قله توچال

Add to Google

  داستان های شاشا در توچال

دومین صعود به قله توچال و تجربه سرمازدگی

دوشنبه ساعت 10 شب بود که از تراس (بام تهران - ولنجک) به سمت قله توچال حرکت کردیم. نوید، حسین، ایون، علی و احسان همنورد های این برنامه بودن. توی تراس بابی جانسون رو دیدیم و نیما رو که کلی انرژی دادن به ما و سفر رو خیلی خوب و پر انرژی شروع کردیم.

با ایون و علی رو تازه به واسطه پویا آشنا شدم. اینقدر دوستای گلی هستن که دیگه کلا پویا رو این وسط پیچ دادیم و خودمون باهم کلی صمیمی شدیم. ماشالا هزار ماشالا سرعتشون هم کلی بالا بود من هم گفتم توی اولین برنامه کوه نوردی کم نیارم برای همین با سرعت ایون و علی حرکت کردم برای همین 1 ساعت و 18 دقیقه رسیدیم ایستگاه 2 توچال.

 

قبل از ایستگاه پنج مسیر رفت به قله سه شنبه ساعت 1 صبح

اونجا زیاد نموندیم و حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5، مسیر خیلی روشن بود و اصلا نیازی به هد لایت نبود. ماه کامل توی آسمون بود و مسیر کلی روشن بود. با نور مهتاب حرکت کردیم به سمت ایستگاه پنج توچال. 2 ساعت نشد که رسیدیم به ایستگاه 5، ایستگاه 5 هم زیاد نموندیم حتی چای و شام هم نخوردیم. اخه قرار بود که این دفعه حتما بریم بالا. احسان و حسین توی ایستگاه پنج موندن تا ما 4 نفر بدون کوله بریم بالا. یعنی به نوعی کمک اصلی رو ایستگاه 5 زدیم. کوله ها رو سبک کردیم و رفتیم بالا.

تا قله پشت ایستگاه 5 رفتیم بالا. ایون و علی خیلی دوست داشتن طلوع خورشید توچال باشن ولی سرعت من و نوید جلوی اون ها رو گرفت. خیلی اسرار کردیم که از ما جدا بشن و برن که طلوع قله باشن ولی مرام و معرفت همنورد های عزیزمون ما رو تنها نزاشتن و اروم اروم تا قله با ما اومدن اول میله های ایستگاه جاده ایستگاه 7 رسیدیم که دیگه ایون گفت که حالا که به طلوع نمیرسیم کمی استراحت کنیم.

خیلی هوا سرد بود، من دستام به سوزش و گزگز افتاده بود. احساس واقعا بدی داشتم از سرما. اشتباهی که من کرده بودم این بود که لباسم رو ایستگاه 5 تعویض نکردم و با همون لباس خیس راه افتادم بالا. کوله هم که مونده بود توی کمپ اصلی و من بدون لباس موندم. توی هوای سرد و لباس خیس، واقعا برای اولین بار احساس کردم هایپوترمی یعنی چی. یعنی واقعا خودت ندونسته داری میمیری و نمی تونی کاری کنی.

 

عکس اول من هستم و عکس دوم ایون رفتیم بالای تابلوی ایستگاه پنج ساعت 2 صبح

شانس آوردم که نوید یوهو با بیحالی تمامی که داشت با باتوم کوبید توی سینم. واقعا اگه نزده بود مرده بودم از سرما. همون ضربه نوید باعث شد که تصمیم بگیریم برای جلوگیری از مرگ و میر حرکت رو شروع کنیم. من و ایون از مسیر جاده اصلی و نوید و علی از مسیر میله ها به سمت قله حرکت کردیم. تقریبا باهم رسیدیم به ایستگاه 7. اون پیچ آخر که ایستگاه 7 رو دیدیم واقعا اینگار رسیده بودیم به بهشت. توی ایستگاه 7 هم اومدیم که استراحت کنیم ولی باز به دلیل اینکه هوا وحشتناک سرد بود دیدیم که اصلا نمیشه. توی هوای خیلی سرد 1 یا 2 درجه بالای صفر حرکت کردیم به سمت قله.

دقیقه زمانش یادم نیست ولی در کل حدود 7 ساعت تا قله توی راه بودیم. به قله که رسیدیم همون جا سریع پخش زمین شدیم. چند دقیقه شاید واقعا 2 دقیقه خوابم برد ولی انگار 10 ساعت خواب بودم که علی صدام کرد که بیا بریم اون طرف. رفتیم توی جانپناه و یک احوال پرسی کردیم با چند نفر از کوهنورد های گل و بعد اومدیم بیرون و پخش زمین شدیم دوباره و خوابیدیم. فکر کنم که 2 ساعت خوابیدیم. از خواب که بیدار شدم ساعت 11.5 بود. سریع شروع کردیم به صبحانه خوری و بعد سریع حرکت کردیم به سمت پایین.

رسیدیم به ایستگاه 5 و اول فکر کردیم که احسان و حسین برگشتن پایین ولی دیدیم که نه بابا اینام کلی با مرام هستن و منتظر ما مونده بودن البته دیگه نگران شده بودن و داشتن آماده میشدن که بیان دنبال ما که ما رسیدیم. از اونجا هم اومدیم پایین و این بود سفر بین هفته ما به توچال.

 

من - ایون - علی - احسان / ایستگاه پنج توچال مسیر برگشت

علی - ایون - نوید - شایان / قله توچال 3960 متر


+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 44 روز پیش در تاریخ چهارشنبه 6 مرداد 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

9 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : ایون | علی | احسان | نوید | توچال | قله | ایستگاه پنج | شب |

طلسم قله شکست

قله توچال برای مثل امام زاده ها می مونه یعنی باید بطلبه تا بتونی بری. از اول امسال شاید 6 بار آماده شدیم که بریم قله ولی نشد که نشد شایدم نطلبید. رفتیم ایستگاه هفت نشد، رفتیم نزدینک ایستگاه هفت نشد، شبونه رفتیم نشد، تیم آماتور رفتیم نشد، تیم حرفه ای رفتیم نشد.

ولی واقعا هفته پیش قرار بود که بشه و شد. حسین و نریمان و نوید و سهیل و انصار، ساعت 4 بعد از ظهر از تجریش حرکت کردن به سمت پناهگاه شیرپلا. من یک ساعت قبل از شروع برنامه خبردار شدم که اوه اوه برنامه چی هستش. به ساعت چهار که نرسیدیم ولی تا کارامو انجام بدم و راه بیفتم ساعت شد 11 که من تجریش بودم.

به دلیل ترافیک شدید تقریبا از وسط های راه مجبور شدم که پیاده برم بالا بعد از دقایقی به میدون مجسمه رسیدم و بدون استراحت به سمت بالا رفتم. روز خیلی عجیبی بود. با اینکه شنبه تعطیل رسمی بود، هیشکی توی کوه نبود. تا کمک امداد کلا 2 نفر رو دیدم که میان پایین و 5 نفر که میرفتن بالا.

هد لایت رو بعضی جاها روشن می کردم و بعضی جاها خاموش. به نظر خودم هد لایت خاموش خیلی راحت تر بود و بهتر مسیر رو میدیدم. توی مسیر بالا رفتن تقریبا از دوراهی اوسون به بالا با دو نفر هم راه شدم. دو نفری که اومده بودن تقریبا اولین بارشون بود که از این مسیر شبونه می اومدن بالا برای همین خیلی با مسیر آشنا نبودن و اجباری من شدم بلد مسیر.

خلاصه کنار کمک هلال احمر (کافه رجب) استراحت کردیم و بعد بعد به مسیر خودمون ادامه دادیم. چند تا پیچ بالا تر رفتیم کنار یک چشمه ای که توی مسیر هستش و حسابی دست و صورت خودمون رو شستیم. هوا خوب بود. باد ملایمی می وزید که بسیار لذت بخش بود.

رسیدیم به آبشار دوقولو که دیدم یک چادر آبی اونجا زده شده. اولش فکر نمی کردم دوستای خودم باشن، فکر کردم که امیر هستش رفتم جلو گفتم امیر تویی؟؟؟ بعد دیدم از تو داد میزن به به آقا شایان بفرمااااا.

دیدم به به بچه ها لطف کردن و کمپ اول رو پایین شیرپلا زدن. با همنورد های که مسیر رو باهاشون بالا اومده بودم خداحافظی کردم و بعد رفتم توی چادر. یک ساندویچ مرغ از ساعت ها قبل اونجا منتظر بود که توسط من خورده بشه و من هم سریع ترتیبش رو دادم. بعد صحبت شد که بریم قله و نریم قله. طلبیده بود دیگه. راه نداشت فرار کنیم. من می گفتم نریم، حسین می گفت بریم. حسین می گفت نریم، سهیل می گفت بریم. ساعت گذاشتیم که بیدار بشیم زنگ نزد، ما خودمون سر ساعت از خواب بیدار شدیم. بد طلبیده بود. باید می رفتیم.

من ساعت 2 شیرپلا بودم تا بخوابیم شده بود ساعت 3 و بعد ساعت 5 هم راه افتادیم به سمت بالا. کمی توی شیرپلا لوازم رو راست و ریس کردیم و بعد رفتیم. نریمان و انصار در خواب ناز توی کمپ بودن (به عنوان نیروی پشیتیبانی و امداد) من و حسین و نوید و سهیل هم راه افتادیم به سمت بالا. خورشید طلوع کرده بود ولی هنوز نورش به ما نرسیده بود. تقریبا تاجایی که سنگ سیاه (امیری) رو دیدیم هم نور خورشید به ما نرسید. همین که امیری رویت شد، خورشید هم با نور خودش مارو گرم کرد. تا ساعت 9 نور خورشید خیلی ملایم بود.

ما دیگه تقریبا بعد از 2 ساعت رسیده بودیم به سیاه سنگ، سرعت خیلی آروم و بدون استراحت. امیری صبحونه توپی زدیم. املت و چای و ... بعد کم کم آماده حرکت شدیم.

توی مسیر قبل امیر یک گروه دیگه بود که با ما بالا می اومد دیدیم یک بار یکی از خانم ها داره بالا میاره، تا ما برسیم رفتیم حرکت کردن به سمت بالا، دوباره کمی جلوتر دوباره دیدم خانم داره بالا میاره. دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو یک سرم خوراکی درست کردم و دادم به اون خانمه. از سرپرست (احمق) گروه پرسیدم چند بار بالا آورده گفت 2 بار. گفتم بعد شما بازم ایشون رو می خوای ببری بالا، هیچی نگفت انگار که خدا بود و من داشتم حرف بی خودی می زدم. 

