<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">

<channel>
<title>sha sha story in tochal</title>
<description>sha sha story in tochal</description>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
<copyright>lavashak 2006-2009</copyright>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
<language>fa</language>
<managingEditor>shayan.shalileh@gmail.com (shayan shalileh)</managingEditor>
<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 10:22:30 GMT</pubDate>

<lastBuildDate>Sun, 10 Jan 2010 00:39:54 GMT</lastBuildDate>

<generator>FeedForAll v1.0 (1.0.2.0) unlicensed version</generator>
<image>
	<title>sha sha story in tochal</title>
	<url>http://www.lavashak.com/images/RSS.gif</url>
	<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
</image>

<item>
<title>سنگ سیاه و باد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=134</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=134</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پنجشنبه شب یا همون جمعه صبح ساعت 6 و نیم باید میدان مجسمه می بودم. اولش قرار شد که شب خیلی زود بخوابم ولی تا چند تا چت کردم و این ها، ساعت شده بود 3 نیمه شب. به رختواب&nbsp;رفتم&nbsp;و&nbsp;بیدار&nbsp;شدم. اصلا دوست نداشتم از تخت بیام بیرون. اول تصمیم گرفتم دروغ بگم که اتفاقی افتاده و نرم. این رو هم بگم که لیلا اعتقاد داره من خیلی خالی بنده هستم. ولی بعد دیدم که اگه نرم تا شب دیوانه میشم. ساعت 5 و نیم بود که از جا کنده شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم. میدان مجسمه که رسیدم هوا هنوز تاریک بود. تا همنورد گرامی رسید و حرکت کردیم ساعت 7 شده بود.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">لیلا توی راه اون به سنگ سیاه، مشرف به دیدن آقا سیبیلویه خودشیفته شده بود که با یک وضع اسفناکی اومده بود کوه، و داشت اسلام رو به خطر می انداخت. خلاصه لیلا میگه که مجبور شده سبر کنه تا یواشکی بیام و گرنه می تونسته ساعت 6 پای مجسمه باشه. راست یا دروغش با خود لیلا. در هر صورت ما 40 دقیقه یخ زدیم.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مسیر شیرپلا از 4 صبح آدم بالا میره، مثلا هر دقیقه شاید 2 نفر بالا می رن، ولی ساعت به 7 و 8 که میرسه دیگه دسته دسته، 20 تا و 30 تا در دقیقه به سمت بالا حرکت می کنند. ما هم آروم آروم بالا رفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. تا خود شیرپلا اصلا نیازی به بستن یخ شکن نداشتیم. این 2 هفته که اصلا بارش نبود. برای همین مسیر کاملا پاییزی و بهاری بود.&nbsp;<br /><br />تا جایی که یادم هست، تا کافه رجب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. البته من همش می خواست بپیچونم و برگردم به قول لیلا. توی کافه رجب بودیم که لیلا دوستان خودش رو دید و همنورد گرامی دیگر هم رسید. این همنورد کسی نبود جز، امیر حافظی. خلاصه بعد از کلی ناز و کرشمه و لوس بازی به ما افتخار داد که تا شیرپلا همراه ما باشه. حالا با هر 20 دقیقه یکبار نق و ناز و کرشمه که من برم جلو، من برگردم کاری نداریم که این لوس بازی ها رو تا خود سنگ سیاه سرما در آورد.&nbsp;<br /><br />همیشه آب خوردن از چشمه های بین مسیر خیلی لذت بخشه و انرژی مضاعفی به آدم می ده. این هم چشمه درویشی هستش که تو مسیر یال آخر شیرپلا 5 دقیقه مونده به شیرپلا می تونین ازش آب بخورید. بهتر از اینه که از آب رودخونه بخورید.<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/1.JPG" alt="" width="300" height="400" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />تو شیرپلا که رسیدیم اصلا جای برای نشستن نبود. رفتیم طبقه بالا و یک میز نیمه خالی پیدا شد و لوازم رو آنجا پهن کردیم. اولین حرفی که به ما زدند این بود که وااااای این همه غذا؟؟؟؟ این اتفاق دقیقاً توی سنگ سیاه هم افتاد یکی از بچه های گروه کوهنوردی دماوند به ما گفت شما اگه دماوند برید چقدر با خودتون غذا می برید؟&nbsp;<br /><br />جالبیش اینه که اصلا هم غذا ها به خودمون نمیرسه ها، همه غذا ها پخش میشه برای اون هایی که دارن از گشنگی میمیرن توی مسیر یا به دلیل تنبلی و یا به دلیل بی توجهی با خودشون غذا به اندازه کافی نیاوردن. خدایی هر هفته که ما نرفتیم. خبر اومده چند نفر به دلیل گشنگی و ضعف بدنی دچار شوک و مرگ و میر شدن. از این جهت ما کلی خوراکی های گوناگون می بریم. تمام این افرادی هم که مسخره می کنند، به میزان شدت مسخره کردن، به همون شدت و شاید بیشتر از غذا های ما می خورند.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در مورد این خوراکی ها لیلا هم نظری داره که نظر لیلا رو هم در ادامه بخونید "(خوراکی میاره خودش بخوره اضافه ها رو که نمی خواد می ده این و اون اصلا هم به فکر بقیه نیست حتی من چند بار تو دره افتادم مردم اما یه فاتحه هم بلد نبود واسم بخونه فقط خندید).&nbsp;امیر و شایان یادشون رفته بود که باید بخورن همین طوری داشتن Non Stop مثل آدم آهنی از کوله هاشون خوراکی در میوردن تازه می خواستن دیزی هم بار بذارن :دی "<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/2.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />توی مسیر کافه رجب به شیرپلا یکی از دوستای لیلا به نام مریم هم به جمع ما اضافه شد که تا صبحانه در شیرپلا با ما بود. و به دلیل اینکه امتحان داشت دیگه با ما برای قله نیومد. برنامه امروز ما قله بود. ولی از اون جهت که باید به حرف امداد توی کوهستان توجه کرد. از سنگ سیاه به بالا رو ادامه ندادیم. البته توی گردنه شیرپلا که برای سنگ سیاه مسیرداره، تیم امداد و نجات به ما هشدار داد که هوا خیلی بادیه و از سنگ سیاه بالاتر نریم. یکی از دوستای گل به نام ضیا توی کمپ بود و یکی از دیگه از بچه ها که امیر می شناخت(اشکان افتخاری از بچه های سبز امداد کوهستان و فیس بوک باز).</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">باد اینقدر شدید بود که به کسی اجازه بالا رفتن نمی دادند ولی خوب می دونستند که با باد 50 و 60 بلایی سرما ها نمی یاد. البته فراموش نکنید که اتفاق یک بار می افته و همیشه باید به حرف امداد و نجات کوهستان توجه کرد. دلیل این هم که گیر سه پیچ ندادند که نریم بالا این بود که از نظر شناخت با ما آشنا بودند و می دونستند که این سرعت باد برای ما مشکلی ایجاد نخواهد کرد (و چون امیر هم باهامون بود که خودش از بچه های امداد و نجات کوهستانه). ولی من شخصا اگه 2 بار دیگه می گفتند که خطر داره به هیچ عنوان بالا نمی رفتم. (حتی با امیر) البته برای کسی که لباس مناسب داره مشکل ایجاد نمی کنه. ولی برای افرادی که با یک لباس معمولی و کاپشن ساده اومده بودند، خیلی خیلی خطرناک خواهد بود.&nbsp;<br /><br />خلاصه مسیر رو ادامه دادیم به سنگ سیاه. توی راه همه بر می گشتن، البته کسی هم نمی گفت که مسیر رو ادامه ندین. ما هم پررو، پررو، رفتیم بالا، به وسط های مسیر نرسیده بودیم که از شدت باد مجبور شدیم که ماسک بزنیم و درست و حسابی خودمون رو بپوشونیم. سرعت باد متوسط 30 تا 50 بود. ولی لحظه ای 70 و 80 هم میزد. سرعت باد نزدیکی سنگ سیاه در حدی بود که مجبور بودیم ایست کامل کنیم و خم بشیم تا باد آروم بگیره. البته بعد متوجه شدیم که توی قله و ایستگاه 7 باد به سرعت بالای 100 کیلومتر هم رسیده.&nbsp;<br /><br />توی سنگ سیاه حسابی خوراکی خوردیم.&nbsp;<br /><br />شایان اینور در حال درست کردن تن ماهی و تخم مرغ&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/3.JPG" alt="" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">امیر اونور در حال درست کردن سوسیس و تخم مرغ&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/4.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">لیلا هم به دلیل کم بود قدرت جسمانی کم آورده و بود و ولو شده بود تو سنگ سیاه شاید از روی تنبلی و برای اینکه دل ما بسوزه و بگیم کار نکن.<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/5.JPG" alt="" width="300" height="400" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اینحا هم واسه خودمون بساطی داشتیم که حیف ظرفیت شکم هامون جواب نمی داد. پناهگاه امیری خیلی تاریکه و باید چراغ پیشونی روشن کنیم.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/6.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب همه رفته بودند و ما هم خودمون رو خوب پوشوندیم تا برگردیم پایین.