<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">

<channel>
<title>sha sha story in tochal</title>
<description>sha sha story in tochal</description>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
<copyright>lavashak 2006-2009</copyright>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
<language>fa</language>
<managingEditor>shayan.shalileh@gmail.com (shayan shalileh)</managingEditor>
<pubDate>Sat, 6 Mar 2010 12:39:13 GMT</pubDate>

<lastBuildDate>Thu, 4 Mar 2010 23:58:36 GMT</lastBuildDate>

<generator>FeedForAll v1.0 (1.0.2.0) unlicensed version</generator>
<image>
	<title>sha sha story in tochal</title>
	<url>http://www.lavashak.com/images/RSS.gif</url>
	<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
</image>

<item>
<title>دومین قرار کوهنوردی فرفری ها</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=139</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=139</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">بچه های فرفر رو دفعه قبل به قولی پیچوندیم. یعنی اومدیم ها، بالا هم رفتیم، ولی وقتی که رسیدیم به جای خوبش با سوشیانت و رضا و چند نفر دیگه از گروه جدا شدیم و مسیر رو ادامه دادیم برای شیرپلا بدون اینکه با گروه همراهی کنیم. به اسم این که بریم افرادی که جلو هستند رو برگردونیم رفتیم، ولی هدف شیرپلا بود.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">دفعه پیش به دلیل اینکه فقط توی مسیر بالا رفتن با هم بودیم، زیاد با بچه ها گرم نگرفتم. ولی این دفعه زمان زیادی داشتیم که با هم آشنا بشیم و صحبت کنیم. برنامه قبلی چون دوستای منم بودن، من بیشتر با بچه های خودمون بودم و این فرفری ها رو تحویل نگرفتم. به قولی کلاس گذاشتم. ولی خوب این دفعه خوشحال شدم که باز باهم بودیم.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">از پشت کامپیوتر و با شناسه های فرفر، همه یک مشت آدم سوسول و از خود راضی و متکبر به نظر میان، ولی وقتی که از نزدیک با هم بودیم، تازه متوجه شدم که نه بابا خیلی خیلی آدم های خاکی ای هستن. جای چند نفر از هفته پیش خالی بود. چند نفری هم این دفعه جدید اومده بودن.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">ساعت 7.5 میدان اصلی درکه بودیم و مثل همیشه ساعت 8 صبح حرکت کردیم. تعداد نفرات 18 نفر. آقای سرپرست مهزیار عزیز، جلوی گروه می رفت و من هم مسئولیت ته گروه رو توی بخشی از مسیر به عهده داشتم. مهزیار دو تا برادر زاده هم داشت به نام های حامد و بردیا که با ما اومده بودند و توی مدیرت و کنترل گروه خیلی کمک کردن که باید هم از مهزیار و هم از حامد و بردیا تشکر کرد. البته جای خاله زری رو هم باید &nbsp;واقعا خالی کنیم که با صبر و حوصله بسیار زیادی که داشت کل برنامه قبلی ته گروه رو کنترل می کرد.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">رفتیم و رفتیم. حدود 45 دقیقه فکر کنم به کافه کارا نرسیده بودیم که برای صبحانه قرار شد 15 دقیقه صبر کنیم که همین 15 دقیقه شد 60 دقیقه، دقیقا مثل ناهار که 1 ساعت شد 2 ساعت. توی راه برف بازی کردیم و کلی خندیدیم. آقای نصرآبادی عزیز هم لطف کردن در حدود 8 کیگابایت از ما عکس گرفتن که احتمالا رفته پیش عکس هایی که خیزران توی برنامه قبلی گرفت و به ما نداد. ولی خود ما امید واریم که این عکس ها به دستمون برسه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">خلاصه برنامه خیلی خوب بود. بچه ها هم خیلی خوب بودن. فکر می کنم اگه این برنامه ها هر ماه تکرار بشه توی تابستون خیلی راحت بتونیم قله توچال رو صعود کنیم. کلی با هم شاد بودیم و کلی با هم خندیدیم. زمان ناهار رو که نگو، همه با هم معامله می کردیم. من غذا گرم می کردم و تن ماهی می گرفتم. مدیر دستور می داد و سینا دلستر می دزدید، من و حامد هم از اول تا آخر در معامله پایاپای یک عدد موز سیاه شده بودیم و نوشابه که نهایت هم موز به من رسید و هم نوشابه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">توی مسیر برگشت هم همین طوری که شاد شاد می اومدیم یکی از بچه ها به دلیلی خوشحالی زیاد اومد پرواز کنه ولی افتاد و زانوش شکست. تازه اینجا اول خنده بود. بچه های باحال واقعا به این ها میگن. توی بد ترین شرایط هم به هم روحیه بدن و سفر رو برای همه کوفت نکنن. خدایی اگه از این دخترای سوسول موسول بودن ها کوفتمون شده بود برنامه.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">ولی خوب مهیاز لطف کرد و رفت برانکار تهیه کرد و ما مصدوم رو بعد از معاینه اولیه و بانداژ توی برانکار به پایین حمل کردیم. این مصدوم که به دلیل حریم خصوصی نام و عکسش توی وبلاگ منتشر نمیشه، خیلی باحال بود. خدا وکیلی مصدومی که بگی چشمت رو ببند که نگاه به آسمون باعث ایجاد حالت تهوو نشه و بعد در جواب بگه که ستاره ها خیلی قشنگ هستن و دوست داره ستاره ها رو نگاه کنه و تازه آهنگ هم درخواست کنه و توی اون گیرو ویری بگه براش آهنگ سون خانون بزاریم.... نمی دونم باید چی بگم. فقط خوشحالم که سالمه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">این مطلب هم کمی آموزشی کنیم و چند تا نکته در مورد این حادثه بنویسم که توی برنامه های گروهی خیلی اهمیت داره.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">اول از همه وقتی اتفاقی می افته فقط یک نفر به عنوان کسی که مسئول مداوا مصدوم هست و 2 نفر یا 3 نفر کمک، دیگه کسی بالای سر مصدوم قرار نگیره. شلوغ شدن بالای سر مصدوم به شدت ایجاد استراب می کنه و در مواردی که نیاز به معاینه و این جور کارا باشه، ممکنه مصدوم جلوی 20 نفر آدم دوست نداشته باشه خوب معاینه بشه. و یا شاید اصلا مصدوم مجبور باشه به سوال هایی جواب بده که خیلی خصوصی هستش. پس باید دقت کرد که این نفراتی هم که کنار مصدوم قرار می گیرند خیلی با اون صمیمی باشن. بقیه گروه باید در یک فاصله نزدیک باشن طوری که زیاد سر و صدا هم ایجاد نکنن.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">نکته دوم در مواردی که دست یا پا ضربه می خوره، فیکس کردن مصدوم و انتقال اون به پایین خیلی اهمیت داره. به جرات باید بگم که بیشتر وقت ها فشار به دست و پا و تکون خوردن عضو صدمه دیده باعث ایجاد مشکلات خیلی شدید میشه که با حمل درست مصدوم به پایین، میشه جلوی این مشلات رو گرفت.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">نکته مهم این هست که بجز موارد خیلی خاص، فکر این که مصدوم رو به نزدیک ترین کافه ببرید که در ارتفاع بالاتری از شما قرار داره از سرتون بیرون کنید. توی کوهستان اولین کار باید برای فرد حادثه دیده انجام داد، کم کردن ارتفاع هستش. با بردن مصدوم به بالا حتی برای 100 متر شما ممکنه خطرات زیادی رو پیش روی وی قرار بدهید. ساده ترین این خطرات از دست دادن زمان و تاریک شدن هواست.