ششم و هفتم و هشتم رفتیم اسکی دوباره. 2 روز اول من و یاشار و پویا، و 2 روز آخر من و یاشار و بشیر. این سری دیگه کلی اسکی بازی یاد گرفتیم و حسابی حرفه ای شدیم.
شب روز دوم هم من و یاشار پیاده مسیر قله رو رفتیم بالا و اسکی کردیم اومدیم پایین، حدود 20 دقیقه پیاده رفتیم پیست رو بالا و در حدود 2 دقیقه اسکی کردیم اومدیم پایین. می تونم به جرات بگم که این اسکی بازی خیلی لذت داشت نه بیش از کل روز ولی لذتش به اندازه نصف روز بود.
خلاصه سرتون رو درد نیارم. بازم یک 2 روز تهران بودم و بعد دوباره با یکی از دوستای خوبم به نام میلاد 12 و 13 فروردین رو رفتیم اسکی. میلاد رو توی اینترنت می شناختمش ولی برای اولین بار بود که همدیگر رو می دیدیم. خدایی بیشتر از عکس ها و مطلب وبلاگش دوست داشتنی هستش.
یک بار هم 20 فروردین برای یک برنامه یک روزه رفتیم توچال که به علت خرابی هوا پیست باز نشد و نشد که بریم اسکی کنیم. یک دوست هم میلاد داشت به نام سامان، که بعد از چند ساعت گفت و گو متوجه شدیم که اولین کلاس اسکی من و سامان توی بهمن ماه سال پیش با هم بود و معلم هر دو ما هم آقا شهاب بود. بعد از این آشنایی که اصلا نمی دونستیم که این رابطه می تونه به میلاد هم ارتباط داشته باشه به این نتیجه رسیدیم که دنیا خیلی کوچیک هستش.
دیگه از 20 فروردین هم تا امروز هر شب بامیم. یک برنامه هم با بچه های فرفر داشتم که به زودی یک گزارش کامل از برنامه می نویسم.
فعلا این پست رو داشته باشید تا بعد.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 144 روز پیش در تاریخ دو شنبه 30 فروردين 1389
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
اولین تجربه غار نوردی من
فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.
ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.
ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی.
برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.
من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.
اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم.
رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.
.jpg)
یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است
.jpg) یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس
تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.
.jpg) من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388
اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.
.jpg)
این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم
خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.
دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.
.jpg) گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی
خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود.
البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.
.jpg)
من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره
.jpg)
استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای
.jpg)
والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست
.jpg)
.jpg)
.jpg)
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 243 روز پیش در تاریخ يکشنبه 20 دي 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : بورتیک | غار | فیروزکوه | بهار | لیلا | امیر حافظی | مهیار |
آرزوهای دست نیافتنی من (2)
خوب، تا آخر روز اول رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (1) نوشتم. الآن هم گفتم که بیام تیکه دوم رو بنویسم. همون طوری که لیلا توی کامنت مطلب فبلی اشاره کرده بعضی چیزا رو یادم رفت. "مثل آقا سیبیلو ، فرزین که دستکش کرده بود تو پاش :)) وای من خیلی خندیدم الانم یادم می افته خندم می گیره ، شرابط خوابمون که استثنایی بود واقعا ! ببین روز بعد از فداکاریه منم بگیا خدایی واسه خاطر بچه ها صبح پا شدم رفتم سمی کلون پرانتز باز ماه خیلی خوشگل بود کلا خیلی هیجان انگیز بود یخ های کلکچالم یادت نره :)) " این چیزایی بود که یادم رفته، بخشی مربوط به روز اول و بخشی هم مربوط به روز دوم.
آقا سیبیلو داستانی داره، یک آقای بود توی شیرپلا گیرداده بود که ما نریم توی چادر، هی می اومد و می گفت که 2 تا دختر و 2 تا پسر بالا اتاق گرفتن، پسرها توی اطاقشون بخاری گازی دارن، دختر ها بخاری برقی. نزدیک به چهار دفعه اومد، یک بار گفت هوا سرده، یک بار گفت خطرنامه، ولی آخرش ما رفتیم بیرون چادر زدیم.
جا که به شدت تنگ بود، اگه اشتباه نکنم تا شام خوردیم ساعت شده بود 10 شب، من سریع جای بچه ها رو به راه کردم، لیلا، بهار، فرزین و بعد من. ولی بازم جا تنگ بود. من به بچه ها گفتم که خوابم نمی بره، ولی به سرعت خوابم برد. یک بار ساعت 3 بود که صدای بهار چشمم رو باز کردم و سوال کردم، بچه ها سردتونه، خیلی جالب بود، به ترتیب، لیلا، بهار و فرزین جواب دادن نه ولی جا خیلی تنگه.