خلاصه گفتم قرص بدیم بهش و سریع ارتفاع رو کم کنید. رو به یکی از خانوم ها گفت همه چیز همراه داریم اگه لازم باشه خودم قرص میدم. اومدم بگم آخه سرپرست (...) اگه بلد بودی قبل از اینکه من برسم سرم خوراکی درست می کردی و میدادی به بنده خدا که رنگش مثل گچ شده بود و اون رو بر می گردوندی پایین.

خلاصه اینم بی خیال، ولی بدونید که وقتی کسی دیگه 2 بار توی کوه بالامیاره، حتی اگه خودش هم نخواد باید برگرده پایین.

بریم دنبال ادامه داستان خودمون، من و سهیل از سنگ سیاه به بالا لباس ها رو عوض کردیم و با استین حلقه ای رفتیم بالا که حسابی بسوزیم. 

نوید شد گروه پیش رو و مسیر رو ادامه داد به بالا و خیلی از ما جلوتر رفت. من و حسین و سهیل هم آروم آروم رفتیم. ما 2 ساعت و نیمه رسیدیم قله البته با یک استراحت 30 دقیقه ای. ولی نوید تقریبا 1.5 ساعتع رسیده بود قله.

به قله که رسیدیم بچه های تیم پشتیبانی و امداد با ما تماس گرفتن و بعد از اینکه اطمینان پیدا کردن ما سالم هستیم. دستور دادن که قبل از تاریکی هوا برگردیم پایین. منظورشون این بود که زیاد استراحت نکنیم و سریع کاسه کوزه رو جمع کنیم و بریم پایین. 

من و سهیل از دو نفر دیگه خدا حافظی کردیم چون به دلیل عدم آمادگی جسمی، و مخصوصا دردی که از چند هفته پیش توی زانوی من بود، نمی تونستیم سریع پایین بیایم و تصمیم گرفتیم با تله کابیین بیایم پایین.

اومدیم ایستگاه هفت و بعد ایستگاه پنج و بعد ایستگاه یک و بعد خونه. خلاصه این بود داستان اولین برنامه قله من در سال جدید. امید وارم حالا که تلسم قله شکسته شده، بتونیم صعود های بیشتری به قله داشته باشیم.

چند تا عکس هم ببینید :

این عکس خودم زمانی که رسیدم به کمپ اول :

اینم کل تیم در روی قله توچال :

اینم چند تا عکس از خودم :



 



 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 59 روز پیش در تاریخ سه شنبه 22 تير 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

4 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : قله توچال | صعود شبانه | شیرپلا | سنگ سیاه | امیری | نریمان | حسین | سهیل |

صعود به قله توچال با اسم رمز طلوع در قله توچال

پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر قرار بود برای یک برنامه از پیش اعلام شده به قله توچال بصورت شبانه اقدام کنیم. مثل تمام برنامه ها با تاخیر تقریبا یک ساعت و نیمه برنامه شروع شد. از ایستگاه یک توچال خیلی منظم و یک دست بالا رفتیم و تقریبا ساعت 9 ایستگاه دو توچال نشسته بودیم.

دو نفر از بچه ها که خیلی زود تر اومده بودن ایستگاه دو به ما پیوستن و تا خوراکی بخویم در مورد برنامه در پیش رو صحبت کنیم، دو نفر دیگه هم که دیرتر حرکت کرده بودن به ما رسیدن. ساعت نزدیم های 10.5 بود که حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5 توچال. تا اینجا شرایط همه خیلی خوب بود. سرعت حرکت هم واقعا بالا بود. دقیقا ساعت 12 رسیدیم به ایستگاه 5.

توی ایستگاه 2 قرار بود 15 دقیقه استراحت کنیم که نهایت 1.5 ساعت استراحت کردیم و همین برنامه در ایستگاه 5 هم تکرار شد یعنی قرار بود 30 دقیقه شام سبک بخوریم کم کم شد 1 ساعت و 20 دقیقه. داشتیم شروع می کردیم برای بالا رفتن که 2 نفر از گروه دیدن شرایط بالا اومدن رو به دلیل مشکل قلبی یکشون ندارن و تصمیم گرفتن که کم کم بیان پایین.

ماهم مسیر رو به سمت ایستگاه 7 ادامه دادیم. سرعت حرکت ما واقعا عالی بود. توی نزدیک به 1 ساعت و 45 دقیقه ما فقط یک پیچ با اول یال ایستگاه 7 فاصله داشتیم که به دلیل مشکل تنفسی یکی از اعضای تیم اومدیم پایین. اول حسین پیشنهاد داد که با رضا تنها به ایستگاه 2 برگردن که من گفتم نه بهتر هستش که کل بچه ها که اون موقع 7 نفر بودیم، باهم به ایستگاه 5 برگردیم.

چند تا دلیل داشت که دو دسته نشدیم. اول اینکه برنامه شب بود و هیچ کس از بچه ها تجربه برنامه شب نداشت. دوم اینکه یک نفر دیگه از بچه ها به دلیل رعایت نکردن برنامه غذایی درست (احتمالا به دلیل خوردن چای زیاد در زمان صعود که درست نیست) حالت تهو داشت که خدا روشکر بعد از اینکه بالا اورد شد حالش خوب شد.

ولی ریسک اینکه فردی که مشکل معده داره بره بالا خیلی زیاد هستش دیدیم که ایشون هم احتمالا باید برگرده پایین اگه قرار باشه دو دسته بشیم. در نهایت من هم که مشکل تپش قلب داشتیم (به دلیل اینکه سرعت حرکت ما تقریبا 2 برابر سرعت معمول من بود) باز هم دیدم که صلاح نیست من مسئول برگشت بچه ها باشم. بالا رفتن من هم در صورتی که حسین فرهانی نباشه خوب واقعا کار دستی نبود.

خلاصه تصمیم گرفتیم که بیاییم پایین. من و رضا که مشکل تنفسی داشت و احتمالا به دلیل سرما و ارتفاع این مشکل براش بوجود اومده بود خیلی سربع و جلوی همه شروع کردیم به پایین اومدن. همین طور که ارتفاع کم می کردیم سرفه های رضا بهتر شد. خیال من هم راحت شد که مشکل ارتفاع هستش. دقیقا هر پیچی که می اومدیم پایین سرفه ها کم تر میشد. کمی پایین اومدیم و بعد که دیدیم رضا ترس و نگرانی نداره پیشنهاد کردم که یک قرص استازولامید مصرف کنه تا بتونه در این حالت بهش کمک کنه. خدا رو شکر قرص تاثیر مثبت داشت به ایستگاه 5 هم که رسیدیم چون درد سینه هم داشت از پماد ویکس برای آروم کردن درد سینه استفاده کردیم.

البته یک کار پر خطری که انجام دادیم این بود که وقتی نفر اول حالت تهو داشت به مسیر ادامه دادیم. البته فردی که مشکل پیدا کرده بود تقریبا معلوم بود که بعد از اینکه بالا آورد حالش خیلی خوب شده بود و چون حرفه ای بود به حرفش که می تونه تا قله بیاد اعتماد کردیم و به مسیر ادامه دادیم.

ولی خوب خیلی خوب بود. در کل برنامه خوبی بود مخصوصا اینکه بطور خاص کسی تجربه قله رو در شب نداشت. و با توجه به اینکه 2 نفر از بچه ها اصلا تجربه کوهنوردی حرفه ای رو نداشتن تا نزدیک های ایستگاه 7 اونم بدون ریسک و خطر و ... خیلی خوب بالا رفتیم.

البته مشکل اصلی که ما داشتیم در تاخیر هایی بود که داشتیم. مثلا اگه دقیقا طبق برنامه ساعت 6 حرکت می کردیم و استراحت ها مون در مسیر صعود دقیقا در حد 15 دقیقه و 30 دقیقه بود می تونستیم بالاتر هم بریم. شاید به قله هم میرسیدیم اگر برنامه غذایی درست تری رو در طول مسیر اجرا می کردیم. مثلا دور چایی و نسکافه رو خط می کشیدیم. کالباس به عنوان شام نمی خوردیم و بچه ها بیشر آب مصرف می کردن. توی کوه بدن هر فرد به مقدار زیادی آب نیاز داره که متاسفانه هیچ کس به این موضوع توجه نمیکنه.

به ایستگاه 5 که برگشتیم، کیسه خواب ها رو در آوردیم. 3 نفر کیسه خواب نداشتن. محمد توی کیسه خواب من خوابید، احسان توی کیسه خواب رضا، من توی کیسه خواب محمد و تنها کسی که توی کیسه خواب خودش به خواب رفت حسین فرهانی بود. نیما هم که هزار ماشالا دفعه اولش بود خیلی خوب اومد بنده خدا بی کیسه خواب هم موند و روی زیر انداز من تا صبح خوابید. فقط اون یکی حسین و رضا بودن که تا صبح بیدار موندن تا طلوع خورشید رو لااقل از ایستگاه 5 توچال ببینند.

به ایستگاه 5 که رسیدیم اول از همه خوراکی ها رو به راه کردیم. سوپ سوپ سوپ تا تونستیم سوپ خوردیم. خدا وکیلی سوپ توی کوه یکی از بی نظیر ترین خوراکی هایی هستش که میشه خورد. اگه توی مسیر بالا رفتن هم بجای کالباس، سوپ خورده بودیم. شاید می تونستیم تا قله بریم.

خلاصه این هم بود برنامه این هفته ما که این همه تبلیغ کردیم براش. طلوع خورشید در قله توچال.

برنامه کوه نوردی هستش و واقعا غیر قابل پیش بینی همون طوری که پیش بینی وضعیت هوا، هوا رو در حد خوب پیش بینی کرده بود و ما با وجود یک هوای بی نظیر و واقعا تکرار نشدنی در طول مسیر حرکت شبانه واقعا غافلگیر شده بودیم. وضعیت بچه ها هم غیر قابل پیش بینی بود. اما در برنامه های بعدی یکی از مواردی که به طور جدی فکر می کنم باید رعایت کنیم، برنامه غذایی گروه هستش.

مشکل تغذیه، علاوه بر نوع مواد غذایی، زمان خوردن هم بود.  چون وقتی توقف میکردیم، اول همه استراحت میکردیم، بعد غذا میخوردیم و بلافاصله حرکت میکردیم؛ درحالیکه توصیه میشه اول غذا خورده بشه، بعد استراحت و فرصت هضم اولیه و بعد آغاز حرکت

این عکس ها البته خیلی کیفیت ندارن ولی کلا حال و هوای برنامه کمی دست شما میاد

اعضای تیم ما در برنامه طلوع خورشید در توچال : 

شایان ، حسین ، حسین ، رضا ، محمد ، نیما ، احسان ، پویا و بهار

دوستای خوبی هم اعلام آمادگی کرده بودن که میان ولی نشد که در برنامه شرکت داشته باشن مثلا سمیرا، بابک و ساوش بودن که واقعا جاشون در میان ما خالی بود و اشاله در برنامه های بعدی بتونیم باهم باشیم.
همین طور باید از یاشار و شاهین تشکر کنم که کلی تا توچال اومدن تا ما رو بدرقه کنن.

