<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">

<channel>
<title>sha sha story in tochal</title>
<description>sha sha story in tochal</description>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
<copyright>lavashak 2006-2009</copyright>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
<language>fa</language>
<managingEditor>shayan.shalileh@gmail.com (shayan shalileh)</managingEditor>
<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 13:54:14 GMT</pubDate>

<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 22:22:08 GMT</lastBuildDate>

<generator>FeedForAll v1.0 (1.0.2.0) unlicensed version</generator>
<image>
	<title>sha sha story in tochal</title>
	<url>http://www.lavashak.com/images/RSS.gif</url>
	<link>http://www.lavashak.com/tochal/</link>
</image>

<item>
<title>شاشا وقتی که نق نق می کند</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=154</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=154</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">والا الان دو هفته هستش که کوه نرفتم. نه جمعه ها و نه پنجشنبه ها. نمی دونم حوصله ندارم، نمی دونم دوست ندارم، برنامه هم که میرم زیاد دلم نمیاد که بنوسیم. حتی برنامه ای که خیلی لذت داشته و خیلی دوست داشتم برم. مثلا دو هفته پیش با ایون یکی از دوستام یک برنامه خیلی باحال رفتیم توی ولنجک پشت آبشار، برنامه خیلی عالی و سنگین بود، هم کوه بود هم سنگ بود و هم رودخونه نوردی و از آبشار بالا و پایین رفتن.</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">البته عکس ها دست ایون هستش و هنوز به من نداد که آپلود کنم ولی در کل حتی حال نوشتن هم نداشتم وقتی که رسیدم خونه. نمی دونم چی شده!!! شاید هم می دونم ها خودم رو زدم به خنگی، بعضی ها هم هستن که می دونن که چی شده!!! یعنی خوب ... ولی خوب ... مدتی است که این مدلی شده.</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">برنامه کوهنوردی فرندفیدی هام که واقعا این آخری ها شده دردسر، نری میگن بیا، بری میگن چرا رفتی و بعد کلی داستان های خودش. از اون گروهم اومدم بیرون. داستانش بمونه حالا میشه مربوط به دعوا ها و بحث های داخل فرفر.&nbsp;</span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">خانه کوهنوردان هم که الان از بعد از کلاس یخ و برف دیگه نرفتم. آخ اخ الان یادم اومد که گزارش برنامه یخ و برف رو هم ننوشتم. کلاس سنگ رو هم که نرفتم............ کلاس امداد و نجات و هلال احمر رو هم که نرفتم.......&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">برنامه ما شده بام. شب ها برم بام... اونم که الان واقعا دیگه اون لذت قدیم رو نداره... ماه رمضونه ساعت بام رفتن همه شده بعد از 8 تا 11 یعنی اصلا نمیشه زود بری که کسی رو نبینی.... قبل ماه رمضون خوب بود. 5 میرفتم کسی رو هم اگه میدیدم زمان برگشت بود که میدیدم. کلا اعصاب حوصله نصف آدم های اطرافم رو ندارم. نصف دیگه هم که..... چند تایی هم که هستم اونام ..... وای خدااااااا اصلا فکر نمی کردم اینجا توی شاشا در توچال بیام نق نق کنم.........</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">نق نق نق نق</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">پی نوشت: کمی سبک شدم</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><br /></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 13:54:14 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>دومین صعود به قله توچال و تجربه سرمازدگی</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=153</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=153</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">دوشنبه ساعت 10 شب بود که از تراس (بام تهران - ولنجک) به سمت قله توچال حرکت کردیم. نوید، حسین، ایون، علی و احسان همنورد های این برنامه بودن. توی تراس بابی جانسون رو دیدیم و نیما رو که کلی انرژی دادن به ما و سفر رو خیلی خوب و پر انرژی شروع کردیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">با ایون و علی رو تازه به واسطه پویا آشنا شدم. اینقدر دوستای گلی هستن که دیگه کلا پویا رو این وسط پیچ دادیم و خودمون باهم کلی صمیمی شدیم. ماشالا هزار ماشالا سرعتشون هم کلی بالا بود من هم گفتم توی اولین برنامه کوه نوردی کم نیارم برای همین با سرعت ایون و علی حرکت کردم برای همین 1 ساعت و 18 دقیقه رسیدیم ایستگاه 2 توچال.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/5mordad1.jpg" alt="" width="520" height="390" /></span></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">قبل از ایستگاه پنج مسیر رفت به قله سه شنبه ساعت 1 صبح</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">اونجا زیاد نموندیم و حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5، مسیر خیلی روشن بود و اصلا نیازی به هد لایت نبود. ماه کامل توی آسمون بود و مسیر کلی روشن بود. با نور مهتاب حرکت کردیم به سمت ایستگاه پنج توچال. 2 ساعت نشد که رسیدیم به ایستگاه 5، ایستگاه 5 هم زیاد نموندیم حتی چای و شام هم نخوردیم. اخه قرار بود که این دفعه حتما بریم بالا. احسان و حسین توی ایستگاه پنج موندن تا ما 4 نفر بدون کوله بریم بالا. یعنی به نوعی کمک اصلی رو ایستگاه 5 زدیم. کوله ها رو سبک کردیم و رفتیم بالا.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">تا قله پشت ایستگاه 5 رفتیم بالا. ایون و علی خیلی دوست داشتن طلوع خورشید توچال باشن ولی سرعت من و نوید جلوی اون ها رو گرفت. خیلی اسرار کردیم که از ما جدا بشن و برن که طلوع قله باشن ولی مرام و معرفت همنورد های عزیزمون ما رو تنها نزاشتن و اروم اروم تا قله با ما اومدن اول میله های ایستگاه جاده ایستگاه 7 رسیدیم که دیگه ایون گفت که حالا که به طلوع نمیرسیم کمی استراحت کنیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">خیلی هوا سرد بود، من دستام به سوزش و گزگز افتاده بود. احساس واقعا بدی داشتم از سرما. اشتباهی که من کرده بودم این بود که لباسم رو ایستگاه 5 تعویض نکردم و با همون لباس خیس راه افتادم بالا. کوله هم که مونده بود توی کمپ اصلی و من بدون لباس موندم. توی هوای سرد و لباس خیس، واقعا برای اولین بار احساس کردم هایپوترمی یعنی چی. یعنی واقعا خودت ندونسته داری میمیری و نمی تونی کاری کنی.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/5mordad3.jpg" alt="" width="520" height="390" /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/5mordad4.jpg" alt="" width="520" height="390" /></p>
<p style="text-align: center; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">عکس اول من هستم و عکس دوم ایون رفتیم بالای تابلوی ایستگاه پنج ساعت 2 صبح</span></p>