خدایی جا خیلی تنگ بود ولی من خیلی راحت خوابیدم. از همیشه راحت تر. ساعت 6 صبح هم که لیلا به علت له شدگی از چادر رفت بیرون و سرمای بیرون چادر رو به له شدن توی چادر ترجیح داد. با بیرون رفتن لیلا جا برای بهار و فرزاد بیشتر شد. منم که ساعت 8 از چادر زدم بیرون و بعد از من هم بهار. فرزاد وقتی که ما سه نفر از چادر رفتیم بیرون دیگه خیلی خوش به حالش شده بود. ماشالا هزار ماشالا فرزاد 1.99 قدشه.
از جالبی این تیکه باید بگم که وقتی که داشتم ازچادر بیرون می اومدم زیپ چادر یخ زده بود. این یخ زدگی هم اینقدر شدید بود که 1 دقیقه طول کشید تا من زیپ چادر رو باز کنم. از سر و صدای زیپ هم همه از خواب بیدار شدن.
یادم نیست بیرون چادر چی کار می کردم، دیدم که 2 تا پسر گل، اومدن کنار چادر ما و دارن قلیون درست می کنند. منم رفتم تو قلیونشون، یوهو دیدم پسره خندید و میگه بفرمایید. ها ها. من گفتن مرسی، بعد از من بهار اومدن و رفت توی قلیونشون، باز پسره ها خندیدا و گفتم بفرمایین. دیگه لیلا هم رسیده بود دم چادر و اونم نگاهش افتاد به قلیون، پسر ها دیگه از خنده مرده بودن فکر کنم. اولش فکر کردن ما تعجب کردیم ولی وقتی که رفتیم کنارشون و قلیونشون رو تا آخر تموم کردیم. متوجه شدن که به کوهنورد جماعت نباید تعارف زد.
خلاصه، به پیشنهاد 2 تا آقا پسر گل شیرپلایی، بی خیال قله شدیم. آخه خدایی ساعت شده بود. 11.5 و دیدیم برای قله رفتم دیره، گفتیم چی کار کنیم؟ یک کاری کنم از قله خطرناک تر. چی کنیم و چی کنیم. تا مسیر بهمن گیر کلکچال به شیرپلا افتادم. بچه ها هم که همه پایه خطر.
از شیرپلا رفتیم برای کلکچال، توی مسیر برگشت این یخشکن ها برای ما شده بود دردسر، ایقدر باز کردیم و بستیم که دیگه خودمون خندمون گرفته بود. آخه کلا مسیر دیوانه بود. مثلا یک جا خشک خشک، و یک جا یخ یخ. خدا وکیلی مونده بودیم که چی کار کنیم.
این تیکه از مسیر خیلی خیلی زیبا هستش، ولی خطر ناک هم هست، همش باید از روی لبه سنگ ها حرکت کنی. شیب خیلی زیاد رو باید رد بشیو کلا مسیر خطرناکی هستش. راهش هم خیلی مشکله، یعنی به راحتی اشتباه می کنی مسیر رو و باید خیلی دقت کنید که اشتباه نرید.
خلاصه اومدیم روی برف، روی یخ، رود خونه یخ زده، شیب 45 درجه برفی، برف کوبیده نشده، برف کوبی و وای هر چی بگم کم گفتم. اگه هوا آفتابی و گرم نبود شاید برای ما یک خاطره خوب نمی موند. آفتاب توی آسمون، برف روی زمین بود که یک روز خوب رو برای ما رقم زد.
من عاشق برف کوبی هستم. باید برم یک کفش مخصوص این کار بخرم. با این کفش های خودم می تونم برف کوبی کنم ولی خوب اگه هوا خراب باشه و یا خراب بشه، احتمال میدم به مشکل بر می خوردم.
از شیر پلا که رفتیم بالا رسیدیدم به بالای کلکچال، اونجا رو من خوندم اسمش زین اسبی هستش و اول جاده شاهی است. جاده شاهی هم یک جاده ای هستش که ناصرالدین شاه از اون مسیر میرفته به قله توچال و بعد از اون طرف میرفته به شهرستانک.
البته ما به مسیر پیازچال کاری نداشتیم و بعد از کمی استراحت از مسیر کلکچال اومدیم پایین. به ایستگاه کلکچال که رسیدیم بساط ناهار رو پهن کردیم. و جای شما خالی یک ناهار بی نون زدیم. ولی خدا خیلی دوستون داشت. رفتیم آب بیاریم. نون پیدا کردیم. رفتیم دستشویی، نون پیدا کردیم. خدایی این سفر همش جالب بود.