پی نوشت : این مطلب که توسط حسین نوشته شده رو هم مطالعه کنید panjominfasl.blogspot.com

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 115 روز پیش در تاریخ سه شنبه 28 ارديبهشت 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

5 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : ایستگاه 2 | ایستگاه 5 | قله | شب |

طلوع خورشید در قله توچال

دولت محترم اول شنبه و یکشنبه رو تعطیل اعلام کرد ولی بعد پشیمان شد و تعطیلی رو برداشت. حالا ما موندیم که برنامه هفته آینده چه روزی باشه. اول قرار بود شنبه و یکشنبه باشه و الان شاید برنامه بشه برای یکشنبه و دوشنبه. آخه دوشنبه هم تعطیل رسمی هستش.

حالا برنامه چی هستش. برنامه دیدن طلوع خورشید از روی قله توچال هستش. معمولا برای دیدن طلوع خورشید باید شب قله بخوابی. ولی چون دوستانی که میان شاید تجربه شب مانی در قله رو نداشته باشن، فکر کردم که شب حرکت کنیم از مسیر توچال بریم برای قله. مسیر حرکت سبک هستش. شیب مسیر بالای 25 درجه نمیشه و تقریبا با توجه به زمانی که داریم فکر میکنم هر فردی با آمادگی جسمانی متوسط می تونه مسیر رو بیاد بالا.

حرکت ساعت 6 بعد از ظهر از ایستگاه یک توچال شروع میشه. مسیر رو با سرعت خیلی آروم میریم بالا. توی راه اصلا استراحت نمی کنیم. میریم تا ایستگاه 2 توچال، احتمالا این تیکه از مسیر 2 ساعت طول میکشه. ایستگاه 2 در حدود 30 دقیقه استراحت می کنیم و بعد میسر رو ادامه میدیم برای ایستگاه 5 توچال. تقریبا بعد از 2 ساعت باید به ایستگاه 5 برسیم.

ایستگاه 5 هم چون دیر وقت هستش یک شام خیلی ساده می خوریم شاید در حدود 30 دقیقه تا 46 دقیقه اونجا بمونیم بعد از مسیر اصلی میریم بالا به سمت ایستگاه 7. مسیر ایستگاه هفت هم در حدود 2.5 ساعت طول میکشه. تیکه اول مسیر پیچ پیچ باید با شیب کم بریم بالا ولی تیکه دوم مسیر، بستگی به وضعیت برف داره که مسیر شیب کم رو انتخاب کنیم یا مسیر شیب متوسط رو. اگر برف باشه از شیب متوسط و کنار میله ها میریم که نگران لیز خوردن و بهمن نباشیم.

به ایستگاه 7 که برسیم بازم در حدود 30 دقیقه استراحت می کنیم و از روی یال به سمت قله حرکت می کنیم. مسیر قله هم تقریبا 2 تیکه هستش. این مسیر میله گزاری شده هستش و خطر نداره. این تیکه مسیر کوتاه هستش ولی چون مسیر زیادی رو حرکت کردیم این تیکه رو خیلی آروم باید حرکت کنیم. این مسیر هم دو تیکه هستش. شیب زیاد در بخش اول و شیب کم در بخش دوم. زمان مسیر هم در حدود 1 ساعت خواهد بود. در مجموع با 8 تا 9 ساعت پیاده روی به قله توچال می رسیم.

اونجا چادر می زنیم و برخی از بچه ها هم میرم توی پناهگاه برای استراحت تا موقع طلوع خورشید. که میایم بیرون و طلوع خورشید رو می بینیم.

این برنامه در دسته برنامه های نیمه سنگین قرار می گیره ولی نیاز به امکانات خاصی داره که باید حتما همراه داشته باشیم. دوستانی هم که میان توی برنامه باید لوازم رو کامل همراه داشته باشن و با اجازه از همنورد های عزیز همون ایستگاه 1 توچال تمام لوازم رو چک می کنیم. چون حرکت توی شب هستش و تیکه آخر مسیر برفی خواهد بود باید با اطمینان کامل بریم بالا.

یخ شکن : یخ شکن واقعا لازم هستش و همه باید یخشکن همراه داشته باشن. یه شکن رو میشه 2500 تومان خریداری کرد.

فلاکس آبجوش : چون توی مسیر تمام رستوران ها تعطیل هستن باید حتما فلاکس آب جوش داشته باشیم. اگه هم که فلاکس ندارید باید یک بطری آب همراه خودتون بیارین که بشه آب رو جوش آورد. فلاکس هم قیمتش از 10 هزار تومان شروع میشه تا 30 هزار تومان. این رو هم دقت کنید که وقتی که می خواید فلاکس رو پر آب جوش کنید. اول فلاکس رو آب جوش کنین و بعد آب جوش رو خالی کنید تا فلاکس گرم بشه. بعد فلاکس گرم رو دوباره با آب جوش پر کنید. این کار کمک می کنه که دیرتر فلاکس سرد بشه. این رو هم دقت کنید که فلاکس رو وقتی درش رو باز می کنید تمام آبش رو مصرف کنید. چون وقتی که هوا توی فلاکس باشه خیلی سریع تر سرد میشه.

هد لایت و چراغ قوه : هد لایت از 6 هزار تومان هست تا 120 هزار تومان. برای برنامه های کوه و این چنین برنامه ای یک هد لاین 6 هزار تومانی که LED باشه جواب میده. اگه یک چراغ قوه LED هم بخرید و همراه داشته باشید بد نیست. باطری اضافه هم فراموش نشه. چرا قوه LED هم میشه با قیمت 4 یا 5 هزار تومان پیدا کرد.

طناب انفرادی : طناب انفرادی برای اون دسته از افرادی که استفاده از طناب رو بلد هستن اجاری هستش. کم کم باید نصف بچه ها طناب داشته باشن. واقعا اگه طناب همراه بچه ها نباشه به مقدار لازم نمی تونیم از ایستگاه 5 بالاتر بریم. پس لطفا اون دوستانی که خودشون می دونن برم و طناب افرادی بخرن. هزینه طناب انفرادی هم در حدود 15 هزار تومان میشه. اگه کارابین هم بخرین که خیلی عالی میشه. هزینه کارابین هم 15 هزار تومان این حدود ها هستش. ولی این تیکه برای همه بچه ها اجباری نیست.

کفش کوه ساقه بلند : این مورد رو شوخی نگیرید تورو به خدا هیچ کس رو با کتونی بالا نمیبریم. لطفا جوراب اضافه هم داشته باشید.

لباس مناسب : لباس باید مناسب وضعیت هوا توی فصل باشه، توی بهار برای قله لباس مناسب فصل یعنی لباس زمستونی. کاپشن، شلوار گردم، دستکش، کلاه، لباس گرم مثل پلار یا پلیور گرم. خلاصه لباس خیلی شخصی هستش ولی فکر کنید یک روز برفی دارید از خونه میرید بیرون بارش برف هم خیلی شدید هستش و باد هم میاد. به غیر از چتر هر لباسی که می پوشید رو همراه داشته باشید.

بادگیر یا ضد آب : اگه یک لباس رو ضد آب داشته باشید خیلی خوب هستش. یک چیزی که توش آب نره و جلوب باد رو هم بتونه بگیره.

لباس اضافه : لباس اضافه یعنی زیرپیرنی، جوراب، شورت حتما همراه داشته باشید. زیر پیرنی و جوراب رو 2 تا هم بیارین بد نیست.

باتوم : این 2 تا چوب اضافه ی دست و پا گیر رو حتما همراه داشته باشید. هزینه خرید باتوم هم زیاد نیست برای یک جفت میشه 10 هزار تومان. البته اگه وزن کوله شما زیر 10 کیلو هستش باتوم اجباری نیست ولی همراه داشتنش ضرر نداره.

کیسه خواب : چون ما زمان زیادی رو قله نیستیم و احتمالا اونجا اصلا نمی خوابیم اجباری نیست ولی لطفا اگه دارید بیارید.

مواد غذایی : موادی که مرغ و گوشت داشته باشه نیارین. ولی ماکارونی و این چیزا خیلی خوبه که قبل از شروع برنامه بخورین. شکلات، قند، آب میوه، مربا، پنیر با گردو، نون، نمک، مقدار کمی آبلیمو، خرما، بسکویت، مقدار کمی چیز ترش. برای دو وعده ناهار هم همراه داشته باشید. نوشابه گاز دارد و یا نوشابه انرژی زا نیارید.

کمک های اولیه : 2 تا گاز استریل، 1 باند، 1 باند کشی، بتادین، پماد سوختگی، پماد ضد درد از همه چیز بیشتر اهمیت داره.  چسب زخم هم همراه داشته باشید.

عینک : عینک آفتابی برای روز دوم و اگر می تونید و دارید عینک طوفان هم همراه داشته باشید.

این مطلب رو هم http://www.lavashak.com/tochal/?id=104 بخونید بد نیست. قبلا خودم در مورد لوازم تابستونی نوشتم.

این یک خلاصه بود از برنامه کوه این هفته. در مورد لوازم این نکته رو بگم تا لیست رو می خونید نگین که ندارم و نمی یام. چند تا از بچه ها که میان لوازم اضافه دارن، اگه سر خورده ریز ها مشکل دارید هماهنگ کنید تا لوازم رو جمع و جور کنیم

خلاصه همون طوری که باید همه چیز رو جدید بگیریم نباید هم خیلی سخت گرفت ولی باید احتیاط کرد همیشه. لوازم اضافه در صورتی که کوله شما بیش از اندازه سنگین نباشه هیچ اشکالی نداره. لوازم رو با خیال راحت جمع کنید هر چیزی هم دوست دارید همراه داشته باشید.

این مطلب تا قبل از برنامه روز به روز ممکنه به روز بشه.

پی نوشت برنامه برای شنبه شب حرکت و یکشنبه برگشت قطعی هستش.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 123 روز پیش در تاریخ دو شنبه 20 ارديبهشت 1389

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

11 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : توچال | ایستگاه 2 | ایستگاه 5 | تراس | شب روی | قله |

پس از چند هفته نبودن

سلام بعد از چند هفته اومدم بگم که امشب دارم میرم کوه. هفته پیش بعد از چند ماه پویا اومد از کلکچال رفتیم شبونه بالا، خوب بود ولی خوب. حتما اونقدر خوب نبود که تا برگشتیم در موردش بنویسم. البته کم خوب بودنش به رامین یا پویا مربوط نبود.