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">در موارد ضرب خوردگی، استفاده از اسپری ضد درد به شدت منع میشه، مگر در موارد خیلی خاص، اما استافده از ویکس، پماد دیکلوفناک که جدای تسکین درد، عمل بهبودی و گرم کردن کمک می کنه خوبه. حتما باید بخش مصدوم بدن رو بدون خسیس بازی به طور کامل با پماد بپوشونید، و بعد با باند بست که گرم بمونه. بهترین راه برای بستن استفاده از باند کشی هستش. اگر نبود با شال گردن و هر وسیله ای که می تونید باید پماد رو روی محل نگه دارید و بعد با استفاده از یک شال و لباس محل مورد نظر رو گرم کنید. اگه ضربه از ناحیه پا بود، حتما بند کفش مصدوم رو باز کنید تا گردش خون مختل نشه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">بیمار رو هم فقط آرامش بدید بهش، از قرض ضد درد و بروفن اصلا استفاده نکنید. به مصدوم آب قند بدین که فشار بدن رو که با توجه به ضربه وارد شده احتمالا پایین اومده جبران کنه. کمی نمک هم که اضافه کنید به آب قند خوبه ضرر نداره.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">بعد می تونید بیمار رو اگه برانکارد تهیه کردید سوار برانکارد کنید. توجه کنید که اصلا نباید دست یا پا فرد مصدوم تکون بخوره خیلی خیلی آروم این کار رو انجام بدین. برای حمل برانکار 4 نفر لازم هستش، اصلا هم با هم تعارف نکنید. هر چند دقیقه جای افرادی باهم تعویض بشه. سرعت حرکت خیلی آروم باشه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">و حتما اگر هوا رو به تاریکی هستش از هد لایت استفاده کنند. و تقریبا 4 نفر هم کنار برانکار باشن، که اگه مشکلی پیش اومد، کسی خسته شد، توی شیب زیاد ویا جاهای سنگی نیاز به کمک بود، افراد بیشتری توی حمل برانکار کمک کنن. چند نفری اون نزدیکی ها باشن.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">البته توی خیلی از منطقه های کوه های ایران، برانکار به راحتی پیدا نمیشه ولی برانکار رو میشه با باتوم کوهنوردی و 2 تا مانتو یا کاپشن درست کرد که بهش میگن برانکار استراری. فقط یک نکته خیلی مهم اینکه که برانکار نیست مصدوم رو تکون ندید. فردی که به پاش ضربه وارد شده و این ضربه در حدی هستش که نمی تونه پا رو خم کنه و بعد از زدن پماد و استراحت 15 تا 20 دقیقه خوب نشده رو بدون برانکار 1 متر هم جابجا نکنید.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">کول کردن و لی لی و زیر بغل رو گرفتن و لینگ تو هوا کردن مصدوم اصلا کار درستی نیست. توی این شرایط اگه 2 ساعت صبر کنید تا گروه امداد هم برسه یا بردید و برانکار پیدا کنید ارزش داره چون شما دارید با سلامتی جسمی یک نفر بازی می کنید.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">مصدومیت توی کوه رو اصلا شوخی نگیرید. یک زخم یک میلی متری می تونه به چرک کردگی خیلی بدی ختم بشه و یا یک ضربه کوچیک و فشار اومدن روی اون می تونه مشکلات خیلی وحشدناکی رو ایجاد کنه.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">مطالب مرتبط :</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">در وبلاگ&nbsp;<a href="http://unknown89.blogfa.com/page/darakeh.aspx" target="_blank">افکار یک مداد دیوانه</a>&nbsp;این تیکه مربوط به من هستش "<em>دريغ دارم كه حديث ياران را نياورم كه نوشابه "كوكاكولا" را با موزي گنديده خريدند و خنده&zwnj;ي شادي سر دادند و باري، همگان آنچنان خوردندي كه سفره از طعام تهي گشت."</em></span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">یک مطلب هم مسعودک نوشته در وبلاگ&nbsp;<a href="http://longvoid.wordpress.com/2010/03/06/9/" target="_blank">longvoid</a></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 6 Mar 2010 12:39:13 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>دومین کلاس آموزشی کوهستان</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=138</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=138</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">به هرکی که میگن که رفتم کلاس کوهنوردی معمولا با چند تا سوال مواجه میشم. یکی میگه خودت درس میدی، یکی میگه شایان تو مگه توی کلاس هم بند میشی و بعضی ها هم میگن که کوه هم مگه کلاس می خواد.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">راستش خودم هم موندم که چطوری توی کلاس های کوه نوردی حالا به مدت 2 ساعت و 4 ساعت و 8 ساعت کلاس تئوری بی سر و صدا میشینم و از همه جالب تر تند و تند نکته برداری می کنم. راستش رو بخوایم اینقدری که توی کلاس پزشکی کوهستان و تغذیه و کوهپیمایی جزوه نوشتم توی کل سال سوم هنرستان مطلب ننوشته بودم. بعد از 8 سال تمام دستام خودکاری شده بود. حس خوبی بود.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">کلی مطلب هم دارم که دارم ویرایش می کنم برای وبلاگ، نکات آموزشی مربوط به پزشکی احتمالا چیزی در حدود 6 تا 7 تا مطلب بشه که می نویسم. البته قبل از مطالب مربوط به پزشکی کوهستان از توی هفته که میاد مطلب مربوط به کوهپیمایی رو می نویسم. فکر می کنم کوهپیمایی برای خوانندگان این وبلاگ از پزشکی کوهستان خیلی مهم تر باشه. برای همین به ترتیب مطالب مربوط به کوهپیمایی رو می نویسم بعد میرم دنبال پزشکی.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">امروز یک کار جالب دیگه هم کردم و اون این بود که رفتم بند یخچال برای دوره آموزشی، تا حالا بند بخچال نرفته بودم ولی مسیر به نظرم جالب اومد و حتما در آینده یک برنامه میزارم که برم اونجا و ته توی منطقه رو در بیارم. ولی درکل هیچ کدوم این مسیر ها، توچال نمیشه به خدا.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03828.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03829.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03838.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03839.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03843.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03844.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03845.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03846.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03847.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03848.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03849.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03850.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03851.JPG" alt="" /></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03852.JPG" alt="" /></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Thu, 4 Mar 2010 23:58:36 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اولین تجربه آموزش حرفه ای</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=137</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=137</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">امروز برای من روز مهمی بود، اولین تجربه آموزشی حرفه ای من توی کوه و کوهنوردی. اون شرکت توی یکی از حرفه ای ترین دوره ها، یعنی دوره پزشکی کوهستان. همین که توی یک کلاس در کنار حرفه ای ها بشینی و توی یک دوره آموزشی شرکت کنی، خودش خیلی جالبه.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">ساعت 7.45 دقیقه صبح با چشمانی خواب آلود رسید خانه کوهنوردان، محل برگزاری دوره پزشکی کوهستان بودم. کلاس ساعت 8 صبح شروع شد. خوبی برنامه های کوهنوردی حداقل اینه که، کمتر از برنامه های دیگه با تاخیر شروع میشه.