قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

دیروز رفتیم بام بازی

من خیلی خوشحالم که معتاد نیستم، و از اون بیشتر فکر کنم پدر و مادر دوستام از این بابت خوشحال هستند. چون بیشتر از 90 درصد آدم هایی که اطراف من هستن رو کشیدم به کوه و ورزش و این چیزا. یعنی اگه سیگاری و معتاد بودم احتمالا این 90 درصد الان معتاد بودن.

جدای اینکه من و پویا اصلا سیگار نمی کشیم، ولی استعداد زیادی برای معتاد شدن داریم. اما بیشتر تاثیر مثبت روی دیگران داشتیم تا این که خودمون سیگاری و معتاد بشیم. ولی اینجا بگم اگه معتاد شدیم باید برید سراغ ....، .....، ....، ..... و ... حتما هم انتقام ما رو ازشون بگیرید.

حالا بی خیال اعتیاد، دیروز من ساعت 4 رفتم بام، به شدت هوای سالم اونجا روی من تاثیر داشت و من به شدت قاطی کردم. سوسن خانم هم گوش می کردم به شدت خیلی زیاد. بعد از یک ساعت نیما رسید و باز با نیما هم سوسن خانم گوش کردم. اینقدر سوسن خانم گوش کردم که همه از دست من شاکی شدن. چون هدفون توی گوشم بود و صدای بیرون رو هم نمی شنیدم هر دو دقیقه برای اطلاع از وضعیت بیرون می گفتم ها، ها، ها. که این حرکت به شدت برای دیگران چندش آور بود.

دیروز تیکه تیکه رفتیم بام. من 4 رفتم بام، نیما ساعت 5 اومد، پویا ساعت 6 اومد و یاشار ساعت 7 اومد. این طوری خیلی باحال هستش. کم کم بچه ها خودشون به قدم زدن توی بام علاقه مند میشن و کم کم به ورزش کردنشون اضافه میشه.

راستی دیروز یک ورزش دیگه به ورزش های ما اضافه شد و اون تیرکمون بازی بود. شرطی هم بازی کردیم نیما برد ولی پول تیر ها رو حساب نکرد. اسمایلی نامردی توی شرط بندی.

تیرکمون بازی ورزش باحال هستش هر 10 تا تیر رو باید 3000 تومان بخری بعد توی 10 دقیقه کمتر تیر ها رو شلیک کنی. اولش خیلی حال داره ولی وقتی که تیر ها تموم میشه حالت گرفته میشه. ما دیروز 3 نفری در حدود 60 تا تیر خریدیم. خلاصه قصد ما این هستش که تمام عیدی هامون رو توی تعطیلات تموم کنیم که از اول شروع سال کاری برای پول در آوردن انگیزه داشته باشیم.

آخرش هم سر آهنگ سوسن خانم با دوتا دختر دوست شدیم. نیما رفت شماره داد که امروز هم بریم باهم کاملا اخلاقی سوسن خانم گوش بدیم توی بام. 

یک اتفاق جالب دیگه هم دیروز افتاد. توی بام من و پویا بازم در یک لحظه از یک دختر خوشمون اومد. سری قبل هم همین طوری شد. هر دوی ما از یک دختر خوشمون اومد، بعد مرام و معرفتی هر دو کشیدیم کنار. اینقدر این دست و اون دست کردیم که دختره پرید. ولی این بار قرار شد این دست و اون دست نکنیم. فعلا من به نفع پویا کشیدم کنار تا ببینیم چی میشه.

راستی دیروز که رفتیم تراس، از اسنک های تراس هم سفارش دادیم و به شدت خوب بود. اینم تبلیغ برای آقا جمشید که بصورت ویژه برای ما آتیش روشن کرد.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 164 روز پیش در تاریخ جمعه 6 فروردين 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : بام | تیر و کمان | تراس | نیما | یاشار | پویا | اعتیاد | سیگار | سوسن خانم |

تراس یعنی تو مایه های زندگی

توی بام یک جایی هست به نام تراس، تراس فکر کنم 2 ماه نیست که افتتاح شده ولی به شدت مورد استقبال همه بام تهرانی ها قرار گرفته. البته خدا رو شکر چون قیمت هاش بالا هستش، کمتر کسی میاد اونجا همین موضوع هم کمک کرده که محیطی آرومی رو بشه اونجا پیدا کرد. مخصوصا برای اون دسته از افرادی که تخصصی بام میرن.

آره، تخصصی بام رفتن واقعا یک تخصصی هستش که شما رو آروم می کنه و به شما انرژی زیادی میده و خیلی وقت ها زندگی دوباره. یعنی وقتی که میری و بر می گردی احساس یک زندگی جدید داری.

این دفعه که برم چند تا عکس از تراس می گیرم. تراس یک آقا جواد داره که خیلی آدم باحالی هستش. اگه ترس رفتین بگین من معرفی کردم حتما یک چند درصد حق سرویس و آشنایی از شما بیشتر میگیره Tongue out

البته این آقا جواد با اون آقا جواد که ... فرق داره. اون آقا جواد کمی خطرناک شده بود دفعه آخری که ما دیدیمش. هه هه

این چند روز که مثل خرس توی خونه افتادم فقط یک بار جمعه رفتم تراس ولی امید وارم که امشب هم کسی پیدا بشه بیاد بریم بام.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 204 روز پیش در تاریخ يکشنبه 25 بهمن 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : بام تهران | ولنجک | تراس | قهوه | نسکافه | آتیش |

اولین سفر زمستانی من از شیرپلا به اسون

جمعه پیش یک تجربه جدید داشتم. یک کاری که تاحالا نکرده بودم رو انجام دادم. از شیرپلا تو هوای خراب و برفی و مه ی رفتم به اسون. البته نمی دونم بچه ها در جریان هستید یا نه، من متاسفانه دادشم از پنجشنبه توی بیمارستان بستری شده و دکتر های احمق تشخیص اشتباه دادن و کلی مارا با خطر مواجه کردن. البته الان که این رو می نویسم حال داداشم خیلی خوب شده و خوشحالم

در کل ولی هنوزم نگرانم و حال نوشتن زیاد رو ندارم. برای همین از لیلای عزیز در خواست کردم که داستان این هفته رو اون بنویسه و من اینجا قرار بدم. اینم داستان هفته گذشته از زبان لیلا پناهی.

برنامه : جمعه صبح ساعت 6 پای مجسمه حرکت به سمت  قله از میسر شیرپلا ... اما برنامه ای که دیشبش ساعت 02:00 یکی از اعضا زنگ  بزنه و بگه ساعت 6 رو به 7 یا 7ونیم تغییر  بدیم فاتحشو باید خوند. این بود که صبح ساعت 6 آماده بودم بزنم بیرون  که شایان مسیج داد که تازه بیدارشده و داره کولشو جمع می کنه. به امیر زنگ زدم داشت آماده می شد . اینگونه  بود که ما باخیالی آسوده ، خرامان و نرم نرم به طرف تجریش حرکت کردیم . تجریش با امیر همراه شدیم و پس از اندکی انتظار در سربند  شایان هم به ما پیوست.  (دروع نگو من خیلی زود اومد) تو میدون سربند  مثل همیشه کلی از دوستان رو دیدم. و سفر یک روزه ما شروع شد من دومین بار بود که با شایان میومدم کوه و باید بگم که همنورد خیلی خوبیه.  (هندنه است)