<p style="text-align: right; " dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">شانس آوردم که نوید یوهو با بیحالی تمامی که داشت با باتوم کوبید توی سینم. واقعا اگه نزده بود مرده بودم از سرما. همون ضربه نوید باعث شد که تصمیم بگیریم برای جلوگیری از مرگ و میر حرکت رو شروع کنیم. من و ایون از مسیر جاده اصلی و نوید و علی از مسیر میله ها به سمت قله حرکت کردیم. تقریبا باهم رسیدیم به ایستگاه 7. اون پیچ آخر که ایستگاه 7 رو دیدیم واقعا اینگار رسیده بودیم به بهشت. توی ایستگاه 7 هم اومدیم که استراحت کنیم ولی باز به دلیل اینکه هوا وحشتناک سرد بود دیدیم که اصلا نمیشه. توی هوای خیلی سرد 1 یا 2 درجه بالای صفر حرکت کردیم به سمت قله.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">دقیقه زمانش یادم نیست ولی در کل حدود 7 ساعت تا قله توی راه بودیم. به قله که رسیدیم همون جا سریع پخش زمین شدیم. چند دقیقه شاید واقعا 2 دقیقه خوابم برد ولی انگار 10 ساعت خواب بودم که علی صدام کرد که بیا بریم اون طرف. رفتیم توی جانپناه و یک احوال پرسی کردیم با چند نفر از کوهنورد های گل و بعد اومدیم بیرون و پخش زمین شدیم دوباره و خوابیدیم. فکر کنم که 2 ساعت خوابیدیم. از خواب که بیدار شدم ساعت 11.5 بود. سریع شروع کردیم به صبحانه خوری و بعد سریع حرکت کردیم به سمت پایین.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">رسیدیم به ایستگاه 5 و اول فکر کردیم که احسان و حسین برگشتن پایین ولی دیدیم که نه بابا اینام کلی با مرام هستن و منتظر ما مونده بودن البته دیگه نگران شده بودن و داشتن آماده میشدن که بیان دنبال ما که ما رسیدیم. از اونجا هم اومدیم پایین و این بود سفر بین هفته ما به توچال.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/5mordad2.jpg" alt="" width="520" height="390" /></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">من - ایون - علی - احسان / ایستگاه پنج توچال مسیر برگشت</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/5mordad5.jpg" alt="" width="520" height="390" /></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">علی - ایون - نوید - شایان / قله توچال 3960 متر</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size: x-small;"><br /></span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 22:22:08 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>توی این دو هفته</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=152</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=152</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">توی این دو هفته هر روز اومدم یک مطلب بنویسم نشد که نشد. از اون روزی که طلسم قله توچال رو بعد از کلی زمان شکستیم فکر کنم طلسمش اومد افتاد روی این وبلاگ. خلاصه بگم از برنامه های این 2 هفته و توچال نوردی هامون.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پنجشنبه دو هفته پیش بود که یک برنامه سبک رفتم ایستگاه 2 توچال با یکی از بچه های قدیمی به نام شقایق. من بهش می گم شقا، اونم به من میگه تقی، حالا هی بیا بگو بابا من شاشام، من تقی نیستم. مگه گوش میده.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">فردای اون پنجشنبه که برنامه سبک داشتیم با بچه های فرفر رفتیم شیرپلا، خیلی برنامه خوبی. من بعد از نزدیک به 2 ماه و 2 برنامه که با فرفری ها نبودم توی این برنامه شرکت کردم. حلا 30 نفر بودیم که از پای مجسه حرکت کردیم به سمت شیرپلا برنامه این بود که بریم قله توچال ولی خوب دیگه، فرفر و هزار تا داستان های فرفری.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رفتیم و رفتیم رسیدیم به شیرپلا فکر کنم 4 ساعت تو راه بودیم. اونجا هم که اینقدر زیاد بودیم و شلوغ اصلا توی سالن پایین جامون نشد. رفتیم بالا روی پشت بام شیرپلا، آی حالا نخور کی بخور، کلی خوراکی خوردیم. منم که اصلا خوراکی با خودم نداشتم. خودم بودم و گازم، چایی می دادم و خوراکی می گرفتم. یک جور مبادله پایاپای بود دیگه.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعدشم از همون مسیر شیرپلا کله کردیم اومدیم پایین. حالا کلی خنده و چیزای با مزه بود رو بی خیال اینجا اصلا زمان ندارم برای نوشتن. فقط تیتر وار بگم، مسابقه دو نوید با ما و سی ایچ، مصدومیت من و هندونه و حسین، کادوی تولد نصیبه به من و خیلی چیزای دیگه از تیتر های اصلی برنامه فرفری ها بود.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">گذشت و گذشت، رسیدیم به این پنجشنبه، بازم طبق برنامه جدید شاشا و دوستان که پنجشنبه ها با گروه کوهنوردی شقایق برنامه های سبک داره، رفتیم ولنجک. البت این هفته برنامه سبک سبک نبود برای هیجانی شدن کمی سنگ نوردی هم به اون اضافه کردیم. زدیم توی دل سنگ ها و رفتیم بالا و بالا. من بودم و شقایق و سمیرا و نسرین (البته اصلا اسمش یادم نیست نسیرین رو همین طوری گفتم) خلاص این هم برنامه خوبی بود و نکات آموزشی زیادی داشت. مثلا اگه کسی شما رو نفرین کنه حتما توی کوه بلا سرتون میاد. وقتی که دارین سنگ نوردی می کنید نخدید و از خنده ریسه نرید و البته هزار تا نکته دیگه از جمله این که&nbsp;</span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">آب رودخونه رو وقتی که کف کرده نخورین.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">خدایی از این گزارش برنامه ساده تر دیده بودید؟ تمام نکات جمع بندی شده و دسته بندی شده. احتمالا الان دارین توی دلتون میگین که اینم اومد یکی چیزی بنویسه از سر واز کنی. شاشام شاشا های قدیم.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">ولی خدایی اینقدر در گیرم به خدا، صبح توچال، ظهر توچال، شب توچال، جدیدی که یک رفیق پیدا کردم ایون، دیگه شب تا صبح هم توچال می مونیم که خدایی نکرده توچال خونمون کم نشه.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">البته یک کشف دیگه هم داشتم و اون محمدرضا هستش، این بشر هم خیلی گله و مثل خود من بامزی هستش. بچه که بودیم هم سایه بودیم الان هم که بزرگ شدیم توی فرفر همسایه هستیم و البته هم کارم هستیم.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">خوب دیگه بی خیال گزارش برنامه های قدیم. این هفته که میاد هم سه شنبه تعطیله و هم جمعه، یعنی می تونیم این شانس رو داشته باشیم که 2 تا برنامه شبانه داشته باشیم. یکی از برنامه های شبانه از مسیر توچال هستش و یکی دیگه از مسیر کلکچال. حالا باید ببینم که دل میگه کدومش رو اول بریم و کدومش رو دوم. باید مخ خیلی ها رو بزنیم خلاصه که این برنامه ها مچ بشن.</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;">نکته مهم : وبلاگ شاشا بدون غلط املایی معنی نداره پس لطفا نگین شاشا بی سواده این غلط ها به نوعی امضای دیجیتالی منه</span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 12:57:44 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>طلسم قله شکست</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=151</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=151</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><div style="color: #000000; font-family: Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 10px; background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: #ffffff; margin: 8px;">
