|
آرزوهای دست نیافتنی من (1)
من یک چند تا آرزوی دست نیافتنی داشتم. برای مثال شبونه رفتن از ایستگاه 5 به شیرپلا، و یا توی زمستون برم پیازچال، شب توی شیرپلا چادر زدن و چند تا آرزوی دیگه که کم کم توی نوشته های این سفر من می خونید و با اون ها آشنا می شید.
چهارشنبه عصری با بهاره رفتم منیریه برای خرید لوازم مورد نیاز سفر، یک چراغ قوه خوب، یک پتوی امداد، یک سوت کوهنور
دی و چند تا خورده ریز دیگه، دوستم هم کوله و کیسه خواب و این چیزا خرید که فردا بتونیم یکی از هیجان انگیز ترین سفر هامون رو بریم. یعنی از همه مهم تر توی زمستون و سرما توی ارتفاعات خوابیدن. فکر کنم آخرین باری که با رامین رفتم حدود 1.5 ماه پیش بود که رفتیم قله و خیلی ترسیدیم هم سرما و هم شدت باد.
برنامه ما برای قله توچال بود. شب ایستگاه 5 بخوابیم و صبح بریم برای قله، حرکت ساعت 10 صبح از مسیر توچال، یعنی مسیر مورد علاقه من. ساعت 10 من توچال بودم منتظر بچه ها، طبق معمول تاخیر، امیر و لیلا اومدن، همین که امیر رو لیلا رو دیدم خوشحال رفتیم بلا، بهار و فرزین هم ساعت 11 توی ایستگاه یک به ما رسیدن و رامین هم دقایقی بعد با یک عدد کیه خواب و به عنوان فرشته نجات رسید. کیسه خواب رو داد و به دلیل سرعت کم گروه شاکی شد و خودش تنها و تند رفت بالا. ما هم آروم و آروم مسیر رو بالا رفتیم. رستوران چشمه و بعد زدیم توی مسیر بیراهه و رسیدیم به ایستگاه 2، ایستگاه 2 صبحانه ای خوردیم چه عالی، امیر رو خیلی وقت هست که می شناختم. اما فقط یک بار با هم دماوند رفته بودیم ولی زیاد با هم همسفر نبودیم. خدایی همون طور خیلی از دوستای مشترک می گفتند امیر خوش سفر هستش واقعا امیر خوش سفر هست.
بعد از صبحانه حرکت کریم به سمت ایستگاه 5، مسیر برفی بود. برای همین یخ شکن ها رو بستیم و رفتیم بالا. حدود ساعت 1.5 بود که به طرف ایستگاه 5 می رفتیم. توس مسیر نقریبا همه از روی ساعت حرکت و حجم لوازمی که همراه داشتیم متوجه می شدند که داریم میریم شب بالا بمونیم. برخورد آدم ها توی کوه خیلی جالبه، همه آفرین و ایول و بی باحالین به آدم میگن. خلاصه آروم و آروم رفتیم ایستگاه 5، نصف مسیر رو از راه اصلی رفتیم و نصف دیگه مسیر رو از بیراهه، توی آخرین پیچ مسیر به ایستگاه 5 رامین رو دیدیم که داشت بر می گشت. قبل رامین هم آقا جواد رو دیدم که اونم تقریبا حدود ساعت 4 داشت بر می گشت به سمت ایستگاه 2. رامین رو که بهش رسیدیم سریع مخش رو زدیم که بیاد باهامون ایستگاه 5 و بعد با امیر برگرده پایین. بعد از اینکه ناهار به شدت حسابی خوردیم امیر و رامین تنها برگشتن پایین. توی ایستگاه 5 یکی از قله نورد های خوش اخلاق رو دیدیم. اسمشون الآن یادم نیست ولی دفعه اول و دوم و خلاصه هر دفعه که ما رفتیم قله ایشون هم قله بود. تخصصی زمان حرکت این دوست ما جمعه و شنبه هستش برای همین وقتی ما هر وقت جمعه و شنبه میریم این دوست خود رو می بینیم. سلام و علیک کردیم و من از اینکه آشنا دیدم خیلی خوشحال بودم. جلوی بچه ها هم کلی کلاس اومدم.
توی ایستگاه 5 متوجه شدیم که نون کم داریم برای همین شروع کردیم به جمع آوری نون، اول از همه دیدیم میز کناری یک بسته بزرگ نون لواش دشت نخورده داره، اون رو برداشتیم. و سریع توی کیف گذاشتیم. لوازم رو بستیم و شروع کردیم به آماده شدن برای حرکت، رامین و امیر هم خداحافظی کردن و به سمت ایستگاه 2 حرکت کردند. ساعت تقریبا 6 شده بود. هوا تاریک، ستاره بارون، و ایستگاه 5 خالی خالی. توی تاریک و با نور چراغ حرکت کردیم برای شیرپلا، اخه ایستگاه 5 شب ها بسته هستش و اگه مشکلی پیش بیاد کسی عملا نیست که به آدم کمک کنه برای همین تصمیم گرفتیم که بریم شیرپلا. حرکت کردیم برای شیرپلا. وااااای چه مسیری، وای چقدر زیبا، چقدر باور نکردنی، چقدر عالی، مسیر ایستگاه 4 به شیرپلا هم سرپائینی داره و هم سربالایی و هم بخشی از مسیر صاف هستش.
آخر های مسیر بودیم که ناگهان یک دسته گرم دیدیم از روی کوه های اون طرف دارن میرن بالا، مهتاب خیلی روشن و کامل بود، برای همین خیلی خوب می شد دیدشون. ما هم سریع چراغ هامون رو خاموش کردیم و به مسیر ادامه دادیم. کلی خدا خدا کردیم که گرگ ما رو نخوره.
بیشتر مسیر چراغ هامون روشن بود. تقریبا بعد از دوراهی اسون بود که تصمیم گرفتیم چراغ ها رو خاموش کنیم و ادامه مسیر رو با نور مهتاب بریم جلو، خوب اینم یک تجربه جالب بود. توی آخرین شیب قبل از رسیدن به دوراهی اسون، تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم. دراز کشیدیم و به آسمون خیریه شدیم. وااای چقدر زیبا بود. این بخش از مسیر چون اصلا نور شهر تهران دیده نمیشه و میشه گفت در تاریکی هستید، خیلی آسمون شب قشنگ دیده میشه. بعد از چند دقیقه استراحت به مسیر ادامه دادیم.
به شیرپلا رسیدیم دیدیم که از انسان خبری نیست. زیاد شلوغ نبود. منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند که دیدیم یک گروه دختر و پسر دارن میان بالا، همه با هم رفتیم توی شیرپلا، اون تیم رفتن خوابگاه بگیرن و ما هم تصمیم خودمون را برای بیرون خوابیدن گرفتیم. رفتیم و چادر هامون رو زدیم. خدایی به شدت لذت بخش بود. خیلی عالی بود. شام خوردیم کنار و هم و بعد هر کسی رفت سر خونه و زندگی خودش و توی کیسه خواب، خوابید. من به سرعت نور خوابم برد.
یان چند تا عکس رو از مسیر امروز ما داشته باشید تا داستان روز دوم و بخشی از نکات جا افتاده امروز رو در پست بعدی بنویسم.