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">توی ایران کلاس پزشکی کوهستان خیلی مدتی نیست که راه اندازی شده، این قدر بگم که کلاس سطح متوسطه و پیشرفته حتی ما اصلا توی ایران بصورت مصوب توی فدراسیون تدوین نشده. این رو گفتم که بدونید این کلاس خیلی اهمیت داره و شاید اصلا یک شانس برای من و خیلی های دیگه باشه که برای اولین بار کلاس آموزشی مون رو با این دوره بسیار پر اهمیت شروع کردیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">امروز کلا از ساعت 8 صبح در کلاس بودیم تا 7 شب. کلای خیلی سنگین و فشرده شده. فردا هم از صبح تا شب کلاس داریم. البته من دوست دارم مطالب مطرح شده در کلاس رو بصورت خیلی کامل توی وبلاگ در پست های مختلف آموزشی بنویسم. این مطلب فقط یک توضیح خیلی کوچیک باشه از این که من این کلاس رو رفتم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">برای من&nbsp;دعا کنید که فردا در آزمون آخر دوره هم قبول بشم و بتونم مدرک رسمی از فدراسیون برای رشته پزشکی کوهستان رو بگیرم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">اولین مدرس ما دکتر مسائدمان بود. که در مورد ارتفاع زدگی صحبت کرد و نکات خیلی مهمی رو به ما آموزش داد. یکی از مواردی دیگه که آموزش داده شد مطالب و نکات مهم در مورد هم هوایی بود. خیلی نکات آموزشی بود که این مطلالب رو در قالب یک مطلب آموزشی می نویسم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">مدرس دوم که ساعت 1045 اومد سرکلاس آقای دکتر مسعود حمیدی بود. ایشون در مورد نکات مختلفی صحبت کرد که مهم ترین این نکات Frost Bite یا یخ زدگی بود. البته بعد از تمام شدن این مطلب در مورد سرمازدگی (هایپوترمی) هم صحبت شد. از موضوع های دیگه که دکتر حمیدی امروز تدریس کرد، می تونم به آذرخش&nbsp;زدگی&nbsp;و آفتاب سوختگی اشاره کنم. البته همه نکات مهم آموزشی رو روز به روز اینجا می نویسم.</span></p></div>]]></description>
<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 00:01:20 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اسکی بازی در توچال</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=136</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=136</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">وافعا تجربه ی خوبی بود. اگه دو تا کار باشه افسوس بخورم که چرا زودتر انجام ندادم یکی اسکی کردن هستش و یکی هم خوابیدن توی قله و دیدن طلوع خورشید. </span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">گفتم که مطلب رو با این شروع کنم که بدونید دقیقا چقدر دیروز برای من ارزش داشت. یک دوست دارم به نام علیرضا که رئیس مدرسه ی اسکی توچال هستش. سال گذشته بیش از 1500 بار گفت شایان اسکی یک دنیای دیگه هستش ولی کو گوش شنوا. شایان در عشق کوه بود و چشم بسته و دیگه نمی تونست ببینه که اسکی هم چیز خوبی هستش.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">ولی امسال چند ماه پیش که پویا رفت بیش از 700 هزار تومان پول لباس و لوازم اسکی داد. من هم وسوسه شدم که این کار رو بکنم. ما هم رفتیم لباس و عینک رو تجدید خریرد کردیم و لوازمی گرفتیم که جدای کوه به درد اسکی هم بخوره و راهی اسکی شدیم.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">پنجشنبه بود که بعد از چند بار بد قولی بی خبر رفتیم مدرسه اسکی. علیرضا عزیز هم شرمنده کرد و یک حال اساسی به ما داد. لوازم اسکی رو گرفتیم (لوازم رو مهمون علیرضا بودم) و رفتیم برای گرفتن بلیط تلکابین و اسکی (این رو هم مهمون پویا بودم) خلاصه با یک دنیا عشق و شادی رفتیم بالا. حدود 30 دقیقه توی راه بودیم تا رسیدیم به ایستگاه 7.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">این رو هم بگم که پویا صبح من رو یک ساعت کاشت و بجای هفت و نیم ساعت نه اومد. البته ازش ناراحت نشدم دلیلش رو این جا نمیشه کامل توضیح داد (هه هه پیچ اشتباه) در کل ساعت 10 توی ایستگاه 7 بودیم.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">ایستگاه 7 پویا سریع رفت دنبال اسکی بازی خودش. منم رفتم توی مدرسه اسکی پیش آقای نظر (اونجا می گفتند بهش عمو) خودم رو که معرفی کردم و علیرضا هم لطف کرده بود که زنگ زده بود برای معلم اسکی، دیگه باز شرمنده شدیم و یکی از معلم های خوب رو دادند به ما. اول قرار بود آقا احسان معلم باشه و بعد معلمی که&nbsp;افتاد به من آقا شهاب بود. </span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">یک ساعت کلاس گروهی و سه ساعت کلاس خصوص با شهاب نتیجه این بود که ما اسکی باز شدیم. حدودا 5 یا 6 بار پیست رو اومدم پایین و به جز 2 بار با گردن زمین خوردم و 2 بار با مخ زمین خوردم دیگه اتفاق خاصی برای من نیفتاد. ولی قشنگ یاد گرفتم که با اسنو برد کار کنم و زمین نخورم. و البته سرعت برم، پاشنه، پنجه و کلی کار های دیگه.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">خلاصه الان جدای کوه نوردی در زمینه اسکی هم می تونم مشاوره بدم اگه واقعا دنبال اسکی کردن و لذت بردن از اسکی هستین من به شما مشاورده می دم. (هه هه)</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">خدایی اسکی واقعا ورزش باحالی هستش. خیلی از ادم انرژی میگیره و کلی هم لذت داره. من که خیلی دوست داشتم. هوا دیروز هم آفتابی بود و هم طوفانی. در کل من خوشم اومد و قرار شد که هفته دیگه هم با پویا بریم اسکی.</span></span></p>
<p style="TEXT-ALIGN: right; FONT-FAMILY: "><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-size: small;">پویا البته دیگه از لیست کوهنوردا خط خورده چون دیگه کوه نمی یاد (هه هه) ولی خوب فعلا توی لیست اسکی باز ها قرار داره.فعلا حرفه ای تر از من هستش، چون سه دفعه اسکی کرده و من یک دفعه ولی من قول دادم که حالش رو خیلی زود بگیرم.</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 10:55:49 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>تراس یعنی تو مایه های زندگی</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=135</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=135</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">توی بام یک جایی هست به نام تراس، تراس فکر کنم 2 ماه نیست که افتتاح شده ولی به شدت مورد استقبال همه بام تهرانی ها قرار گرفته. البته خدا رو شکر چون قیمت هاش بالا هستش، کمتر کسی میاد اونجا همین موضوع هم کمک کرده که محیطی آرومی رو بشه اونجا پیدا کرد. مخصوصا برای اون دسته از افرادی که تخصصی بام میرن.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">آره، تخصصی بام رفتن واقعا یک تخصصی هستش که شما رو آروم می کنه و به شما انرژی زیادی میده و خیلی وقت ها زندگی دوباره. یعنی وقتی که میری و بر می گردی احساس&nbsp;یک زندگی جدید داری.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">این دفعه که برم چند تا عکس از تراس می گیرم. تراس یک آقا جواد داره که خیلی آدم باحالی هستش. اگه ترس رفتین بگین من معرفی کردم حتما یک چند درصد حق سرویس و آشنایی از شما بیشتر میگیره <img title="Tongue out" src="../../tiny_mce/plugins/emotions/img/smiley-tongue-out.gif" border="0" alt="Tongue out" /></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">البته این آقا جواد با اون آقا جواد که ... فرق داره. اون آقا جواد کمی خطرناک شده بود دفعه آخری که ما دیدیمش. هه هه </span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;">این چند روز که مثل خرس توی خونه افتادم فقط یک بار جمعه رفتم تراس ولی امید وارم که امشب هم کسی پیدا بشه بیاد بریم بام.