نکات + خیلی داشت. من 3 تا همسفر جدید داشتم. لیلا، بهار و فرزین. البته بهار که از کوهنورد های قدیمی بود و خیلی سفر یک روزه با هم رفته بودیم. فرزین هم یک بار هفته قبل رفتیم تا ایستگاه 5. ولی با هیچ کدوم سفری که شب بمونیم نرفته بودم.
خوب، برای امروز هم کافیه. راستی چند تا دیگه از آرزوی های دست نیافتنی من در این روز هم دست یافتنی شد. مثلا مسیر شیرپلا به کلکچال رو توی برف رفتن. قلیون کشیدن توی شیرپلا و شب توی شیرپلا خوابیدن.
این مطلب رو بدون عکس از من قبول کنید تا فردا برای ما چند تا عکس از دوربین فرزین توی یک پست جدید قرار بدم.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 276 روز پیش در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : پیازچال | شیرپلا | بهار | لیلا | فرزین | کلکچال | قلیون |
آرزوهای دست نیافتنی من (1)
من یک چند تا آرزوی دست نیافتنی داشتم. برای مثال شبونه رفتن از ایستگاه 5 به شیرپلا، و یا توی زمستون برم پیازچال، شب توی شیرپلا چادر زدن و چند تا آرزوی دیگه که کم کم توی نوشته های این سفر من می خونید و با اون ها آشنا می شید.
چهارشنبه عصری با بهاره رفتم منیریه برای خرید لوازم مورد نیاز سفر، یک چراغ قوه خوب، یک پتوی امداد، یک سوت کوهنور
دی و چند تا خورده ریز دیگه، دوستم هم کوله و کیسه خواب و این چیزا خرید که فردا بتونیم یکی از هیجان انگیز ترین سفر هامون رو بریم. یعنی از همه مهم تر توی زمستون و سرما توی ارتفاعات خوابیدن. فکر کنم آخرین باری که با رامین رفتم حدود 1.5 ماه پیش بود که رفتیم قله و خیلی ترسیدیم هم سرما و هم شدت باد.
برنامه ما برای قله توچال بود. شب ایستگاه 5 بخوابیم و صبح بریم برای قله، حرکت ساعت 10 صبح از مسیر توچال، یعنی مسیر مورد علاقه من. ساعت 10 من توچال بودم منتظر بچه ها، طبق معمول تاخیر، امیر و لیلا اومدن، همین که امیر رو لیلا رو دیدم خوشحال رفتیم بلا، بهار و فرزین هم ساعت 11 توی ایستگاه یک به ما رسیدن و رامین هم دقایقی بعد با یک عدد کیه خواب و به عنوان فرشته نجات رسید. کیسه خواب رو داد و به دلیل سرعت کم گروه شاکی شد و خودش تنها و تند رفت بالا. ما هم آروم و آروم مسیر رو بالا رفتیم. رستوران چشمه و بعد زدیم توی مسیر بیراهه و رسیدیم به ایستگاه 2، ایستگاه 2 صبحانه ای خوردیم چه عالی، امیر رو خیلی وقت هست که می شناختم. اما فقط یک بار با هم دماوند رفته بودیم ولی زیاد با هم همسفر نبودیم. خدایی همون طور خیلی از دوستای مشترک می گفتند امیر خوش سفر هستش واقعا امیر خوش سفر هست.
بعد از صبحانه حرکت کریم به سمت ایستگاه 5، مسیر برفی بود. برای همین یخ شکن ها رو بستیم و رفتیم بالا. حدود ساعت 1.5 بود که به طرف ایستگاه 5 می رفتیم. توس مسیر نقریبا همه از روی ساعت حرکت و حجم لوازمی که همراه داشتیم متوجه می شدند که داریم میریم شب بالا بمونیم. برخورد آدم ها توی کوه خیلی جالبه، همه آفرین و ایول و بی باحالین به آدم میگن. خلاصه آروم و آروم رفتیم ایستگاه 5، نصف مسیر رو از راه اصلی رفتیم و نصف دیگه مسیر رو از بیراهه، توی آخرین پیچ مسیر به ایستگاه 5 رامین رو دیدیم که داشت بر می گشت. قبل رامین هم آقا جواد رو دیدم که اونم تقریبا حدود ساعت 4 داشت بر می گشت به سمت ایستگاه 2. رامین رو که بهش رسیدیم سریع مخش رو زدیم که بیاد باهامون ایستگاه 5 و بعد با امیر برگرده پایین. بعد از اینکه ناهار به شدت حسابی خوردیم امیر و رامین تنها برگشتن پایین. توی ایستگاه 5 یکی از قله نورد های خوش اخلاق رو دیدیم. اسمشون الآن یادم نیست ولی دفعه اول و دوم و خلاصه هر دفعه که ما رفتیم قله ایشون هم قله بود. تخصصی زمان حرکت این دوست ما جمعه و شنبه هستش برای همین وقتی ما هر وقت جمعه و شنبه میریم این دوست خود رو می بینیم. سلام و علیک کردیم و من از اینکه آشنا دیدم خیلی خوشحال بودم. جلوی بچه ها هم کلی کلاس اومدم.