در ابتدای مسیر با اینکه کاملا مسیر یخ زده  بود ما تصمیم گرفتیم از یخ شکن استفاده نکنیم (به پیشنهاد امیر البته نمی دونم این بشر حالا خوبه اصلا کوهنوردی نمی کرده قبلا ولی در کل استعداد خیلی زیادی برای قله داره)  اما کمی که رفتیم  دیدیم که هم باعث کند شدن حرکتمون  می شه هم اینکه من از فشاری که باید برای راه رفتنم میوردم سردرد گرفتم :دی . البته این امیر آقا حرفه ایه ! و مشکلی تا اون موقع با یخ نداشت. بله اینطور شد که من و شایان تصمیم  گرفتیم که یخ شکن هامون رو ببندیم یه جایی بود که چند نفر دیگه هم نشسته بودند و داشتن یخ شکن  می بستند همون جا نشسته بودیم و  در حال بستن یخ شکن بودیم که یک کوهنوردنما! به نام آقای سیبیلوی خودشیفته! به ما رسید و به طرزی که به در بگی دیوار بشنوه بادی به غبغب انداخت و گفت: اصلا یخ که یخ شکن نمی خواد!!! و این آغاز آشنایی ما با آقای سیبیلوی خودشیفته بود، البته ایشون با دوست بیچارشون رفتند و ما وقت نکردیم که بپرسیم ببخشید آیا شما یخ شکن رو برای قندشکستن استفاده می کنید؟ آیا؟ و یا میشه بگید اصولی کار کردن و مجهز بودن در کوهستان آیا آماتور بودن است ؟ آیا؟ باید بگم که این واقعا خیلی زشته و به دور از شعور کوهنوردیه که آدم به کوهنوردای دیگه متلک بندازه!

خوب ما مسیرو  ادامه دادیم بچه ها خیلی خوب  میومدند و مناظر برفی کوه بسیار  زیبا بود. امیر دوربین اورده بود و  عکاسی می کرد  (امیر عکاسی می کرد انگار نه انگار که با اومده کوه اصلا هم از ما عکس نگرفت، عکس ها رو به من نداد مثل این دوربین ندیده ها همش از در و دیوار و دار و درخت عکس گرفت)  و یه جایی از مسیر هم امیر نیاز به یخ شکن پیدا کرد و  تقریبا یک ساعت مشغول بستن یخ شکن  هاش بودیم چون  اولین بار  بود که داشت از یخ شکن هاش استفاده  می کرد و باید واسه پاش تنظیم  می کردیم .  (خدایی اگه امیر با ما نبود مسیر رو بجای چهار ساعت 2 ساعته می رفتیم. اصلا امیر عکاس که عکس های من رو هنوز به هم نداره رو واقعا چرا باید دفعه بد با خودمون ببریم؟)  پلاستیک یخ شکن امیر رو زمین بود شایان برداشت که امیر برگشتنی  یخ شکن ها رو توش بذاره اما آقایی  که از کنار ما رد شد فکر کرد آشغاله و ما برای حفظ محیط زیست برش داشتم  و کلی تشکر کرد شایان هم می گفت  خواهش می کنم منم داشتم از خنده منفجر می شدم.  (حسود هرگز نیاسود) 

خوب رفتیم  و رفتیم تا رسیدیم به کافه رجب اونجا کمی استراحت کردیم و چای و بیسکوییت خوردیم اما هرچی منتظر امیر موندیم نیومد نمی دونستیم جلوتر از ماست یا عقب تر برای همین تصمیم گرفتیم بریم بالا شاید بالا دیدیمش. اونجا من بازم دوستامو دیدم از جمله ماریا که تولدش بود و داشت کیک میورد بالا . تو مسیر با ماریا و مهران هم برف بازی کردم.

کافه رجب  قبل از مسیر دست به سنگ دربنده و ازونجا میشه آبشار ... رو دید .  (یکی از دلایل اصلی نوشتن این مطلب توسط لیلا این هستش که من کلا دربند نیم دونم چی به چیه مثلا همین دست به سنگ رو دقیقا متوجه نمی شم کجاش دستمون به سنگ بود. من که بیشتر آویزون طناب ها بودن تا سنگ ها) 

هرچقدر بیشتر  بالا می رفتیم به زیبایی مسیر اضافه  می شد : همه جا سفید از برف (پوشید از برف) ، صدای پاره شدن بکارت برف (نکن از این کارا دیگه، یه پست دادیم بنویسی نباید که فیلتر بشیم.)، صدای آبشار و پرنده ها،  قندیل ها که هرجا که می شد روی سنگ و درخت خودنمایی می کردن و من و شایان از درخت قندیل می کندیم و می خوردیم و اسمش رو گذاشتیم میوه زمستون! (و چه بسیار خوشمزه بود) بعضی از درختها یخ زده بودن و اسمشون رو گذاشتیم درخت یخی. و قشنگ ترین منظره مه بود که در ارتفاعات رو صخره ها می شد دید و از سمت توچال به سمت دربند میومدند. و ما مشتاق بودیم که زودتر بریم بالا و در مه غرق بشیم.

تا شیرپلا این دوستمون آقای سیبیلوی خودشیفته ما رو همراهی می کرد و با بیانات گوهربارش مارو مستفیض ! یعنی تیکه هاش بعد دکتر (این یکی دیگه سانسور شد) دومی نداشت.

یکی از اظهاراتشون : کوهنوردی تو زمستون دوچیزش غیرقابل  تحمله : اول صدای غژ غژ یخ شکن ها ! دوم خراب شیدن سبیلم. بازم اولی رو  میشه پنبه بذاری تو گوشت اما دومی اصلا راه نداره نفس که می کشم  می خوره به سبیلم خراب میشه!!  (کیس مای اس)

دوستش گفت  خوب با نخ ببند . تافت بزن ... خلاصه  ترکیدیم از خنده .کلی موجبات خوشیمان  شد. تازه دوستمون عکاس هم بود ! (من هنوز متوجه داستان خواهر زن نون زیر کبابه و ... رو اصلا متوجه نشدم فکر کنم خواهر زنش حسابی ترتیبش رو داده بود قدیم قدیم ها که این با خواهر زن ها اینقدر بد بود.)

خلاصه اینطور بود که ما مسیر رو ادامه دادیم تا شیرپلا . آبشار دوقلو خروشان و سرزنده زیباییشو فریاد می کرد. نرسیده به شیرپلا سگ طلایی معروف که بین بچه های کوهنورد شناخته شدست نشسته بود و شایان بهش بیسکوییت داد اما مثل اینکه سیر بود و نخورد. (یادش رفته بود اون شب هایی رو که از گشنگی توی قله زوزه می کشید کسی نبود به غیر از من به دادش برسه)

رفتیم شیرپلا فکر می کنید کیو اونجا دیدیم  بله امیرخان (امیر عکاس باشی که هنوز عکس های من رو نداره به خودم)نیم ساعتی بود  که رسیده بودند.

به شایان  گفتم بالاخره من نفهمیدم امیر مارو پیچوند یا ما امیرو ! (پیچ تو پیچ شدیم احتمالا)

من کلی  از دوستامو دوباره دیدم بچه های  گرم و صمیمی شیرپلا. (اون پسره که با دوست دخترش اومده بود کسی رو تحویل نمی گرفت رو نگفتی که، باید اینم بگیم که اون پسره وقتی که دوست دوخترش نمی یاد از سر کول همه دخترا شیرپلا میره بالا)

ما بسی  گرسنه بودیم طبقه پایین جا نبود گرچه همه به جمع تر می نشتند و  جاشونو به ما تعارف میزدند اما برای اینکه جای کسی بد نشه رفتیم  طبقه بالا بساط صبحونه رو چیدیم و  از گرسنگی نجات پیدا کردیم!!