</span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 11:52:34 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>سنگ سیاه و باد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=134</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=134</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پنجشنبه شب یا همون جمعه صبح ساعت 6 و نیم باید میدان مجسمه می بودم. اولش قرار شد که شب خیلی زود بخوابم ولی تا چند تا چت کردم و این ها، ساعت شده بود 3 نیمه شب. به رختواب&nbsp;رفتم&nbsp;و&nbsp;بیدار&nbsp;شدم. اصلا دوست نداشتم از تخت بیام بیرون. اول تصمیم گرفتم دروغ بگم که اتفاقی افتاده و نرم. این رو هم بگم که لیلا اعتقاد داره من خیلی خالی بنده هستم. ولی بعد دیدم که اگه نرم تا شب دیوانه میشم. ساعت 5 و نیم بود که از جا کنده شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم. میدان مجسمه که رسیدم هوا هنوز تاریک بود. تا همنورد گرامی رسید و حرکت کردیم ساعت 7 شده بود.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">لیلا توی راه اون به سنگ سیاه، مشرف به دیدن آقا سیبیلویه خودشیفته شده بود که با یک وضع اسفناکی اومده بود کوه، و داشت اسلام رو به خطر می انداخت. خلاصه لیلا میگه که مجبور شده سبر کنه تا یواشکی بیام و گرنه می تونسته ساعت 6 پای مجسمه باشه. راست یا دروغش با خود لیلا. در هر صورت ما 40 دقیقه یخ زدیم.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مسیر شیرپلا از 4 صبح آدم بالا میره، مثلا هر دقیقه شاید 2 نفر بالا می رن، ولی ساعت به 7 و 8 که میرسه دیگه دسته دسته، 20 تا و 30 تا در دقیقه به سمت بالا حرکت می کنند. ما هم آروم آروم بالا رفتیم. همه چیز خیلی خوب بود. تا خود شیرپلا اصلا نیازی به بستن یخ شکن نداشتیم. این 2 هفته که اصلا بارش نبود. برای همین مسیر کاملا پاییزی و بهاری بود.&nbsp;<br /><br />تا جایی که یادم هست، تا کافه رجب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. البته من همش می خواست بپیچونم و برگردم به قول لیلا. توی کافه رجب بودیم که لیلا دوستان خودش رو دید و همنورد گرامی دیگر هم رسید. این همنورد کسی نبود جز، امیر حافظی. خلاصه بعد از کلی ناز و کرشمه و لوس بازی به ما افتخار داد که تا شیرپلا همراه ما باشه. حالا با هر 20 دقیقه یکبار نق و ناز و کرشمه که من برم جلو، من برگردم کاری نداریم که این لوس بازی ها رو تا خود سنگ سیاه سرما در آورد.&nbsp;<br /><br />همیشه آب خوردن از چشمه های بین مسیر خیلی لذت بخشه و انرژی مضاعفی به آدم می ده. این هم چشمه درویشی هستش که تو مسیر یال آخر شیرپلا 5 دقیقه مونده به شیرپلا می تونین ازش آب بخورید. بهتر از اینه که از آب رودخونه بخورید.<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/1.JPG" alt="" width="300" height="400" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />تو شیرپلا که رسیدیم اصلا جای برای نشستن نبود. رفتیم طبقه بالا و یک میز نیمه خالی پیدا شد و لوازم رو آنجا پهن کردیم. اولین حرفی که به ما زدند این بود که وااااای این همه غذا؟؟؟؟ این اتفاق دقیقاً توی سنگ سیاه هم افتاد یکی از بچه های گروه کوهنوردی دماوند به ما گفت شما اگه دماوند برید چقدر با خودتون غذا می برید؟&nbsp;<br /><br />جالبیش اینه که اصلا هم غذا ها به خودمون نمیرسه ها، همه غذا ها پخش میشه برای اون هایی که دارن از گشنگی میمیرن توی مسیر یا به دلیل تنبلی و یا به دلیل بی توجهی با خودشون غذا به اندازه کافی نیاوردن. خدایی هر هفته که ما نرفتیم. خبر اومده چند نفر به دلیل گشنگی و ضعف بدنی دچار شوک و مرگ و میر شدن. از این جهت ما کلی خوراکی های گوناگون می بریم. تمام این افرادی هم که مسخره می کنند، به میزان شدت مسخره کردن، به همون شدت و شاید بیشتر از غذا های ما می خورند.</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">در مورد این خوراکی ها لیلا هم نظری داره که نظر لیلا رو هم در ادامه بخونید "(خوراکی میاره خودش بخوره اضافه ها رو که نمی خواد می ده این و اون اصلا هم به فکر بقیه نیست حتی من چند بار تو دره افتادم مردم اما یه فاتحه هم بلد نبود واسم بخونه فقط خندید).&nbsp;امیر و شایان یادشون رفته بود که باید بخورن همین طوری داشتن Non Stop مثل آدم آهنی از کوله هاشون خوراکی در میوردن تازه می خواستن دیزی هم بار بذارن :دی "<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/2.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />توی مسیر کافه رجب به شیرپلا یکی از دوستای لیلا به نام مریم هم به جمع ما اضافه شد که تا صبحانه در شیرپلا با ما بود. و به دلیل اینکه امتحان داشت دیگه با ما برای قله نیومد. برنامه امروز ما قله بود. ولی از اون جهت که باید به حرف امداد توی کوهستان توجه کرد. از سنگ سیاه به بالا رو ادامه ندادیم. البته توی گردنه شیرپلا که برای سنگ سیاه مسیرداره، تیم امداد و نجات به ما هشدار داد که هوا خیلی بادیه و از سنگ سیاه بالاتر نریم. یکی از دوستای گل به نام ضیا توی کمپ بود و یکی از دیگه از بچه ها که امیر می شناخت(اشکان افتخاری از بچه های سبز امداد کوهستان و فیس بوک باز).</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">باد اینقدر شدید بود که به کسی اجازه بالا رفتن نمی دادند ولی خوب می دونستند که با باد 50 و 60 بلایی سرما ها نمی یاد. البته فراموش نکنید که اتفاق یک بار می افته و همیشه باید به حرف امداد و نجات کوهستان توجه کرد. دلیل این هم که گیر سه پیچ ندادند که نریم بالا این بود که از نظر شناخت با ما آشنا بودند و می دونستند که این سرعت باد برای ما مشکلی ایجاد نخواهد کرد (و چون امیر هم باهامون بود که خودش از بچه های امداد و نجات کوهستانه). ولی من شخصا اگه 2 بار دیگه می گفتند که خطر داره به هیچ عنوان بالا نمی رفتم. (حتی با امیر) البته برای کسی که لباس مناسب داره مشکل ایجاد نمی کنه. ولی برای افرادی که با یک لباس معمولی و کاپشن ساده اومده بودند، خیلی خیلی خطرناک خواهد بود.&nbsp;<br /><br />خلاصه مسیر رو ادامه دادیم به سنگ سیاه. توی راه همه بر می گشتن، البته کسی هم نمی گفت که مسیر رو ادامه ندین. ما هم پررو، پررو، رفتیم بالا، به وسط های مسیر نرسیده بودیم که از شدت باد مجبور شدیم که ماسک بزنیم و درست و حسابی خودمون رو بپوشونیم. سرعت باد متوسط 30 تا 50 بود. ولی لحظه ای 70 و 80 هم میزد. سرعت باد نزدیکی سنگ سیاه در حدی بود که مجبور بودیم ایست کامل کنیم و خم بشیم تا باد آروم بگیره. البته بعد متوجه شدیم که توی قله و ایستگاه 7 باد به سرعت بالای 100 کیلومتر هم رسیده.&nbsp;<br /><br />توی سنگ سیاه حسابی خوراکی خوردیم.&nbsp;<br /><br />شایان اینور در حال درست کردن تن ماهی و تخم مرغ&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/3.JPG" alt="" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">امیر اونور در حال درست کردن سوسیس و تخم مرغ&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/4.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">لیلا هم به دلیل کم بود قدرت جسمانی کم آورده و بود و ولو شده بود تو سنگ سیاه شاید از روی تنبلی و برای اینکه دل ما بسوزه و بگیم کار نکن.