توی ایستگاه 5 متوجه شدیم که نون کم داریم برای همین شروع کردیم به جمع آوری نون، اول از همه دیدیم میز کناری یک بسته بزرگ نون لواش دشت نخورده داره، اون رو برداشتیم. و سریع توی کیف گذاشتیم. لوازم رو بستیم و شروع کردیم به آماده شدن برای حرکت، رامین و امیر هم خداحافظی کردن و به سمت ایستگاه 2 حرکت کردند. ساعت تقریبا 6 شده بود. هوا تاریک، ستاره بارون، و ایستگاه 5 خالی خالی. توی تاریک و با نور چراغ حرکت کردیم برای شیرپلا، اخه ایستگاه 5 شب ها بسته هستش و اگه مشکلی پیش بیاد کسی عملا نیست که به آدم کمک کنه برای همین تصمیم گرفتیم که بریم شیرپلا. حرکت کردیم برای شیرپلا. وااااای چه مسیری، وای چقدر زیبا، چقدر باور نکردنی، چقدر عالی، مسیر ایستگاه 4 به شیرپلا هم سرپائینی داره و هم سربالایی و هم بخشی از مسیر صاف هستش.
آخر های مسیر بودیم که ناگهان یک دسته گرم دیدیم از روی کوه های اون طرف دارن میرن بالا، مهتاب خیلی روشن و کامل بود، برای همین خیلی خوب می شد دیدشون. ما هم سریع چراغ هامون رو خاموش کردیم و به مسیر ادامه دادیم. کلی خدا خدا کردیم که گرگ ما رو نخوره.
بیشتر مسیر چراغ هامون روشن بود. تقریبا بعد از دوراهی اسون بود که تصمیم گرفتیم چراغ ها رو خاموش کنیم و ادامه مسیر رو با نور مهتاب بریم جلو، خوب اینم یک تجربه جالب بود. توی آخرین شیب قبل از رسیدن به دوراهی اسون، تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم. دراز کشیدیم و به آسمون خیریه شدیم. وااای چقدر زیبا بود. این بخش از مسیر چون اصلا نور شهر تهران دیده نمیشه و میشه گفت در تاریکی هستید، خیلی آسمون شب قشنگ دیده میشه. بعد از چند دقیقه استراحت به مسیر ادامه دادیم.
به شیرپلا رسیدیم دیدیم که از انسان خبری نیست. زیاد شلوغ نبود. منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند که دیدیم یک گروه دختر و پسر دارن میان بالا، همه با هم رفتیم توی شیرپلا، اون تیم رفتن خوابگاه بگیرن و ما هم تصمیم خودمون را برای بیرون خوابیدن گرفتیم. رفتیم و چادر هامون رو زدیم. خدایی به شدت لذت بخش بود. خیلی عالی بود. شام خوردیم کنار و هم و بعد هر کسی رفت سر خونه و زندگی خودش و توی کیسه خواب، خوابید. من به سرعت نور خوابم برد.
یان چند تا عکس رو از مسیر امروز ما داشته باشید تا داستان روز دوم و بخشی از نکات جا افتاده امروز رو در پست بعدی بنویسم.

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

پناهگاه شیرپلا ساعت 9.5 شب تاحالا کسی اینجا رو اینقدر خالی دیده؟

من در چادر

در حال شام خوردن
ادامه مطلب رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (2) مطالعه کنید
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 278 روز پیش در تاریخ يکشنبه 17 آذر 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
14 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : شیرپلا | ایستگاه 5 | بهار | فرزین | لیلا | شام |
بدونه برنامه ولی حرکت از غرب به شرق توچال
این مطلب رو رامین، همنورد و دوست گرامی، نوشته و من فقط بعضی از بخش ها رو ویرایش کردم. اون تیکه هایی که سبز نوشته شده نکاتی هستش که من به نوشته رامین اضافه کردم. در اینجا اعلام می کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا جنبه ی سیاسی نداره و هیچ ارتباطی با رنگ سبز موسوی و جنبش سبز هم نداره.