&nbsp;<br /><br />لی لی :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/7.JPG" alt="" width="400" height="300" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />شاشا :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/8.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /><br />امیر :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/9.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /><br />در زمان برگشتن به پایین یخ شکن ها رو بستیم.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/10.JPG" alt="" width="300" height="400" /><br /><br />شاید تا دوراهی اوسون 2 یا 3 بار مجبور شدیم یخ شکن ببندیم و دوباره باز کنیم. برای اینکه یا خاکی بود و یا یک لایه یخ جوندار. لیلا هم برای این تیکه نظر خودش رو داره و میگه "این شایان همش یا بند یخ شکنش رو محکم می کرد یا بند یخ شکن هاشو، آخه شایان خیلی حرفه ایه ;)"<br /><br />موقع غروب هنوز نزدیکی های سنگ سیاه بودیم و بجز ما 3 نفر کسی نبود. فضای بکری بود. غروب خورشید، ابرها، وزش باد که حالا به نسیم بدل شده بود، سکوت مهیب کوهستان و آواز باد که گهگاه طنین می انداخت و ... فوق العاده دوست داشتنی بود.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/11.JPG" alt="" width="512" height="384" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/12.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/13.JPG" alt="" width="512" height="384" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">سنگ سیاه رو که اومدیم پایین به نزدیکی های دوراهی اوسون و شیرپلا رسیدیم دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و چون توی دره بودیم و مسیر هم کاملا برفی بود. چراغ پیشونی هامون رو روشن کردیم تا مسیر رو ادامه بدیم. خیلی بی نظیر و عالی بود. مسیر تاریک تاریک در شرایطی که هیچ کس توی مسیر نیست واقعا واقعا من این تنهایی توی کوه رو دوست دارم دنیا دنیا. آآآآه این لیلا هم همش میپره وسط نوشتن آدم، الان داره میگه "منم خیلی دوست می دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"<br /><br />خیلی دوست داشتم که زمستون تا سنگ سیاه برم. ولی خوب چکار کنیم که امسال زمستون هم درست و حسابی زمستون نیست. ساعت 8 به هتل اوسون رسیدیم. و اونجا یه عدد ایستاک اوستوایی + دو عدد شیرکاکائو خوردیم. و بعد در حال پایین اومدن توی مسیر بودیم که یکی از بچه های نجات کوهستان رو دیدم که به دنبال مصدوم داشت می رفت هتل اوسون. البته ما توی هتل مصدوم ندیدیم ولی گفتیم که خودش بره و تأیید نهایی رو بگیره. اگه اشتباه نکنم اسمش امید بود و دوست امیر هم بود. رفت هتل و برگشت و ادامه مسیر رو تا باهم پایین اومدیم. من از قبل به شدت علاقه داشتم که دوره های امداد و نجات رو طی کنم. آشنایی با امیر هم توی همین ماه گذشته من رو مصمم تر کرد و همراهی با امید&nbsp;و تعریف خاطرات فوق العاده هیجانی هم به شدت من رو علاقه مند کرد. در حقیقت دلیل اینکه دارم میرم خانه کوهنوردان هم عضو بشم همین هست که کم کم و با طی کردن دوره ها بتونم این فسمت از آرزوهای کوهی خودم، یعنی امداد و نجات در کوهستان رو هم دست یافتنی کنم.</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 10:22:30 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اولین تجربه غار نوردی من</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=133</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=133</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی. &nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/jpg_file(16).jpg" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><sub style="vertical-align: sub;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است</span></sub></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(19).jpg" alt="" width="560" height="420" /><br />یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار<br />لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.</span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(20).jpg" alt="" /><br />من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(22).jpg" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(29).jpg" alt="" /><br />گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک<br />لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(33).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(35).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(37).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(40).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(45).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(46).jpg" alt="" /></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 10 Jan 2010 00:39:54 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>ایستگاه پنج در هشت ساعت</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=132</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=132</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">صبح که از خواب بيدار شدم هنوز داشت بارون مي اومد. نم نم. حرکت کردم به سمت توچال تقريبا تا نزديکي هاي ولنجک کاملا بارون مي باريد ولي کم کم، اين برف بود که لابلاي بارون مي باريد. به پارکينگ که رسيدم ديدم که ليلا ايستاده منتظر من و در حال چپ،چپ نگاه مي کنه. توي همون پارکينگ بودم که شقايق زنگ زد و پرسيد شايان کجا هستي؟ من گفتم وااي شقايق خوابم برد. خيلي ناراحت شد و گفت که صبر مي کنيم تا بياي. هنوز تلفن قطع نشده بود که از پشت سرش گفتم سلام !!! <br /><br /> چهار نفري حرکت رو شروع کرديم قرار بود مارال و بهار هم توي ايستگاه يک به ما برسند که مثل هميشه (چشمک) در نهايت توي ايستگاه دو به ما رسيدند. به ايستگاه يک که رسيديم ديگه کامل داشت برف مي باريد. بارش برف شديد نبود ولي خوب مي باريد. هوا هم خيلي خوب بود. سرد نبود اصلا، مه هم خيلي زياد بود. تقريبا از قبل از رستوران چشمه ما توي بهمن بوديم. <br /><br /> آروم و آروم رفتيم. اين سفر يکي از طولاني ترين سفر هاي من در طول عمرم بود. خيلي خوب بود در کل، 8 ساعته از ايستگاه يک رفتيم تا ايستگاه 5 . آره واقعا 8 ساعته، شوخي هم نمي کنم. ولي خيلي جالب بود. خدا وکيلي اصلا فکر نمي کردم ساعت 8 صبح حرکت کنم و ساعت 4 بعد از ظهر ايستگاه 5 باشم. اين مسير رو من معمولا 4 ساعته ميرم يا نهايت 5 ساعته. ولي خوب اينم مدلي بود براي خودش. <br /><br /> مسير واقعا عالي بود. براي اولين بار بود که توي مسير برفي اصلا يخ شکن استفاده نکردم. اينم مدلي بود و خيلي لذت بخش. ايستگاه 2 که رسيديم. لوازم صبحانه رو پهن کرديم. زير بارش برف و مه شديد، تصميم گرفتيم بجاي نون از برف استفاده کنيم. مربا با برف، خامه و عسل با برف و خلاصه صبحانه ي برفي خوبي خورديم. خيلي خوش مزه بود.  <br /><br /> توي ايستگاه 2 بوديم که بهار و مارال هم رسيدن، ليلا هم يکي از دوستان خيلي خيلي حرفه اي خودش رو ديد و کلي با ما هم دوست شد و کلي تبادل تجربه کرديم. ساعت 1 بود که از ايستگاه 2 حرکت کرديم به سمت ايستگاه 5، بر خلاف هفته قبل که من اصلا علاقه اي به بالا رفتن از مسير هاي غير اصلي نداشتم، اين دفعه تمام مسير رو از ميان بر ها رفتيم. ولي خيلي خيلي آهسته.  <br /><br /> قبل از ايستگاه 5 بوديم که از ابر ها رد شديم و به آسمون آبي رسيديم. ولي اين آسمون آبي ، زياد بالاي سر ما نبود. بازم ابر جاش رو گرفت و رفتيم توي مه. ديگه از بارش برف خبري نبود ولي مه خيلي شديد شده بود. مسير ميان بري که به ايستگاه پنج ميره، به دليل بارش شديد برف و احتمال ريزش بهمن، بسته شده بود. امروز متوجه شدم که اسم اين مسير لوله هستش. <br /><br /> لوله، چه اسم قشنگي، دقيقا هم اين مسير مثل لوله مي مونه، خيلي باريم و مستقيم، کوه رو از دل کوه دور مي زنه و در انها ميرسه به مسير اصلي. اين تيکه مسير اصلي از کوه بالا ميريه و بعد دوباره مياد پايين. ولي مسير لوله، اصلا شيب نداره. <br /><br /> به ايستگاه 5 که رسيديم ديگه ساعت 5 بود. خيلي نگران بوديم که چطوري برگرديم. خلاصه ديگه زديم زير کوه نوردي و با تله برگشتيم پايين. ناهار هم زياد توي ايستگاه 5 نخوردي. اوميدم ايستگاه يک و کاملا جوادانه، بساط ناهار رو وسط بام تهران پهن کرديم. اينقدر هم خنديديم که نگو. <br /><br /> در کل سفرخوبي بود. هم توي برف بوديم، هم توي مه، هم توي و هم خيلي برنامه ي سبکي بود.  <br /><br /> در ادامه عکس هاي بيشتري رو ببينيد از سفر ما به توچال <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03645.jpg" alt="" /> <img src="../../images/tochaltrip/dsc03647.