<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/5.JPG" alt="" width="300" height="400" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اینحا هم واسه خودمون بساطی داشتیم که حیف ظرفیت شکم هامون جواب نمی داد. پناهگاه امیری خیلی تاریکه و باید چراغ پیشونی روشن کنیم.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/6.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خوب همه رفته بودند و ما هم خودمون رو خوب پوشوندیم تا برگردیم پایین.&nbsp;<br /><br />لی لی :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/7.JPG" alt="" width="400" height="300" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br />شاشا :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/8.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /><br />امیر :</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/9.JPG" alt="" width="400" height="300" /><br /><br />در زمان برگشتن به پایین یخ شکن ها رو بستیم.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/10.JPG" alt="" width="300" height="400" /><br /><br />شاید تا دوراهی اوسون 2 یا 3 بار مجبور شدیم یخ شکن ببندیم و دوباره باز کنیم. برای اینکه یا خاکی بود و یا یک لایه یخ جوندار. لیلا هم برای این تیکه نظر خودش رو داره و میگه "این شایان همش یا بند یخ شکنش رو محکم می کرد یا بند یخ شکن هاشو، آخه شایان خیلی حرفه ایه ;)"<br /><br />موقع غروب هنوز نزدیکی های سنگ سیاه بودیم و بجز ما 3 نفر کسی نبود. فضای بکری بود. غروب خورشید، ابرها، وزش باد که حالا به نسیم بدل شده بود، سکوت مهیب کوهستان و آواز باد که گهگاه طنین می انداخت و ... فوق العاده دوست داشتنی بود.&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/11.JPG" alt="" width="512" height="384" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/12.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/881025-sangsiah/13.JPG" alt="" width="512" height="384" /><br /></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">سنگ سیاه رو که اومدیم پایین به نزدیکی های دوراهی اوسون و شیرپلا رسیدیم دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و چون توی دره بودیم و مسیر هم کاملا برفی بود. چراغ پیشونی هامون رو روشن کردیم تا مسیر رو ادامه بدیم. خیلی بی نظیر و عالی بود. مسیر تاریک تاریک در شرایطی که هیچ کس توی مسیر نیست واقعا واقعا من این تنهایی توی کوه رو دوست دارم دنیا دنیا. آآآآه این لیلا هم همش میپره وسط نوشتن آدم، الان داره میگه "منم خیلی دوست می دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"<br /><br />خیلی دوست داشتم که زمستون تا سنگ سیاه برم. ولی خوب چکار کنیم که امسال زمستون هم درست و حسابی زمستون نیست. ساعت 8 به هتل اوسون رسیدیم. و اونجا یه عدد ایستاک اوستوایی + دو عدد شیرکاکائو خوردیم. و بعد در حال پایین اومدن توی مسیر بودیم که یکی از بچه های نجات کوهستان رو دیدم که به دنبال مصدوم داشت می رفت هتل اوسون. البته ما توی هتل مصدوم ندیدیم ولی گفتیم که خودش بره و تأیید نهایی رو بگیره. اگه اشتباه نکنم اسمش امید بود و دوست امیر هم بود. رفت هتل و برگشت و ادامه مسیر رو تا باهم پایین اومدیم. من از قبل به شدت علاقه داشتم که دوره های امداد و نجات رو طی کنم. آشنایی با امیر هم توی همین ماه گذشته من رو مصمم تر کرد و همراهی با امید&nbsp;و تعریف خاطرات فوق العاده هیجانی هم به شدت من رو علاقه مند کرد. در حقیقت دلیل اینکه دارم میرم خانه کوهنوردان هم عضو بشم همین هست که کم کم و با طی کردن دوره ها بتونم این فسمت از آرزوهای کوهی خودم، یعنی امداد و نجات در کوهستان رو هم دست یافتنی کنم.</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 10:22:30 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اولین تجربه غار نوردی من</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=133</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=133</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">فکر کنم سه شنبه بود که پیشنهاد سفر به فیروزکوه برای غارنوردی رو قبول کردم. کوله باری بستیم به چه بزرگی، کیسه خواب، چادر، لوازم کامل هر چی که بگین. پنجشنبه هم رفتم خرید. کلی لوازم هم روز پنجشنبه خرید کردم. یک کاپشن colombia خدا خریدم با یه پلار توپ، یه بالش بادی، پند تا کیسه حمل بار و یک ظرف غذا ی جدید.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ساعت حرکت اول 6 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود، بعد شد ساعت هفت بعد از ظهر، ساعت 7 و 45 دقیقه که ما رسیدیم، سرپرست گروه خودش هنوز نرسیده بود. خلاصه حرکت کردیم، 2 تا از بچه های گروه رو بین راه سوار کردیم که در مسیر برگشت برامون چون دیر اومده بودن بستنی خریدن.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ساعت 11 شب رسیدیم روستا (نام روستا رو بعدا توی پی نوشت اضافه می کنم) با فاصله حدود 100 متری از رودخونه چادر ها مون رو زدیم. توی مسیر متوجه شدم که بچه ها به شدت هایپر انرژی هستن، ولی موقع خواب مثل مرغ خوابیدن. ما چادر خودمون رو کنار چادر امیر حافظی زدیم. حالا امیر حافظی کیه، امیر حافظی اول با لیلا پناهی آشنا بود. لیلا پناهی هم با هما آشنا بود. و بعد هما با امیر صادقی آشنا میشه و من هم از طرف هما با امیر صادقی آشنا میشم. بعد از طرف امیر با لیلا آشنا شدم و لیلا من رو با امیر حافظی آشنا کرد. عجب داستان طولانی. &nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">برای شام رفتیم خونه همسایه، من، بهار و پسر داییش، پویا رفتیم خونه امیر حافظی، لیلا هم اونجا بود. کلی باهم شام درست کردیم و خوراکی های امیر حافظی رو خوردیم به چه خوبی و یک ایستک هم روش. حالا این وسط من و امیر حافظی هی با هم تبادلات علمی می کنیم. این پویا شاکی میشه. خوب بنده خدا حق داره، رشته که می خونه مثل خود بهار تربیت بدنی هستش. برای همین خیلی از حرف های که ما در مورد تغذیه و این چیزا می زنیم رو درسش رو خونده و هی می گفت واااااااااااااای نه بازم توضیحات تخصصی نه نه نه.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من و امیر هم که از رو نمی رفتیم. تا چشم پویا رو دور میدیدیم شروع می کردیم به گفت و گو. بعد از کلی خوراکی خوری رفتیم توی چادر خودمون. نامرد ها بازم تمام لوازم رو شوت کردن پشت من. یعنی من روی کوله ها بودم. اولش مثل دفعه قبل فکر کردن که به خیلی زرنگ هستن. ولی وقتی که 10 دقیقه گذشت متوجه شدن که همین لوازمی رو که انداختن کنار و زیر من، کلی جلوی سرمای دیواره ی چادر رو می گیره.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اسم رئیس گروه سعید بود. سعید شب گفت صبح که صبح ساعت 5 و نیم بیدار بشیم تا 6 و نیم حرکت کنیم. ما هم که خوشحال گفتیم باشه و خوابیدیم. صبح ساعت 6 و 15 بیدار شدیم و به سرعت برق و باد، لوازم رو جمع کردیم. بیرون رو نگاه کردیم دیدم فقط چادر امیر حافظی و 2 نفر دیگه برقرار هستند و همه جمع شدن و رفتن توی مینی بوس، ما هم از دنیا بی خبر کلی ترسیدیم رفتیم که لوازم رو بزاریم توی ماشین. دیدیم که همه تازه دارن صبحانه خوردن. حالا ساعت چند شده؟؟؟ 