حالا این هفته قرار شده که خیلی خوب باشه، رامین که میاد حتما، پویام باید تا شب ازش خبر بگیریم ببینیم برنامش چیه. هفته پیش هوا خیلی بارونی بود. حسابی بارون می اومد. این هفته ولی از بارون خبری نیست. بیشتر هوا برفی هستش. 

هدف این هفته رسیدن به قله و برگشتن در روز جمعه هستش به هر قیمتی حتی به قیمت زندگی. آخه دوست دارم توی این همه برفی که اومده برم و قله رو ببینم.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 309 روز پیش در تاریخ پنجشنبه 14 آبان 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

هیچ کس نظر نداده جون شاشا نظر بدین

سفر به قله از مسیر پیازچال

 

این هفته خوب بود، چهارشنبه تعطیل رسمی داشتیم و من و رامین از اول هفته نقشه کشیده بودیم برای اینکه از سه شنبه حرکت کنیم و جمعه شب برگردیم. درسته که نشد جمعه برگردیم و پنجشنبه شب اومدیم پایین از مسیر اوسون، ولی این سفر و مسیری که رفته بودیم واقعا عالی بود. هم زیبا، هم خطرناک و هم جدید.

سه شنبه ساعت 7 شب بود که دم خونه ما قرار داشتیم برای رفتن. تصمیم اول این بود که چون دیر شده از همون توچال بریم بالا ولی در آخرین لحظات تصمیم گرفتیم که طبق برنامه قبلی بریم شب پناهگاه کلکچال بمونیم و فردا صبح از مسیر اونجا بریم پیازچال و بعد قله توچال. با تاکسی رسیدیم به پارک جمشیدیه، پیدا کردن ماشین از میدان تجریش برای پارک جمشیدیه خیلی سخت بود. هزینه هم نفری 700 تومان با حدود 25 دقیقه معطلی.

مسیر بعد از پناهگاه کلکچال 

رسیدیم اول پارک جمشیدیه و کم کم شروع کردیم به بالا رفتن. از توی پارک یک تیکه از مسیر رو رفتیم. بالا رفتن از مسیر تو ساعت 10 شب خیلی سخت بود. مسیر کلکچال، مسیر جنگلی و پر دار و درختی هستش برای همین زیاد روشن نیست. بر خلاف مسیر توچال که برای شب روی بسیار مناسب هستش. اگه مهتاب باشه که دیگه عالی میشه و اگه مهتاب هم نباشه مسیر توچال با نور شهر تهران به صورت کامل روشن میشه شب ها. 

مسیر رو در تاریکی کامل جلو رفتیم. البته بعضی از تیکه ها بود که چون درخت کم بود مسیر روشن بود. من یک چاقو داشتم که در آوردم تا دم دست باشه. چراغ قوه هم دم دست داشتیم ولی ترجیح دادیم که از نور مصنوعی استفاده نکنیم و با همون نور کمی که مسیر رو روشن می کرد جلو بریم. دلیل این کار این هستش که وقتی نور رو با چراغ قوه می تابونید به مسیر، از سایه و روشن هایی که پدید میاد شما خیال می کنید که جلوتون سنگ هستش یا چاله.

داستان این سه پایه رو در ادامه نوشتم

مسیر رو بالا رفتیم یک استراحتگاه نزدیکی خود پناهگاه کلکچال هستش که من و رامین اونجا یک استراحت خیلی کوتاه کردیم. یک سگ هم اومد طرف ما که وقتی رامین به طرفش سنگ پرتاب کرد و سگ در رفت. البته پیشنهاد می کنم که شما این کار رو نکنین رامین چون رزمی کار می کنه زورش میرسه ولی برای افرادی که حوصله درگیر شدن با سگ ها رو ندارن پیشنهاد من این هستش که اگه سگ به طرف شما حمله کرد و یا توی تاریکی به طرف شما اومد از جاتون تکون نخورین و پشت هم به سگ نکنین. بهترین کار این هستش که بشینید روی زانو ها تون و اصلا نترسید. اگه سگ تربیت شده باشه شما رو که نشسته ببینه محال هستش که حمله کنه. اگه هم که وحشی باشه شما هر کاری بکنید آخرش به شما حمله می کنه و شما نمی تونین از دستش در برین. اما چون رامین با من بود من خیالم راحت بود که سگ که هیچی، اگه گرگ هم بهمون حمله کنه، رامین یه راست میفرستتش تو قبرستون (بچه رزمی کاره گفته بودم که قبلا)

شایان قبل از چشمه پیازچال در دره پیازچال

رامین در دره پیازچال قبل از چشمه پیازچال 

بعد از این که یک استراحت کوتاه و خوش مزه کردیم توی این استراحتگاه شروع کردیم به بالا رفتن. تقریبا 90 دقیقه طول کشید تا اینجا رسیدیم و تا خود پناهگاه کلکچال هم در حدود 30 دقیقه طول کشید. به 30 متری در ورودی پناهگاه رسیدیم که من دیدیم حدود 15 تا سگ با سرعت باد جلوی ما سبز شدن (این سبز هم اصلا به جنبش سبز ارتباط نداره). تعدادشون اینقدر زیاد بود که من و رامین خشکمون زد. بی حرکت موندیم. سگ ها با سرعت خیلی خیلی زیاد دویدند تا 20 قدمی ما وایسادن. واقعا ترسناک بود. البته خیلی شانس آوردیم که سگ های تربیت شده خود پناهگاه بودن و تا مارو دیدن با همون سرعتی که اومده بودن از ما دور شدن. ما هم آروم رفتیم توی پناهگاه و یک جای مناسب که مخصوص چادر زدن بود رو پیدا کردیم و چادر زدیم. 

نمایی از قله پیازچال

شام رو بیرون چادر خوردیم و بعد برای خواب رفتیم توی چادر، با خیال راحت خوابیدیم تا صبح، البته 2 دفعه نیمه های شب بود که با سر و صدای کوهنوارد های دیگه از خواب بیدار شدیم. یکی اون ته چادر زده بود و یکی دیگه که 2 تا پسر بودن دقیقا کنار چادر ما. صبح هم صبحانه خوردیم و بعد ظرف های شب قبل رو شستیم (البته من شستم رامین خیلی تنبلی می کنه توی کوه هه هه دروغ گفتم) و لباس هامون رو عوض کردیم و آماده شدیم برای بالا رفتن. مسیر رو ادامه دادیم از پناهگاه کلکچال به بالا و سمت قله توچال و دره پیازچال. حدود 2 ساعت توی راه بودیم که به دوراهی پیازچال و شیرپلا رسیدیم. واقعا این تیکه از مسیر خیلی سخت بود. شیب خیلی از تیکه ها در حدود 45 درجه بود و خیلی از مسیر باریک و صخره ای هم بود. ولی در کل مسیر خلوتی بود. بالا که رسیدیم کلا 2 نفر بیشتر بالا نبودن. من که لباس هام خیس شده بود. سریع با باتوم ها یک اسکلت درست کردم و لباسم رو پهن کردم که خوش بشه و خودم هم دراز کشیدم تا تنم خشک بشه. رامین هم شد مسئول این که اگه کسی اومد بگه من لباسم رو بپوشم. (هزار نفر اومدن و رفتن رامین مشغول عکاسی بود و اصلا به من هیچی نمی گفت)

نمایی از دره بسیار بسیار زیبای پیازچال - خطر قرمز مسیری است که ما رد شدیم

یک عکس از شرق توچال، نمایی از دارآباد و پیازچال

حدود 30 تا 45 دقیقه اینجا ایستادیم تا خستگی مسیر از تنمون بیرون بره و بعد ادامه مسیر رو رفتیم به سمت قله پیازچال. این تیکه از مسیر اصلا سخت نیست. تا خود چشمه پیازچال مسیر کاملا صاف و با شیب خیلی کم هستش. به چشمه که رسیدیم ساعت 12.5 یا 1 بود. اینجا خیلی استراحت کردیم. رامین آتیش روشن کرد. چای درست کرد، سیب زمینی پختیم. سیب پختیم و خلاصه کلی به خودمون رسیدیم. 2 نفر هم کمی بعد از ما رسیدن که خیلی آدم های باحالی بودن و ما کلی حال کردیم یکی شون یک آقای جوون بود و دیگی کمی سن بالا ولی دلش خیلی جوون بود. این رو میشد کاملا از روس لباس پوشیدن و تیپش متوجه شد. آقای جوون تر یک سگ خیلی خدا هم داشت.

به عنوان یک پیشنهاد بگم اگه رفتین بیرون و آتیش روشن کردیم حتما چند تا سیب بندازین تو آتیش تا سیب ها با حرارت آتیش و ذغال پخته بشن. سیب پخته خیلی خوش مزه هستش.

هوا کم کم که ابری شد و سرد و قبل از اینکه باد بیاد ساعت اگه اشتباه نکنم 4 بود

ساعت 3 بود که از این مسیر حرکت کردیم برای قله، بالا رفتیم تا رسیدیم به کاسه پیازچال، از اون جا از کنار قله کلکچال رد شدیم. تا اینجا مسیر خوب بود و هوا هم بد نبود. کمی باد می اومد ولی اصلا سرد نبود. به خود قله پیازچال (لزون شرقی) که رسیدیم دیگه کم کم باد شدت گرفت و هوا داشت سرد می شد ولی ما اومدیم آفتاب هم در حال پایین رفتن بود. به لزون غربی (3685 متری) که رسیدیم دیگه هوا واقعا سرد شده بود. مسیر رو ادامه دادیم تا رسیدیم به برف چال (3700 متری) اینجا دیکه واقعا هوا سرد شده بود. رامین دستکش پوشید و من چون دستکش هام رو گم کرده بودم، مجبور شدم در یک حرکت ابتکاری، بجای دستکش جوراب دست کنم تا جلوی سرمای هوا رو بگیره. ادامه مسیر دیگه خیلی صاف بود و ما اصلا ارتفاع نمی گرفتیم برای همین خیلی سریع جلو رفتیم و قله و پناهگاه کم کم به ما نزدیک و نزدیک تر می شدن، تا اینکه کم کم رسیدیم به مسیر اصلی قله.

اینجا برفچال هستش رامین دراز کشیده بود و استراحت می کرد و از من عکاسی می کرد. من این عکس رو خیلی دوست دارم

اینجا باید وارد مسیری می شدیم که از سنگ سیاه (جانپناه امیری - 3480 متری) به سمت قله میاد می شدیم. ادامه مسیر هم 2 تیکه بود. اول شیب کم و بعد شیب خیلی زیاد. حدود 25 تا میله تا قله بود ولی باورتون نمیشه که 4 تا میله آخر که که شاید کمتر از 40 متر فاصله ما با قله بود واقعا سخت ترین مسیر به قله بود. میله به میله از خستگی زیاد وایمیسادیم حتی به 2 میله آخر که رسدیم هر 5 متر به 5 متر وای میستادیم. سرعت باد خیلی زیاد شده بود به راحتی به 50 کیلومتر در ساعت می رسید و شما فکر کنید که بعد از رسیدن به قله ما مجبور بودیم که توی این باد شدید چادر بزنیم. چادر زدن خیلی سخت بود، کاری رو که توی کمتر از 3 دقیقه همیشه انجام می دادید در حدود 15 دقیقه طول کشید که بتونیم نشسته و به سختی چادر بزنیم. 