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين عکس رو دوست دارم يک نمايي از قبل رستوران چشمه در مه <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03648.jpg" alt="" /> <br /><br /> يادم رفت که بگم ما توي راه کلي برف بازي کرديم با چند تا گروه ديگه حسابي برف بازي کرديم اين عکس ها مربوط به يک آدم برفي هست که اونجا ساخته بودنش و ما توي دستش دست بند سبز هم انداختيم <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03654.jpg" alt="" /> <br /><br /> اينم که مربوطه به مربا و برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03656.jpg" alt="" /> <br /><br /> واي اين عکس خيلي حرف براي گفتن داره من اسمش رو ميزارم آرامش در برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03658.jpg" alt="" /> <img src="../../images/tochaltrip/dsc03661.jpg" alt="" /> <br /><br /> گفتم هوا خيلي برفي بود اين مدرکش <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03662.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين مدرک اينکه از ابر ها رد شديم و رسيديم به آفتاب  شما توي تهران روز جمعه آفتاب نديديد ولي ما اونجا آفتاب هم ديديم <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03667.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين عکس رو هم خيلي دوست دارم تنها دخترهايي که توي کوه نق نق نمي کنن <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03669.jpg" alt="" /> <br /><br /> نمايي از قله توچال آفتابي و ابرهايي که زيرش روي تهران رو پوشوندن <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03671.jpg" alt="" /> <br /><br /> اگه گفتين اين چيه؟ کله شقايق توي برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03679.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين رو هم خيلي دوست دارم چوب دستي در برف <br /></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 5 Jan 2010 15:24:45 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>برف و مه و نق نق</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=131</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=131</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">همراه کوهنوردی توی کوه خیلی اهمیت داره، این رو خدا وکیلی میگم. شما رو می تونه از صفر به صد و از صد به صفر برسونه. حالا این رو گفتم که گفته باشم روی دلم نمونه. مثلا یکی از چیزا که اصلا تو روحیه کوهنوردی درست نیست. پرسش این سوال هستش که "اصلا شما چند وقته که میای کوه؟" یعنی دلم می خواد بگم به تو چه. خودت حالا حالیته مثلا یالغوز که این سوال رو از من می پرسی!!!</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یکی از نکات که خیلی بازم توی سفرهای کوه و اونم وقتی که نفرات کم هستن اهمیت داره تصمیم جمعی و انتخاب کم خطر ترین مسیر هستش. اما وقتی که از اول روز یک تورلیدر باشه و نفرات زیاد باشن، نمیشه تصمیم جمعی گرفت و درست یا غلط، به نظر من باید به حرف تورلیدر گوش کرد. ولی 4 یا 5 نفره وقتی آدم کوه میره، باید تصمیم و نظر جمع باشه و همیشه هم اون گروهی که کار سخت پیشنهاد میدن باید خودشون رو با اون گروهی که دنبال یک راه راحت هستش هماهنگ کنند. یعنی خطر بی خودی و مسیر سخت بی خودی ممنوع. مگر این که همه پایه باشند.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مثلا این که بیان فرو کنن توی آدم که باید از بی راهه بیری و اونم با شیب زیاد، خود بعد بگی که من نمی یام و بعد به زور قصد کنن که از اون مسیر ببرنت و بعد بگن که اه اه چقدر این شایان قر میزنه و چقدر خارج از گروهه. خیلی برای آدم زور داره. چون شما ممکنه اصلا یک روز روی مدش نباشی.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شاید هم بهرت باشه بگم، اصلا به جهنم من خارج از گروه هستم. توی مه با عمق دید 10 متر و واقعا بعضی زمان ها عمق دید کمتر از 5 متر، کدوم دیوانه ای از مسیر بیراهه میره؟&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">منم توی مسیر رفت تیکه اخر از یک مسیری بردم که نگن دیگه شایان میترسه و این چیزا، از خطر ناک ترین مسیر توی بیراهه بردمشون که بی خودی فکر نکنن حرفه ای هستند. تازه همش هم به من بگن که وای وای اگه از اون طرف اومده بودیم 6 دقیقه جلو افتاده بودیم.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بازم از بد ترین چیزها توی کوه این هستش که من باید ساعت 9 خونه باشم. وای گوشیم خاموش شده مامانم فلانم می کنه. به جهنم که باید ساعت 9 خونه باشی. من که نمی تونم زندگی خودم رو به خطر بندازم و توی تاریکی و توی مه و توی یخ، از مسیر بیراهه بیام پایین که مامان شما ناراحت نشه. </span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه این چیزا توی کوه خیلی اهمیت داره، همین طوری مثل ... رفتن بالا که کوهنوردی نیست. کوهنوردی یعنی اینکه از طبیعت درس بگیری و مثل کوه باشی. و منش کوهنوردی داشته باشی که متصفانه اینجا همه فقط از کوه بالا و پایین میرن.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">منم توی راه برگشت واقعا 3 بار قاطی کردم و داد کشیدم که انتخاب مسیر و زمان بندی و تمام حرکت به شدت غیر حرفه ای هستش. آدم عاقل که توی تاریکی و یخ از این مسیر ها نمی یاد پایین. به من چه که دیرتون شده. دیرتون شده نمی اومدین کوه. یک لیز خوردن کوچیک یعنی دیگه نرسیدن.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> تازه تورلیدر فکر کنید مسیر رو اشتباه بره و هی اون آخر مجبور باشم داد بزنم کجا دارااااااااارییییییییی میریییییییییییی؟ از اون طرف میره وسط دره ابله.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه من و بهار دیروز حسابی عصبانی شدیم. من نق نق زدم، بهار ساکت هیچی نگفت. ولی آخرش کلی با بهار خندیدیم. توی کوه آدم باید یاد بگیره که توی هر شرایطی جو رو صمیمی و دوستانه نگه داره. این از اصول کوه نوردی هستش.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">البته نق نق های من اونقدر زیاد بود که همه به شوخی می گرفتن و می خندیدن، بدون اینکه بدونن من واقعا دلم پر تر از اونی هستش که نشون میدم.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03625.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03626.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03627.jpg" alt="" />
<script src="../../tiny_mce/themes/advanced/langs/en.js" type="text/javascript"></script>
/&gt;</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03631.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس هم خیلی جالبه - چند سال پیش هم یک دونه این مدلی عکس داشتیم</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03632.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03634.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03635.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03639.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03640.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03641.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس رو به شدت دوست دارم</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03642.jpg" alt="" /></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 15:10:24 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>عکس های 2 سری گذشته کوه</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=130</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=130</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03542.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آبشار دوقلو - Dogholo Waterfall&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03549.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03552.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03555.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آدم برفی ناراحت - Sad snowman</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03557.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آدم برفی شاد - Happy Snowman&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03563.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">امیر از من داره عکاسی می کنه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03573.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شایان در شیرپلا - shayan in Shirpala&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03575.