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">قله توچال برای مثل امام زاده ها می مونه یعنی باید بطلبه تا بتونی بری. از اول امسال شاید 6 بار آماده شدیم که بریم قله ولی نشد که نشد شایدم نطلبید. رفتیم ایستگاه هفت نشد، رفتیم نزدینک ایستگاه هفت نشد، شبونه رفتیم نشد، تیم آماتور رفتیم نشد، تیم حرفه ای رفتیم نشد.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ولی واقعا هفته پیش قرار بود که بشه و شد. حسین و نریمان و نوید و سهیل و انصار، ساعت 4 بعد از ظهر از تجریش حرکت کردن به سمت پناهگاه شیرپلا. من یک ساعت قبل از شروع برنامه خبردار شدم که اوه اوه برنامه چی هستش. به ساعت چهار که نرسیدیم ولی تا کارامو انجام بدم و راه بیفتم ساعت شد 11 که من تجریش بودم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">به دلیل ترافیک شدید تقریبا از وسط های راه مجبور شدم که پیاده برم بالا بعد از دقایقی به میدون مجسمه رسیدم و بدون استراحت به سمت بالا رفتم. روز خیلی عجیبی بود. با اینکه شنبه تعطیل رسمی بود، هیشکی توی کوه نبود. تا کمک امداد کلا 2 نفر رو دیدم که میان پایین و 5 نفر که میرفتن بالا.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">هد لایت رو بعضی جاها روشن می کردم و بعضی جاها خاموش. به نظر خودم هد لایت خاموش خیلی راحت تر بود و بهتر مسیر رو میدیدم. توی مسیر بالا رفتن تقریبا از دوراهی اوسون به بالا با دو نفر هم راه شدم. دو نفری که اومده بودن تقریبا اولین بارشون بود که از این مسیر شبونه می اومدن بالا برای همین خیلی با مسیر آشنا نبودن و اجباری من شدم بلد مسیر.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه کنار کمک هلال احمر (کافه رجب) استراحت کردیم و بعد بعد به مسیر خودمون ادامه دادیم. چند تا پیچ بالا تر رفتیم کنار یک چشمه ای که توی مسیر هستش و حسابی دست و صورت خودمون رو شستیم. هوا خوب بود. باد ملایمی می وزید که بسیار لذت بخش بود.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">رسیدیم به آبشار دوقولو که دیدم یک چادر آبی اونجا زده شده. اولش فکر نمی کردم دوستای خودم باشن، فکر کردم که امیر هستش رفتم جلو گفتم امیر تویی؟؟؟ بعد دیدم از تو داد میزن به به آقا شایان بفرمااااا.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیدم به به بچه ها لطف کردن و کمپ اول رو پایین شیرپلا زدن. با همنورد های که مسیر رو باهاشون بالا اومده بودم خداحافظی کردم و بعد رفتم توی چادر. یک ساندویچ مرغ از ساعت ها قبل اونجا منتظر بود که توسط من خورده بشه و من هم سریع ترتیبش رو دادم. بعد صحبت شد که بریم قله و نریم قله. طلبیده بود دیگه. راه نداشت فرار کنیم. من می گفتم نریم، حسین می گفت بریم. حسین می گفت نریم، سهیل می گفت بریم. ساعت گذاشتیم که بیدار بشیم زنگ نزد، ما خودمون سر ساعت از خواب بیدار شدیم. بد طلبیده بود. باید می رفتیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من ساعت 2 شیرپلا بودم تا بخوابیم شده بود ساعت 3 و بعد ساعت 5 هم راه افتادیم به سمت بالا. کمی توی شیرپلا لوازم رو راست و ریس کردیم و بعد رفتیم. نریمان و انصار در خواب ناز توی کمپ بودن (به عنوان نیروی پشیتیبانی و امداد) من و حسین و نوید و سهیل هم راه افتادیم به سمت بالا. خورشید طلوع کرده بود ولی هنوز نورش به ما نرسیده بود. تقریبا تاجایی که سنگ سیاه (امیری) رو دیدیم هم نور خورشید به ما نرسید. همین که امیری رویت شد، خورشید هم با نور خودش مارو گرم کرد. تا ساعت 9 نور خورشید خیلی ملایم بود.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">ما دیگه تقریبا بعد از 2 ساعت رسیده بودیم به سیاه سنگ، سرعت خیلی آروم و بدون استراحت. امیری صبحونه توپی زدیم. املت و چای و ... بعد کم کم آماده حرکت شدیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">توی مسیر قبل امیر یک گروه دیگه بود که با ما بالا می اومد دیدیم یک بار یکی از خانم ها داره بالا میاره، تا ما برسیم رفتیم حرکت کردن به سمت بالا، دوباره کمی جلوتر دوباره دیدم خانم داره بالا میاره. دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو یک سرم خوراکی درست کردم و دادم به اون خانمه. از سرپرست (احمق) گروه پرسیدم چند بار بالا آورده گفت 2 بار. گفتم بعد شما بازم ایشون رو می خوای ببری بالا، هیچی نگفت انگار که خدا بود و من داشتم حرف بی خودی می زدم.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه گفتم قرص بدیم بهش و سریع ارتفاع رو کم کنید. رو به یکی از خانوم ها گفت همه چیز همراه داریم اگه لازم باشه خودم قرص میدم. اومدم بگم آخه سرپرست (...) اگه بلد بودی قبل از اینکه من برسم سرم خوراکی درست می کردی و میدادی به بنده خدا که رنگش مثل گچ شده بود و اون رو بر می گردوندی پایین.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه اینم بی خیال، ولی بدونید که وقتی کسی دیگه 2 بار توی کوه بالامیاره، حتی اگه خودش هم نخواد باید برگرده پایین.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بریم دنبال ادامه داستان خودمون، من و سهیل از سنگ سیاه به بالا لباس ها رو عوض کردیم و با استین حلقه ای رفتیم بالا که حسابی بسوزیم.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نوید شد گروه پیش رو و مسیر رو ادامه داد به بالا و خیلی از ما جلوتر رفت. من و حسین و سهیل هم آروم آروم رفتیم. ما 2 ساعت و نیمه رسیدیم قله البته با یک استراحت 30 دقیقه ای. ولی نوید تقریبا 1.5 ساعتع رسیده بود قله.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">به قله که رسیدیم بچه های تیم پشتیبانی و امداد با ما تماس گرفتن و بعد از اینکه اطمینان پیدا کردن ما سالم هستیم. دستور دادن که قبل از تاریکی هوا برگردیم پایین. منظورشون این بود که زیاد استراحت نکنیم و سریع کاسه کوزه رو جمع کنیم و بریم پایین.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">من و سهیل از دو نفر دیگه خدا حافظی کردیم چون به دلیل عدم آمادگی جسمی، و مخصوصا دردی که از چند هفته پیش توی زانوی من بود، نمی تونستیم سریع پایین بیایم و تصمیم گرفتیم با تله کابیین بیایم پایین.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اومدیم ایستگاه هفت و بعد ایستگاه پنج و بعد ایستگاه یک و بعد خونه. خلاصه این بود داستان اولین برنامه قله من در سال جدید. امید وارم حالا که تلسم قله شکسته شده، بتونیم صعود های بیشتری به قله داشته باشیم.</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چند تا عکس هم ببینید :</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir1388.JPG" alt="" width="488" height="557" /></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این عکس خودم زمانی که رسیدم به کمپ اول :</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/Copy of 127416553-ce7a7439db9cf61a6bcc14e08a47e9a2.4c38ae18-full.jpg" alt="" width="480" height="360" /></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اینم کل تیم در روی قله توچال :</span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir13882.jpg" alt="" /></span></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">اینم چند تا عکس از خودم :</span></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir13881.jpg" alt="" /><br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir13883.jpg" alt="" />&nbsp;<br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir13884.jpg" alt="" /><br /><br /><img style="border: 0px initial initial;" src="../../images/tochaltrip/tochal18tir13885.jpg" alt="" />&nbsp;</span></p>