اگه اشتباه نکنم اینجا دقیقا باید قله برفچال باشه

غروب خورشید نزدیکی های قله توچال

اینجا بود که دیکه وارد مسیر اصلی قله شدیم واقعا این تیکه آخرش خیلی بد بود. خیلی وحشدناک بود

همین که چادر زدیم پریدیم توش و اصلا نمی تونین باور کنید. حال و روزی رو که داشتیم. واقعا اون لحظه گفتم خدای من دیگه شب قله نمی مونم. اصلا دوست نداشتم یک باره دیگه این شرایط رو داشته باشم. ولی الان موقع نوشتن این مطلب احساسم این هستش که بازم حاضرم اون شرایط واقعا سخت رو داشته باشم. شب خیلی سخت بود. سخت خوابیدم. سخت شام خوردیم، ولی رامین مثل همیشه راحت خوابید، سرما، باد شدید، صدای زوزه باد. ولی صبح وقتی که از خواب بیدار شدیم و در چادر رو باز کردیم و منظره روبروی ما طلوع خورشید و گرمای خورشید بود. منظره فوق العاده از دماوند، اصلا همه مشکلات شب رو فراموش کردیم، به خودم گفتم که هفته دیگه هم صبح جمعه دوست دارم همین جا از خواب بیدار بشم نه هیچ جای دیکه توی دنیا.

از چارد اومدم بیرون. دیدیم یک نفر دیگه توی پناهگاه خوابیده. یکی دیگه از نگرانی های شب قبل ما این بود که توی قله تک و تنها بودیم. همین طور که روی قله برای خودم قدم میزدم. دیدم که یکی داره من رو صدا می کنه و میگه سلام، من شما رو میشناسم ولی شما من رو نمیشناسین !!! هه هه این دیگه کی بود؟ نکنه مرده بودم و این آقای مسئول رسیدگی به کردار من بود؟؟؟ این همه کوبیدیم اومدیم اون بالا که کسی ما رو نشناسه. رفتم توی پناهگاه و گفت شایان خوبی، من رو میگی، گفتم این دیگه کیه، خلاصه دیگه بگم اولش ترسیدم. این دوست ما بعد که خودش رو معرفی کرد دیم اه اینکه اکبر آقای خودمونه. از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ من. خیلی خوشحال شدم واقعا. 

این عکس هم من از رامین گرفتم خدای مثل اون عکس که اون از من گرفته بود توپ در اومد

خلاصه یک صبحانه خیلی توپ با رامین زدیم و کم کم وسائل مون رو جمع کردیم تا کم کم شروع کنیم به حرکت، اول برنامه این بود که از مسیر امامزاده داوود برگردیم. بعد گفتیم که از مسیر پلنگچال برگردیم ولی در نهایت چون دیدیم که آب کم داریم و به ما گفتن که احتمالا چون چشمه سنگ سیاه خشک شده، ممکن هستش چشمه اون طرف هم خشک شده باشه، برای همین گفتیم بی گدار به آب نزنیم و بی دلیل کار خطرناک نکنیم برای همین شروع کردیم به پایین اومدن از مسیر اوسون.

یکی از نکات خیلی جالب این سفر این بود که صبح که داشتیم آماده می شدیم برای پایین اومدن دیدیم یک آقای که نابینا هستش اومده کوه، به کمک یک خانم و آقای دیگه. خیلی برام جالب بود. آخه دیروز هم اون آقای که کنار چشمه پیازچال با ما هم صحبت شد هم یک خاطره تعریف کرد که یکی از دوستاش پاش میشکنه و ایشون مجبور میشه که چون اون آقا عاشق کوه بود یک اسب کرایه کنه و اون شخص رو بیاره کوه تا از آب و هوای کوه لذت ببره. خدای برای کسی که عاشق کوه و کوهنوردی باشه این که نتونه کوه بره خیلی سخت هستش، یعنی آدم بمیره ولی دست و پاش نشکنه.

خلاصه اومدیم پایین. به سنگ سیاه رسیدیم و اینجا هم حسابی استراحت کردیم. حدود 2 ساعت توی سنگ سیاه وایستادیم. بعد باز اومدیم پایین تا رسیدم به دوراهی اسون و بعد کمی پایین تر که اومدیم یک چشمه هستش، که همیشه آب داره. اونجا چایی درست کردیم و بازم یک 1 ساعت استراحت کردیم. کم کم هوا داشت تاریک می شد. ادامه دادیم مسیر رو تا رسیدیم به اولین رستوران توی مسیر اسون قبل از هتل رفتیم یک دلستر خدا زدیم.

دیگه هوا تاریک تاریک شده بود. مسیر اسون تیکه بالاش خوبه ولی تیکه از هتل به پایین خیلی سنگی هستش. این تیکه هم توی تاریکی کامل اومدیم. اوسون البته روشن تر از مسیر کلکچال بود ولی چون که توی دره هستش بازم مسیر توی شب به روشنی مسیر توچال نیست. خلاصه با کلی سختی مسیر رو اومدیم پایین و رسیدیم به اول جاده دربند. اون تیکه آخر هم که فقط نکته اصلیش این هستش که به جایی میرید که یک پل هستش، من خودم همیشه از مسیر زیر پل (مسیر اصلی کوهنوردی نه مسیر دستوران ها و ده) برمی گردم.

در کل خیلی سفر خوبی داشتیم و خیلی به ما خوش گذشت. بازم مثل همیشه باید بگم که این نوشته به تنهایی اصلا گویای این نیست که چه به ما گذشته و چی شده، واقعا باید عاشق کوهستان باشید و خودتون بیاین تا ببینید که چه لذتی داره. البته اگه عاشق نباشین هم اطمینان دارم بعد از یک بار یک سفر دوروزه توی کوهستان حتما عاشق میشید و دیگه نمی تونید دل بکنید. 

میدون مجسمه هم که رسیدیم دیدیم دونفر دارن آماده میشن که برن بالا و در میون حرف هاشون (البته به خدا بلند بلند حرف می زدند) من شنیدم که نون ندارن. من هم به رامین گفتم رامین نون داریم، رامین گفت آره، گفتیم بیا نون رو بدیم به این ها که دارن میرن بالا. خلاصه اون 2 نفر خوشحال شدن چون مثل خیلی وقت ها که ما چیزی یادمون میره ببریم با خودمون این دفعه نون یادشون رفته بود. دیگه نون دادیم بهشون و از ما تشکر کردن و بهشون هم گفتیم که چشمه نرگس خشک شده و آب نداره که قبل از رسیدن به اونجا آب مورد نیازشون رو به اندازه کافی تامین کنن.


 

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 327 روز پیش در تاریخ يکشنبه 26 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

7 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : سنگ سیاه | رامین | پیازچال | قله | کلکچال | پارک جمشیدیه |

عکس های سومین قله من و رامین سری اول

عکس های مربوط به سفر 8 ، 9  و 10 مهرماه 1388 

اصل داستان "دو شب و دو روز" رو اینجا مطالعه کنید

طلوع خورشید در ایستگاه دوم توچال

نمایی از برج میلاد تهران

مجتمع مسکونی ASP و ونک پارک و البته برج تهران اون دور تر هم ساختمان وزارت کشاوری  و برج سامان در بلوار کشاورز

چهار راه پارک وی و هتل استقلال

باز هم طلوع خورشید از ایستگاه 2 توچال

اینجا داشتیم شیر می خوردیم که پی شی اومد شیر بخوره

نمایی از طبیعت بالای ایستگاه 2

بالا تر از ایستگاه 2 و مسیر ایستگاه 5 توچال

برج میلاد و یک انفجار در پایین ستارخان

رامین در حال تک خوری

نمایی از مسیر اوسون

جنبش سبز در توچال

رامین در حال چشم چرانی

برای ایستگاه 7 تصمیم گرفتیم که خارج از مسیر اصلی بریم. خط سبز مسیر هستش که من و پویا توی مرداد بالا رفتیم و خط قرمز مسیر هستش که من و رامین این هفته بالا رفتیم

نمی دونم اسب بود یا علاق

کامیون حمل سوخت 

اون عکس قبلی رو که خط خطی کردم سبز و قرمز این جای این نفطه قرمز گرفتم شیب رو داشته باشید

مجتمع ایستگاه 5

رامین در حال کف کرده بعد از شیب بسیار زیاد

نمایی از ایستگاه 7 و در پس زمینه مسیر آخر به ایستگاه 5 هم قابل مشاهده هستش

نامرد بعد از 80 تا عکس که ازش گرفتم یک دونه از ما عکس گرفت تازه یک جوری گرفته انگار کچلم

نمای از پشت توچال هتل و پیست و اسکی و قله های اطراف

کوله رامین هست ولی خودش نیست

رامین گدا، از ما اینقدر عکس نگرفت که مجبور به خود عکس گیری شودم

شایان در اون بالا بصورت نیم تنه

شایان در اون بالا بصورت تمام قد

این هاپو عشق همه توچالی هاست

غروب خورشید، ماه در آسمان و قله دماوند

عکس گرفتم ازش خداااا

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 339 روز پیش در تاریخ سه شنبه 14 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

2 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

دو شب و دو روز

چهارشنبه ساعت 6 بعد از ظهر بود که رسیدم خونه، سریع رفتم دوش گرفتم و خیلی سریع کوله رو بستم. رامین ساعت 7 رسید خونه ما و حرکت کردیم به سمت توچال. ساعت 8 ایستگاه 1 توچال بودیم. توی راه خیلی ها چپ چپ نگاهمون می کردن، نمی دونم چرا. تازه چند نفرم کلی سوال کردن که الآن میرین مسیر چطوری هستش و اینا.

رفتیم و رفتیم رسیدیم رستوران چشمه ساعت 10 بود انگاری. بعد از استراحت حرکت کردیم برای ایستگاه 2، ساعت 11 یا 11 و نیم بود که رسیدیم ایستگاه 2 توچال. همه جا تاریک تاریک بود. توی راه یک روباه خیلی خوشکل هم دیدیم که خیلی مامانی و ناز بود. 

ایستگاه 2 توچال چادر زدیم. هیچ کس نبود. نه می اومد و نه می رفت. شام خوردیم و بعد خوابیدیم. شام سوسیس تخم مرغ داشتیم. جای همه شما خالی. صبح من ساعت 5 بود که بیدار شدم و رامین رو هم بیدار کردم. رامین خدایی خیلی باحاله سرش رو میزاره می خوابه و اصلا بیدار نمیشه. ولی منه بی چاره توی کوه دچار بی خوابی می شم.