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شایان و مهزیار یکی از بهترین همراه های کوه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03580.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به سنگ سیاه - Shirpala to Sang-e-Siyah&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03582.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای عالی از کوه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03583.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چوب دستی های من در برف - من خودم کوشم</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03588.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک گروه در مسیر قله</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03599.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای از کنار سنگ سیاه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03601.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای ایستگاه 5 توچال از کنار سنگ سیاه (امیری)</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03604.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بر فراز ابرها</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03605.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03606.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03607.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03608.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03610.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03611.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چند تا عکس هم از آسمون</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این بود مجموعه عکس های 2 تا سفر قبلی من به شیرپلا</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اولین سفر زمستانی من از شیرپلا به اسون</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=129</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=129</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">جمعه پیش یک تجربه جدید داشتم. یک کاری که تاحالا نکرده بودم رو انجام دادم. از شیرپلا تو هوای خراب و برفی و مه ی رفتم به اسون. البته نمی دونم بچه ها در جریان هستید یا نه، من متاسفانه دادشم از پنجشنبه توی بیمارستان بستری شده و دکتر های احمق تشخیص اشتباه دادن و کلی مارا با خطر مواجه کردن. البته الان که این رو می نویسم حال داداشم خیلی خوب شده و خوشحالم</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در کل ولی هنوزم نگرانم و حال نوشتن زیاد رو ندارم. برای همین از لیلای عزیز در خواست کردم که داستان این هفته رو اون بنویسه و من اینجا قرار بدم. اینم داستان هفته گذشته از زبان لیلا پناهی.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">برنامه : جمعه صبح&nbsp;ساعت 6 پای&nbsp;مجسمه&nbsp;حرکت به سمت&nbsp; قله&nbsp;از میسر شیرپلا ... اما&nbsp;برنامه ای که دیشبش&nbsp;ساعت 02:00 یکی&nbsp;از اعضا زنگ&nbsp; بزنه و&nbsp;بگه&nbsp;ساعت 6 رو به 7 یا 7ونیم تغییر&nbsp; بدیم فاتحشو باید خوند. این&nbsp;بود&nbsp;که صبح&nbsp;ساعت 6 آماده&nbsp;بودم بزنم بیرون&nbsp; که شایان&nbsp;مسیج داد&nbsp;که تازه بیدارشده و&nbsp;داره کولشو&nbsp;جمع&nbsp;می کنه. به امیر زنگ&nbsp;زدم&nbsp;داشت آماده&nbsp;می شد . اینگونه&nbsp; بود&nbsp;که ما باخیالی&nbsp;آسوده&nbsp;،&nbsp;خرامان و&nbsp;نرم&nbsp;نرم&nbsp;به طرف&nbsp;تجریش&nbsp;حرکت کردیم . تجریش&nbsp;با امیر همراه&nbsp;شدیم و&nbsp;پس از اندکی&nbsp;انتظار در سربند&nbsp; شایان&nbsp;هم به ما پیوست.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(دروع نگو من خیلی زود اومد)&nbsp;</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تو میدون&nbsp;سربند&nbsp; مثل&nbsp;همیشه&nbsp;کلی&nbsp;از دوستان رو دیدم. و سفر یک روزه ما شروع شد من دومین بار بود که با شایان میومدم کوه و باید بگم که همنورد خیلی خوبیه.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(هندنه است)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در&nbsp;ابتدای مسیر با اینکه&nbsp;کاملا&nbsp;مسیر یخ زده&nbsp; بود&nbsp;ما تصمیم&nbsp;گرفتیم از یخ شکن استفاده&nbsp;نکنیم</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(به پیشنهاد امیر البته نمی دونم این بشر حالا خوبه اصلا کوهنوردی نمی کرده قبلا ولی در کل استعداد خیلی زیادی برای قله داره)&nbsp;</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;اما&nbsp;کمی&nbsp;که رفتیم&nbsp; دیدیم&nbsp;که هم باعث کند&nbsp;شدن&nbsp;حرکتمون&nbsp; می شه هم اینکه&nbsp;من از فشاری&nbsp;که باید برای راه&nbsp;رفتنم&nbsp;میوردم سردرد&nbsp;گرفتم :دی . البته&nbsp;این&nbsp;امیر آقا&nbsp;حرفه ایه ! و&nbsp;مشکلی&nbsp;تا اون&nbsp;موقع با یخ نداشت. بله&nbsp;اینطور شد که من و&nbsp;شایان&nbsp;تصمیم&nbsp; گرفتیم که یخ شکن&nbsp;هامون&nbsp;رو ببندیم یه جایی بود&nbsp;که چند&nbsp;نفر&nbsp;دیگه هم نشسته&nbsp;بودند&nbsp;و&nbsp;داشتن&nbsp;یخ شکن&nbsp; می بستند&nbsp;همون جا نشسته&nbsp;بودیم&nbsp;و&nbsp; در حال&nbsp;بستن یخ شکن&nbsp;بودیم&nbsp;که یک کوهنوردنما! به نام&nbsp;آقای سیبیلوی خودشیفته! به ما رسید و&nbsp;به طرزی که به در بگی&nbsp;دیوار&nbsp;بشنوه&nbsp;بادی به غبغب انداخت و&nbsp;گفت: اصلا یخ که یخ شکن&nbsp;نمی خواد!!! و این آغاز آشنایی ما با آقای سیبیلوی خودشیفته بود، البته ایشون با دوست بیچارشون رفتند و ما وقت نکردیم که بپرسیم ببخشید آیا شما یخ شکن رو برای قندشکستن استفاده می کنید؟ آیا؟ و یا میشه بگید اصولی کار کردن و مجهز بودن در کوهستان آیا آماتور بودن است ؟ آیا؟ باید بگم که این واقعا خیلی زشته و به دور از شعور کوهنوردیه که آدم به کوهنوردای دیگه متلک بندازه!</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب ما مسیرو&nbsp; ادامه&nbsp;دادیم&nbsp;بچه&nbsp;ها خیلی خوب&nbsp; میومدند&nbsp;و&nbsp;مناظر&nbsp;برفی کوه&nbsp;بسیار&nbsp; زیبا بود. امیر دوربین اورده&nbsp;بود&nbsp;و&nbsp; عکاسی&nbsp;می کرد&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(امیر عکاسی می کرد انگار نه انگار که با اومده کوه اصلا هم از ما عکس نگرفت، عکس ها رو به من نداد مثل این دوربین ندیده ها همش از در و دیوار و دار و درخت عکس گرفت)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;و&nbsp;یه جایی از مسیر هم امیر نیاز به یخ شکن&nbsp;پیدا کرد&nbsp;و&nbsp; تقریبا یک ساعت مشغول&nbsp;بستن یخ شکن&nbsp; هاش&nbsp;بودیم&nbsp;چون&nbsp; اولین&nbsp;بار&nbsp; بود&nbsp;که داشت از یخ شکن&nbsp;هاش&nbsp;استفاده&nbsp; می کرد&nbsp;و&nbsp;باید واسه پاش&nbsp;تنظیم&nbsp; می کردیم . &nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(خدایی اگه امیر با ما نبود مسیر رو بجای چهار ساعت 2 ساعته می رفتیم. اصلا امیر عکاس که عکس های من رو هنوز به هم نداره رو واقعا چرا باید دفعه بد با خودمون ببریم؟)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;پلاستیک&nbsp;یخ شکن&nbsp;امیر رو زمین بود&nbsp;شایان&nbsp;برداشت که امیر برگشتنی&nbsp; یخ شکن&nbsp;ها رو توش&nbsp;بذاره&nbsp;اما&nbsp;آقایی&nbsp; که از کنار ما رد شد فکر&nbsp;کرد&nbsp;آشغاله و&nbsp;ما برای حفظ&nbsp;محیط زیست برش&nbsp;داشتم&nbsp; و&nbsp;کلی&nbsp;تشکر کرد&nbsp;شایان&nbsp;هم می گفت&nbsp; خواهش&nbsp;می کنم&nbsp;منم&nbsp;داشتم&nbsp;از خنده منفجر&nbsp;می شدم.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(حسود هرگز نیاسود)&nbsp;</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب رفتیم&nbsp; و&nbsp;رفتیم&nbsp;تا رسیدیم به کافه رجب اونجا کمی استراحت کردیم و چای و بیسکوییت خوردیم اما هرچی منتظر امیر موندیم نیومد نمی دونستیم جلوتر از ماست یا عقب تر برای همین تصمیم گرفتیم بریم بالا شاید بالا دیدیمش. اونجا من بازم دوستامو دیدم از جمله ماریا که تولدش بود و داشت کیک میورد بالا . تو مسیر با ماریا و مهران هم برف بازی کردم.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">کافه&nbsp;رجب&nbsp; قبل&nbsp;از مسیر دست به سنگ دربنده و ازونجا میشه آبشار ... رو دید .