</div></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 11:06:14 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>اسون به شیرپلا</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=150</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=150</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;">همیشه من میگفتم این ها که از اسون میرن بالا و بعد از شیرپلا میان پایین دیوانه و غیر حرفه ای هستن. واقعا شرمنده، واقعا بی فکر حرف زدم. چون این جمعه با برخی از دوستان که رفتیم کوه وسط را تصمیم گرفتیم که از اوسون بریم بالا و از شیرپلا بیایم پایین. این کار رو هم کردیم و خیلی برنامه خوبی شد.&nbsp;</span><span style="font-size: small;">پایین اومدن از شیرپلا هم واقعا تجربه ی خوبی بود. تجربه ای که شاید دوست داشته باشم یک بار دیگه هم اون رو تجربه کنم.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ساعت هشت صبح من، حسین، نریمان، حسین، اون یکی حسین، نوید، سهیل و دو نفر دیگه که اسمشون رو فراموش کردم، میدون مجسمه بودیم و برنامه رو شروع کردیم. از مسیر پس قلعه تا دو راهی اسون بالا رفتیم. بعد از دوراهی اوسون (دوراهی اول نه دوراهی دوم) مسیر رو از دربند به اسون تغییر دادیم و به سمت هتل اسون رفتیم.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;">قبل از دوراهی اسون هم توی کافه ممد تهرانی (به یاد مهزیار) صبحونه خوردیم. اونم عجب صبحونه ای. عملا من صبحونه خوردم و دیگران من رو نگاه کردم. خلاصه همون اول برنامه مشخص شد که برنامه بدون محدودیت زمانی هستش و با توجه به مسیر که مسیر سنگینی هم هست قرار بصورت گل گشت اجرا بشه، برای همین خیلی راحت هر 30 دقیقه توی سایه ولو میشدیم و استراحت می کردیم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مسیر اسون رو خیلی از بیراهه رفتیم و این بیراهه رفتن ها کمک می کرد که برنامه سنگین تر باشه. ساعت 1 بود که تقریبا رسیدیم به شیرپلا و اونجا هم حسابی خوراکی خورون راه انداختیم و بعد از مسیر شیرپلا اومدیم پایین. چند تا نکته به ذهنم رسید که اینجا بگم در مورد کوه و این چیزا.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">توی مسیر شیرپلا یکی از بچه ها بود که پاش بر اثر فشار و سنگینی برنامه درد گرفته بود و ما هر چند متر می ایستادیم که استراحت کنه تا مشکلی پیش نیاد. حالا این وسط یک سری آدم بی فرهنگ پشت سرما شروع می کردن به داد داد که سریع تند تند آها آها، بابا اینجا که چیزی نیست و خلاصه از این حرف های بی خودی.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">منم که شاکی. یهو دادم رفت بالا. گفتم با کفش داغون اومدی اینجا مثل چی هم از روی سنگ ها می پری و ... خلاصه داد و فریادی راه انداختم برای خودم.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">به نظر من وقتی آدم توی کوه میره باید بیشتر هواسش به افرادی باشه که مشکل دارن و سعی کنه به اون ها کمک کنه. وگر نه واقعا دیگه اسمش کوهنورد نیست. هون بز کوهی براش خوبه. مثلا شما توی مسیر سختی هستید و می بینید یکی داره آهسته میاد پایین. این که پشت سرش هی هولش کنید که تند تند تند واقعا نشونه بی شعوری کامل هستش.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مورد بعدی این که توی مسیر هایی که طناب کشی شده. وقتی می بینید یکی روی طناب فشار وارد کرده و داره پایین یا بالا میره باید صبر کنید تا از روی طناب رد بشه و بعد مسیر رو ادامه بدید. چون خیلی وقت ها هستش که یک نفر به طناب فشار وارد کرده تا بره پایین و مثلا طناب رو به سمت راست می کشه و بعد شما طناب رو می خواهید فشار وارد کنید بکشید به چپ. خوب اون بنده خدا اون وسط ممکنه لیز بخوره.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">تورو خدا وقتی کوه میرید به این نکات توجه کنید. بابا کوه میریم که خیلی چیزا رو از کوه و طبیعت یاد بگیرم. سعی کنید کوه نورد باشید نه کسی که فقط از کوه بالا میره.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">به کوچک تر ها، ضعیف تر ها، تازه وارد ها و هر کسی که احساس می کنید نیاز به کمک داره کمک کنید. چیزی رو از دست نمیدید.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;">پی نوشت : در راه بازگشت دیزی خوردیم - قلیون هم کشیدن برخی از بچه ها - توی راه بالا رفتن پشت سر کلی ها هم حرف زدیم (گفتم بگم که غیبت نباشه) توی شیرپلا کلی هم در مورد لینوکس گفتگو کردیم.</span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 6 Jun 2010 01:11:33 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>کوهنوردی دیروز و چند نکته در خصوص ضربه سر یا تروما</title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=149</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=149</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دیروز با دو تا از بچه های گل فرفر رفته بودیم کوه، حسین و نریمان. اول قرار بود که من شبانه برم کوه ولی بعد که دیدم بچه برنامه دارن که صبح برن شیرپلا گفتم که باهم بریم بیشتر حال میده. ساعت 8 صبح میدون مجسمه بودیم. خیلی خوب و آروم حرکت خودمون از مسیر اصلی کوهنوردی شروع کردیم و بالا رفتیم. چند تا استراحت کوتاه توی مسیر داشتیم و در نهایت بعد از 70 دقیقه رسیدیم به کافه رجب. توی کافه رجب کمی استراحت کردیم و بعد یک چایی لیوانی و یک صبحانه سبک هم خوردیم و به مسیر ادامه دادیم. تقریبا 70 دقیقه هم تا شیرپلا توی راه بودیم. <br /><br /> به شیرپلا که رسیدیم یکی از بچه های باحال کوه رو دیدم. علی، خیلی پسر حرفه ای و گلی هستش و واقعا توی کوه یکی از کسایی هست که بی تعارف می تونه برای هر کس الگو باشه فقط خیلی تک روی می کنه و همش دوست داره تنها باشه.<br /><br /> منم که دیدم دوست داره تنها باشه بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم دنبال جای خالی که امیر هم آرامشش رو داشته باشه. خلاصه شانس ما بود که کنار امیر باشیم یا شانس امیر نمی دونم ولی جای خالی نبود و برگشتیم طبقه اول پیش امیر و همون جا نشستیم. حالا امیر هم نازش گرفته بود. اول هرچی تعارف کردیم هیچی نخورد ولی بعد که یخش کم کم واشد (دقیقا مثل همیشه) کم مونده بود که تمام خوراکی های ما رو بخوره. اول از همه زد به ساندویچ های خوش مزه نریمان و بعد رفت سراغ چایی و ...<br /><br /> برای خودمون خوشحال نشسته بودیم که کم کم جمع کنیم بیایم پایین دیدیم یک آقایی پریشون اومد تو و گفت امداد و نجات کیه؟ یکی پرت شده توی دره، برانکار از کجا بیارم؟ امیر هم حال و حوصله نداشت و گفت که امداد و نجات نداره اینجا برو بالا برانکار بگیر. منم از گنجره بیرون رو نگاه کردن که ببینم کی کجا پرت شده و دیدم که آره مثل اینکه کنار دیواره شروین یکی افتاده توی دره. <br /><br /> خلاصه بعد از 30 دقیقه از پنجره نگاه کردن که این ها دارن چی کار می کنن امیر گفت من اعصاب ندارم این طوری بی خبر رو به راه نیستم. بریم ببینیم چی شده. من و امیر رفتیم تا دم دره و دیدیم که یک نفر داره میره پایین و ظاهرا دونفر دیگه هم پایین بودن شرایط طوری بود که مناسب نبود بریم پایین. امیر گفت بهتر ما دیگه نریم پایین چون معمولا برای امداد 3 نفر کافی هست بی خودی دور و ور محل حادثه هم شلوغ باشه اصلا خوب نیست.<br /><br /> کمی این ور و اون ور کردیم بعد دیدیم که مصدوم رو بالاخره آوردن بیرون. سرش شکافته بود. حدود 15 تا 20 متر هم پرت شده بود پایین. فاصله اینقدر بود که بچه هایی که رفتن توی دره برای امداد اول فکر کردن که طرف فوت شده.<br /><br /> خلاصه کمک کردیم و آروم آروم مصدوم (سارا) رو آوردیم توی پناهگاه شیرپلا. از همون جا که رسیدیم به آدم ها دکتر بازی و من خودم یک بار این طوری شدم و یک بار دیدم توی فیلم چی کار کردن شروع شد. از کمپوت و غرمه سبزی بدیم به مصدوم گرفته تا یک بار امداد رسید بالای مصدوم آمپول دکزا زدن بهش شروع شد تا تجویز انواع و اقسام دارو های مسکن و خواب آور. <br /><br /> امیر ماشلا صداش کلفته یک داد کشید این دور و ور رو خالی کنین. نصف جمعیت فرار کردن. چند نفری هم که بودن گفت آقا بزاریم کارمون رو بکنیم. حرف نزنین بعد اگه سوال داشتین که چرا این کار رو کردم و چرا اون کار رو نکردم به سوال هاتون جواب میدم. <br /><br /> خلاصه این روش خیلی خوب جواب داد و این ها که روی دیده و شنیده شروع کرده بودن به نظر دادن کمی ساکت شدن.<br /><br /> حسین لطف کرد آب قند درست کرد برای مصدوم چون این جور مواقع اصلا نیابد به مصدوم خوراکی داد. فقط آب قند تازه مایعات هم زیاد نباید به مصدوم خورونده بشه.  