قرارمون برای حرکت ساعت 6:30 بعد از ظهر جلوی خونه ی شایان بود. من به دلایلی نتونستم به موقع خودمو سر قرار برسونم و با 15 دقیقه تاخیر رسیدم و دیدم که شایان رفته سر کوچه و می خواست تنها بره، من با نور موبایل به شایان علامت دادم که منو ببینه،. یه تاکسی گرفتیم و ساعت 7:30 رسیدیم بام.
به رستوران چشمه که رسیدیم، استراحت کردیم، هم یه چایی خوردیم، اونجا یه آقایی رو دیدیم که به دلیل قرار ندادن مالیات برای صنف خالی بندها، هرچی دلش خواست واسه ی ما خالی بندی کرد، بعد که چایی مون رو خوردیم، حرکت کردیم و رفتیم به طرف ایستگاه 2، تو راه باهم خیلی در مورد کار و اینترنت و این چیزا حرف زدیم. حدود ساعت 10 به ایستگاه 2 رسیدیم و سگ قهوه ای و راهنمای توچال رو با یک کوهنورد که از قله میومد پایین دیدیم.
روی بالکن ایستگاه 2 چادر زدیم و وسایل رو بردیم تو چادر، قبل از خواب به هاپوی توچال کلی غذا دادیم، اون هم در جواب کار کوچیک ما، کنار چادرمون خوابید و تا صبح مراقب مون موند، صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که یه آقای به ظاهر محترم با لباس فرم اومد نزدیک چادرمون و گفت که: "چادر زدن اینجا ممنوعه!!!"
واقعا جالبه که چادر زدن توی ایستگاه و جایی که آدم هست و سرویس بهداشتی هستش ممنوع باشه!!! این کمی احمقانه هستش که شما جایی که سرویس بهداشتی و امنیت وجود داره چادر زدن رو ممنوع کنی. البته اگه ما وسط رستوران یا جلوی رستوران چادر زده بودیم حرف ایشون درست بود ولی بالکن ایتسگاه 2 یک فضای کاملا آزاده که چادر زدن ما در اون مکان نه برای رستوران و نه بوفۀ و نه برای ایستگاه تله کابین اونجا مشکل ایجاد می کنه. به نظر من بعضی ها فقط از روی نظر تنگی این جور حرف های بی معنی رو می زنن. فقط برای اینکه اگه اتفاقی افتاد توی نزدیکی اونها نباشه و بتونن از زیر بار هر مسئله ای شونه خالی کنند.
بعد از اینکه چادر و کوله هامون رو جمع کردیم و بستیم، ساعت 8 صبح حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5، بعد از طی 2 ساعت از راه به جایی رسیدیم که شایان یه مسیر عجیب و غریب رو به من نشون داد و گفت: "بیا از این راه بریم، می خوام این مسیر رو کشف کنم!"، منم گفتم: "باشه، بریم". بعد از اینکه نیم ساعت از اون مسیر پر از سنگهای بزرگ رفتیم به جایی رسیدیم که راه ادامه ای نداشت، خواستیم مثل سخره نوردها از سخرها بریم بالا، ولی دیدیم که با کوله های سنگین ما این کار خیلی خطرناکه و عاقلانه نیست، بالاخره تصمیم گرفتیم از خیر این اکتشاف شایان بیرون بیایم و به مسیر اصلی برگردیم!