&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;(یکی از دلایل اصلی نوشتن این مطلب توسط لیلا این هستش که من کلا دربند نیم دونم چی به چیه مثلا همین دست به سنگ رو دقیقا متوجه نمی شم کجاش دستمون به سنگ بود. من که بیشتر آویزون طناب ها بودن تا سنگ ها)&nbsp;</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هرچقدر&nbsp;بیشتر&nbsp; بالا می رفتیم&nbsp;به زیبایی مسیر اضافه&nbsp; می شد : همه&nbsp;جا سفید از برف&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(پوشید از برف)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;، صدای پاره شدن بکارت برف&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(نکن از این کارا دیگه، یه پست دادیم بنویسی نباید که فیلتر بشیم.)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">، صدای آبشار و پرنده ها،&nbsp; قندیل ها که هرجا که می شد روی سنگ و درخت خودنمایی می کردن و من و شایان از درخت قندیل می کندیم و می خوردیم و اسمش رو گذاشتیم میوه زمستون!&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(و چه بسیار خوشمزه بود)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;بعضی از درختها یخ زده بودن و اسمشون رو گذاشتیم درخت یخی. و قشنگ ترین منظره مه بود که در ارتفاعات رو صخره ها می شد دید و از سمت توچال به سمت دربند میومدند. و ما مشتاق بودیم که زودتر بریم بالا و در مه غرق بشیم.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تا&nbsp;شیرپلا این&nbsp;دوستمون&nbsp;آقای سیبیلوی&nbsp;خودشیفته ما رو همراهی می کرد&nbsp;و&nbsp;با بیانات گوهربارش مارو مستفیض ! یعنی تیکه هاش&nbsp;بعد&nbsp;دکتر&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(این یکی دیگه سانسور شد)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;دومی نداشت.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یکی از اظهاراتشون : کوهنوردی تو زمستون دوچیزش غیرقابل&nbsp; تحمله : اول&nbsp;صدای غژ غژ یخ شکن&nbsp;ها ! دوم&nbsp;خراب شیدن سبیلم. بازم اولی رو&nbsp; میشه پنبه بذاری&nbsp;تو گوشت اما&nbsp;دومی اصلا راه&nbsp;نداره&nbsp;نفس&nbsp;که می کشم&nbsp; می خوره به سبیلم&nbsp;خراب میشه!! &nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(کیس مای اس)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دوستش گفت&nbsp; خوب&nbsp;با نخ ببند . تافت بزن ... خلاصه&nbsp; ترکیدیم&nbsp;از خنده .کلی&nbsp;موجبات خوشیمان&nbsp; شد. تازه دوستمون&nbsp;عکاس هم بود !&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(من هنوز متوجه داستان خواهر زن نون زیر کبابه و ... رو اصلا متوجه نشدم فکر کنم خواهر زنش حسابی ترتیبش رو داده بود قدیم قدیم ها که این با خواهر زن ها اینقدر بد بود.)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه اینطور بود&nbsp;که ما مسیر رو ادامه دادیم تا شیرپلا . آبشار دوقلو خروشان و سرزنده زیباییشو فریاد می کرد. نرسیده به شیرپلا سگ طلایی معروف که بین بچه های کوهنورد شناخته شدست نشسته بود و شایان بهش بیسکوییت داد اما مثل اینکه سیر بود و نخورد.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(یادش رفته بود اون شب هایی رو که از گشنگی توی قله زوزه می کشید کسی نبود به غیر از من به دادش برسه)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رفتیم شیرپلا فکر&nbsp;می کنید کیو&nbsp;اونجا&nbsp;دیدیم&nbsp; بله&nbsp;امیرخان&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(امیر عکاس باشی که هنوز عکس های من رو نداره به خودم)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نیم&nbsp;ساعتی&nbsp;بود&nbsp; که رسیده&nbsp;بودند.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">به&nbsp;شایان&nbsp; گفتم بالاخره&nbsp;من نفهمیدم&nbsp;امیر مارو پیچوند یا ما امیرو !&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(پیچ تو پیچ شدیم احتمالا)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من&nbsp;کلی&nbsp; از دوستامو&nbsp;دوباره دیدم بچه&nbsp;های&nbsp; گرم&nbsp;و&nbsp;صمیمی&nbsp;شیرپلا.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(اون پسره که با دوست دخترش اومده بود کسی رو تحویل نمی گرفت رو نگفتی که، باید اینم بگیم که اون پسره وقتی که دوست دوخترش نمی یاد از سر کول همه دخترا شیرپلا میره بالا)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ما&nbsp;بسی&nbsp; گرسنه&nbsp;بودیم&nbsp;طبقه پایین&nbsp;جا نبود گرچه همه&nbsp;به جمع&nbsp;تر می نشتند&nbsp;و&nbsp; جاشونو به ما تعارف&nbsp;میزدند اما&nbsp;برای اینکه&nbsp;جای&nbsp;کسی&nbsp;بد نشه&nbsp;رفتیم&nbsp; طبقه بالا بساط صبحونه رو چیدیم&nbsp;و&nbsp; از گرسنگی نجات پیدا کردیم!!</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب نقطه سیاه تقریبا اینجاها&nbsp;بود&nbsp;که به وقوع پیوست :پی البته&nbsp;شخصی بود&nbsp;،&nbsp;شایان&nbsp;به تو و&nbsp;امیر هم مربوط&nbsp;نمی&nbsp;شد :دی .&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(دوست پسر لیلا که اصلا کوه نمی اوند اومده بود کوه دید لیلا وسط چهار تا پسر داره میزنه و میرقصه این نکنه اون نقطه سیاه بوده؟)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعد صبحونه هم کیک&nbsp;تولد ماریا&nbsp;رو خوردیم که خیلی خوشمزه و&nbsp;البته&nbsp;صورتی&nbsp;بود.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">برای&nbsp;قله&nbsp; رفتن دیر&nbsp;بود&nbsp;و&nbsp;ما تصمیم&nbsp;گرفتیم بریم ایستگاه5 آخه&nbsp;شایان&nbsp;بچه&nbsp;توچاله و&nbsp;اگه&nbsp;یه جمعه نره&nbsp;دلش&nbsp;تنگ&nbsp; میشه&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(عینک آفتابی رو جمع کردن که عینک طوفان و مه رو بزنم دیدن هر هر لیلا داره می خنده و میگه بچه سوسول های توچال رو نگاه. این تیکه یادم نمیره)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اماده شدیم برای حرکت که راحله&nbsp;از دوستای خوب&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(یک نظر کاملا شخصی توسط نویسنده است و اصلا به عنوان دیدگاه رسمی این وبلاگ نیست)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;کوهم اومد و&nbsp;الا&nbsp;و&nbsp;بلا&nbsp;اصرار&nbsp; که نرین ایستگاه 5 بیایین از اوسون&nbsp;بریم برف&nbsp;بازی و&nbsp;لیز&nbsp;بازی</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(لیز بازی کاری است بسیار سبک و ساده حرفه ای های لیز بازی این کار را با کفش بدون یخ شدن انجام میدهند و نیمه حرفه ای ها با شلوار روز مین دراز می کشند و لیز بازی می کنند. خنگ ها و آماتور های داغون هم از کیسه استفاده می کنند)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">. ما هم گفتیم&nbsp; درموردش&nbsp;فکر&nbsp;می کنیم بعد&nbsp;تو مسیر تا یالی که به سمت&nbsp;قله&nbsp;میره و&nbsp;از اونطرف از اوسون&nbsp;برکی گردیم&nbsp;انقدر&nbsp; با گروه رسالت&nbsp;برف&nbsp;بازی کردیم&nbsp;که تصمیم&nbsp;گرفتیم که همراه&nbsp;بچه&nbsp;ها از اوسون&nbsp;بریم پایین. همچنین تو مسیر بچه&nbsp; های&nbsp;گروه خانه کوه&nbsp;تهران&nbsp;رو هم دیدیم&nbsp;و&nbsp;اینطور شد که عزممون رو برای پایین&nbsp;رفتن با بچه&nbsp;ها جزم&nbsp;کردیم :دی .&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(امیر شده بود لیدر گروه کوهنوردی جلو میرفت 15 نفر دونبالش می اومدن خیلی باحال بود)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تو&nbsp;مسیر من کلی&nbsp;سربازی&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(به فتح ضمه بخونید یعنی لیز خوردن به مدلی که بیشتر مشابه انسان های متمدن است)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;کردم یه جا خیلی لیز&nbsp; خورش خوب&nbsp;بود&nbsp;صد دفعه رفتن بالا و&nbsp; دوباره لیز&nbsp;خوردم&nbsp;اما&nbsp;شایان&nbsp; سوسول&nbsp;نیومد&nbsp;گفت&nbsp;من فقط&nbsp;تو پارک ملت&nbsp;سرسره&nbsp;بازی می کنم.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دره اوسون&nbsp; فوق&nbsp;العاده زیباست همه&nbsp;فصل&nbsp;هاش&nbsp; یه جور&nbsp;قشنگند. و&nbsp;اما&nbsp;چیزی که قشنگیشو&nbsp; دوچندان&nbsp;کرده بود&nbsp;مه زیبایی بود&nbsp; که ما رو فراگرفته بود&nbsp;و&nbsp;جاهایی از مسیر ما بیش&nbsp;از دوقدم&nbsp;جلوتر&nbsp;خودمون رو نمی&nbsp;دیدیم. هرکس به نوعی از طبیعت&nbsp; لذت&nbsp;می برد&nbsp;بعضی با سکوت بعضی با بذله گویی و&nbsp;خنده بعضی با گوش&nbsp;دادن به موسیقی بعضی با سرخوردن&nbsp;رو برف&nbsp;بعضی با نقاشی&nbsp; رو برفها&nbsp;و&nbsp;و&nbsp;و ...