چون خونریزی از ناحیه سر بود. اول با پارچه خیس شروع کردیم به تمیر کردن موها و شستن خون ها از روی موها که بتونیم زخم رو ببینیم. زخم خیلی خیلی بد بود کاملا سر شکافته بود. با چند تا گاز استریل و بتادین، اول روی زخم رو تمیز کردیم. حالا یکی اومده بود می گفت مصدوم رو بخوابونیم بتادین بریزیم توی سرش.<br /><br /> حالا فکر کنین زخم شکافته اونم روی جمجعه رو بتادین بریزین توش. بتادین رو توی زحم های باز دست و پا هم نمیریزن چه برسه به زخم توی سر.<br /><br /> خلاصه این مورد هم با مخالف امیر و جدیتش در اینکه نه من این کار رو نمی کنم شما حرف نزن، طرف بی خیال شد. خلاصه در مرحله آخر یک تیکه گاز استریل رو تا کردیم و بتادین زدیم و روی زخم رو گرفتیم بعد با باند دور سر مصدوم رو بستیم.<br /><br /> بازم سر و کله دکتر ها پیدا شد. من میگن سرش پایین نباشه، درازم نکشه که خوابش نبره. یکی اومده میگه بخوابونیمش، یکی میگه دمرش کنیم. خلاصه این ها هم کمی نظر دادن بعد که دیدن ما کارخودمون رو می کنیم ول کردن و رفتن.<br /><br /> مصدوم گرامی رو حالت تکیه داده نشوندیم یک کوله پشتش و یک کوله زیر پاش که پا کمی بیاد بالا. معد هم تا جایی که تونستیم سعی کردیم که تکون وا تکون نخوره. ولی گوش نمی داد که. وای این کوله کیه من پام روشه و خلاصه بنده خدا کلافه هم شده بود. بالاخره با کلی اسرار رفتیم پشت بوم شیرپلا. مصدوم هم گیر داده بود که لازم داره بره دستشویی. حالا امیر میگه نه. اون میگه آره. امیر میگه نه، اون میگه آره. خلاصه بعد از چند دقیقه کلنجار امیر دید که نه واقعا لازم داره بره دستشویی. البته دلیل رفتنش مهم بود که امیر دید که نه چون بره اشکالی نداره اجازه داد که بره. آخه کسی که توی این شرایط هست زیاد نباید فشار وارد بشه. ضربه به مغز خیلی خطرناک هستش.<br /><br /> یک تست ساده هم گرفتیم ازش. یکی چیزی رو جلوی چشم صدوم در زاویه افق چپ و راست می بریم و به مصدوم میگیم که اون رو با چشم دنیال کنه تا اینکه ببینیم چقدر رو به راهه. خوب بود. می تونست صحبت کنه. درد هم کم داشت. حات هاش همه طبیعی بود به غیر از اینکه می گفت خوابم میاد. که خیلی نباید ساده از کنارش رد میشدیم.<br /><br /> توی شیرپلا متاسفانه بیسیم نبود که ببینیم امداد و نجات کجا هستن ولی با تماس تلفنی تونستیم اطلاع بدیم که از سنگ سیاه و امداد داوودی (کافه رجت) بیان بالا برای کمک. تا امداد برسه اونجا بودیم. که امیر تنها نباشه. خلاصه وقتی که دیدیم مهدی از بچه های امداد داره میاد بالا حسابی خیالمون راحت شد. 3 نفر اومدن و شروع کردن به مداوا و تست های تکمیلی از مصدوم. من و حسین و نریمان هم وقتی که دیدیم امداد و تجات اومده دیگه گفتیم وسط این همه متخصص جمع کنیم بریم بهتره. اخه خیلی دیر هم شده بود. چون کسی نبود و ارتباطی هم با امداد و نجات نداشتیم تصمیم داشتیم اگه امداد نرسید کم کم خودمون انتقال مصدوم رو به پایین شروع کنیم. که خدا رو شکر قبل از اینکه ما تکونش بدیم رسیدن.<br /><br /> در حدود 2 ساعتی ما کنار مصدوم بودیم تا امداد برسه و چون واقعا دیر شده بود من و نریمان و حسین از مسیر اسون شروع کردیم بیایم پایین.<br /><br /> جدای این گزارش برنامه دیروز چند تا نکته مهم هر خصوص کسی که ضربه مغزی (تروما يا ضربه سر) میشه یا احتمال داره ضربه مغزی شده باشه باید رعایت کنیم. <br /><br /> مغز خیلی حساسه. یعنی شدت ضربه اصلا اهمیت نداره. یک لیز خوردن ساده و با سر زمین خوردن میتونه باعث ضربه مغزی و فوت انی بشه، یک مورد هم مثل کوهنورد خوب ما سارا، امکان داره بعد از چنین حادثه به این شدت اصلا عوارض آنی نداشته باشه. ولی خوب چرا عاقل کند که باز آرد پشیمانی همین جاست. چرا یک مورد رو ساده بگیریم که بعد یک عمر پشیمون باشیم. <br /><br /> یک لحظه فکر کنید که مثلا ما بی توجه ول می کردیم و می گفتیم که دیر شده حالا بی خیال و می رفتیم دنبال کوه نوردی خودمون بعد مثلا هفته دیگه متوجه می شدیم به خدایی نکرده اتفاقی برای این کوهنورد خوب افتاده واقعا فکر می کنید می شد خودمون رو ببخشیم؟؟؟ <br /><br /> البته باز باید از صبر و حوصله دوستای خوبم حسین و نرمیان هم تشکر کنم که بیش از 2 ساعت منتظر مونده بودن تا کار ما تموم بشه و البته قرار هم شد که اگه امداد و نجات نرسید در حمل مصدوم هم از مسیر دربند کمک کنن.  <br /><br /> علايم :<br /> اشکال در هوشياري ، اشکال در تکلم ، گيجي ، سردرد شديد ، استفراغ ، ضعف يک طرفه بدن <br /><br /> نکات مهمی که من در این مورد به ذهن رسید که رعایت کردنش اهمیت داره این ها هستش.<br /> 1. به کسی که مصدوم میشه به هیچ عنوان خوراکی های شیرین و غذا ندین.<br /> 2. اب قند یا آب میوه ای که کم شیرین باشه خوراکی خوبی هستش<br /> 3. سر کسی که ضربه خورده رو در حال طبیعی نگه دارید سر نباید پایین باشه.<br /> 4. زمانی که باید مصدوم به مرکز درمانی برسه در حدود 3 ساعت هستش.<br /> 5. بدون دستور پزشک به مصدوم آرام بخش و دارو ندید چون در این جور موارد شما به عنوان امداد و نجات نیاز دارید که مصدوم هشیار باشه و بتونین کنترلش کنید.<br /> 6. بررسی وضعیت تنفس بیمار و کنترل تنفس<br /> 7. کنترل بیمار از نظر صدمات ضربه مصلا کنترل اینکه می تونه انگشت های پا رو تکون بده<br /> 8. اگر شکستگی داشت اول باید محل شکستگی رو فیکس کرد بعد مصدوم رو انتقال داد.<br /> 9. نکته مهم این هستش که بیمار چقدر بی هوش بوده بعد از ضربه این مدت اگه کوتاه باشه صدمه کم هستش این مورد رو به عنوان مسئول امداد و نجات حتما به افراد بعدی که برای کمک میان انتقال بدین که مثلا حدودا 10 دقیقه یا 2 دقیقه بی هوش بوده بعد از ضربه<br /> 10. یکی از علائم شکشتگی جمجمه خروج خون یا مایع سفید از کوش و دماغ هستش. البته کبوید دور چشم و یا پشت گوش هم می تونه دلیل شکستگی جمجمه باشه<br /> 11. سر و شونه های مصدون بالا باشه.<br /> 12. اگه خون ریزی از گوش بود به طرف همون گوش خم بشه<br /> 13. بهترین راه انتقال در صورت شماهده علایم انتقال مصدوم با برانکار به مرکز درمانی هستش<br /><br /><br /> پی نوشت : این مطلب رو </span></span><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> </span><a href="http://www.sportsmedicine.ir/modules.php?name=contents&amp;t=797" target="_blank"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">http://www.sportsmedicine.ir/modules.php?name=contents&amp;t=797</span></span></a><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"> الان پیدا کردم خیلی جالب بود</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 22 May 2010 11:13:55 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>صعود به قله توچال با اسم رمز طلوع در قله توچال </title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=148</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=148</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;">پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر قرار بود برای یک برنامه از پیش اعلام شده به قله توچال بصورت شبانه اقدام کنیم. مثل تمام برنامه ها با تاخیر تقریبا یک ساعت و نیمه برنامه شروع شد. از ایستگاه یک توچال خیلی منظم و یک دست بالا رفتیم و تقریبا ساعت 9 ایستگاه دو توچال نشسته بودیم.  <br /><br /> دو نفر از بچه ها که خیلی زود تر اومده بودن ایستگاه دو به ما پیوستن و تا خوراکی بخویم در مورد برنامه در پیش رو صحبت کنیم، دو
<script src="../../tiny_mce/themes/advanced/langs/en.js" type="text/javascript"></script>