خوب نقطه سیاه تقریبا اینجاها بود که به وقوع پیوست :پی البته شخصی بود ، شایان به تو و امیر هم مربوط نمی شد :دی . (دوست پسر لیلا که اصلا کوه نمی اوند اومده بود کوه دید لیلا وسط چهار تا پسر داره میزنه و میرقصه این نکنه اون نقطه سیاه بوده؟)

بعد صبحونه هم کیک تولد ماریا رو خوردیم که خیلی خوشمزه و البته صورتی بود.

برای قله  رفتن دیر بود و ما تصمیم گرفتیم بریم ایستگاه5 آخه شایان بچه توچاله و اگه یه جمعه نره دلش تنگ  میشه (عینک آفتابی رو جمع کردن که عینک طوفان و مه رو بزنم دیدن هر هر لیلا داره می خنده و میگه بچه سوسول های توچال رو نگاه. این تیکه یادم نمیره)

اماده شدیم برای حرکت که راحله از دوستای خوب (یک نظر کاملا شخصی توسط نویسنده است و اصلا به عنوان دیدگاه رسمی این وبلاگ نیست) کوهم اومد و الا و بلا اصرار  که نرین ایستگاه 5 بیایین از اوسون بریم برف بازی و لیز بازی(لیز بازی کاری است بسیار سبک و ساده حرفه ای های لیز بازی این کار را با کفش بدون یخ شدن انجام میدهند و نیمه حرفه ای ها با شلوار روز مین دراز می کشند و لیز بازی می کنند. خنگ ها و آماتور های داغون هم از کیسه استفاده می کنند). ما هم گفتیم  درموردش فکر می کنیم بعد تو مسیر تا یالی که به سمت قله میره و از اونطرف از اوسون برکی گردیم انقدر  با گروه رسالت برف بازی کردیم که تصمیم گرفتیم که همراه بچه ها از اوسون بریم پایین. همچنین تو مسیر بچه  های گروه خانه کوه تهران رو هم دیدیم و اینطور شد که عزممون رو برای پایین رفتن با بچه ها جزم کردیم :دی . (امیر شده بود لیدر گروه کوهنوردی جلو میرفت 15 نفر دونبالش می اومدن خیلی باحال بود)

تو مسیر من کلی سربازی (به فتح ضمه بخونید یعنی لیز خوردن به مدلی که بیشتر مشابه انسان های متمدن است) کردم یه جا خیلی لیز  خورش خوب بود صد دفعه رفتن بالا و  دوباره لیز خوردم اما شایان  سوسول نیومد گفت من فقط تو پارک ملت سرسره بازی می کنم.

دره اوسون  فوق العاده زیباست همه فصل هاش  یه جور قشنگند. و اما چیزی که قشنگیشو  دوچندان کرده بود مه زیبایی بود  که ما رو فراگرفته بود و جاهایی از مسیر ما بیش از دوقدم جلوتر خودمون رو نمی دیدیم. هرکس به نوعی از طبیعت  لذت می برد بعضی با سکوت بعضی با بذله گویی و خنده بعضی با گوش دادن به موسیقی بعضی با سرخوردن رو برف بعضی با نقاشی  رو برفها و و و ...

من یه جا یخ شکن هامو دراوردمکه سرسره بازی کنم اما انقدر لیز خوردم  که امیر گفت باید یخ شکناتو ببندی.

من و شایان  علاقه ی وافری داشتیم که از مسیرهای  بیراهه بریم مخصوصا مناطقی که برف دست  نخورده بود و خودمون پاکوب می کردیم . همین طور که از مسیرهای میان بر می رفتیم یه دفعه دیدیم سر از باغ  شخصی یه نفر سردراوردیم به قول شایان  خوبه سگش اونجا نبود. (امیر بعد به من گفت آخه کدوم آدم عاقلی سکش رو اونجا که شما رفتین ول می کنه که بیاد شما بگیره) تازه یه جا هم من رو سنگ لیز خوردم و محکم با پشت اومدم پایین شایان بدجنس  هم جز خنده کاری ازش برنمیومد. البته  قبلا اولتیماتوم داده بود.

خلاصه رفتیم  و رفتیم هتل اوسون یه حالی به خودمون دادیم (45 دقیقه یا اون دختره که اصلا ازش خوشم نمی اومد اون موقع رفتن wc و بعد آرایش کردن انگار داریم میریم عروسی) و نسکافه ای گرم خوردیم. اونجا یه سگ هست ماشاالله پهلوون ! خیلی بزرگ بود و بچه ها ازش  عکس گرفتند.

دیگه هوا  داشت تاریک می شد و ما به منطقه  ای رسیدیم که سنگ بود و دیگه خبری از یخ نبود یخ شکن ها رو باز کردیم  و هدلامپ هامون رو روشن کردیم .

راستی عینک برف من هم شکست می دونین چرا آخه  به عینک شایان طمع کردم و می گفتم اگه مردی عینکت مال من. البته  من که آدیم حریصی نیستم اما قصه  ازاون موقع شروع شد که ما امیرو گم کردیم و تصمیم گرفتیم که وسایلشو  تقسیم کنیم : دوربینش مال من ،  شایان هم یادم نیست چی می خواست فقط  یادمه که کوله ی امیرو هیشـــــــــــــــــــــکی دوس نداشت.

خلاصه رفتیم  و رفتیم تا رسیدیم کافه امیرخان . تو این کافه اکثر بچه ها واسه نهار جمع می شن . همونجا نهار (ساعت 6 بعد از ظهر ناهار دفت کنید به زمان) رو خوردیم البته  تعجب نکنین ما نهارمون رو تو کوه  شب می خوریم صبحونمون رو ظهر می خوریم :دی. غذامونم اصولا باحاله چون  همه له هم تعارف می زنن و کسی  با کسی تعارف نداره آد م می تونه کلی غذای مختلف بخوره.

دیگه بقیه مسیر هم همچنان با دوستای خوب پایین  اومدیم ، صحبت می کردیم ، خوراکی می خوردیم ...

رسیدیم پای  مجسمه و تصمیم گرفتیم تا تجریش  پیاده بریم.اصولش هم همینه که بعد  کوهنوردی یک ساعتی پیاده روی کنیم تا بدن به حالت عادیش برگرده. (ماکلیت معنوی این جمله مال منه البته من هم از رامین به سرقت بردم)

اما خوب  ما مثل بچه  خوب نمی تونیم  بیاییم پایین تا خود تجریش با امیر و راحله برف بازی و بدو بدو  بازی کردیم اما شایان همش می گفت بده بچه ها مثل بچه دبستانی  ها شدین ، وارد تمدن شدیم :دی.

بله من و  راحله بعد اینکه بر امیر پیروز  فائق اومدیم ولش کردیم چون دیگه دلمون به حالش سوخت :دی .

تجریش بود  که من و شایان به سمت پارک وی روانه  شدیم و راحله و امیر رفتن که اولین  آیس پک امیر رو افتتاح کنن.

این بود  ماجرای جمعه کوه 20 آذر 88 .