حدود ساعت 12 بود که رسیدیم به ایستگاه 5. برای استراحت و خوردن ناهار توقف کردیم. شایان از اینکه آقا جواد با بساط قابلمه و ظرف و ظرفش طبق معمول همیشه اونجا نبود، هم ناراحت بود و هم نگران. بار و بندیل مون رو جمع کردیم که بریم بالا که شایان به من گفت: "که دستکش هام پیدا نشده، از اون گذشته هوا برای قله رفتن خیلی خرابه"
شایان پیشنهاد داد به جای قله رفتن این بار بریم اوسون و از اونجا هم بریم شیرپلا، بعد قله کلکچال و بعد قله پیازچال اگه شد. بعد از اینکه به اوسون رسیدیم، رفتیم شیرپلا، از اونجا هم کنار آبشار دوقولو، اول می خواستیم کنار آبشار چادر بزنیم و شب رو اونجا بمونیم، ولی پشیمون شدیم، رفتیم کافۀ کنار آبشار دوقولو و 2 تا چایی لیمویی خوردیم. جاتون خالی خیلی حال داد و خستگی مون حسابی در رفت، بعد از خوردن چایی لیمویی، رفتیم و تو ظلع شرقی آبشار دوقولو یه جای مناسب برای چادر زدن انتخاب کردیم. 10 متر پایین تر از ما 2 نفر تو بهترین نقطۀ اون منطقه چادر زده بودند، قبل از خواب سیب زمینی زغالی درست کردیم، شایان یه سیب هم کنار ذغال گذاشت که خیلی خوشمزه شد. همون مقع بود که هر 2 کپسول گازمون تموم شد و این هم دلیل سومی شد برای نرفتن به قله! اواسط شب بارون شرع به باریدن کرد و صبح که بیدار شدیم دیدیم که باد چادر رو حدود 15 سانتی متر جابه جا کرده!
صبح وسایل و چادر رو جمع کردیم و به طرف کلکچال حرکت کردیم، وقتی به قله رسیدیم 10 دقیقه استراحت کردیم و 2 تا سیب خوردیم، بعد به طرف پیازچال رفتیم. تو مسیر قلۀ پیاز چال برف و بوران و شدیدی گرفت و شایان از من خواست که برگردیم، منم یه کم نق و نوق زدم و قبول کردم، حدود 200 متر که اومدیم پایین، یه گوشه چند نفر آتیش درست کرده بودند و ما چون گاز نداشتیم ازشون خواستیم که از آتیش شون برای درست کردن چایی استفاده کنیم، با هزار مکافات آتیش رو سرپا نگه داشتیم و چایی درست کردیم و خوردیم، برف و بوران هم تقریبا کم شده بود و هوا داشت باز می شد. حدود یه ساعت اونجا توقف کردیم و با همون آتیش کنسرو عدسی و قارچ و ذرت خودمون رو گرم کردیم و خوردیم.
تو راه برگشت یه چوپان و یه پسر بچه که همراه چوپان بود با ما هم سفر شدند، پسر بچه افسار یه اسب و چوپان هم یه قاطر همراه خودشون داشتن، تو یه پیچ اسبی که همراه پسربچه بود یه جفتک حسابی طرف من انداخت که اگر بهم خوره بود الان اینجا نبودم، خوشبختانه به خیر گذشت و ما به سلامت به پناهگاه کلکچال رسیدیم، اونجا هم 2 نفر از خود راضی و خالی بند داشتن با هم خالی می بستن.
خالی بندی های دوستان کوهنورد ها موضوع صحبت من و رامین بود تا اینکه رسیدیم به پارک جمشیدیه. من و رامین هم که انگار راه قرض داریم همیشه، تا پارک وی رو پیاده اومدیم و بعد ماشین گرفتیم و اومدیم خونه. توی این سفر دوربین عکاسی نداشتیم برای همین اصلا عکس نداریم. مسیر شیرپلا به کلکچال و پیازچال خیلی مسیر زیبایی بود. البته خیلی هم سخت بود این مسیر و پیشنهاد می کنم فکر بدون امکانات و تجهیزات تا اینجا اومدن رو از سرتون بیرون کنید. در زمستون که اصلا حرفش رو هم نزنید در تابستون هم حتما امکانات کامل داشته باشید.
برای این هفته قرار که شبونه بریم تا ایستگاه کلکچال، بعد صبح حرکت کنیم برای پیازچال و قله توچال، شب قله توچال بمونیم و فرداش از درکه برگردیم پایین.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 333 روز پیش در تاریخ دو شنبه 20 مهر 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : رامین | کلکچال | شیرپلا | ایستگاه | پیازچال |
من فردا کوه دلم می خواد
هی اومدم که ننویسم دیدم نمیشه. این احساس اینطوری مونده تو دلم. گیر کرده تو گلم. بابا، من فردا دلم کوه می خواد.
محمد خودش رو لوس کرده نمی یاد یه جا دیگه قرار گذاشته، پویا خستشه نمی یاد، نیکو دلش می خواد ولی نمی تونه بیاد، آزاده خبر ندارم ازش، ارمغان دپرسه و نمی یاد کوه. مارال شوهرش نمی زاره بیاد، شقایق فرداش مدرسه باید بره، اردوان از ترس این که با ما نیاد کوه وخدایی نکرده از ارتفاع سقوط نکنه، رفته کلاس فرانسه ثبت نام کرده. من چکار کنم با این تیم ول و ویلون.