نفر دیگه هم که دیرتر حرکت کرده بودن به ما رسیدن. ساعت نزدیم های 10.5 بود که حرکت کردیم به سمت ایستگاه 5 توچال. تا اینجا شرایط همه خیلی خوب بود. سرعت حرکت هم واقعا بالا بود. دقیقا ساعت 12 رسیدیم به ایستگاه 5. <br /><br /> توی ایستگاه 2 قرار بود 15 دقیقه استراحت کنیم که نهایت 1.5 ساعت استراحت کردیم و همین برنامه در ایستگاه 5 هم تکرار شد یعنی قرار بود 30 دقیقه شام سبک بخوریم کم کم شد 1 ساعت و 20 دقیقه. داشتیم شروع می کردیم برای بالا رفتن که 2 نفر از گروه دیدن شرایط بالا اومدن رو به دلیل مشکل قلبی یکشون ندارن و تصمیم گرفتن که کم کم بیان پایین.  <br /><br /> ماهم مسیر رو به سمت ایستگاه 7 ادامه دادیم. سرعت حرکت ما واقعا عالی بود. توی نزدیک به 1 ساعت و 45 دقیقه ما فقط یک پیچ با اول یال ایستگاه 7 فاصله داشتیم که به دلیل مشکل تنفسی یکی از اعضای تیم اومدیم پایین. اول حسین پیشنهاد داد که با رضا تنها به ایستگاه 2 برگردن که من گفتم نه بهتر هستش که کل بچه ها که اون موقع 7 نفر بودیم، باهم به ایستگاه 5 برگردیم. <br /><br /> چند تا دلیل داشت که دو دسته نشدیم. اول اینکه برنامه شب بود و هیچ کس از بچه ها تجربه برنامه شب نداشت. دوم اینکه یک نفر دیگه از بچه ها به دلیل رعایت نکردن برنامه غذایی درست (احتمالا به دلیل خوردن چای زیاد در زمان صعود که درست نیست) حالت تهو داشت که خدا روشکر بعد از اینکه بالا اورد شد حالش خوب شد.  <br /><br /> ولی ریسک اینکه فردی که مشکل معده داره بره بالا خیلی زیاد هستش دیدیم که ایشون هم احتمالا باید برگرده پایین اگه قرار باشه دو دسته بشیم. در نهایت من هم که مشکل تپش قلب داشتیم (به دلیل اینکه سرعت حرکت ما تقریبا 2 برابر سرعت معمول من بود) باز هم دیدم که صلاح نیست من مسئول برگشت بچه ها باشم. بالا رفتن من هم در صورتی که حسین فرهانی نباشه خوب واقعا کار دستی نبود. <br /><br /> خلاصه تصمیم گرفتیم که بیاییم پایین. من و رضا که مشکل تنفسی داشت و احتمالا به دلیل سرما و ارتفاع این مشکل براش بوجود اومده بود خیلی سربع و جلوی همه شروع کردیم به پایین اومدن. همین طور که ارتفاع کم می کردیم سرفه های رضا بهتر شد. خیال من هم راحت شد که مشکل ارتفاع هستش. دقیقا هر پیچی که می اومدیم پایین سرفه ها کم تر میشد. کمی پایین اومدیم و بعد که دیدیم رضا ترس و نگرانی نداره پیشنهاد کردم که یک قرص استازولامید مصرف کنه تا بتونه در این حالت بهش کمک کنه. خدا رو شکر قرص تاثیر مثبت داشت به ایستگاه 5 هم که رسیدیم چون درد سینه هم داشت از پماد ویکس برای آروم کردن درد سینه استفاده کردیم. <br /><br /> البته یک کار پر خطری که انجام دادیم این بود که وقتی نفر اول حالت تهو داشت به مسیر ادامه دادیم. البته فردی که مشکل پیدا کرده بود تقریبا معلوم بود که بعد از اینکه بالا آورد حالش خیلی خوب شده بود و چون حرفه ای بود به حرفش که می تونه تا قله بیاد اعتماد کردیم و به مسیر ادامه دادیم.  <br /><br /> ولی خوب خیلی خوب بود. در کل برنامه خوبی بود مخصوصا اینکه بطور خاص کسی تجربه قله رو در شب نداشت. و با توجه به اینکه 2 نفر از بچه ها اصلا تجربه کوهنوردی حرفه ای رو نداشتن تا نزدیک های ایستگاه 7 اونم بدون ریسک و خطر و ... خیلی خوب بالا رفتیم. <br /><br /> البته مشکل اصلی که ما داشتیم در تاخیر هایی بود که داشتیم. مثلا اگه دقیقا طبق برنامه ساعت 6 حرکت می کردیم و استراحت ها مون در مسیر صعود دقیقا در حد 15 دقیقه و 30 دقیقه بود می تونستیم بالاتر هم بریم. شاید به قله هم میرسیدیم اگر برنامه غذایی درست تری رو در طول مسیر اجرا می کردیم. مثلا دور چایی و نسکافه رو خط می کشیدیم. کالباس به عنوان شام نمی خوردیم و بچه ها بیشر آب مصرف می کردن. توی کوه بدن هر فرد به مقدار زیادی آب نیاز داره که متاسفانه هیچ کس به این موضوع توجه نمیکنه. <br /><br /> به ایستگاه 5 که برگشتیم، کیسه خواب ها رو در آوردیم. 3 نفر کیسه خواب نداشتن. محمد توی کیسه خواب من خوابید، احسان توی کیسه خواب رضا، من توی کیسه خواب محمد و تنها کسی که توی کیسه خواب خودش به خواب رفت حسین فرهانی بود. نیما هم که هزار ماشالا دفعه اولش بود خیلی خوب اومد بنده خدا بی کیسه خواب هم موند و روی زیر انداز من تا صبح خوابید. فقط اون یکی حسین و رضا بودن که تا صبح بیدار موندن تا طلوع خورشید رو لااقل از ایستگاه 5 توچال ببینند. <br /><br /> به ایستگاه 5 که رسیدیم اول از همه خوراکی ها رو به راه کردیم. سوپ سوپ سوپ تا تونستیم سوپ خوردیم. خدا وکیلی سوپ توی کوه یکی از بی نظیر ترین خوراکی هایی هستش که میشه خورد. اگه توی مسیر بالا رفتن هم بجای کالباس، سوپ خورده بودیم. شاید می تونستیم تا قله بریم. <br /><br /> خلاصه این هم بود برنامه این هفته ما که این همه تبلیغ کردیم براش. طلوع خورشید در قله توچال. <br /><br /> برنامه کوه نوردی هستش و واقعا غیر قابل پیش بینی همون طوری که پیش بینی وضعیت هوا، هوا رو در حد خوب پیش بینی کرده بود و ما با وجود یک هوای بی نظیر و واقعا تکرار نشدنی در طول مسیر حرکت شبانه واقعا غافلگیر شده بودیم. وضعیت بچه ها هم غیر قابل پیش بینی بود. اما در برنامه های بعدی یکی از مواردی که به طور جدی فکر می کنم باید رعایت کنیم، برنامه غذایی گروه هستش. </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مشکل تغذیه، علاوه بر نوع مواد غذایی، زمان خوردن هم بود. &nbsp;چون وقتی توقف میکردیم، اول همه استراحت میکردیم، بعد غذا میخوردیم و بلافاصله حرکت میکردیم؛ درحالیکه توصیه میشه اول غذا خورده بشه، بعد استراحت و فرصت هضم اولیه و بعد آغاز حرکت<br /></span></p>
<p style="text-align: center; "><img src="../../images/tochaltrip/138921.jpg" alt="" /> <img src="../../images/tochaltrip/138922.jpg" alt="" /></p>
<div style="text-align: center;"><span style="font-size: xx-small;">این عکس ها البته خیلی کیفیت ندارن ولی کلا حال و هوای برنامه کمی دست شما میاد</span></div>
<p><span style="font-size: small;">اعضای تیم ما در برنامه طلوع خورشید در توچال :&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> شایان ، حسین ، حسین ، رضا ، محمد ، نیما ، احسان ، پویا و بهار<br /><br /> دوستای خوبی هم اعلام آمادگی کرده بودن که میان ولی نشد که در برنامه شرکت داشته باشن مثلا سمیرا، بابک و ساوش بودن که واقعا جاشون در میان ما خالی بود و اشاله در برنامه های بعدی بتونیم باهم باشیم. <br /> همین طور باید از یاشار و شاهین تشکر کنم که کلی تا توچال اومدن تا ما رو بدرقه کنن.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">پی نوشت : این مطلب که توسط حسین نوشته شده رو هم مطالعه کنید&nbsp;<a href="http://panjominfasl.blogspot.com/2010/05/730-5.html">panjominfasl.blogspot.com</a></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Tue, 18 May 2010 22:47:47 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>طلوع خورشید در قله توچال  </title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=147</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=147</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">دولت محترم اول شنبه و یکشنبه رو تعطیل اعلام کرد ولی بعد پشیمان شد و تعطیلی رو برداشت. حالا ما موندیم که برنامه هفته آینده چه روزی باشه. اول قرار بود شنبه و یکشنبه باشه و الان شاید برنامه بشه برای یکشنبه و دوشنبه. آخه دوشنبه هم تعطیل رسمی هستش. <br /><br /> حالا برنامه چی هستش. برنامه دیدن طلوع خورشید از روی قله توچال هستش. معمولا برای دیدن طلوع خورشید باید شب قله بخوابی. ولی چون دوستانی که میان شاید تجربه شب مانی در قله رو نداشته باشن، فکر کردم که شب حرکت کنیم از مسیر توچال بریم برای قله. مسیر حرکت سبک هستش. شیب مسیر بالای 25 درجه نمیشه و تقریبا با توجه به زمانی که داریم فکر میکنم هر فردی با آمادگی جسمانی متوسط می تونه مسیر رو بیاد بالا. <br /><br /> حرکت ساعت 6 بعد از ظهر از ایستگاه یک توچال شروع میشه. مسیر رو با سرعت خیلی آروم میریم بالا. توی راه اصلا استراحت نمی کنیم. میریم تا ایستگاه 2 توچال، احتمالا این تیکه از مسیر 2 ساعت طول میکشه. ایستگاه 2 در حدود 30 دقیقه استراحت می کنیم و بعد میسر رو ادامه میدیم برای ایستگاه 5 توچال. تقریبا بعد از 2 ساعت باید به ایستگاه 5 برسیم.  <br /><br /> ایستگاه 5 هم چون دیر وقت هستش یک شام خیلی ساده می خوریم شاید در حدود 30 دقیقه تا 46 دقیقه اونجا بمونیم بعد از مسیر اصلی میریم بالا به سمت ایستگاه 7. مسیر ایستگاه هفت هم در حدود 2.5 ساعت طول میکشه. تیکه اول مسیر پیچ پیچ باید با شیب کم بریم بالا ولی تیکه دوم مسیر، بستگی به وضعیت برف داره که مسیر شیب کم رو انتخاب کنیم یا مسیر شیب متوسط رو. اگر برف باشه از شیب متوسط و کنار میله ها میریم که نگران لیز خوردن و بهمن نباشیم.  <br /><br /> به ایستگاه 7 که برسیم بازم در حدود 30 دقیقه استراحت می کنیم و از روی یال به سمت قله حرکت می کنیم. مسیر قله هم تقریبا 2 تیکه هستش. این مسیر میله گزاری شده هستش و خطر نداره. این تیکه مسیر کوتاه هستش ولی چون مسیر زیادی رو حرکت کردیم این تیکه رو خیلی آروم باید حرکت کنیم. این مسیر هم دو تیکه هستش. شیب زیاد در بخش اول و شیب کم در بخش دوم. زمان مسیر هم در حدود 1 ساعت خواهد بود. در مجموع با 8 تا 9 ساعت پیاده روی به قله توچال می رسیم. <br /><br /> اونجا چادر می زنیم و برخی از بچه ها هم میرم توی پناهگاه برای استراحت تا موقع طلوع خورشید. که میایم بیرون و طلوع خورشید رو می بینیم. <br /><br /> این برنامه در دسته برنامه های نیمه سنگین قرار می گیره ولی نیاز به امکانات خاصی داره که باید حتما همراه داشته باشیم. دوستانی هم که میان توی برنامه باید لوازم رو کامل همراه داشته باشن و با اجازه از همنورد های عزیز همون ایستگاه 1 توچال تمام لوازم رو چک می کنیم. چون حرکت توی شب هستش و تیکه آخر مسیر برفی خواهد بود باید با اطمینان کامل بریم بالا. <br /><br /> یخ شکن : یخ شکن واقعا لازم هستش و همه باید یخشکن همراه داشته باشن. یه شکن رو میشه 2500 تومان خریداری کرد. <br /><br /> فلاکس آبجوش : چون توی مسیر تمام رستوران ها تعطیل هستن باید حتما فلاکس آب جوش داشته باشیم. اگه هم که فلاکس ندارید باید یک بطری آب همراه خودتون بیارین که بشه آب رو جوش آورد. فلاکس هم قیمتش از 10 هزار تومان شروع میشه تا 30 هزار تومان. این رو هم دقت کنید که وقتی که می خواید فلاکس رو پر آب جوش کنید. اول فلاکس رو آب جوش کنین و بعد آب جوش رو خالی کنید تا فلاکس گرم بشه. بعد فلاکس گرم رو دوباره با آب جوش پر کنید. این کار کمک می کنه که دیرتر فلاکس سرد بشه. این رو هم دقت  کنید که فلاکس رو وقتی درش رو باز می کنید تمام آبش رو مصرف کنید. چون وقتی که هوا توی فلاکس باشه خیلی سریع تر سرد میشه. <br /><br /> هد لایت و چراغ قوه : هد لایت از 6 هزار تومان هست تا 120 هزار تومان. برای برنامه های کوه و این چنین برنامه ای یک هد لاین 6 هزار تومانی که LED باشه جواب میده. اگه یک چراغ قوه LED هم بخرید و همراه داشته باشید بد نیست. باطری اضافه هم فراموش نشه. چرا قوه LED هم میشه با قیمت 4 یا 5 هزار تومان پیدا کرد. <br /><br /> طناب انفرادی : طناب انفرادی برای اون دسته از افرادی که استفاده از طناب رو بلد هستن اجاری هستش. کم کم باید نصف بچه ها طناب داشته باشن. واقعا اگه طناب همراه بچه ها نباشه به مقدار لازم نمی تونیم از ایستگاه 5 بالاتر بریم. پس لطفا اون دوستانی که خودشون می دونن برم و طناب افرادی بخرن. هزینه طناب انفرادی هم در حدود 15 هزار تومان میشه. اگه کارابین هم بخرین که خیلی عالی میشه. هزینه کارابین هم 15 هزار تومان این حدود ها هستش. ولی این تیکه برای همه بچه ها اجباری نیست. <br /><br /> کفش کوه ساقه بلند : این مورد رو شوخی نگیرید تورو به خدا هیچ کس رو با کتونی بالا نمیبریم. لطفا جوراب اضافه هم داشته باشید.  <br /><br /> لباس مناسب : لباس باید مناسب وضعیت هوا توی فصل باشه، توی بهار برای قله لباس مناسب فصل یعنی لباس زمستونی. کاپشن، شلوار گردم، دستکش، کلاه، لباس گرم مثل پلار یا پلیور گرم. خلاصه لباس خیلی شخصی هستش ولی فکر کنید یک روز برفی دارید از خونه میرید بیرون بارش برف هم خیلی شدید هستش و باد هم میاد. به غیر از چتر هر لباسی که می پوشید رو همراه داشته باشید. <br /><br /> بادگیر یا ضد آب : اگه یک لباس رو ضد آب داشته باشید خیلی خوب هستش. یک چیزی که توش آب نره و جلوب باد رو هم بتونه بگیره. <br /><br /> لباس اضافه : لباس اضافه یعنی زیرپیرنی، جوراب، شورت حتما همراه داشته باشید. زیر پیرنی و جوراب رو 2 تا هم بیارین بد نیست. <br /><br /> باتوم : این 2 تا چوب اضافه ی دست و پا گیر رو حتما همراه داشته باشید. هزینه خرید باتوم هم زیاد نیست برای یک جفت میشه 10 هزار تومان. البته اگه وزن کوله شما زیر 10 کیلو هستش باتوم اجباری نیست ولی همراه داشتنش ضرر نداره. <br /><br /> کیسه خواب : چون ما زمان زیادی رو قله نیستیم و احتمالا اونجا اصلا نمی خوابیم اجباری نیست ولی لطفا اگه دارید بیارید.  <br /><br /> مواد غذایی : موادی که مرغ و گوشت داشته باشه نیارین. ولی ماکارونی و این چیزا خیلی خوبه که قبل از شروع برنامه بخورین. شکلات، قند، آب میوه، مربا، پنیر با گردو، نون، نمک، مقدار کمی آبلیمو، خرما، بسکویت، مقدار کمی چیز ترش. برای دو وعده ناهار هم همراه داشته باشید. نوشابه گاز دارد و یا نوشابه انرژی زا نیارید.<br /><br /> کمک های اولیه : 2 تا گاز استریل، 1 باند، 1 باند کشی، بتادین، پماد سوختگی، پماد ضد درد از همه چیز بیشتر اهمیت داره. &nbsp;چسب زخم هم همراه داشته باشید.<br /><br /> عینک : عینک آفتابی برای روز دوم و اگر می تونید و دارید عینک طوفان هم همراه داشته باشید. <br /><br /> این مطلب رو هم http://www.lavashak.com/tochal/?id=104 بخونید بد نیست. قبلا خودم در مورد لوازم تابستونی نوشتم. <br /><br /> این یک خلاصه بود از برنامه کوه این هفته. در مورد لوازم این نکته رو بگم تا لیست رو می خونید نگین که ندارم و نمی یام. چند تا از بچه ها که میان لوازم اضافه دارن، اگه سر خورده ریز ها مشکل دارید هماهنگ کنید تا لوازم رو جمع و جور کنیم <br /><br /> خلاصه همون طوری که باید همه چیز رو جدید بگیریم نباید هم خیلی سخت گرفت ولی باید احتیاط کرد همیشه. لوازم اضافه در صورتی که کوله شما بیش از اندازه سنگین نباشه هیچ اشکالی نداره. لوازم رو با خیال راحت جمع کنید هر چیزی هم دوست دارید همراه داشته باشید.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این مطلب تا قبل از برنامه روز به روز ممکنه به روز بشه.</span></span></p>
<p><span style="font-size: small;"><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">پی نوشت برنامه برای شنبه شب حرکت و یکشنبه برگشت قطعی هستش.</span></span></p></div>]]></description>
<pubDate>Mon, 10 May 2010 22:36:56 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>نقد یک برنامه کوهنوردی </title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=146</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=146</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="color: #000000;"><br /></span></p>
<div style="font-family: Verdana; font-size: 10pt; background-color: #ffffff; color: #000000; min-height: 1100px; counter-reset: __goog_page__ 0; line-height: normal; padding: 0px; margin: 6px;">