عکس های امیر صادقی رو هم در اینجا http://tehranlive.org/2009/12/12/darband-hiking-trail ببینید

نکته مهم : نوشته های داخل () که به رنگ سبز هستند توسط من و در توضیح نوشته های نویسنده که لیلا باشه اضافه شده. این نکته رو هم اعلام کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا به میر حسین یا جنبش سبز و یا جنش سبز علوی ارتباطی نداره و بیشتر به خانه سبز مربوط میشه. سبز باشید

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 267 روز پیش در تاریخ يکشنبه 24 آذر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

5 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : شیرپلا | اسون | توچال | امیر | لیلا | تولد |

عکس های سومین قله من و رامین سری دوم

عکس های مربوط به سفر 8 و 9 و 10 مهر 1388 

اصل داستان "دو شب و دو روز" رو از اینجا مطالعه کنید

شایان و قله دماوند از روی قله توچال

رامین سیاه شده در هنگاه غروب خورشید

دماوند تک و تنها در هنگام غروب

دریاچه سد لتیان - لواسون

غروب خورشید

اولین عکس از طلوع خورشید از نوک قله توچال

دومین عکس از طلوع خورشید بالای قله توچال

دس دس خورشید طلوع کرد

خورشید خانم اومدن بیرون تا خورشید اومد همه دست زدن و گفتن هورا هورا

عکس هنری طلوع و خورشید و دماوند در پنجره پناهگاه

این عکس رو خیلی دوست داشتم

طلوع خورشید

دیگه خورشید حسابی اومده بود بالا و نمایی از دماوند

این آقا رفته بالای پناهگاه امیری نمی دونم چی کار

تون ماهی و سیب زمینی پخته

ایشون هم رفتن اون بالا خوابیدن

رامین چون صابون نبود تمام ظرف ها رو با خاک و گل شست دستش درد نکنه

رامین جو گیر شد و زد به بیراهه خیلی خطر ناک و بعد افتاد و درب و داغون شد

4 تا عکس بالا بز بودن

اینم اقای چوپان

بازم اقای چوپان

اسب های وحشی در دره اسون

یک آقای چوپان دیگه ولی این خیلی لوازم حرفه ای داشت همراه خودش

نمایی از بالای دره اوسون رو به پایین

من کاملا عصبانی 

  1. توی این فصل گل پیدا نمیشه این چند تا گل خیلی به ما انرژی دادن

نمایی از مسیر اوسون 

الاق

چشمه سنگی آب واقعا از دل سنگ می اومد بیرون

ساعت 8 شب مسیر برگشت از دربند

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 335 روز پیش در تاریخ سه شنبه 14 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

خوابیدن در اولین برف زمستونی

جمعه ساعت 8 صبح بود که با رامین رسیدیم به درب ورودی توچال. اول قرار بود که با پویا بریم قله و شب هم بریم هتل اسون. پویا گفته که ننویسم چی شد که پیچوند و منم نمی نویسم. هوای صبح بد نبود آفتابی، گاهی ابری، باد آروم میشد بعضی وقت ها شدید می شد. توی مسیر هر کسی رو که دیدیم بیشتر از کوه و طبیعت داشت با هوا حال می کرد. 

چون برنامه، موندن توی قله بود لوازم زیادی همراه داشتیم. از لحاظ تجهیزات زمستونی هم خیلی کامل نبودیم ولی لباس گرم، کلاه، شال و ... همراهمون بود. کوله من دقیقا 14 کیلو و کوله رامین دقیقا 12 کیلو بود. رفتیم بالا و بیشتر مسیر رو هم از راه های میانبر رفتیم. خوب بالا می رفتیم، آروم و پیوسته. به رستوران چشمه که رسیدیم کمی صبر کردیم. کوله ها مون سنگین بود و کمی طول می کشید که بدن با وزن کوله هماهنگ بشه و این فاصله معمولا خیلی سخت هستش. ولی وقتی که بدن به وزن کوله عادت کنه، ادامه مسیر راحت تر میشه.



بعد از چند دقیقه استراحت به راهمون ادامه دادیمحدود ساعت 9 رسیدیم به ایستگاه 2، تو ایستگاه 2 توقف کردیم و بساط چایی رو ردیف کردیم که یه چایی بخوریم، رامین هم گل گاو زبون آورده بود. وای که چه حالی داد، صبحانه هم خوردیم. کمی که استراحت کردیم حرکت کردیم.

مسیر رو هم آروم رفتیم بالا و ساعت 12 بود که رسیدیم به ایستگاه 5. ایستگاه پنج هم بیرون نشستیم و دوباره زدیم تو کار چایی و یه غذای مختصری هم خوردیم. البته ناهار رو گذاشته بودیم برای قله و ایستگاه 5 هم زیاد چیزی نخوردیم که سبک باشیم و بتونیم بریم بالا.ایستگاه 5 اول هوا صاف و آفتابی بود. توی همون 30 یا 40 دقیقه ای که اونجا بودیم آسمون گرفت و بارون شد به حدی که انگار داشت 4 روز بارون می اومد. همه جا خیس شده بود، هوا که بعد از یک بارش شدید آفتابی شده بود جون می داد برای قله رفتن. ما هم سریع تا دیرنشده بود لوازم رو جمع کردیم و رفتیم بالا. اکثر مسیر تا ایستگاه 7 آفتابی بود. کلا خیلی از مسیر از پایین تا ایستگاه 7 ما به آستین حلقه ای و رکابی بودیم. ولی خود اون زمان هایی که باد شدید می شد مجبور میشدیم که بادگیر یا کاپشن بپوشیم. 



قبل از اینکه برسیم به ایستگاه 7. از اون پایین دیده بودیم که برف زده روی قله و امید وار بودیم که زمانی که میرسیم بالا برف ها هنوز باشن. ولی بیشتر برف ها آب شده بودن. حدود 30 دقیقه توی ایستگاه 7 استراحت کردیم. هیچ کس نبود. توی مسیر هم که بالا می رفتیم من از همه می پرسیدم که شما بالا بودین یا نه و وضعیت هوا چطوره. چند نفر هم با کلی غرور و افتخار گفتن "که ما تا ایستگاه 5 رفتیم، داریم برمیگردیم!" آخرش که دیدم هیچ کس از قله بر نمی گرده به رامین گفتم "رامین همه توی قله یخ زدن" خلاصه آروم آروم رفتیم بالا. البته آروم آروم که میگم به همین سادگی نبود. سرعت و شدت باد از ایستگاه 7 به بالا خیلی شدید شده بود به شدتی که واقعا ما را تکون می داد.


 
متاسفانه من نمی دونم چرا خیلی ها اینقدر بی فرهنگ هستن. توی پناهگاه قله اینقدر آشغال ریخته بودن که من واقعا از خودم شرمنده شدم. اول رامین رو بیرون کردم. خدایی ما چادر داشتیم ولی فکر کردم اگه شب یا نیمه شب مجبور بشیم از روی سرما بیایم توی پناهگاه من واقعا توی اون همه کثیفی اصلا نمی تونم راه برم. سرتون رو درد نیارم توی 12 متر جا، من 2 تا کیسه بزرگ آشغال جمع کرد. تمیز کاریم که تموم شد از پنجرۀ پناهگاه دیدم که 3 نفر دارن از مسیر سنگ سیاه میان بالا، بعد دیدم که یکی از اون 3 نفر که پسر بود روی زمین زانو زد و کوه رو بوسید!



گروه 3 نفری اومدن توی پناهگاه. 2 تا خانم و یک نفر آقا (آقای جاوید، خانم حسن زاده و خانم بزرگی) که از اصفهان اومده بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و دور هم یه چایی توپ خوردیم. رامین سر صحبت رو باهاشون باز کرد و بعد تبادل خوراکی یعنی بهترین تیکه از هر سفر شروع شد. ما شکلات داریم شما آب دارین، ما چایی داریم شما گاز رو روشن کن و خلاصه ما خوراکی دادیم و خوراکی گرفتیم حسابی.
 