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)

پناهگاه شیرپلا ساعت 9.5 شب تاحالا کسی اینجا رو اینقدر خالی دیده؟

من در چادر

در حال شام خوردن
ادامه مطلب رو اینجا آرزوهای دست نیافتنی من (2) مطالعه کنید
+ نوشته شده توسط شایان شلیله در گروه بدونه برنامه و در تاریخ 278 روز پیش در تاریخ يکشنبه 17 آذر 1388
در تمام سرویس های فارسی به اشتراک گذاشته شود
14 نفر نظر دادن شما هم نظر خود را بنویسید.
کلید واژه ها : شیرپلا | ایستگاه 5 | بهار | فرزین | لیلا | شام |
لیلا نوشته
"
سلام شام شام
من اولین بار بود باهاتون کوه اومدم
اولین باره سایتتو می خونم
اولین باره واست کامنت می ذارم
لی لی لی لی لی مبالکه
از قشتگترین های گروه این بود که هیچ کس غر نمی زد
از قشنگی های برنامه بی برنامگی بود یعنی برنامه مطابق با میل خودمون تغییر نمی کرد و مجبور نبودیم کاری رو که حسش نیست انجام بدیم
راستی خیلی زشتی خوب از امیر گفتی از منم می گفتی که اولین بار بود باهم می رفتیم خوب :دی
خیلی چیزا جا موندا ! مثل آقا سیبیلو ، فرزین که دستکش کرده بود تو پاش :)) وای من خیلی خندیدم الانم یادم می افته خندم می گیره ، شرابط خوابمون که استثنایی بود واقعا ! ببین روز بعد از فداکاریه منم بگیا خدایی واسه خاطر بچه ها صبح پا شدم رفتم سمی کلون پرانتز باز
ماه خیلی خوشگل بود
کلا خیلی هیجان انگیز بود
یخ های کلکچالم یادت نره :))
"
لیلا نوشته
"
تصحیح نامه :
برنامه مطابق با میل خودمون تغییر می کرد
"
آرمان نوشته
"
شایان من روم نمی شه ...
این دفعه رفتی شیرپلا به مدیرش بگو یه سطل آشغال بزرگ تر بذاره اونجا ...
هر موقع عکس می گیریم آشغال از سطل زده ان بیرون !
"
لیلا نوشته
"
راستی اینها از آرزو های قشنگ منم بود
"
AkbarAgha نوشته
"
آقا سلام....خسته نباشید.....خوبه....تلاش بیشتری میطلبه.....
"
شایان نوشته
"
اکبر آقا داری اذیت می کنه ها تلاش ما بیشتر هستش یا تلاش شما؟
"
پویا نوشته
"
eyvalzzz
"
امین نوشته
"
پس حسابی خوش گذشته : )
"
شایان نوشته
"
جای شما ها خالی بود هم امین هم پویا و هم بقیه بچه ها
"
AkbarAgha نوشته
"
سلام...آقا چطور مگه؟
"
شایان نوشته
"
آخه میگی تلاش بیشتر، گفتم ما کلی تلاش داریم کیسه خواب نداریم بیایم توی این سرما توی قله دو نقطه دی
"
امیر نوشته
"
ایول شایان
خیلی خوب بود و خوش گذشت
ممنون که ازم تعریف کردی، توام واقعا خوش سفری، مجابم میکنی که هفته های دیگه هم باهات بیام بالا
:D
ولی از آقا داف دزده هم ننوشتی که قرار بود شما ها رو بدزده
:))
ولی آخرش تو مسیر برگشت با رامین دیدیمش با یه اکیپ و تو ایستگاه 2 رسید بهمون و کلی اونجا همزمان توقف داشتیم. دوباره تو رستوران چشمه رسید بهمون
:D
"
شایان نوشته
"
اصلا برنامه ریزی کرده بود برای تو و رامین که همش زمانش با شما یکی در اومد. آقا خوشحال میشم ما بازم جمعه میریم. شاید هم پنجشنبه رفتیم و جمعه برگشتیم.
"
فرزین نوشته
"
بابا خیلی خوش گذشت ولی دفعه ی بعد من تو چادر نمیخوابم ها ها ها D:
"
|