7 صبح. خلاصه با کلی ناز و کرشمه امیر حافظی رو که گیر داده بود مسیر رو ادامه نمیده راضی کردیم که بیاد بریم.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رفتیم و رفتیم. از کنار مرزعه های خیلی زیبا رد شدیم و رسیدیم به یک کوه باشیب 45 درجه، کوه رو رفتیم بالا و رسیدیم به دهته غار. عجب دهنه بزرگی بود. این که دهنه غار باشه، وای به حال خود غار. عباس آقا شد نفر اول گروه، آقا مهیار هم شد نفر آخر. من و بهار و لیلا و پویا و امیر هم شدیم اعضای آخر گروه. افراد دیگه که تخصص بیشتری در غار نوردی داشتن رفتن جلو. رفتیم و رفتیم. نصیب گرگ بیابون نشه. من که اولش به غلط کردم افتاده بودم و همش می گفتم که استعفا بدم و ادامه ندم. مسیری بود. از 3 متر سنگ برو بالا، از 4 متر سنگ کنار دره ای به ارتفاع 10 متر بیا پایین. از روی یک سنگ بپر روی اون یکی سنگ، وقتی ارتفاع چاه زیر پات هنوز محاصبه نشده و آخرش دیده نمی شه. خدایی فول الانده بود. مثل گربه چهار دست و پا رفتیم. مثل کرم خریدیم، مثل مارمولک خودمون رو کشیدیم این ور و ون ور. کار هایی کردیم.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip2/jpg_file(16).jpg" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><sub style="vertical-align: sub;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک نما از مسیری بین روستا و غار - تاری عکس به دلیل یخ زدن لنز دوربین است</span></sub></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(19).jpg" alt="" width="560" height="420" /><br />یک عکس از بچه های گروه در دهنه غار<br />لیلا - سمیه - سعدی - ؟؟؟ - سعید - ؟؟؟ - ؟؟؟ - عباس</span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تا رسیدیم به دهنه یک چاه که سعید و عباس و ... دفعه پیش این رو پیدا کرده بودند. با طناب در حدود 50 متر رفته بودن پایین و به آخرش نرسیده بودن. این دفعه حدود 130 متر طناب اورده بودن. شروع کردن به کارگاه زدن برای پایین رفتن. هر چقدر دروغ گفتم، شیون زدن، اه و ناله کردم، اجازه ندادن من هم برم پایین. خوب حق داشتن چون من اصلا غار نوردی و این چزا تمرین نکرده بودم. ولی خوب اطمینان داشتم که با اون هیجانی که من داشتم، حتما می تونستم برم پایین.</span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(20).jpg" alt="" /><br />من و امیر حافظی در دهنه غار بورنیک - فیروزکوه دیماه 1388</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اول از همه اقا عباس رفت پایین. بعد از اضافه کردن طناب دوم، در ارتفاع 70 متری به پایین غاررسید. بعد از 30 دقیقه دیگه کم کم بچه ها داشتن نگران می شدند که دیدیم طناب کش اومد و متوجه شدیم که کسی داره از طناب میاد بالا. واقعا مثل فیلم های ترسناک بود. احتمال داشت سعید رو یک غول خورده باشه و بعد داره از طناب میاد بالا. غار پر بود از خفاش های حشره خوار.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(22).jpg" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس دهنه اول غار بورنیک هستش که من از توی غار گرفتم</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه عباس آقا وقتی اومد بالا متوجه شدیم که اون پایین جای بزرگی هستش که میشه کمپ هم زد. من توی دلم گفتم وای خدا یعنی میشه یک دفعه دیگه بیایم غار بورنیک و من هم برم پایین. اون پایین کمپ بزنیم و شب بمونیم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیگه 5 نفر دیگه کم کم داشتن اماده می شدن برای پایین رفتن که به پیشنهاد 2 تا از دختر ها قرار شد که برخی از بچه ها برگردن. مهیار این مسئولین رو قبول کرد که ما رو از غار بورنیک بیاره بیرون. شروع کردیم مسیر برگشت رو ادامه بدیم که مهیار پیشنهاد کرد که کمی در غار بگردیم و بعد برمی بیرون. همه قبول کردن و شروع کردیم به غار گردی. به هر 2 راهی که می رسیدیم تا نخ گره می زدیم تا فلش طلایی به دیواره می چسبوندیم. خیلی جاهای جالبی رفتیم. همین طور که پایین و پایین تر می رفتیم. به جایی رسیدیم که 2 نفر از بچه ها بالا نیومدن و نیمی از تیم رفت بالا. من هم تا وسط های راه رفتم. البته شدیدا به کمک امیر حافظی و مهیار کفاشیان. خدا وکیلی هر دو نفر واقعا عالی بودن. مهیار که واقعا سرپرست خوبی بود و امیر هم واقعا دوست خوبی. واقعا به آدم خیلی چیزا یاد می دادن، خیلی خاکی بودن و اصلا اهل این که هی برای ما که سنگ نوردی و غار نوردی بلد نیستیم الکی کلاس بزارن نبودن. مهیار که چند جا واقعا توی مسیر های خطر ناک بی نهایت به من کمک کرد. امیر هم خیلی جاها همین که جلوم ایستاده بود کلی انرژی مثبت می داد. ولی هر جایی که 2 تا مسیر بود. من بیشتر اونی رو علاقه داشتم برم که خزیدنی بود.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(29).jpg" alt="" /><br />گروه اول بعد از خروج از غار بورنیک<br />لیلا خاله - سپیده - مهیار کفاشیان - پویا - بهاره علیمرادی - لیلا پناهی - امیر حافظی&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خیلی عالی بود. خیلی عالی. فقط تیکه آخر مسیر بود که دیدم علامت ها مون برداشته شده. واقعا کپ کردیم. که چی شده؟ آخه مگه میشه؟؟؟؟ کسی دیگه توی غار بود؟ چرا علامت های ما برداشته شده بود؟؟؟ نگو یک گروه واقعا نفهم و بی سواد اومده بودن توی غار و توی همون تالار اول و دوم و در زمان برگشت نشانه های ما رو یا از روش شوخی، یا از روی نفهمی برداشته بودن. غار بورنیک هم واقعا طوری هستش که هزار تا سوراخ داره، شانس آوردیم که مهیار با ما بود. چون مهیار یک بار توی همین تالار گم شده بوده به مدت یک ساعت، برای همین کاملا مسیر رو می دونست. یک علامت برای گروه دوم خودمون قرار دادیم و از غار با کلی بدبختی دیگه اومدیم بیرون. واقعا عالی بود. واقعا بی نطیر بود.&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">البته کلی داستان خنده دار دیگه هم برای ما اتقاق افتاد ولی واقعا نوشتن تمام ساعت به ساعت مسیر هم خیلی سخت هستش و هم اینکه بی دلیل. بهترین کارش این هستش که با خوندن این متن، اگه دوست داشتین که شما هم چنین تجربه ای داشته باشید با ما بیاین.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(33).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من توی دهنه غار - دقت کنید به سبزه های روی زمین توی این فصل متوجه میشید که غار چون توی دل زمین میاد بیرون هوای فضای دورش رو همیشه گرم نگه میداره</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(35).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">استاد بزرگ امیر حافظی در کنار رودخانه ..... در ژست بسیار تخصصی و حرفه ای</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(37).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">والا آخرش نفهمیدیم که مهیار داشت ماهی میگرفت یا دستش رو می شست</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(40).