بعد از اینکه آب جوش دادن برای چایی درست کردن، اون آقایی که باهاشون بود با لحجۀ خیلی ناز اصفهانی گفت "ما اولین اصفهونی هایی هستیم که داریم با آب معدنی چایی درست می کنیم" و همه زدیم زیر خنده. 

بعد از اینکه ناهار رو ساعت 5 خوردیم، قبل از اینکه هوا تاریک بشه، من و رامین رفتیم بیرون برای برپا کردن چادر. جای شما خالی توی 5 دقیقه چادر زدیم خداااا الیته با سختی و دشواری زیاد، چون هم باد خیلی شدیدی میومد هم هوا سرد بود. بعد برگشتیم توی پناهگاه و کوله ها و لوازم رو بردیم توی چادر و با دوستامون که ترجیح داده بودن توی پناهگاه چادر بزنن خداحافظی کردیم. خدا وکیلی زدن چادر توی اون باد شدید خیلی خیلی سخت بود. اینقدر هوا سرد بود که دستامون یخ زده بود. توی چادر که پریدیم من سریع کیسه خواب ها رو باز کردن و خزیدیم توی کیسه خواب از شدن سرما.

رامین هم که رفته بود آخرین تیکه از لوازم رو از پناهگاه بیاره رسید و هر دو خوابیدیم. کلی با بدبختی من بازم مثل دفعه پیش خوابم نبرد و بی خوابی کشیدیم رامین ولی خوابید تا ساعت 12. ساعت 12 بود که بیدار شد منم که تازه یک چرت کوچیک زده بودم از خواب پریدم و تصمیم گرفتیم که چایی درست کنیم و بخوریم. آب جوش آوردیم و چایی درست کردیم و بعد از کشف چند تیکه شکلات چایی رو حسابی و در کمال آرامش خوردیم. 




هوا اون بالا خیلی خیلی سرد بود. من 2 یا 3 بار زیپ چادر رو باز کردم تا بیرون رو نگاه کنم. آخه وقتی که صدای رعد و برق می اومد نگران بودیم که نکنه بخوره به چادر. خیلی جالب بود که دیدم هوای اطراف ما بازه ، و این صدای رعد و برق از زیر قله داره میاد. یعنی ابر ها پایین تر از نوک قله بودن و آسمون تیکه تیکه ستاره هم دیده می شد. خیلی جالبه شما صدای رعد و برق رو بشنوید ولی توی آسمون ستاره هم باشه و ابر ها زیر پاتون.

این سری توی قله وضعیت برای من بهتر بود. چند تا چرت کوتاه زدم. سری قبل که با پویا رفته بودم اصلا تا صبح نتونستم بخوابم. تا صبح چندین بار از خواب بیدار شدیم. تا اینکه ساعت 7:15 رامین بیدارم کرد که پاشیم بریم توی پناهگاه، همین که زیپ چادر رو کشیدم پایین نمی تونستم باور کنم که این برف بود که ریخت توی چادر. واقعا برف اون هم این همه !!!!!!! در حال جمع کردن لوازم توی چادر و بسته بندی کامل کوله ها بودیم که دیدیم از توی پناهگاه اومدن دنبال ما. دوستای اصفهانی مون کمی نگران مون شده بودن و "جاوید" اومده بود ببینه که ما زنده هستیم یا نه. آخه خدا وکیلی صبح که از خواب بیدار شدیم خیلی خیلی وضعیت هوا خراب بود. کوله ها رو دادم به رامین گفتم "سریع برو توی پناهگاه این ها رو بزار اونجا و بعد بیا که چادر رو جمع کنیم".

یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی بود که می تونستن ببینم. یعنی من واقعا 3960 متر اومده بودم بالا که فقط صبح در زمان بیدار شدن این همه برف ببینم و به این آرزوم رسیده بودم. جدای برف شدن باد و کولاک هم خیلی زیاد بود. ما هم که همه امکانات رو داشتیم به غیر از لباس کامل زمستونی. البته لباس کامل زمستونی منظورم عینک و دستکش هستش. چون کلا کاموایی و شال و لباس گرم همیشه همراهمون هستش. 

خلاصه با سختی زیادی چادر رو توی باد خیلی خیلی شدید و مرحله به مرحله جمع کردیم. یعنی محبور بودیم صبر کنیم باد که آرم می شد، می ایستادیم و یکی از میله ها چادر رو باز می کردیم و وقتی که باد شروع می شد دوباره می نشستیم زمین تا دوباره باد آروم بشه. اینقدر باد شدید بود که من آخر سر نتونستم چادر رو بیرون ببندم و مجبور شدم که چادر رو در حالت باز و کشون کشون توی پناهگاه ببرم و بعد اونجا تاش کنم!

اومدیم شروع کنیم به عکاسی که دیدم وای خدای من !!! توی سرمای زیاد باتری های دوربین رامین و موبایل من یخ زدن!!!. اصلا نمی شد با دوربین کار کرد. نه روشن می شد و نه کار می کرد. گروه اصفهانی ها هم همین مشکل رو داشتن و موبایل ها و دوربین هاشون از کار افتاده بود. برای همین نه ما تونستیم توی قله عکس بگیریم نه اون ها. حدود 30 دقیقه طول کشید که لوازم رو کامل بسته بندی کنیم و آماده حرکت بشیم. قرار شد برای انتخاب مسیر برگشت رای گیری کنیم. کلا 6 نفر توی قله بودیم. من و رامین. 2 تا خانم و یک آقا که گروه اصفهانی ها بودن و یک آقای دیگه که توی مرداد هم که من و پویا اومدیم قله موندیم شب رسیده بود و صبح از مسیر دربند برگشت. اون آقا پیشنهاد برگشت از مسیر سنگ سیاه و اسون رو داد و من پیشنهاد مسیر توچال. گروه اصفهانی ها هم با مسیر توچال راحت تر بودن و برای همین تصمیم گرفتیم که 5 نفری از اون مسیر برگردیم. من افتادم جلو، رامین پشتم، بعد اون 2 تا خانوم و بعد آقای اصفهانی آخر گروه حرکت کرد.

من و رامین با ناراحتی تمام از اینکه نه می تونیم عکس بگیریم و نه می تونیم فیلم برداری کنیم حرکت از سمت قله به ایستگاه 7 رو شروع کردیم. توی مسیر قله هر 10 متر به 10 متر میله زدن که توی همچین شرایطی بشه راه رو پیدا کرد. ولی جالبه که اینقدر وضعیت هوا خراب بود که واقعا به سختی می شد میلۀ جلو ایی رو دید. توی مسیر من 3 بار میله ها رو گم کردم و مجبور شدیم که صبر کنیم تا هوا کمی آروم بشه و بعد میله بعدی رو پیدا کنیم و به راه ادامه بدیم. کولاک خیلی شدید بود. به ایستگاه 7 که رسیدیم برام خیلی جالب بود که تا 10 متری ایستگاه نتونسته بودیم ایستگاه به اون بزرگی رو ببینیم. لحظه ای ایستگاه دیده شد که واقعا چسبیده بودیم به دیوارش.