</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من&nbsp;یه جا یخ شکن&nbsp;هامو دراوردمکه&nbsp;سرسره&nbsp;بازی کنم&nbsp;اما&nbsp;انقدر&nbsp;لیز&nbsp;خوردم&nbsp; که امیر گفت&nbsp;باید یخ شکناتو ببندی.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من&nbsp;و&nbsp;شایان&nbsp; علاقه&nbsp;ی&nbsp;وافری&nbsp;داشتیم که از مسیرهای&nbsp; بیراهه بریم مخصوصا مناطقی که برف&nbsp;دست&nbsp; نخورده بود&nbsp;و&nbsp;خودمون پاکوب&nbsp;می کردیم . همین طور&nbsp;که از مسیرهای&nbsp;میان بر می رفتیم&nbsp;یه دفعه دیدیم&nbsp;سر از باغ&nbsp; شخصی یه نفر&nbsp;سردراوردیم به قول&nbsp;شایان&nbsp; خوبه سگش&nbsp;اونجا&nbsp;نبود.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(امیر بعد به من گفت آخه کدوم آدم عاقلی سکش رو اونجا که شما رفتین ول می کنه که بیاد شما بگیره)&nbsp;</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تازه یه جا هم من رو سنگ&nbsp;لیز&nbsp;خوردم&nbsp;و&nbsp;محکم با پشت&nbsp;اومدم&nbsp;پایین&nbsp;شایان&nbsp;بدجنس&nbsp; هم جز خنده کاری ازش&nbsp;برنمیومد. البته&nbsp; قبلا اولتیماتوم داده بود.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه رفتیم&nbsp; و&nbsp;رفتیم&nbsp;هتل&nbsp;اوسون&nbsp;یه حالی به خودمون دادیم&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(45 دقیقه یا اون دختره که اصلا ازش خوشم نمی اومد اون موقع رفتن wc و بعد آرایش کردن انگار داریم میریم عروسی)</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;و&nbsp;نسکافه ای گرم&nbsp;خوردیم. اونجا&nbsp;یه سگ هست&nbsp;ماشاالله پهلوون ! خیلی بزرگ بود&nbsp;و&nbsp;بچه&nbsp;ها ازش&nbsp; عکس&nbsp;گرفتند.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیگه&nbsp;هوا&nbsp; داشت تاریک&nbsp;می شد و&nbsp;ما به منطقه&nbsp; ای رسیدیم که سنگ&nbsp;بود&nbsp;و&nbsp;دیگه خبری از یخ نبود یخ شکن&nbsp;ها رو باز&nbsp;کردیم&nbsp; و&nbsp;هدلامپ هامون رو روشن کردیم .</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">راستی عینک برف&nbsp;من هم شکست می دونین&nbsp;چرا&nbsp;آخه&nbsp; به عینک شایان&nbsp;طمع&nbsp;کردم و&nbsp;می گفتم اگه&nbsp;مردی عینکت&nbsp;مال&nbsp;من. البته&nbsp; من که آدیم حریصی&nbsp;نیستم&nbsp;اما&nbsp;قصه&nbsp; ازاون&nbsp;موقع شروع شد که ما امیرو&nbsp;گم کردیم&nbsp;و&nbsp;تصمیم&nbsp;گرفتیم که وسایلشو&nbsp; تقسیم&nbsp;کنیم : دوربینش&nbsp;مال&nbsp;من ،&nbsp; شایان&nbsp;هم یادم نیست چی می خواست&nbsp;فقط&nbsp; یادمه&nbsp;که کوله ی&nbsp;امیرو&nbsp;هیشـــــــــــــــــــــکی دوس&nbsp;نداشت.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه رفتیم&nbsp; و&nbsp;رفتیم&nbsp;تا رسیدیم کافه امیرخان . تو این&nbsp;کافه اکثر بچه&nbsp;ها واسه نهار جمع&nbsp;می شن . همونجا نهار&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(ساعت 6 بعد از ظهر ناهار دفت کنید به زمان)&nbsp;</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رو خوردیم البته&nbsp; تعجب نکنین&nbsp;ما نهارمون&nbsp;رو تو کوه&nbsp; شب می خوریم&nbsp;صبحونمون رو ظهر&nbsp;می خوریم :دی. غذامونم&nbsp;اصولا&nbsp;باحاله چون&nbsp; همه&nbsp;له هم تعارف&nbsp;می زنن&nbsp;و&nbsp;کسی&nbsp; با کسی&nbsp;تعارف&nbsp;نداره&nbsp;آد م&nbsp;می تونه کلی&nbsp;غذای مختلف&nbsp;بخوره.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیگه&nbsp;بقیه مسیر هم همچنان با دوستای خوب&nbsp;پایین&nbsp; اومدیم ،&nbsp;صحبت می کردیم&nbsp;،&nbsp;خوراکی می خوردیم ...</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رسیدیم&nbsp;پای&nbsp; مجسمه&nbsp;و&nbsp;تصمیم&nbsp;گرفتیم تا تجریش&nbsp; پیاده&nbsp;بریم.اصولش&nbsp;هم همینه&nbsp;که بعد&nbsp; کوهنوردی یک ساعتی&nbsp;پیاده&nbsp;روی&nbsp;کنیم تا بدن&nbsp;به حالت عادیش&nbsp;برگرده.&nbsp;</span><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">(ماکلیت معنوی این جمله مال منه البته من هم از رامین به سرقت بردم)</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اما خوب&nbsp; ما مثل&nbsp;بچه&nbsp; خوب&nbsp;نمی&nbsp;تونیم&nbsp; بیاییم پایین&nbsp;تا خود&nbsp;تجریش&nbsp;با امیر و&nbsp;راحله&nbsp;برف&nbsp;بازی و&nbsp;بدو&nbsp;بدو&nbsp; بازی کردیم&nbsp;اما&nbsp;شایان&nbsp;همش&nbsp;می گفت&nbsp;بده&nbsp;بچه&nbsp;ها مثل&nbsp;بچه&nbsp;دبستانی&nbsp; ها شدین ،&nbsp;وارد تمدن شدیم :دی.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بله من و&nbsp; راحله&nbsp;بعد&nbsp;اینکه&nbsp;بر امیر پیروز&nbsp; فائق اومدیم ولش&nbsp;کردیم&nbsp;چون&nbsp;دیگه دلمون&nbsp;به حالش سوخت :دی .</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تجریش بود&nbsp; که من و&nbsp;شایان&nbsp;به سمت&nbsp;پارک وی روانه&nbsp; شدیم و&nbsp;راحله&nbsp;و&nbsp;امیر رفتن که اولین&nbsp; آیس&nbsp;پک امیر رو افتتاح کنن.</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این بود&nbsp; ماجرای جمعه کوه&nbsp;20 آذر 88 .</span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">عکس های امیر صادقی رو هم در اینجا&nbsp;</span></span><a href="http://tehranlive.org/2009/12/12/darband-hiking-trail/"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">http://tehranlive.org/2009/12/12/darband-hiking-trail</span></span></span></a><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;ببینید</span></span></span></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"><span style="color: #339966;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نکته مهم : نوشته های داخل () که به رنگ سبز هستند توسط من و در توضیح نوشته های نویسنده که لیلا باشه اضافه شده. این نکته رو هم اعلام کنم که استفاده از رنگ سبز اصلا به میر حسین یا جنبش سبز و یا جنش سبز علوی ارتباطی نداره و بیشتر به خانه سبز مربوط میشه. سبز باشید</span></span></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 20:58:27 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>آرزوهای دست نیافتنی من (2)</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=128</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=128</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب، تا آخر روز اول رو اینجا <a style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; color: #000080; text-decoration: none;" href="?id=127">آرزوهای دست نیافتنی من (1)</a>&nbsp;نوشتم. الآن هم گفتم که بیام تیکه دوم رو بنویسم. همون طوری که لیلا توی کامنت مطلب فبلی اشاره کرده بعضی چیزا رو یادم رفت. "<span style="color: #666666; font-size: xx-small;">مثل آقا سیبیلو ، فرزین که دستکش کرده بود تو پاش :)) وای من خیلی خندیدم الانم یادم می افته خندم می گیره ، شرابط خوابمون که استثنایی بود واقعا ! ببین روز بعد از فداکاریه منم بگیا خدایی واسه خاطر بچه ها صبح پا شدم رفتم سمی کلون پرانتز باز ماه خیلی خوشگل بود کلا خیلی هیجان انگیز بود یخ های کلکچالم یادت نره :))</span>&nbsp;" این چیزایی بود که یادم رفته، بخشی مربوط به روز اول و بخشی هم مربوط به روز دوم.&nbsp;</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آقا سیبیلو داستانی داره، یک آقای بود توی شیرپلا گیرداده بود که ما نریم توی چادر، هی می اومد و می گفت که 2 تا دختر و 2 تا پسر بالا اتاق گرفتن، پسرها توی اطاقشون بخاری گازی دارن، دختر ها بخاری برقی. نزدیک به چهار دفعه اومد، یک بار گفت هوا سرده، یک بار گفت خطرنامه، ولی آخرش ما رفتیم بیرون چادر زدیم.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">جا که به شدت تنگ بود، اگه اشتباه نکنم تا شام خوردیم ساعت شده بود 10 شب، من سریع جای بچه ها رو به راه کردم، لیلا، بهار، فرزین و بعد من. ولی بازم جا تنگ بود. من به بچه ها گفتم که خوابم نمی بره، ولی به سرعت خوابم برد. یک بار ساعت 3 بود که صدای بهار چشمم رو باز کردم و سوال کردم، بچه ها سردتونه، خیلی جالب بود، به ترتیب، لیلا، بهار و فرزین جواب دادن نه ولی جا خیلی تنگه.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خدایی جا خیلی تنگ بود ولی من خیلی راحت خوابیدم. از همیشه راحت تر. ساعت 6 صبح هم که لیلا به علت له شدگی از چادر رفت بیرون و سرمای بیرون چادر رو به له شدن توی چادر ترجیح داد. با بیرون رفتن لیلا جا برای بهار و فرزاد بیشتر شد. منم که ساعت 8 از چادر زدم بیرون و بعد از من هم بهار. فرزاد وقتی که ما سه نفر از چادر رفتیم بیرون دیگه خیلی خوش به حالش شده بود. ماشالا هزار ماشالا فرزاد 1.99 قدشه.