صبح هم که از خواب بیدار شدیم. هرچی گربه بود توی توچال جمع شده بود کنار چادر ما. به گربه ها شیر دادیم و کم کم لوازم رو جمع و جور کردیم و حرکت کردیم برای ایستگاه 5. توی ایستگاه 5 یک غذای سبک خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم که از یک مسیر خیلی خطرناک و جدید بریم بالا. اول رامین موافقت کرد ولی بعد که وارد مسیر شدیم. شروع کرد به من فوش های بد بد دادن. البته این مسیر رو من یک بار قبلا با پویا اومده بودم. کلا شیب مسیر بالای 50 درجه هستش و خیلی خطرناک و باحاله.

رفتیم و رسیدیم به ایستگاه 7 و بعد از یک استراحت 30 دقیقه ای هم مسیر قله رو در پیش گرفتیم. قله که رسیدیم اول از همه سریع رفتیم چادر رو برپا کردیم. همچین که آفتاب رفت پایین. باد شروع شد. هوای صاف ولی سرد. این بار اسنو فور کست، اشتباه کرده بود سرعت باد خیلی بیشتر از 10 کیلومتر بود که در سایت پیش بینی شده بود. به نظر من بالای 50 کیلومتر در ساعت بود. چون چادر ما به اون سنگینی رو صبح که بیدار شدیم دیدیم حدود 15 سانتیمتر تکون داده بود.

شب هم شام خوردیم جای شما هم خیلی خالی بود. ساعت 8 شام خوردیم. بعد دوباره ساعت 2 و نیم شام خوردیم و بعد دوباره ساعت 5 صبح هم بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. این دفعه یک اشتباه کردیم. موقع چادر زدن من در چادر رو باید به روی قله دماوند قرار می دادم که صبح افتاب بیاد تو، ولی یادم رفت ما در های چادر رو شمال و جنوب قرار دادم که این موضوع باعث شد که صبح خیلی اذیت بشیم.

ساعت 9 صبح هم از قله حرکت کردیم به پایین. توی راه برگشت یک توقف طولانی توی پناهگاه امیری (سیاه سنگ) داشتیم و بعد 1 یا 2 تا توقف هم توی مسیر اسون داشتیم. جمعه ساعت 8شب هم رسیدیم خونه.

پنجشنبه شب توی قله تا ساعت 2 و نیم باد شدید می اومد ولی بعد از 2 و نیم که باد خوابید هوا کم کم گرم و خوب شد. صبح که بیدار شدیم هوا واقعا عالی بود. شب قله شلوغ بود. 2 نفر دیگه چادر زده بودن و توی پناهگاه هم خیلی خیلی شلوغ بود.

این اولین سفری بود که من هم طلوع خورشید رو دیدم و هم غروب خورشید و اولین سفری هم بود که دوربین ما صبح یخ نزده بود و تونستیم عکس بگیریم.

کلا 48 ساعت توی کوه بودیم. 2 شب و 2 روز. راستی این دفعه شرمنده که خیلی کوتاه می نویسم. آخه خیلی برام کم کامنت می نویسین. برای همین من این دفته ناراحت شدم. کم نوشتم و عکس هم اینجا نمی زارم. شاید فردا یا پس فردا یک پست فقط عکس از این سفر منتشر کنم. عکس های خیلی خوبی گرفتیم این دفعه هم. البته این عکس ها رو توی فیس بوک من می تونین ببینید.

یکی از مواردی هم که خیلی برای من جالب بود این بود که روز پنجشنبه توی ایستگاه 5 وقتی داشتیم ناهار می خوردیم. یک آقای اومد جلو و گفت شما شایان هستید؟ گفتم اره و بعد گفت که چند هفته پیش دنبال فاصله ایستگاه 5 به 7 می گشته و این مطلب رو توی وبلاگ من پیدا کرده و با وبلاگ من اشنا شده و بعد از اون چند دفعه هستش که میره ایستگاه 7 و قله. این من رو خیلی خوشحال کرد.

سری اول عکس ها در آدرس http://www.lavashak.com/tochal/?id=119 

سری دوم عکس ها در آدرس http://www.lavashak.com/tochal/?id=120

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 341 روز پیش در تاریخ يکشنبه 12 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

10 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : رامین | اوسون | قله | طلوع | غروب |

توچال در اولین صعود پاییزی

من و رامین واقعا متوجه شده بودیم که برای همه قابل درک نیست که ما چرا آخر هر هفته 3960 متر میریم بالا و شب روی قله می خوابیم. البته وافعا دلیلی هم برای این وجود نداره که همه این موضوع رو درک کنن.


این هفته سفر شاشا به توچال جدای رامین که به پایه ثابت تبدیل شده و پویا که چند هفته هست که گم شده، 2 تا میهمان جدید داشت. بابک و پسرخالش فرزاد. قرار بود که حرکت ساعت 8 صبح روز پنجشنبه 2 مهرماه 1388 از توچال (ولنجک)، باشه و طبق برنامه با کمی تاخیر (حدود 15 دقیقه) حرکت کردیم. اولش اومدیم تقلب کنیم و تیکه اول رو با اتوبوس بریم ولی هر کاری کردیم نتونستیم خودمون رو به این کار راضی کنیم و کلک سوار کنیم (البته با اصرار رامین).

من و رامین از تجربه هفته پیش دوستان اصفهانیمون استفاده کردیم و شب قبل به سایت www.snow-forecast.com  رفتیم تا از وضعیت هوا با خب ر بشیم. وضعیت هوا در قله از صبح تا شب برفی بود. شب بادی و جمعه از صبح تا شب آفتابی. سرعت باد کمتر از 30 کیلومتر نبود و دمای هوا هم در قله -5 و در باد -11 بود. البته در ارتفاع پایین پیش بینی بارش بارون بود و در کل وضعیت جوی نه خیلی خوب بود، نه خیلی بد!. snow-forecast پیش بینی برف حدود 5 سانتیمتر رو در مسیر قله کرده بود. 

ساعت 8 ایستگاه یک توچال هوا آفتابی بود و ما خوشحال که سایت اشتباه کرده، رفتیم و رفتیم از مسیر های میانبر و ساعت 10 بود که رسیدیم به ایستگاه 2 و داشتیم آماده می شدیم برای صبحانه که دیدیم آفتاب رفت. سرمون روکه بالا کردیم کاملا مشخص بود که این ابر های سیاه خبر هایی دارند که یعنی پیش بینی وضعیت هوا درست بوده و زمانی که داشتیم از ایستگاه 2 می رفتیم بالاتر  وضعیت هوا لحظه به لحظه در حال خراب تر شدن بود. اولین پیچ ایستگاه 2 به 5 رو رفتیم، دومی رو هم همین طور، سومی رو هم همین کار رو کردیم ولی دیدیم که بارون شروع کرد به بارش که دیگه وارد جاده اصلی شدیم. 

بعد از صبحانه خوری در ایستگاه دو
 
وارد جاده اصلی شدن همان و بارش شدید بارون همان. بارید و بارید و بارید انگار نه انگار که اون فقط یک سایت بود که این وضعیت رو پیش بینی کرده بود و اصلا لازم نبود که پیش بینی حتما درست دربیاد. کم کم که رفتیم بالا و تونستیم نمایی از قله رو ببینیم تازه متوجه شدیم که وضعیت قله از اونی که فکر می کردیم خیلی بدتره. قله پوشیده شده بود از ابر های پیچ در پیچ. هنوز به میانبر آخر مسیر پنج نرسیده بودیم که بارش به اندازه ای شدید شد که سر تا پامون خیس شده بود. به میانبر و مسیر صاف که رسیدیم اینقدر خیس آب شده بودیم که حتی من داشتم به این فکر می کردم که اصلا لزومی نداره که من و رامین شب روی قله بخوابیم.داشتم به این نتیجه می رسیدم که دوباره وارد مسیر اصلی شدیم و ادامه راه را رفتیم تا برسیم به ایستگاه 5. اینجا بود که اون هوای بارونی تبدیل شد به یک هوای آفتابی و گرم و در کمتر از 10 دقیقه تمام لباس هامون که 1 ساعت زیر بارش شدید بارون بود بطور کامل خشک شد. ساعت 2 بعد از ظهر بود که دیگه رسیدیم به ایستگاه 5 .

ایستگاه 5 رفتیم برای ناهار، اول از همه اینکه لباس هامون رو در آوردیم تا خشک بشن، بعد شروع کردیم به غذا درست کردن، تن ماهی گرم کردیم، خوراکی هامون رو در آوردیم و یه حسابی غذا درست کردیم. ایستگاه 5 خیلی شلوغ نبود. از بچه هایی که من می شناختم فقط آقا جواد اونجا بود. من نمی دونستم که آقا جواد از پنجشنبه ها میاد کوه و می مونه و جمعه شب بر می گرده. گپ کوتاهی زدیم. آقا جواد گفت که نریم بالا چون تو پناهگاه خوابیدن لذت نداره ولی بعد که گفتم ما داریم میریم و چادر می زنیم گفت که نه مثل اینکه حال میده. خود من هم از خوابیدن توی پناهگاه زیاد خوشم نمیاد ولی چادر رو خیلی دوست دارم.

بعد از ناهار ساعت دیگه 3 شده بود. هم ساعت 3 شده بود و هم واقعا دیگه داشت سه می شد که تصمیم گرفتیم تمام لباس های گرمایی مون رو بپوشیم و بزنیم به قله. شلوار عوض کردیم و زیرش شلوار استرچ مخصوص کوه پوشیدیم. عینک های مخصوص رو در آوردیم، ماسک صورت، شال، دستکش، هد بند و خلاصه من و رامین تمام تجهیزات لازم رو به خودمون بستیم یا آویزون کردیم. که بتونیم در هر شرایطی آمادگی لازم رو داشته باشیم.

نمایی از قله توچال


هنوز 200 متر بالاتر نرفته بودیم که نم نم بارون زد، ما رو میگی، گفتیم بابا 2 ساعت تو ایستگاه 5 بودیم بارون نمی اومد حالا تا ما زدیم بیرون بارون گرفت؟ توی مسیر که میرفتیم چند نفر رو دیدیم که از قله بر می گشتن و ازشون پرس و جو می کردیم که وضعیت هوا چطوره و چند نفر بالا هستن. متوجه شدیم که فقط یک نفر شب بالا می مونه و ظاهرا در مسیر های قله هم هیچ کس تا بالا نمیره. آخه وضعیت هوا خراب بود. کولاک بود بالا و وقتی هم که آفتاب می شد و ابر ها می رفتند کاملا بورانی که بالاتر از ایستگاه هفت بود رو میشد دید. که چطوری برف ها رو باد بلند می کنه و می کوبه به اینور و اونور.