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(45).jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="http://lavashak.com/images/tochaltrip2/jpg_file(46).jpg" alt="" /></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 10 Jan 2010 00:39:54 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>ایستگاه پنج در هشت ساعت</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=132</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=132</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">صبح که از خواب بيدار شدم هنوز داشت بارون مي اومد. نم نم. حرکت کردم به سمت توچال تقريبا تا نزديکي هاي ولنجک کاملا بارون مي باريد ولي کم کم، اين برف بود که لابلاي بارون مي باريد. به پارکينگ که رسيدم ديدم که ليلا ايستاده منتظر من و در حال چپ،چپ نگاه مي کنه. توي همون پارکينگ بودم که شقايق زنگ زد و پرسيد شايان کجا هستي؟ من گفتم وااي شقايق خوابم برد. خيلي ناراحت شد و گفت که صبر مي کنيم تا بياي. هنوز تلفن قطع نشده بود که از پشت سرش گفتم سلام !!! <br /><br /> چهار نفري حرکت رو شروع کرديم قرار بود مارال و بهار هم توي ايستگاه يک به ما برسند که مثل هميشه (چشمک) در نهايت توي ايستگاه دو به ما رسيدند. به ايستگاه يک که رسيديم ديگه کامل داشت برف مي باريد. بارش برف شديد نبود ولي خوب مي باريد. هوا هم خيلي خوب بود. سرد نبود اصلا، مه هم خيلي زياد بود. تقريبا از قبل از رستوران چشمه ما توي بهمن بوديم. <br /><br /> آروم و آروم رفتيم. اين سفر يکي از طولاني ترين سفر هاي من در طول عمرم بود. خيلي خوب بود در کل، 8 ساعته از ايستگاه يک رفتيم تا ايستگاه 5 . آره واقعا 8 ساعته، شوخي هم نمي کنم. ولي خيلي جالب بود. خدا وکيلي اصلا فکر نمي کردم ساعت 8 صبح حرکت کنم و ساعت 4 بعد از ظهر ايستگاه 5 باشم. اين مسير رو من معمولا 4 ساعته ميرم يا نهايت 5 ساعته. ولي خوب اينم مدلي بود براي خودش. <br /><br /> مسير واقعا عالي بود. براي اولين بار بود که توي مسير برفي اصلا يخ شکن استفاده نکردم. اينم مدلي بود و خيلي لذت بخش. ايستگاه 2 که رسيديم. لوازم صبحانه رو پهن کرديم. زير بارش برف و مه شديد، تصميم گرفتيم بجاي نون از برف استفاده کنيم. مربا با برف، خامه و عسل با برف و خلاصه صبحانه ي برفي خوبي خورديم. خيلي خوش مزه بود.  <br /><br /> توي ايستگاه 2 بوديم که بهار و مارال هم رسيدن، ليلا هم يکي از دوستان خيلي خيلي حرفه اي خودش رو ديد و کلي با ما هم دوست شد و کلي تبادل تجربه کرديم. ساعت 1 بود که از ايستگاه 2 حرکت کرديم به سمت ايستگاه 5، بر خلاف هفته قبل که من اصلا علاقه اي به بالا رفتن از مسير هاي غير اصلي نداشتم، اين دفعه تمام مسير رو از ميان بر ها رفتيم. ولي خيلي خيلي آهسته.  <br /><br /> قبل از ايستگاه 5 بوديم که از ابر ها رد شديم و به آسمون آبي رسيديم. ولي اين آسمون آبي ، زياد بالاي سر ما نبود. بازم ابر جاش رو گرفت و رفتيم توي مه. ديگه از بارش برف خبري نبود ولي مه خيلي شديد شده بود. مسير ميان بري که به ايستگاه پنج ميره، به دليل بارش شديد برف و احتمال ريزش بهمن، بسته شده بود. امروز متوجه شدم که اسم اين مسير لوله هستش. <br /><br /> لوله، چه اسم قشنگي، دقيقا هم اين مسير مثل لوله مي مونه، خيلي باريم و مستقيم، کوه رو از دل کوه دور مي زنه و در انها ميرسه به مسير اصلي. اين تيکه مسير اصلي از کوه بالا ميريه و بعد دوباره مياد پايين. ولي مسير لوله، اصلا شيب نداره. <br /><br /> به ايستگاه 5 که رسيديم ديگه ساعت 5 بود. خيلي نگران بوديم که چطوري برگرديم. خلاصه ديگه زديم زير کوه نوردي و با تله برگشتيم پايين. ناهار هم زياد توي ايستگاه 5 نخوردي. اوميدم ايستگاه يک و کاملا جوادانه، بساط ناهار رو وسط بام تهران پهن کرديم. اينقدر هم خنديديم که نگو. <br /><br /> در کل سفرخوبي بود. هم توي برف بوديم، هم توي مه، هم توي و هم خيلي برنامه ي سبکي بود.  <br /><br /> در ادامه عکس هاي بيشتري رو ببينيد از سفر ما به توچال <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03645.jpg" alt="" /> <img src="../../images/tochaltrip/dsc03647.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين عکس رو دوست دارم يک نمايي از قبل رستوران چشمه در مه <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03648.jpg" alt="" /> <br /><br /> يادم رفت که بگم ما توي راه کلي برف بازي کرديم با چند تا گروه ديگه حسابي برف بازي کرديم اين عکس ها مربوط به يک آدم برفي هست که اونجا ساخته بودنش و ما توي دستش دست بند سبز هم انداختيم <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03654.jpg" alt="" /> <br /><br /> اينم که مربوطه به مربا و برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03656.jpg" alt="" /> <br /><br /> واي اين عکس خيلي حرف براي گفتن داره من اسمش رو ميزارم آرامش در برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03658.jpg" alt="" /> <img src="../../images/tochaltrip/dsc03661.jpg" alt="" /> <br /><br /> گفتم هوا خيلي برفي بود اين مدرکش <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03662.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين مدرک اينکه از ابر ها رد شديم و رسيديم به آفتاب  شما توي تهران روز جمعه آفتاب نديديد ولي ما اونجا آفتاب هم ديديم <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03667.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين عکس رو هم خيلي دوست دارم تنها دخترهايي که توي کوه نق نق نمي کنن <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03669.jpg" alt="" /> <br /><br /> نمايي از قله توچال آفتابي و ابرهايي که زيرش روي تهران رو پوشوندن <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03671.jpg" alt="" /> <br /><br /> اگه گفتين اين چيه؟ کله شقايق توي برف <br /><br /></span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/dsc03679.jpg" alt="" /> <br /><br /> اين رو هم خيلي دوست دارم چوب دستي در برف <br /></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 5 Jan 2010 15:24:45 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>برف و مه و نق نق</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=131</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=131</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">همراه کوهنوردی توی کوه خیلی اهمیت داره، این رو خدا وکیلی میگم. شما رو می تونه از صفر به صد و از صد به صفر برسونه. حالا این رو گفتم که گفته باشم روی دلم نمونه. مثلا یکی از چیزا که اصلا تو روحیه کوهنوردی درست نیست. پرسش این سوال هستش که "اصلا شما چند وقته که میای کوه؟" یعنی دلم می خواد بگم به تو چه. خودت حالا حالیته مثلا یالغوز که این سوال رو از من می پرسی!!!</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یکی از نکات که خیلی بازم توی سفرهای کوه و اونم وقتی که نفرات کم هستن اهمیت داره تصمیم جمعی و انتخاب کم خطر ترین مسیر هستش. اما وقتی که از اول روز یک تورلیدر باشه و نفرات زیاد باشن، نمیشه تصمیم جمعی گرفت و درست یا غلط، به نظر من باید به حرف تورلیدر گوش کرد. ولی 4 یا 5 نفره وقتی آدم کوه میره، باید تصمیم و نظر جمع باشه و همیشه هم اون گروهی که کار سخت پیشنهاد میدن باید خودشون رو با اون گروهی که دنبال یک راه راحت هستش هماهنگ کنند. یعنی خطر بی خودی و مسیر سخت بی خودی ممنوع. مگر این که همه پایه باشند.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">مثلا این که بیان فرو کنن توی آدم که باید از بی راهه بیری و اونم با شیب زیاد، خود بعد بگی که من نمی یام و بعد به زور قصد کنن که از اون مسیر ببرنت و بعد بگن که اه اه چقدر این شایان قر میزنه و چقدر خارج از گروهه. خیلی برای آدم زور داره. چون شما ممکنه اصلا یک روز روی مدش نباشی.