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از جالبی این تیکه باید بگم که وقتی که داشتم ازچادر بیرون می اومدم زیپ چادر یخ زده بود. این یخ زدگی هم اینقدر شدید بود که 1 دقیقه طول کشید تا من زیپ چادر رو باز کنم. از سر و صدای زیپ هم همه از خواب بیدار شدن.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یادم نیست بیرون چادر چی کار می کردم، دیدم که 2 تا پسر گل، اومدن کنار چادر ما و دارن قلیون درست می کنند. منم رفتم تو قلیونشون، یوهو دیدم پسره خندید و میگه بفرمایید. ها ها. من گفتن مرسی، بعد از من بهار اومدن و رفت توی قلیونشون، باز پسره ها خندیدا و گفتم بفرمایین. دیگه لیلا هم رسیده بود دم چادر و اونم نگاهش افتاد به قلیون، پسر ها دیگه از خنده مرده بودن فکر کنم. اولش فکر کردن ما تعجب کردیم ولی وقتی که رفتیم کنارشون و قلیونشون رو تا آخر تموم کردیم. متوجه شدن که به کوهنورد جماعت نباید تعارف زد.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه، به پیشنهاد 2 تا آقا پسر گل شیرپلایی، بی خیال قله شدیم. آخه خدایی ساعت شده بود. 11.5 و دیدیم برای قله رفتم دیره، گفتیم چی کار کنیم؟ یک کاری کنم از قله خطرناک تر. چی کنیم و چی کنیم. تا مسیر بهمن گیر کلکچال به شیرپلا افتادم. بچه ها هم که همه پایه خطر.&nbsp;</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از شیرپلا رفتیم برای کلکچال، توی مسیر برگشت این یخشکن ها برای ما شده بود دردسر، ایقدر باز کردیم و بستیم که دیگه خودمون خندمون گرفته بود. آخه کلا مسیر دیوانه بود. مثلا یک جا خشک خشک، و یک جا یخ یخ. خدا وکیلی مونده بودیم که چی کار کنیم.&nbsp;</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این تیکه از مسیر خیلی خیلی زیبا هستش، ولی خطر ناک هم هست، همش باید از روی لبه سنگ ها حرکت کنی. شیب خیلی زیاد رو باید رد بشیو کلا مسیر خطرناکی هستش. راهش هم خیلی مشکله، یعنی به راحتی اشتباه می کنی مسیر رو و باید خیلی دقت کنید که اشتباه نرید.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه اومدیم روی برف، روی یخ، رود خونه یخ زده، شیب 45 درجه برفی، برف کوبیده نشده، برف کوبی و وای هر چی بگم کم گفتم. اگه هوا آفتابی و گرم نبود شاید برای ما یک خاطره خوب نمی موند. آفتاب توی آسمون، برف روی زمین بود که یک روز خوب رو برای ما رقم زد.&nbsp;</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من عاشق برف کوبی هستم. باید برم یک کفش مخصوص این کار بخرم. با این کفش های خودم می تونم برف کوبی کنم ولی خوب اگه هوا خراب باشه و یا خراب بشه، احتمال میدم به مشکل بر می خوردم.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از شیر پلا که رفتیم بالا رسیدیدم به بالای کلکچال، اونجا رو من خوندم اسمش زین اسبی هستش و اول جاده شاهی است. جاده شاهی هم یک جاده ای هستش که ناصرالدین شاه از اون مسیر میرفته به قله توچال و بعد از اون طرف میرفته به شهرستانک.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">البته ما به مسیر پیازچال کاری نداشتیم و بعد از کمی استراحت از مسیر کلکچال اومدیم پایین. به ایستگاه کلکچال که رسیدیم بساط ناهار رو پهن کردیم. و جای شما خالی یک ناهار بی نون زدیم. ولی خدا خیلی دوستون داشت. رفتیم آب بیاریم. نون پیدا کردیم. رفتیم دستشویی، نون پیدا کردیم. خدایی این سفر همش جالب بود.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نکات + خیلی داشت. من 3 تا همسفر جدید داشتم. لیلا، بهار و فرزین. البته بهار که از کوهنورد های قدیمی بود و خیلی سفر یک روزه با هم رفته بودیم. فرزین هم یک بار هفته قبل رفتیم تا ایستگاه 5. ولی با هیچ کدوم سفری که شب بمونیم نرفته بودم.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب، برای امروز هم کافیه. راستی چند تا دیگه از آرزوی های دست نیافتنی من در این روز هم دست یافتنی شد. مثلا مسیر شیرپلا به کلکچال رو توی برف رفتن. قلیون کشیدن توی شیرپلا و شب توی شیرپلا خوابیدن.&nbsp;</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این مطلب رو بدون عکس از من قبول کنید تا فردا برای ما چند تا عکس از دوربین فرزین توی یک پست جدید قرار بدم.</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 8 Dec 2009 00:00:51 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>آرزوهای دست نیافتنی من (1)</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=127</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=127</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من یک چند تا آرزوی دست نیافتنی داشتم. برای مثال شبونه رفتن از ایستگاه 5 به شیرپلا، و یا توی زمستون برم پیازچال، شب توی شیرپلا چادر زدن و چند تا آرزوی دیگه که کم کم توی نوشته های این سفر من می خونید و با اون ها آشنا می شید.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چهارشنبه عصری با بهاره رفتم منیریه برای خرید لوازم مورد نیاز سفر، یک چراغ قوه خوب، یک پتوی امداد، یک سوت کوهنور
<script src="../../tiny_mce/themes/advanced/langs/en.js" type="text/javascript"></script>
دی و چند تا خورده ریز دیگه، دوستم هم کوله و کیسه خواب و این چیزا خرید که فردا بتونیم یکی از هیجان انگیز ترین سفر هامون رو بریم. یعنی از همه مهم تر توی زمستون و سرما توی ارتفاعات خوابیدن. فکر کنم آخرین باری که با رامین رفتم حدود 1.5 ماه پیش بود که رفتیم قله و خیلی ترسیدیم هم سرما و هم شدت باد.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">برنامه ما برای قله توچال بود. شب ایستگاه 5 بخوابیم و صبح بریم برای قله، حرکت ساعت 10 صبح از مسیر توچال، یعنی مسیر مورد علاقه من. ساعت 10 من توچال بودم منتظر بچه ها، &nbsp;طبق معمول تاخیر، امیر و لیلا اومدن، همین که امیر رو لیلا رو دیدم خوشحال رفتیم بلا، بهار و فرزین هم ساعت 11 توی ایستگاه یک به ما رسیدن و رامین هم دقایقی بعد با یک عدد کیه خواب و به عنوان فرشته نجات رسید. کیسه خواب رو داد و به دلیل سرعت کم گروه شاکی شد و خودش تنها و تند رفت بالا. ما هم آروم و آروم مسیر رو بالا رفتیم. رستوران چشمه و بعد زدیم توی مسیر بیراهه و رسیدیم به ایستگاه 2، ایستگاه 2 صبحانه ای خوردیم چه عالی، امیر رو خیلی وقت هست که می شناختم. اما فقط یک بار با هم دماوند رفته بودیم ولی زیاد با هم همسفر نبودیم. خدایی همون طور خیلی از دوستای مشترک می گفتند امیر خوش سفر هستش واقعا امیر خوش سفر هست.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعد از صبحانه حرکت کریم به سمت ایستگاه 5، مسیر برفی بود. برای همین یخ شکن ها رو بستیم و رفتیم بالا. حدود ساعت 1.5 بود که به طرف ایستگاه 5 می رفتیم. توس مسیر نقریبا همه از روی ساعت حرکت و حجم لوازمی که همراه داشتیم متوجه می شدند که داریم میریم شب بالا بمونیم. برخورد آدم ها توی کوه خیلی جالبه، همه آفرین و ایول و بی باحالین به آدم میگن. خلاصه آروم و آروم رفتیم ایستگاه 5، نصف مسیر رو از راه اصلی رفتیم و نصف دیگه مسیر رو از بیراهه، توی آخرین پیچ مسیر به ایستگاه 5 رامین رو دیدیم که داشت بر می گشت. قبل رامین هم آقا جواد رو دیدم که اونم تقریبا حدود ساعت 4 داشت بر می گشت به سمت ایستگاه 2. رامین رو که بهش رسیدیم سریع مخش رو زدیم که بیاد باهامون ایستگاه 5 و بعد با امیر برگرده پایین. &nbsp;بعد از اینکه ناهار به شدت حسابی خوردیم امیر و رامین تنها برگشتن پایین. توی ایستگاه 5 یکی از قله نورد های خوش اخلاق رو دیدیم. اسمشون الآن یادم نیست ولی دفعه اول و دوم و خلاصه هر دفعه که ما رفتیم قله ایشون هم قله بود. تخصصی زمان حرکت این دوست ما جمعه و شنبه هستش برای همین وقتی ما هر وقت جمعه و شنبه میریم این دوست خود رو می بینیم. سلام و علیک کردیم و من از اینکه آشنا دیدم خیلی خوشحال بودم. جلوی بچه ها هم کلی کلاس اومدم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">توی ایستگاه 5 متوجه شدیم که نون کم داریم برای همین شروع کردیم به جمع آوری نون، اول از همه دیدیم میز کناری یک بسته بزرگ نون لواش دشت نخورده داره، اون رو برداشتیم. و سریع توی کیف گذاشتیم. لوازم رو بستیم و شروع کردیم به آماده شدن برای حرکت، رامین و امیر هم خداحافظی کردن و به سمت ایستگاه 2 حرکت کردند. ساعت تقریبا 6 شده بود. هوا تاریک، ستاره بارون، و ایستگاه 5 خالی خالی. توی تاریک و با نور چراغ حرکت کردیم برای شیرپلا، اخه ایستگاه 5 شب ها بسته هستش و اگه مشکلی پیش بیاد کسی عملا نیست که به آدم کمک کنه برای همین تصمیم گرفتیم که بریم شیرپلا. حرکت کردیم برای شیرپلا. وااااای چه مسیری، وای چقدر زیبا، چقدر باور نکردنی، چقدر عالی، مسیر ایستگاه 4 به شیرپلا هم سرپائینی داره و هم سربالایی و هم بخشی از مسیر صاف هستش.