خلاصه توی نم نم بارون رفتیم جلو و خدا خدا که بارون شدید نشه. زد و خوردیم به کولاک. شاید توی ارتفاع 500 متر بالاتر از ایستگاه 5 بودیم و حدود 10 تا پیچ مونده بود که برسیم به بالای کوه ایستگاه 5 و اول مسیر ایستگاه 7. من گفتم که این کولاک تموم میشه و ما باز آفتاب رو می بینیم ولی کسی باور نکرد و بابک و فرزاد که شاید از دیدن دوباره آفتاب ناامید شده بودن گفتن که با این وضعیت هوا اصلا امکان نداره ولی گذشت و بعد از 15 دقیقه کولاک خیلی خیلی شدید که نمی شد فکرش رو هم کرد دوباره آفتاب پیداش شد. وقتی سرم رو بلند کردم و دور و برم رو نگاه کردم , دیدم اصلا خبری از خاک نیست تمام اطراف ما سفید شده بود. توی کولاک که بودیم واقعا عمق دید خیلی کم شده بود. برای همین اصلا متوجه اطراف نبودیم. 

بابک که اصلا فکر چنین هوایی رو نمی کرد برای همین با خودش دستکش و این چیزا نیاورده بود. سرمای هوا اینقدر زیاد بود که دستش بی حس شده بود برای همین دستش رو توی شال پیچیدیم تا مشکلی پیش نیاد. فرزاد هم یک لنگه دستکش خودش رو داد به بابک و ادامه مسیر رو رفتیم جلو. رفتیم و رفتیم و از آفتاب لذت می بردیم  تا اینکه رسیدیم به اول مسیر علامت گذاری شده برای ایستگاه 7. تصمیم گرفتیم که از مسیر میله ها نریم بلکه از مسیر اصلی حرکت کنیم. البته حرکت از مسیر اصلی در زمستون رو اصلا پیشنهاد نمی کنم چون خطر بهمن داره ولی زمانی که هوا بادی هستش و خطر بهمن نیست مسیر اصلی اگر کمی طولانی تر هم باشه ولی شیب ملایم تری داره و ساده تر هستش.

اینجا بود که دیگه واقعا انرژی سوخته بود. واقعا چند باری من و رامین هم ولو شدیم روی زمین. بازم رفتیم و رفتیم تا اینکه ایستگاه 7 رو دیدیم. وای خدای من از این پیچ به بالا اینگار رفتیم توی یک دنیای دیگه در کمتر از 5 دقیقه خورشید کامل غروب کرد. هوا تاریک شده و دیگه مسیر رو کامل برف گفته بود. بعضی جاها 2 سانتیمتر و خیلی جاها هم در حدود 5 سانتیمتر برف نشسته بود. هوا تاریک شده بود ولی می شد جلو رو دید رفتیم و زیر پله های ایستگاه 7 روی زمین ولو شدیم. اینقدر خسته بودیم که حوصله چایی درست کردن نداشتیم. من پیشنهاد دادم که فقط آب جوش بخوریم و همه از روی خستگی قبول کردن که فقط آب جوش بخوریم که گلو و دهنمون باز بشه. همین لحظه ها بود که دیدم به فاصله ده متری ما یه چیزی تکون داره می خوره به بچه ها گفتم حواستون رو جمع کنید یک چیزی اونجاست. چون بوران شروع شده بود عمق دید باز کم شده بود هوا هم که تاریک بود. دقت کردم دیدم یک روباهه. از روی دمش فهمدیم اون هم تا ما رو دید ترسید و فرار کرد.

قبل اینکه برسیم به ایستگاه هفت. همون اول مسیر میله ها، یک کار عالی کردیم. بابک و فرزاد رو گفتیم آروم آروم برن جلو بعد من و رامین اومدیم برای عکاسی از غروب.. عکس های شاهکاری از غروب خورشید گرفتیم. من تا دم دم پرتگاه سینه خیز رفتم. چون کافی بود که سرم رو بلند کنم و باد من رو از جاش بکنه و شروع کردم به فیلم برداری و عکاسی از غروب خورشید و ابرهای بسیار زیبایی که توی عکس ها می تونین ببینیدشون.

تا اینجا گفته بودم که توی ایستگاه 7 آب جوش خوردیم و استراحت کردیم و ساعت 7 بود که حرکت کردیم برای قله. مسیر قله توی شرایط خوب 30 دقیقه راه هستش و نهایت 45 دقیقه ما مسیر رو توی یک ساعت رفتیم. باد شدید به اندازه ای که چند بار ایست دادیم که باد پرتمون نکنه. رامین چراغ قوه رو وصل کرد به سرش و جلو رفت. به فاصله یک متر بابک، یک متر بعدش فرزاد و من هم آخر رفتم و یک نور هم من داشتم. مسیر رو رفتیم، اونجا که پیست تموم شده بود و رسیده بودیم به 30 تا میله آخر قله من از شدت خستگی و باد شدید دیگه بریده بودم.. اینقدر باد شدید بود و از بقل به ما میزد که تقریبا میله به میله یا در بهترین شرایط 2 تا میله به 2 تا میله مجبور بودیم صبر کنیم تا هم باد بخوابه و هم خستگی از تنمون در بره.

یک عکس زیبا از رامین این عکس رو بعد از اتمام کولاک گرفتیم

رسیدیم به پناهگاه وای خدای من قدم هام سرعتش 10 برابر شد. اون 20 متر آخر رو واقعا پرواز کردم توی باد. البته 2 بار باد من رو داشت می کوبید زمین. در پناهگاه رو از شدت باد نمی تونستیم باز کنیم 3 نفری گرفتیم کشیدیمش و بعد دیدیم اون تو یک آقا ایستاده بود و بهمون گفت خسته نباشید، بفرمایید بچه ها. خدایا خدایا ما توی اون شرایط آب و هوای خیلی بد دمای -11 و سرعت باد بالای 30 کیلومتر رسیده بودیم به قله. 

توی قله خیلی تاریک بود.اون آقاهه یه هد لامپ کم نور داشت. صدای باد هم خیلی شدید بود. من و رامین تصمیم گرفتیم که بریم بیرون برای زدن چادر. همچین که در رو باز کردیم پریدیم با باد. 10 قدم از پناهگاه دور نشده بودیم که دیدیم نه واقعا توی این باد نمیشه چادر زد. اون آقای مسن که توی پناهگاه بود قبل از اینکه ما بریم بیرون به ما گفت که بیرون نمیشه چادر زد و بهترین کار این هستش که توی پناهگاه چادر بزنیم. خلاصه ما برگشتیم و شروع کردیم به چادر زدن توی پناهگاه. من شخصا از این کار خوشم نمی اومد ولی دیگه واقعا از یک طرف شرایط هوای بیرون خیلی خیلی خراب بود و اصلا امکان چادر زدن بیرون نبود و از طرف دیگه چون بار و بندیل زیاد داشتیم واقعا با اینکه چادر ما کوچیک بود با کسی کار نداشت. 

اینم که با عکس های من هی پز میده

چارد زدیم و پریدیم توی چادر، بابک و فرزاد حالا هی میگن برنامه شام چیه و شما چطوری شام میخورین ما هم میگفتیم که الان میایم بیرون. جای گرم و نرم پیدا کرده بودیم دوست و رفاقت رو فراموش کرده بودیم. خلاصه رامین خوابید و من رفتم بیرون از چادر پیش بابک و فرزاد. رامین نامرد خودش رو زد به مریضی و خستگی شدید که تو شام درست کردن کمک نکنه و اصلا از چادر هم نیاد بیرون. منم از روی سادگی و دلسوری که نکنه بچه از دست بره توی سرما کلی هواش رو داشتم گفتم خوب مریض شده و از سرما داره اذیت میشه. غذا بردم براش و کلی پرستاری.

هیچی دیگه بعد کلی غذا خوردن و خاطره گفتن با بابک و فرزاد اونا رفتن برای خواب من هم رفتم توی چادر بخوابم. یک ساعتی زمان نگذشته بود که دیدیم یکی اومد توی چادر کفمون بریده بود خدایی که توی این باد چطوری طرف اومده بالا. من زیپ چادر رو کشیدم و گفتم سلام خوبی، چیزی نمی خوای؟ گفت نه توپ توپم، اگه تو چیزی میخوای بگو؟ یه چیز بدم توپ بشی؟ منو میگی سریع زیپ رو کشیدم بالا و رفتم توی کیسه خواب. 


دیدیم بعد از 2 دقیقه این پسره یک آهنگ گذاشت بلند و بلند و شروع کرده داد زندن که پاشین چرا تو این هوا خوابیدین. من رو میگی گفتم ایول چه دیوانه باحالی بعد تر از خودم. خلاصه همه رو به غیر از رامین بیدار کرد. کمی حرف زدیم و گفت چی شد که تو چادر زدین گفتم بیرون نتونستیم. گفت خوب مشکلی نداره کسی بالا نمی یاد. بازم رفتیم گرفتیم بخوابیم. هنوز چشم روی چشم نذاشته بودم که دیدیم باز در واز شد چند نفر ترکیده تر از اون اولی اومدن بالا. بابا اینا همه توپ بودن به خدا که اون ساعت از شب و توی اون باد پیاده اومده بودن قله. خلاصه یادم نیست که همین گروه بود یا یک گروه دیگه که موقع توی پناهگاه اومدن شروع کردن به قرقر که اینا که اینجا چادر زدن چقدر خود خواه هستن و واقعا از این حرف های چرت و پرت. یکی نبود بگه مرتیکه به تو چه اول مگه توچال مال باباته مگه پناهگاه رو بابات ساخته که به من میگی چرا اینجا چادر زدین. بعد با خودم فکر کردن این ها که الان اومدن و اینقدر شعور ندارن که ساکت باشن حالشون خوب نیست. منم چیزی نگفتم. حالا کلی جا بودها که بشینن و بخوابن. ولی خوب دیگه وقتی از کوهنوردی فقط مثل خر از کوه بالا رفتن رو یاد گرفتن همین میشه دیگه.

نوک قله همراه در کنار دماوند

تازه همین آدم بی ادب که این حرف رو زد. بعد از چند دقیقه اومدن برای سوپ درست کردن از من ظرف غذا گرفت و سوپ درست کرد و خوردن با دوستش. از همه بدتر اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدن دیدم هر تیکه ظرف غذای من یک طرف افتاده یکی این طرف، یکی زیر صندلی یه تیکه توی کیسه اشغال. به خودم گفتم واقعا خوب شد که اصلا دهن به دهن نشدم با همچین آدمای بی فرهنگی که فقط بلدن از کوه بیان بالا که ماماناشون جلوی فک و فامیل بگن عباس ما کوهنورده. انگار کوهنورد بودن فقط به اینه که کوه رو بری بالا اونم با اون حال و روز. خوب دیگه دق دلم خالی شد. از دست این ها.