حالا از اون طرف، حمید که سالی یک بار هم کوه نمیره داره با دوستاش میره کوه. محمد جواد که این همه گفتم یک روز بیا بریم کوه و نیومده، برای فردا از من برنامه ی کوه رو سوال می کنه و کم مونده شمسی خانم همسایه زنگ بزنه و درباره برنامه فردا سوال کنه.
وای خدایا من چکار کنم از دست این آدم های تنبل. اصلا خودم فردا صبح بیدار شدم میزنم بیرون میرم تک و تنها، بدون برنامه میرم قله توچال.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 414 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 1 مرداد 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
از توچال اومدم میرم توچال
امروز ساعت ۸ صبح به همراه دو تا از دوستای خوبم محمد اسماعیلی و فرزاد دوود رفتم توچال، تا وسط های ایستگاه ۵ رفتیم، خدا و کیلی برای دفعه اول خیلی خوب بود.
خونه که رسیدم خوابیدم و بعد ناهار خوردم و الآن دارم آماده میشم، چون احتمال داره فردا که تعطیل هستش بازم برم کوه. امروز عکس ندارم، شرمنده، البته عکس گرفتم ها، ولی حال ندارم Uplode کنم.
مطالب قبلی وبلاگ رو حتما بخونید چون همیشه عکس زیاد دارم، توری تنطیم کردم که تو صفحه اول وبلاگ فقط یک پست نمایش داده بشه، چون تو ایران خیلی سنگین میشه با اینترنت Dialup کسی بخواهد 100 تا عکس رو تو یک صفحه کنار هم ببینه. ولی خیلی راحت می تونین با کلیک کردن بر روی عنوان های پایین، مطلب قبلی من رو هم بخونید.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 470 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
بازم توچال نرفتم
این پویا خیلی رفیق آدم خراب کنیه، همش میگه، وفاداری چیه، ولش کون این توچال لامسب رو. امروزم ما را برد کلک چال، همون کوه بالای پارک جمشیدیه، خدا وکیلی اصلا مثل توچال خودمون نیست. هم شلوغ، هم مسیر گلی، هم از برف خبری نیست. البته رو زمین، همش خاک و گل، ولی خدایی برف نازی بارید بالای کوه امروز.
امروز یک دوست جدید داشتیم به نام سعید، خدایی خیلی باحال بود، فکر کنم ۸۰ دفعه گفتیم سعید آروم، سیس، یک بارم باتوم مبارک را کرد تو دهن خانم عقبی، خانم وسط کوه جیق جیق، بلد نیستین کوه بیاین نیاین، حالا یکی نیست بگه خانون شما فاصله را باید از عقب رعایت کنید. نچسبونین به ما.
در کل روز خوبی بود، ۸ صبح رفتیم، ۶ شب پایین بودیم، ولی عجب ناهاری زدیم، جاتون خالی، لوبیا، تن، لوبیا پلو. من که دیگه رسیدم به ۷۹ کیلو، خدا وکیلی بابا ۱۲ کیلو کم کردم از آبان تاحالا.
جالب ترین بخشش اینجا بود که که داشتیم در مورد دستگاهی صحبت می کردیم که اگه بشه زمان را نگه داشت. من و پویا بیشتر نظرات کامپیوتری و اینترنتی داشتیم، ولی سیعد نظراتش خیلی باحال بود. مثلا می گفت اکه بتونه تو خیابون زمان رو نگه داره میره طرف دختر بعد ... و ... بعد ... و ... بعد ... و ... و بعد زمان را به حالب طبیعی بر میگردونه، خدا وکیلی خیلی پسر باحالی بود. حال کردم با طرز فکرش، من و پویا که از پایین تا بالا حرف کامپیوتر زدیم. ولی آخرش دیدیم بابا دنیا مثل اینکه به غیر از چت و اینترنت و سایت کارهایی دیگه هم میشه کرد.
ولی راستی سعید هم کارش با اینترنت وسایت هستش، کارش درسته، زده تو درآمد ۷ تا فروشگاه اینترنتی داره و پول درمیاره (پویا میگه) ولی خلاصه خیلی خوش گذشت. ولی بنده خدا اولین بار بود که کوه اومد، اونم با ما حرفه ای ها، بازم پویا میگه، سعید بد تر از ما بیشترین حرکت که انجام میده اینکه با سرعت موس کامپیوتر را تکون بده، بازم بد تر از ما D:
وای داشت یادم میرفت، فرامرز رو دیدم با دوستاش ، فرامرز دوست دوست منه، خیلی بچه خنده داریه، به نظر میاد معرف داره یعنی با معرفته هنوز نمی دونم. قرار شد هفته دیگه اون ها را دعوت کنیم توچال آخه این فرامرزه، فکر کنم از 4 سالگی هز جمعه میاد کلک چال، ولی اینم قرار شد توچالی بکنیمش.