من دستکش نداشتم و دیگه دستام یخ زده بود. صورت ام هم چون نمی تونستم کامل بپوشونمش از شدت برخورد دونه های کولاک به پوستم داشت می سوخت. خدا رو شکر به ایستگاه 7 که رسیدیم از شدت کولاک هم شده بود. زمین دیگه برف نبود و هر چقدر که پایین می اومدیم برف های روی زمین کمتر و کمتر می شد. هوا هم، کم کم باز شد و از مه اومدیم بیرون. از ایستگاه 7 تا نوک قله ای که میشه تهران و ایستگاه 5 رو دید در حدود 500 متری راه صاف هستش، با سرعت این مسیر رو اومدیم و وقتی که با نوک اون قله رسیدیم. یعنی از جایی که دیگه مسیر ما کاملا رو به پایین بود و به سمت ایستگاه 5 دیگه مه نبود. اونجا بود که دوربین رو بیرون آوردیم و تونستیم چند تا عکس بگیریم. کم کم از لابه لای ابرها گاهی خورشید رو هم می دیدیم. ولی شرایط هوا تا خود ایستگاه 5 خیلی بارونی و سرد بود. من دیگه تبدیل شده بودم به یک موش آب کشیده. بعد از 2 ساعت حرکت توی کولاک و بارون رسیدیم به ایستگاه 5. 

توی ایستگاه 5 اول از همه رفتیم WC و کمی سبک شدیم. من لباس هام رو که خیس خالی شده بود در آوردم لباس های خشک ولی پیرهن آستین کوتاهم رو روی هم پوشیدیم و بعد اومدیم تو رستوران ایستگاه 5. رفتیم توی رستوران و اینقدر عصبانی و درب داغون بودیم که کسی به ما نگفت رستوران تعطیل هستش. برای خودمون رفتیم ته سالن تک و تنها اتراق کردیم . لباس هامون رو آویزون کردیم تا خشک بشن ، بساط خوردنی ها رو هم به راه انداختیم. همه چی داشتیم. تن ماهی، کنسرو ذرت، خرما، بیسکوییت، مربای هویج، چایی، نسکافه، نون و پنیر و 5 نفر آدم به اندازه 15 نفر خوراکی خوردیم. هوا هم به شدت خراب بود و بارون به شدت می بارید. حدود 1 ساعت مجبور شدیم توی ایستگاه 5 صبر کنیم. بعد از تقریبا یک ساعت هوا داشت باز می شد که گفتیم الان بهترین زمان هستش که هوا دوباره خراب بشه، بهتره سریع ارتفاع رو کم کنیم و با نهایت سرعت خودمون رو برسونیم به ایستگاه 2. از ترس موندن توی باد و سرما، تمام مسیر رو از لای شیب و سنگ و بیراهه اومدیم پایین. نزدیک های ایستگاه 2 بودیم که هوا آفتابی شد. اونم چه آفتاب نازی. اینقدر هوا گرم شد که از شدت گرمای هوا تمام لباس ها رو در آوردیم و آستین حلقه ای پوشیدیم. اگه خانم همراهمون نبود شاید من شلوارم هم می پوشیدم. واقعا باورنمی کنید که چه جوری یهو از اون سرما رسیده بودیم به این گرما.

به ایستگاه 2 که رسیدیم یه کم استراحت کردیم. خیلی خسته شده بودیم. توی مسیر هم برای همدیگه خاطرات کوهنوردی مون رو تعریف می کردیم. از ایستگاه 2 تا نزدیک رستوران چشمه رواز راهه میانبر رفتیم ولی بعد اومدیم تو مسیر و رسیدیم رستوران چشمه که بازم هوا خراب شد و بارون شدید دوباره شروع شد، بعد از یه کم استراحت حرکت کردیم به سمت ایستگاه 1. چشمتون روز بد نبینه، از ایستگاه 2 که اومده بودیم تگرگ گرفت به چه درشتی هر کدوم اندازه نخود. داد می زدیم واقعا. تگرگ با شدت می خورد توی سر و صورت مون. من که از شدت درد 2 تا کلاه سرم کردم ولی بازم فایده نداشت.

دیگه رسیده بودیم ایستگاه 1 توچال که تگرگ کم شد و بارون شدید باز شروع شد. خدایی دیگه من کلافه شده بودم از دست این همه بارون. توی مسیر ایستگاه 1 تا پارکینگ همه یک دونه اتوبوس نبود. مجبور شدیم تمام مسیر رو پیاده برگردیم. خیس خالی رسیدیم به پارکینگ. بیرون از پارکینگ، دوستامون سوار تاکسی شدن و رفتن ترمینال آرژانتین که برگردن اصفهان باهاشون خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم، من و رامین هم باهم سوار تاکسی شدیم و رفتیم پل گیشا.

این سفر به همین سادگی که گفتم نبود به خدا. لا به لای تمام این پاراگراف ها لحظه لحظه خاطره هستش و حرف ها نگفته.


+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 349 روز پیش در تاریخ سه شنبه 31 شهريور 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

5 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | قله | زمستان | برف | کولاک | رامین |

زندگی شبانه در بام تهران

من جدای اینکه عاشق توچال و بام تهران هستم، بیشتر از همه از زندگی شبانه توی توچال خوشم میاد. این هفته و هفته پیش هم رسما ترکوندم بام رو. این هفته جمعه که از ایستگاه 5 برگشتم یکی از دوستان زنگ زد و من رفتم بام ساعت 9 تا 11. شنبه و یکشنبه هم باز ساعت 9 الی 11 رفتم بام با چند تا از دوستام.

دیروز هم با یکی دیگه از دوستام به نام رامین رفتیم بام تهران. ساعت 7 از خونه حرکت کردیم ولی اینقدر شلوغ بود ساعت 8 رسیدیم. خلاصه جای شما خالی به شدت خوش گذشت. پیاده رفتیم ایستگاه 1 و بعد رفتیم رستوران چشمه. رستوران چشمه از ایستگاه یک توچال بالاتر هستش و تقریبا در نیمه های راه ایستگاه 2 توچال قرار داره.

چند تا عکس هم گرفتم که اینجا میزارم ببینید. رامین عاشق موسیقی و کوه هستش. البته سبک موسیقی که گوش میده با من زمین تا آسمون فرق داره. رامین متال و موسیقی تلفیقی و این چیزا گوش میده. یعنی دقیقا چیزی که من اصلا علاقه ای نداشتم ولی دیشب یه چند تا آهنگ از یک گروه برام گذاشت به نام اوهام که سنتی و مدرن رو با هم یکی کردن و به نظر من کارشون خوب بود. حالا قرار شده رامین در چند جلسه دنیای موسیقی و سبک موسیقی من رو هم تغییر بده و به قول خودش مدرن کنه و از دلکش و ستار و هایده و اینا در بیاره. باید صبر کرد و دید که من اون رو سنتی و می کنم یا اون من رو مدرن می کنه.


نمایی از رستوران چشمه

نمایی از مسیر مقابل رستوران چشمه

رامین در حال خندیدن به من در زمان گوش دادن به موسیقی هوی متال

MP3 پلیر رامین با پس زمینه ای از رستوران چشمه

چایی خوردیم با نبات و به موسیقی سنتی گوش کردیم رامین اینطوری شد (-:

اینم گربه ای در توچال

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 355 روز پیش در تاریخ چهارشنبه 25 شهريور 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : چشمه | بام | توچال | شب | رامین | موسیقی |

کوهنوردی درست و حسابی با نیما

پنجشنبه بود که پویا رسما اعلام پیچاندگی کرد. ولی خدایی کار هم داشت. بقیه بچه ها هم که ... . نیما که هفته پیش توی کوه دیده بودمش از اواسط هفته خبر داده بود که میاد و اومد. ساعت 7 صبح رسیدم و توچال و بعد از اینکه نیما اومد رفتیم بالا. ماه رمضون کسی که میاد کوه روزه نیست ولی همین که تمام رستوران ها توی کوه بسته هستش خیلی بده. دیروز هم که 21 رمضان بود و شهادت حضرت علی خدا وکیلی پرنده پر نمی زد. همون 4 تا پرنده هم که اومده بودن ایستگاه 2 نشده برگشته بودن.