این اون عکسی هستش که واقعا کوفت رامین بشه توی یک طرف شیشه دماونده و توی طرف دیگه پناهگاه
 
این سری که رفتیم خیلی برای من وضعیت بهتر بود. خیلی راحت خوابیدم. فکر کنم 3 ساعت خوابیدم. نمی دونم به فشار هوا عادت کردم یا اینکه توی پناهگاه بودیم این دفعه وضعیت بهتر بود و راحت خوابم برد. ولی خوب خیلی شب خوب و راحتی بود. ساعت 6 بود که با سر و صدای دیگران از خواب بیدار شدم و دیدم که آفتاب زده بالا. خواستم برم برای عکاسی از طلوع خورشید ولی دیدم هر کاری می کنم بازم دوربین رامین روشن نمیشه که نمیشه. هیچی بی خیال شدم و گرفتم خوابیدم تا ساعت 7 که بعد از ورود یک گروه جدید برای اینکه جا بیشتر باشه، رامین رو از خواب بیدار کردم و شروع کردیم به جمع کردن وسائل و بعد جمع کردن چادر. خدایی خیلی خوب بود. بچه ها صبح خوش اخلاق تر بودن. هر کوفتی که شب سرشون اومده بود یا سرخودشون آورده بودن از سرشون پریده بود انگار خوش اخلاق شده بودن.

چهار نفری توی پناهگاه شایان رامین بابک فرزاد

ما 4 نفر خیلی آروم آروم لوازم رو جمع کردیم و بعد یه چایی خوردیم. یک عکس یادگاری توی قله گرفتیم بعدش مثل همیشه پناهگاه رو تمیز کردیم. جارو کردیم و آشغال ها رو جمع کردیم و اومدیم پایین. تصمیم گرفتیم که از مسیر اوسون بیاییم پایین، خیلی جالب بود. چون همه داشتن می اومدن بالا و فقط 5 نفر قبل از ما رفته بودن پایین. اکثر افرادی که سنگ سیاه مونده بودن یا شیرپلا به دلیل هوای خراب و سرعت باد بالا نیومده بودن ولی خوب ما 4 تا واقعا کاری عجیبی کرده بودیم توی اون هوا رفتیم بالا و البته همه هم از کاری که  کرده بودیم راضی بودیم.

نزدیک هتل اسون رامین - شایان - بابک

اومدیم و اومدیم پایین. با سرعت بسیار بسیار زیاد. من و رامین که انگار سرعتمون 50 کیلومتر در ساعت بود . مثل موتور کراس تمام مسیر رو با نهایت سرعت اومدیم. ولی با اینکه خوب و سریع می اومدیم زیاد هم استراحت می کردیم. حرکت سرعتی و استراحت کوتاه. به پاهامون فشار اومد ولی چون من و رامین زاویه هایی که پامون رو میزاشتیم تقریبا درست بود، زانو درد نگرفتیم و این فشار پا کمک کرد به قوی شدن ماهیچه های پا هامون.

رسیدیم به سنگ سیاه. البته اینم بگم که توی مسیر کلی عکاسی کردیم. حقیقتا هم عکس های خوبی گرفتیم. سنگ سیاه دیگه هوا خیلی گرم شده بود. مجبور شدیم که هرچی پلیور و کاپشن داشتیم رو در بیاریم و مسیر رو ادامه بدیم. ادامه مسیر هم خوب بود. من حرکت با سرعت زیاد رو خیلی دوست داشتم. از کنار همه مثل فشفشه رد می شدیم. اومدیم پایین تا رسیدیم به نزدیکای اول یال قله. یک جایی پیدا کردیم برای ناهار و صبحانه اگه اشتباه نکرده باشم ساعت 11 بود. لوازم رو پخش کردیم و شروع کردیم به خوردن. شیر عسل خارجی بابک برای خودش خدایی بود. اینقدر خوردیم که ترکیدیم. من هم رفتم تو کار سوسیس ها، خوردشون کردم و رامین هم لطف کرد سرخشون کرد. خوراکی زیاد داشتیم و شروع به خوردن همه خوراکی ها کردیم. بیسکویت، آب پرتغال، نوشابه، دلستر و ... همه رو خوردیم ولی بازم کلی تن و کنسرو اضافه مونده بود. 

من شلوارک پوشیدم جای شما خالی چه حالی داد از همه طرف هوا خورش خوب بود. رسیدیم به دوراهی اوسون و بعد با رامین کل مسیر اسون رو از بیراهه ها و مسیر های خیلی خطرناک و سنگی اومدیم پایین.بعد از اینکه کللی اومدیم پایین، فرزاد و بابک که آروم تر از ما میومدن، از ما عقب موندن و ما مجبور شدیم 10 دقیقه صبر کنیم تا اونا به ما برسن. وقتی که اودن پایین و به من و رامین رسیدن، دیدیم که بابک مجروح شده. نگو این وسط بابک از دره سقوط کرده پایین، ولی خدایی چیزیش نشد دستش کمی خراشیدگی پیدا کرده بود. 

بالاخره به هتل اوسون رسیدیم. اول قرار بود که ناهار دیزی بخوریم. یعنی خدایی اون بالا، وقتی که به بابک گفتم هتل دیزی داره اونم دیزی توپه 3500 تومانی. تمام مسیر رو با عشق دیزی اومد پایین که بعد از اون صبحانه و ناهار اعجاب انگیز ما دیگه برای هیچ کدوم جایی نمونده بود که دیزی بخوریم. همش می گفت: "دیزی می خوام"، توی هتل کلی ناراحت شدیم، چون هندونه نداشت. چایی سفارش دادیم و بعد از چایی فرزاد همه ما رو به ایستاک استوایی مهمون کرد. 

از اینجا به بعد هم که دیگه اومدیم پایین، کار خاصی نکردیم. جز اینکه من و رامین چی توز موتوری خوردیم و بعد وقتی که رسیدیم پایین، یک جا ایستادیم که لباس هامون رو درست کنیم و بعد تاکسی گرفتیم و رفتیم میدون تجریش. تازه این اینجا داستان جالب میشه. ولی شرمنده که خیلی کوتاه اشاره می کنم. چون کارمون تمامش لذت بود و برای خیلی ها قابل درک نیست. توی مسیر که می اومدیم پایین، من و رامین یادمون افتاد که سوپ داشتیم و سوپ رو نخورده بودیم. هیچی خیلی ساده، تصمیم گرفتیم دوباره بریم کوه و سوپ رو توی کوه بخوریم.


هیچی دیگه ساعت 5 بعد از ظهر، از تجریش سوار ماشین های بام تهران شدیم. اومدیم اول بام پیاده شدیم. پیاده بعد از 55 دقیقه پیاده روی رسیدیم به رستوران چشمه (قبل از ایستگاه  توچال) گاز رو روشن کردیم و سوپ درست کردیم و سوپ خوردیم به همین سادگی و به همین احمقانه ای که تعریف کردم. خیلی ساده هم هستش که تا عاشق واقعی کوه و کوهنوردی نباشین نمی فهمین که سوپ خوردن توی رستوران چشمه چه لذتی داره. و اصلا درک نمی کنید که بعد از 2 روز کوهنوردی چرا ما 2 تا دیوانه بازم برگشتیم توی کوه و خدا وکیلی اگه خوراکی داشتیم یا پول همراهمون بود، شک نکنید که می رفتیم ایستگاه 2 یا استگاه 5، شب می موندیم و بعد شنبه صبح می اومدیم پایین. خدا وکیلی خیلی خوب بود. من که دوست داشتم.

قله پشت این ابر ها بود


نمایی از لواسون و دریاچه سد لتیان







نمایی از دره اوسون

لباس های من و رامین در حال خشک شدن

پی نوشت : این مطلب صورت مشترک توسط من و رامین نوشته شده

پی نوشت 2 :  توی این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=323020&id=663975496 و این لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=37031&id=1347710920&ref=mf و این یکی لینک http://www.facebook.com/album.php?aid=7329&id=100000050945921&ref=mf می تونین عکس های کاملی رو ببینید.

+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه قله توچال و در تاریخ 348 روز پیش در تاریخ يکشنبه 5 مهر 1388

در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود

12 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.

کلید واژه ها : رامین | اسون | قله | کولاک | پاییز | برف |

شایان شلیله

این وبلاگ مربوط به سفر ها من به توچاله. من توچال رو خیلی دوست دارم در زمان هایی که تنها هستم و اعصاب ندارم، تنها نقطه ای از دنیاست که به من آرامش میده. اگه پایه کوهنوردی از مسیر های عجیب و غیر طبیعی توچال هستید به من همراه بشید.
بیشتر سفر هایی که برای کوهنوردی میرم با یکی از دوستام به نام پویا میرم، ولی هم من هم پویا خوشحال میشیم که دوستای کوه نورد جدید پیدا کنیم. آدم های باحال، شاد، با روحیه، که کمی هم ماجرا جو باشند. ادامه ...

صفحه نخست وبلاگ

صفحه اول سایت

درباره ی من

عکس های من

مینی بلاگ

بخش نظرات

پست الکترونيک

آرشیو موضوعی

بدونه برنامه

جمعه ها در توچال

درباره توچال

سفر به ایستگاه 2

سفر به ایستگاه 5

سفر به ایستگاه 7

شب ها در بام تهران

عصر ها در بام تهران

عکس از همه

قله توچال

مسیر اسون

مسیر دربند

مسیر درکه

مطالب آموزشی

آرشیو زمانی

شهریور 89

امرداد 89

تیر 89

خرداد 89

اردیبهشت 89

فروردین 89

اسفند 88

بهمن 88

دی 88

آذر 88

آبان 88

مهر 88

شهریور 88

امرداد 88

تیر 88

خرداد 88

اردیبهشت 88

فروردین 88

اسفند 87

بهمن 87

دی 87

آذر 87

آبان 87

مهر 87

شهریور 87

امرداد 87

تیر 87

خرداد 87

اردیبهشت 87

فروردین 87

اسفند 86

بهمن 86

دی 86

آذر 86

آبان 86

مهر 86

شهریور 86

امرداد 86

تیر 86

خرداد 86

بهمن 85

پیوند ها

توچال در ویکی پدیا
عکس ماهواره از هتل توچال
باشگاه تیر و کمان توچال
باشگاه پینتبال توچال
هتل توچال
تلکابین توچال




Copyright (c) 2006 - 2009  Shayan Shalileh
please do not copy and paste my idea, if you do that, I promise I'll find your website and I'll ask God someone would hack it