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آخر های مسیر بودیم که ناگهان یک دسته گرم دیدیم از روی کوه های اون طرف دارن میرن بالا، مهتاب خیلی روشن و کامل بود، برای همین خیلی خوب می شد دیدشون. ما هم سریع چراغ هامون رو خاموش کردیم و به مسیر ادامه دادیم. کلی خدا خدا کردیم که گرگ ما رو نخوره.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بیشتر مسیر چراغ هامون روشن بود. تقریبا بعد از دوراهی اسون بود که تصمیم گرفتیم چراغ ها رو خاموش کنیم و ادامه مسیر رو با نور مهتاب بریم جلو، خوب اینم یک تجربه جالب بود. توی آخرین شیب قبل از رسیدن به دوراهی اسون، تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم. دراز کشیدیم و به آسمون خیریه شدیم. وااای چقدر زیبا بود. این بخش از مسیر چون اصلا نور شهر تهران دیده نمیشه و میشه گفت در تاریکی هستید، خیلی آسمون شب قشنگ دیده میشه. بعد از چند دقیقه استراحت به مسیر ادامه دادیم.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">به شیرپلا رسیدیم دیدیم که از انسان خبری نیست. زیاد شلوغ نبود. منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند که دیدیم یک گروه دختر و پسر دارن میان بالا، همه با هم رفتیم توی شیرپلا، اون تیم رفتن خوابگاه بگیرن و ما هم تصمیم خودمون را برای بیرون خوابیدن گرفتیم. رفتیم و چادر هامون رو زدیم. خدایی به شدت لذت بخش بود. خیلی عالی بود. شام خوردیم کنار و هم و بعد هر کسی رفت سر خونه و زندگی خودش و توی کیسه خواب، خوابید. من به سرعت نور خوابم برد.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یان چند تا عکس رو از مسیر امروز ما داشته باشید تا داستان روز دوم و بخشی از نکات جا افتاده امروز رو در پست بعدی بنویسم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03475.JPG" alt="" width="640" height="480" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="Http://www.lavashak.com/images/tochaltrip/DSC03488.JPG" alt="" width="640" height="480" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مسیر ایستگاه 5 به شیرپلا دوراهی سنگ سیاه (امیری)</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03489.JPG" alt="" width="640" height="480" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پناهگاه شیرپلا ساعت 9.5 شب تاحالا کسی اینجا رو اینقدر خالی دیده؟</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03502.JPG" alt="" width="640" height="480" /></span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من در چادر</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03497.JPG" alt="" width="640" height="480" /></span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در حال شام خوردن</span></span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ادامه مطلب رو اینجا <a style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; color: #000080; text-decoration: none;" href="?id=128">آرزوهای دست نیافتنی من (2)</a>&nbsp;مطالعه کنید&nbsp;</span></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 6 Dec 2009 09:56:07 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>این جمعه و جمعه هفته پیش</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=126</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=126</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">والا توی دنیا هیچ چیزی بیشتر از کوه رفتن و بعد اومدن اینجا درموردش نوشتن دوست ندارم. ولی اینقدر همه چیز توی هم پیچ خورده و اینقدر شرایط سنگین شده برای همه که واقعا باید اعتراف کنم اون شایان قدیم نیستم.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">اول داستان جمعه هفته رو بنویسم. هیچی قرار شد بریم کوه، بعد از مدت های خیلی طولانی همه اکیپ باحاله جمع شدیم. من، پویا، آزاده، ارمغان. 2 تا مهمون جدید هم داشتیم. و البته 2 تا غایب. نیکو و رامین. هیچی دیگه، رفتیم کوه، اول قرار بود بریم قله های توچال رو یکی پس از دیگری فتح کنیم، که به ایستگاه پنج نرسیده بودیم، تلنگ گروه در رفت.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">ولی خدا وکیلی روز خیلی خوبی بود. این ارمغان خسیس دوربینش رو کرده بود توی کیفش در نمی آورد که خدایی نکرده خراب نشه. آخرش هم دوربین رو داد به من 10 تا عکس گرفتیم. بعدش هم گفت این ها رو من گرفتم. حالا من میگم دروغ میگی ارمغان، میگه نه. دوربین منه. عکس ها رم خودم گرفتم. منم گفتم باشه، دوربین ندیده ی خسیس.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar1.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar2.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar3.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar4.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar5.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar6.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar7.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar8.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/6azar9.jpg" alt="" width="583" height="389" /></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب این داستان اون هفته، این هفته یعنی همین جمعه آخر، من و یکی دیگه از دوستای خیلی قدیمی بعد از کلی مدت یک کوه درست و حسابی رفتیم. این سری قرار قله نوردی نبود. قرار همون ایستگاه 5 بود و بالاخره ره ایستگاه 5 هم رسیدیم.</span></span></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من هر دو سفر رو خیلی دوست داشتم هر کدوم به یک دلیل خاص. البته داشت یادم میرفت که بگم. این جمعه من کوه نرفتم. شنبه که تعطیل بود رفتم.&nbsp;</span></span></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب دیگه، این هفته کلی آشنا هم دیدم. هم توی ایستگاه یک توچال آشنا دیدم، هم توی ایستگاه 2 توچال آشنا دیدم. و هم توی ایستگاه 5.&nbsp;</span></span></span></p>
<p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">الان دارین میگین که وای، این شایان چه بی حوصله داره وبلاگ می نویسه، می دونم. که این رو میگین. قول مردونه میدم که از هفته دیگه وبلاگ نویسی هام دوباره مثل روز اول بشه. با تمام جزئیات و کلی مخلفات. قول قول.</span></span></span></p>
<div><span style="font-size: x-small;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></span></div></div>]]></description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 21:26:01 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>داستان اون جمعه و این جمعه</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=125</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=125</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اون جمعه یعنی هفته پیش که گذشت، این جمعه یعنی این جمعه که میاد. اون جمعه همه داستان درست کردن، پویا که قرار بود بیاد گفت تولد دعوت شده، ارمغان و گروهش گفتن که باید برن سرکار، رامین هم که شب کلید کرده بود که میاد ولی بدون کوله.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه همه این چیزا دست به دست هم دادن که من صبح خوابم ببره. ساعت 9 از خواب بیدار شدم. قرار ما این بود که ساعت 5 صبح برم دم خونه رامین و از اونجا بریم. ولی خوابه دیگه، فکر آدم که نخواد تکون بخوره، تکون نمی خوره.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ولی این جمعه، قرار داریم که بریم. هوا این هفته قرار بود برفی باشه که نشد. برای همین وضعیت قله تا امروز خوب بود. البته قرار فردا و پس فردا برفی بشه، ولی این طور که معلومه برای روز جمعه هوا آفتابی هستش. اگه آفتابی باشه امید وارم که وضعیت خوبی داشته باشیم.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در مورد خظر بهمن هنوز اطلاعات کامل ندارم، نقطه های بهمن گیر رو خیلی هاشون رو میشناسم و برخی رو کامل بلد نیستم. کم کم دارم اطلاعات جمع می کنم. کل مسیر قله توچال توی این فصل فقط اون تیکه آخر خیلی خطرناکه که البته مسیر درست و بی خطر هم داره.</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اگه دوست داشتید این همه بیاین حتما خبر بدین. باید تجهیزات کامل داشته باشید. کوله درست و حسابی، لباس گرم کامل، لوازم کوه کامل و حتما یخ شکن. فعلا خدا حافظ</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 22:21:17 GMT</pubDate>
</item>
</channel></rss>