من و نیما در ایستگاه 2 صبحانه ی کاملی خوردیم، شکلات و ساقه طلایی. البته این دفعه اول بود که همراه خودم آب جوش نداشتم و هرجا که لازم بود باید گاز رو وصل می کردیم و آب جوش می آوردیم. دردسرش بیشتر بود البته لذتش هم بیشتر بود.

عکس نیما در مسیر برگشت از ایستگاه پنج توچال

این سایه شایان

به این عکس میگم شایان شوخته شده در حال نمایش گل به عکاس

نیما برای ناهار ساندویچ هایدا آورده بود. خدا وکیلی خیلی لذت بخش بود. من تاحالا توی کوه ساندیچ نخورده بودم. مسیر بالا رفتن رو همه از مسیر اصلی رفتیم به غیر از تیکه آخر. نیما هم خیلی خوب اومد بالا.

ایستگاه 5 که رسیدیم هیچ کس نبود. فقط چند نفری بودند که یار همیشگیه توچال هستند و هر جمعه اونجان ولی چون تلکابین تعطیل بود آدم عادی و اینا، اصلا کسی بالا نبود. حتی کوهنورد ها هم خیلی خیلی کم اومده بودن. 

ساعت 12و نیم هم رسیدیم ایستگاه 5 و تا ساعت 1 و نیم مشغول استراحت، گفتگو و ناهار خوری بودیم. از ایستگاه 5 که حرکت کردیم به سمت پایین به پیشنهاد نیما بیشتر مسیر ها رو از میان بر اومدیم. خیلی سریع هم رسیدیم ایستگاه 2. توی ایستگاه 2 هم نیما رفت آب اورد و یک چایی توپ زدیم. بعدش هم به پیشنهاد نیما من کنسرو ذرت و قارچ رو گرم کردم با کلی سوس سفید خوردیم.

 

این ذرت داغ به شدت حال داد

ایستگاه 2 که نشسته بودیم دیدیم یکی رفته اون پشت داره فکر می کنه که از یک درخت هلو، هلو بکنه. نیما گفت بیا اون طوری که نمیشه بیا با این باتوم بکن و پسره هم با باتوم بدون اینکه به درخت آسیب برسه 10 یا 12 تا هلو کند. بعد رفت هلو هاش رو شست و 4 تاشم داد به من و نیما.

نکته جالب این سفر این بود که من ساعت 5 صبح خوابیدم و نیما ساعت 4 صبح ولی هر دوی ما ساعت 7 توچال بودیم و پر انرژی یک کوهنوردی درست و حسابی داشتیم.  تو مسیر رفت اگر عکس نگرفتم فقط به دلیل همین خستگی بود که بعد از ناهار و استراحت دیگه خسته نبودم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 359 روز پیش در تاریخ شنبه 21 شهريور 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

بام و ترافیک و ترافیک و ترافیک

آقا، چشمتون روز بد نبینه، ساعت ۵ بعد از ظهر از دفتر اومدم بیرون، رفتم اول مدرس تا برم بام تهران، ماشین نبود که نبود، بعد ۴۵ دقیقه یک ماشین ایستاد، گفتم پارک وی، گفت آره، ما هم سوار شدیم، وسط راه گفت من از کسی پول نمی گیرم. ولی مسیر من صدر هستش، خلاصه دیدیم پول نمیگیره فوش ندادیم. بلاخره ماشین را عوض کردیم رفتیم سر ولنجک، 100 نفر منتظر تاکسی بودن، دیدم نه حوصله ندارم وایسم، پیدا رفتم بالا، اول ولنجک یک تاکسی خالی آمد و ما را برد دم در ورودی بام.

وای چه آب و هوایی، چه قدر خنگ بود هوا، برای خودم خیلی آرام و آرام و تنهای تنها، کلی قدم زدم، البته شاید خیلی از افرادی که اعتقادات مذهبی دارن دوست نداشته باشن این حرف من را، ولی در عقیده من این مکان واقعا یک مکان مقدسی است، به نظر من هم آدم به خدا خیلی نزدیک تر می شه وقتی ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر بالا تر از سطح زمین قدم می زنه، هم وقتی از اون بالا تمام شهر زیر پای شماست، اینطور به نظر می آید که تمام طول روز رو بی دلیل و خیلی بی خودی آدم برای مال دنیا خودشو به آب و آتیش می زنه

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 699 روز پیش در تاریخ سه شنبه 16 مهر 1387

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

بام و اولین برف زمستان

فکر کنم چهارشنبه بود، تا دیدم بام برف آمده، سریع پریدم بام، وای چه هوای خوبی، چقدر خنک


عکس اولین برف زمستانی تهران - ۱۱ مهر ۱۳۸۷
عکس از قله توچال - از روی پل پارک وی

عکس خیلی بزرگ با حجم ۱۸۰ کیلوبایت از اولین برف زمستانی تهران

اینم یک عکس مخفیگاه انتخای بام تهران که امروز دیگه تبدیل شده به یک زمین آسفالت و مجل رفت و آمد عموم ، خیلی بد شد برای این قسمت چراغ قرار دادند. حالا باید بگردیم یک مخفیگاه دیگه برای خودمان پیدا کنیم

توچال

عکس مخفی گاه بام در شب

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 702 روز پیش در تاریخ شنبه 13 مهر 1387

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین

بعد از چند ماه غم دوری

امروز در کمتر از چند ثانیه مغز اینجانب دستور داد به تمام اعضای بدن، که برای توچال آماده شوید. و این بنده نیز در کمتر از ۳ ثانیه آماده شدم و از دفتر زدم بیرون، رفتم خروجی مدرس و بعد از ۳ دقیقه یک ماشین آمد و ما را رساند به پارک وی -البته به چهار راه- و بعد هم یک ماشین با یک راننده مشت همراه ما بود تا انتهای مسیر.

حوالی ساعت ۶ تازه هوا تاریک شده بود البته از گرگ و میش هم گذشته بود. ولی خوب بود. باد هم که چه ملایم و چه توپ می وزید. امروز موسیقی هم داشتم، یک پخش کننده موسیقی مارک ال جی مربوط به دهه اول اختراخ پخش کننده موسیقی MP3 ، ولی با مرام و باحال (البته بعضی روزها آدم را خراب می کند ولی امروز خوب حال داد) نیز من را در این سفر همراهی می کرد.