عکس ها هم باشه برای فردا آلان حال عکس آپلود کردن ندارم.
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 587 روز پیش در تاریخ شنبه 12 بهمن 1387
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
خیانت به توچال
دیروز به توچال خیانت کردم، ساعت ۸ صبح با همانگی قبلی رفتیم کلک چال، ۳ تا خانم ۳ تا آقا که با من شدیم ۷ نفر، ۵ نفر کوه دیده بودیم ولی ۲ نفر زیاد در گیر و دار کوه نبودند. هوا سرد بود. وضعیت قله خراب بود یعنی برفی بود. رفتیم بالا که مسیر به ادامه بدیم به سمت ایستگاه ۵ توچال و یا دربند ولی نشد.
صبح دیر رفتیم بالا و شب هم دیر برگشتیم، اینقدر دیر که بخشی از مسیر را با چراغ آمدیم پایین، خیلی تاریک بود. ولی روز خوبی بود، هفته دیگه قرار این شد که ساعت ۵ بریم شیرپلا از اوسون یا ایستگاه ۵ برگردیم پایین.

۴ نفر از بچه های گروه در سالن انفی تاتر کلک چال
نمای غرب و خورسید از ایستگاه ۳ کلک چال

۱ . این نقطه یعنی ایستگاه ۲ توچال ۲ . این نقطه یعنی اولین قله در مسیر ایستگاه ۵ توچال ۳ فاصله بین کوه ها مسیر دربند است ۴ فاسله بین کوه ها مسیر گلاب دره
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 650 روز پیش در تاریخ شنبه 9 آذر 1387
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
9 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
بازسازی کوله پشتی و فردا توچال
وای خیلی خوشحالم، فردا دارم می رم توچال. فکر کنم بعد از اون مشکلاتی که در آبان داشتم تا حالا نشد برای سفر به توچال اقدام کنم. چون در اوایل زمستان هم کوه نرفتم وقتی مشکلات رفع شد و هوا هم سرد شده بود، خیلی سخت بود که برای کوه برنامه ریزی کنم چون آمادگی جسمانی خوبی نداشتم. ولی فکر می کنم فردا آمادگی کاملی داشته باشم برای سفر به توچال اگر مشکل خاصی پیش نیاد احتمالا تا ایستگاه ۵ می ریم.
این چند وقت یک مشکل دیگه هم داشتم و اون خراب شدن کوله پشتی من بود. که البته امروز مادر گرامی با چند ترفند ساده کوله را راست و ریس کرد. یک کوله ۵۰ کیلویی خیلی خوب هم دیدم که در پست سیستم خنک کننده هم داره و احتمالا بعد از تعطیلات آن را خریداری کنم.
البته کوله پشتی اصلاح شده و به قولی ویرایش شده من هم دیگر مشکل خاصی نداره یک بند زشت داشت که آن بند پاره و زشت را برداشتیم بجاش یک کش باحال فرو کردیم تو درزش ، البته چون سر کش، سوزن بستیم که بتونیم از تو محل کش قبلی رد کنیم، احتمالا کوله پشتی نازنیم خیلی دردش اومده، امید وارم فردا به کوله پشتی من هم خوش بگذره و درد امشب را فراموش کنه
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 902 روز پیش در تاریخ شنبه 3 فروردين 1387
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین
باز هم نشد
من چند روزی رمز ورود خود را فراموش کرده بودم. چند روز که نه 2 هفته برای همین درباره هفته پیش مطلب ننوشتم 2 هفته پیش رفتیم توچال با 2 تا از دوستان (هموم ها که کوه نورد نیستن) چون قول داده بودند که این هفته به ایستگاه 5 می آیند ما با خودمات بردیمشان ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم کثل هفته قبل بود. البته جای شکرش باقی بود که این هفته به چشمه رسیدیم. به دلیل مشکلات فنی تیم برگشتیم و ادامه جمعه را در لواسانات بودیم. متاسفانه حال یکی از دوستان خوب با خراب شد ولی در کل جمعه خوبی بود. جای شما خالی به اندازه 40 نفر 4 نفری غذا خوردیم. من فکر می کنم 6 کیلو اضافه وزن گرفتم
دسامبر 1, 2006 by webna انتقال از tochal.wordpress.com
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 1310 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 19 بهمن 1385
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین
|