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شاید هم بهرت باشه بگم، اصلا به جهنم من خارج از گروه هستم. توی مه با عمق دید 10 متر و واقعا بعضی زمان ها عمق دید کمتر از 5 متر، کدوم دیوانه ای از مسیر بیراهه میره؟&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">منم توی مسیر رفت تیکه اخر از یک مسیری بردم که نگن دیگه شایان میترسه و این چیزا، از خطر ناک ترین مسیر توی بیراهه بردمشون که بی خودی فکر نکنن حرفه ای هستند. تازه همش هم به من بگن که وای وای اگه از اون طرف اومده بودیم 6 دقیقه جلو افتاده بودیم.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بازم از بد ترین چیزها توی کوه این هستش که من باید ساعت 9 خونه باشم. وای گوشیم خاموش شده مامانم فلانم می کنه. به جهنم که باید ساعت 9 خونه باشی. من که نمی تونم زندگی خودم رو به خطر بندازم و توی تاریکی و توی مه و توی یخ، از مسیر بیراهه بیام پایین که مامان شما ناراحت نشه. </span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه این چیزا توی کوه خیلی اهمیت داره، همین طوری مثل ... رفتن بالا که کوهنوردی نیست. کوهنوردی یعنی اینکه از طبیعت درس بگیری و مثل کوه باشی. و منش کوهنوردی داشته باشی که متصفانه اینجا همه فقط از کوه بالا و پایین میرن.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">منم توی راه برگشت واقعا 3 بار قاطی کردم و داد کشیدم که انتخاب مسیر و زمان بندی و تمام حرکت به شدت غیر حرفه ای هستش. آدم عاقل که توی تاریکی و یخ از این مسیر ها نمی یاد پایین. به من چه که دیرتون شده. دیرتون شده نمی اومدین کوه. یک لیز خوردن کوچیک یعنی دیگه نرسیدن.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> تازه تورلیدر فکر کنید مسیر رو اشتباه بره و هی اون آخر مجبور باشم داد بزنم کجا دارااااااااارییییییییی میریییییییییییی؟ از اون طرف میره وسط دره ابله.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه من و بهار دیروز حسابی عصبانی شدیم. من نق نق زدم، بهار ساکت هیچی نگفت. ولی آخرش کلی با بهار خندیدیم. توی کوه آدم باید یاد بگیره که توی هر شرایطی جو رو صمیمی و دوستانه نگه داره. این از اصول کوه نوردی هستش.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">البته نق نق های من اونقدر زیاد بود که همه به شوخی می گرفتن و می خندیدن، بدون اینکه بدونن من واقعا دلم پر تر از اونی هستش که نشون میدم.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03625.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03626.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03627.jpg" alt="" />
<script src="../../tiny_mce/themes/advanced/langs/en.js" type="text/javascript"></script>
/&gt;</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03631.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس هم خیلی جالبه - چند سال پیش هم یک دونه این مدلی عکس داشتیم</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03632.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03634.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03635.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03639.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03640.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03641.jpg" alt="" /></span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس رو به شدت دوست دارم</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/DSC03642.jpg" alt="" /></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 15:10:24 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>عکس های 2 سری گذشته کوه</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=130</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=130</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03542.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آبشار دوقلو - Dogholo Waterfall&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03549.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03552.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به اوسون - Shirpala Camp to Oson</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03555.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آدم برفی ناراحت - Sad snowman</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03557.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">آدم برفی شاد - Happy Snowman&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03563.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">امیر از من داره عکاسی می کنه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03573.JPG" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شایان در شیرپلا - shayan in Shirpala&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03575.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شایان و مهزیار یکی از بهترین همراه های کوه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03580.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">شیرپلا به سنگ سیاه - Shirpala to Sang-e-Siyah&nbsp;</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03582.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای عالی از کوه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03583.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چوب دستی های من در برف - من خودم کوشم</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03588.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">یک گروه در مسیر قله</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03599.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای از کنار سنگ سیاه</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03601.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نمای ایستگاه 5 توچال از کنار سنگ سیاه (امیری)</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03604.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بر فراز ابرها</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03605.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03606.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03607.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03608.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03610.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img src="../../images/tochaltrip/DSC03611.JPG" alt="" width="560" height="420" /></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چند تا عکس هم از آسمون</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این بود مجموعه عکس های 2 تا سفر قبلی من به شیرپلا</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
</item>
</channel></rss>