از این بام و پیاده روی ی بی سر و صدا وهمراه با آرامش، من خیلی انرژی می گیرم، هر دفعه در انتهای بام وقتی می شنیم و از یک نقطه بالا یعنی بالاترین نقطه تهران، به این تهران بزرگ و بی انتها و بی در و پیکر، نگاه می کنم ، تنها فکری که می کنم این است که این تهران و این زندگی نفرین شده ما در تهران، چقدر کوچک است و بی ارزش. با یک نگاه در چند ثانیه از تهران سر می توانید به مینی سیتی سفر کنید. فکر می کردم اگر قرار بود در داخل تهران این مسیر را طی کنم چقدر اعصابم خراب می شد و احتمالا به 100 نفر هم حرف بد و شاید فوش کش دار می دادم

2 تا برادر دوقولو های توچال امروز هم در حال قدم زدن بودند و یک جوان باحال هم با لباس زرد داشت می رفت بالا، از لباس و تجهیرات مشخص بود که برای اقامت شبانه در کوه حرکت کرده است.
عکس مکس هم نداریم تا پس فردا

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 918 روز پیش در تاریخ يکشنبه 12 اسفند 1386

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

آشنا بارون

امروز آشنا بارون بود، ساعت ۶.۵ بود که از دفتر زدم بیرون به قصد بام ولی امروز تنها، همین که پیاده داشتم مطهری را می آمدم به سمت مدرس، تا پیچیدم توی مدرس دیدم بیب بیب که آشنا ، آخ جون هوراااا
این آقا ممد کاووسی بود یکی از کوهنورد های با مرام، بابا از شیرپلا می ره بالا از درکه بر می گرده !!!
دستش درد نکنه ما را رسوند تا سر ولنجک، رفتم بالا -این تیکه شامل بالا رفتن و بالا موندن را آخر توضیح میدهم- در راه بازگشت شاهین فرهت را دیدم، البته با دختر خاله ایناش بود فکر کنم، چون دیدم فامیل است جلو نرفتم. باز اومدم پایین تر، اه دیدم آقای مدیر سایت تومن شاپ -البته شرمنده که نام فراموش کردم الآن- خلاصه امروز آشنا بارون بود.
ولی منتظر یک آشنا بودم که نیومد. خیلی منتظر بودم که برسه ولی نرسید.

خوب داستان بام، بام تهران ۲ تا دوقلو داره خیلی پسر های دوست داشتنی هستند. همیشه مثل هم لباس می پوشند و همیشه باهم می آیند بام تهران، البته خدا را صدهزار بار شکر ، هرچه به پاییز و ماه رمضان نزدیک می شویم، این مردم مشتاق کمتر به بام مراجعه می کنند و این موضوع باعث خورسندی من است و همین طور تمام بام دوستان.

بک نکته جالب مثلا امروز در انتهای بام پشت باشگاه تنیس، ۱۰ یا ۱۲ نفر در آرامش فرورفته بودند حالا چند نفر ۲ تا ۲ تا چند نفر هم یکی یکی ، یوهو ۲ تا پس ۱۴ یا ۱۵ ساله آمدند و شروه کردن از تلفن همراه جواد خود آهنگ رپ پخش کردند !!!! خدایا در یک لحظه دلم خواست برم جلو این پسر مو سیخ سیخی را از همون بالا پرت کنم پایین، خدا را شکر بعد از چند دقیقه رفتند و ما را تنها گذاشتند

چرا بام را و شب ها دوست دارم، نمی تونم واقعا بگم چرا، شما در یک جا هستید که از همه بالاتر است و از همه جا بلندتر، و در یک سکوت که فقط و فقط صدای جیرجیرک ها به گوش می رسد. سکوت جالبی است، سکوتی قشنگ و زیبا، سکوتی که شما را به اوج می برد و در خود غرق می کند.

لطفا دوستانی که امروز در بام بودند حتما کامنت بنویسند.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 1090 روز پیش در تاریخ چهارشنبه 21 شهريور 1386

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

شبی رفتیم خوشی کردیم

آلان ساعت حدود ۱۹ هست و من تازه برگشتم خونه با دوستم هانی رفته بودیم توچال ، خیلی باحال بود دوست از توچال خیلی خوشش آمده و تصمیم گرفت شب بریم ولی جمعه ها خودتون بهتر می دونین همچین بگی و نگی جواد است. البته ما رفتیم اون محل مخفی و رمزی خودمون نشستیم روبه سمت مرکز و غرب تهران و کلی از هوا و منظره لذت بردیم. شب هم ساعت ۸.۵ برگشتیم. ولی واقعا وقتی هوا تاریک می شود اون بالا تهران خیلی قشنگ می شه.

ولی تهران از این بالا خیلی جالبه، به دوستم گفتم تاحالا تهران این طوری در دستان تو بوده؟ این سوال خیلی جالب است. فکر کنید از اون بالا قدرت دارید به بر تهران کنترل کنید.

در اون جا شما تصمیم می گیرید که به کجا سفر کنید و اصلا وقت شما نیز هدر نمی شود. از شمال به جنوب از شرق به غرب، تهران از آن بالا کوچک، ضعیف، غمگین، تاریک و خیلی سرد است.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 1122 روز پیش در تاریخ شنبه 20 مرداد 1386

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

رفتم یک ریست کردیم و آمدیم

سلام به همه بام دوستان

جایتان خیلی خالب بود دیروز رفتیم یک جای خوب، شرمنده به دلیل اینکه هر جایی که ما از آن نام بردیم به محلی جواد تبدیل شده است، این محل را لو نمی دهیم.

من و دوستم دیروز خیلی حال و حوصلخ نداشتیم، برای همین رفتیم بام، دوست من هم بامی شده ماشالا، دیروز به من زنگ زد گفت دلم گرفته می خوام تنها برم بام !!!!!!

یعنی در یک لحظه کم آوردم از شنیدن این حرف، گفتم بابا رفیق، کوتاه بیا ، حالا منم ببر با خودت

ولی جالب بود ۶ رفتیم، ۹ برگشتیم. رفتیم پشت زمین تنیس ها، دلم نیومد ننویسم. اونجا خیلی باحال است، یک دنیا و بدون مانع شما می توانید از شرقی ترین با غربی ترین منطقه تهران را با یک چشم ببینید.

راستی جمعه پیش نرفتم بام ولی فردا یا پس فردا به کوری چشم تمام دکتر ها به توچال خواهم رفت

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 1124 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 18 مرداد 1386

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

1 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

وبلاگ بد یومن

آقا من اصلا نمی دونم بد یومن را درست نوشتم یا غلط فقط می دونم که این وبلاگ اصلا خوش یومن نبود برای من از اوایل خرداد که راه اندازی شد ، کم گرفتاری داشتیم و گرفته بودیم در این زمانه، یی هووو زد و قلب ما گرفت و وقتی دیروز در بیمارستان برای دکتر تعریف کردم که هر جمعه به کوه می روم و ماه پیش هم رفتم قله توچال ، یک نگاهی به من کرد و گفت که بهتره از پله هم بالا نرم.

الآن هم مثل آدم های مریض نشستم تو خونه مثل پسرای گل که جمعه ها با خانواده هستند. البته تا ماه آینده فکر نمی کنم توان کوه رفتن داشته باشم. البته من اصلا قبلا درد نداشتم. این موارد بیشتر جنبه روانی داره شما وقتی نمی دانید که چه خبر شده، ولی وقتی که دکتر به شما گفت دیگر درد و بد بختی شروع خواهد شد.

البته من از پس از درد بر می آیم. نگران نباشید. فقط تا اگر خیلی اوضاع خراب بود تا یک ماه بعد از عمل نمی تواند کوه بیام ولی نگران نباشید برنامه دارد شبها بیام بام قدم بزنم

دوستانی که امروز توچال هستند به یاد ما هم باشند و به یاد ماهم هر چه می خورند بگویند به سلامتی و سربلندی توچال.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه شب ها در بام تهران و در تاریخ 1130 روز پیش در تاریخ جمعه 12 مرداد 1386

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

3 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it