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">جمعه که گذشت یک برنامه داشتم با یک گروه کوهنوردی، نکات خیلی خیلی مهمی از مدیریت و اجرای برنامه به نظرم رسید که باید حتما اینجا بنویسم. البته تمام مطلب رو بصورت پراکنه به بچه ها گفتم و در بخش نظرات گروه هم نوشتم، اما با توجه به اهمیت موضوع و خطراتی که به همراه داشت فکر می کنم جمع بندی این نکات در یک مطلب می تونه برای گروه های جدید هم سازنده باشه.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">پیش از برنامه :</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;"><br /></span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- برنامه به گونه ای باشد که برای گروه مناسب باشه.</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">یعنی چی، یعنی اینکه قله ها رو باید به ترتیب صعود کرد. اول که اصلا نباید به قله فکر کرد. بعد مثلا اول قله ی پلنگچال، دارآباد، کلکچال و آخر از همه خود قله توچال، بعد گروه رو برداشت برد برای قله های بلند تر از 4000 متر. برنامه ریزی مسیر و انتخاب مسیر خیلی اهمیت داره. معمولا توی تمام دنیا کوهنورد ها قله ها رو کم کم و از ارتفاع پایین شروع می کنن و میرن بالا.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- مطالعه گزارش برنامه های دیگر گروه ها.</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">مثلا وقتی که توی گزارش برنامه های دیگر گروه ها برای یک مسیر نوشته شده که در زمان صعود حتما یک طول طناب کامل (حدود 50 متر) همراه داشته باشد. نباید بدون طناب و مثلا فقط با 2 تا طناب انفرادی اون مسیر رو رفت. یا مثلا وقتی که تمام گروه ها گفتن که مسیر نیاز به کار فنی داره و مثلا 5 ساعت طول کشیده تا صعود کنن</span><span style="color: #000000;">، نباید گفت که من که این مسیر رو توی 1 ساعت میرم و میام.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- وضعیت هوا.</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">توی کوه باید همیشه آدم آماده باشه برای شرایط وضعیت بد هوا. یعنی چی یعنی وقتی که هواشناسی توی ارتفاع 3500 متری پیش بینی هوای برفی رو کرده وقتی به ارتفاع 4200 متری میرید نباید بگید که نه بابا هوا آفتابیه. بعد صبح در زمان حرکت در ارتفاع 1700 متری و با فاصله 60 کیلومتری تا پای کار. دیگران رو مسخره کنید که دیدی هوا شناسی من خیلی بهتره از سازمان هواشناسی. </span><span style="color: #000000;">مثلا در مورد روز جمعه من به مسئول گروه گفته بودم که هوا خراب میشه، ایشون هم دقیقا صبح من رو صدا کرد کنار و گفت دیدی هوا آفتابیه (توی تهران فلکه اول تهران پارس) بعد که رسیدیم پای کار (گردنه دیزین) همه جا مه بود، برف بارید حتی تگرگ هم اومد.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">در طول برنامه :</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;"><br /></span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- وظیفه افراد در گروه</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">این که چه کسی مسئول چی هستش و چی کار باید بکنه باید توسط سرپرست گروه مشخص باشه. گروهی که از 10 نفر بیشتر باشن حتما باید به 2 دسته تقسیم بشن و 2 تا سرپرست برای 2 گروه انتخاب بشه که هر کدوم مسئولیت بچه های گروه خودش رو بر عهده داشته باشه. </span><span style="color: #000000;">نه اینکه همینطوری 20 نفر با هم حرکت کنن، سرپرست گروه هم 300 متر از دیگر افراد گروه جلو باشه که وقتی یکی از نفرات ته گروه مشکل بر می خوره 10 دقیقه طول بکشه تا بیاد پایین. (این اتفاع دقیقا برای گروه ما افتاد)</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- امداد و کمک های اولیه</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">توی گروه یک نفر باید مسئول کمک های اولیه باشه وقتی که تعداد زیاد هستش حتی باید 2 یا 3 نفر مسئول باشن. نباید این طوری باشه که کسی که دچار برف کوری شده رو به اشتباه بگن ارتفاع زده شده (تشخیص اشتباهی که سرپرت گروه داد) و بعد بدون اینکه چشم رو پانسمان کنن تا اصلا نور به چشم نرسه ارتفاع طرف رو کم کنن. بعد اصلا این طوری نیست که سرپرست تیم بالا رو که دارن میرن به قله ول کنه و بره پایین چرا چون وسط راه یکی از مصدوم ها رو سپرده به یک گروه دیگه که ببرنش پایین و خودش ادامه مسیر داده برای قله. بعد تماس داشته که حال مصدومی که رفته پایین خراب شده.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">از همه خنده دار تر این که کسی دچار برف کوری شده یعنی مصدوم شده رو ببرن در ارتفاع 3500 متری بعد بگن صبرکن تا بچه ها برن قله و بیان. حالا مشکل کجاست. کسی که دچار مصدومیت حتی ساده هم شده باشه، خیلی احتمال داره وضعیتش بدتر بشه. نمی دونم مثلا یک مصدوم رو از ارتفاع 3700 بیاری پایین و مثلا توی ارتفاع 3500 نگه داری نه تنها کمک نکردی بلکه احتمال داره حتی حال بد تر هم بشه. حتی اگه AMS ارتفاع زده هم نشده باشه با توجه به اینکه مشکل داره ممکنه ارتفاع زده هم بشه.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">نکته مهم هم این هستش که مصدم رو نباید تکون داد. این رو سری قبل هم گفتم. مصدوم رو اون هم توی جایی که با نزدیک ترین درمانگاه 20 دقیقه فاصله داره نباید بدون انجام کمک های اولیه تکونش داد. بازم این اشتباه توی چند تا برنامه قبل هم پیش اومده بود. سرپرست عزیز گفته بودن مه مصدوم رو روی کول یکی از بچه ها انتقال بدیم پایین که بالاخره بعد از داد و بیداد من بی خیال حمل مصدوم به شیوه این مدلی شدن و ما تونستیم مصدوم رو با برانکار بیاریم پایین.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">در همین مورد این رو خیلی جدی بگم. تا ارتفاع زیاد میشه که ادم ارتفاع زده نمیشه ارتفاع زدگی معمولا بالای 2700 متری بوجود میاد اونم نه بعد از یک ساعت. کمه کم باید فرد چند ساعت توی ارتفاع باشه. وقتی که کسی سردرد میگیره و مسیر حرکت هم برفی هستش و اون طرف هم عینک آفتابی نداره اصلا شک نکنید که داره دچار برف کوری میشه.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">دلیل بهتر برای اطمینان از برف کوری می خواهید؟ توی گروه 2 نفر سردرد دارن و دارن تعادل خودشون رو از دست میدن. یک نفر عینک اضافه همراه داره و یه یکی از این 2 نفر عینک آفتابی میده. نفری که عینک میزنه بعد از 10 دقیقه نه تنها سردردش خوب میشه بلکه می تونه تا ارتفاع 4000 متری هم بالا بیاد. پس بازم اسرار نکنید که اون یک نفری که عینک نداشته دچار ارتفاع زدگی شده.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">کسی هم که دچار برف کوری میشه رو باید سریع جلوی نور خوردن به چشمش رو گرفت. 2 تا گاز استریل می زارین روی چشم هاش و با باند چشم ها رو طوری می بندین که اصلا نور به چشمش نرسه. برف کوری وقتی که به درد و حالت تهوو برسه دیگه با عینک آفتابی درست نمیشه. عینک آفتابی قبل از اینکه طرف حالش خراب بشه می تونه مصدوم رو خوب کنه و به مسیر ادامه بده. ولی کسی که حالش خراب شده رو نمیشه با عینک رو به راه کرد.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">این نکته رو هم بگم در مورد حمل مصدومی که می تونه راه بره. حالا شما اومدین یک نفر رو چشمش رو بستید و دیگه نمی تونه جایی رو ببینه. حالا این مدل مصدوم رو چطوری باید حمل کرد. اول به 2 عدد طناب انفرادی نیاز داریم. یک نفر جلو میره و با طناب خودش رو به مصدوم وصل میکنه و یک نفر هم پشت مصدوم حرکت می کنه که اونم با طناب به مصدوم وصل شده. غیر حرفه ای ترین مدل حمل مصدوم، کول کردن، بقل کردن و یا اینکه دو نفر دو طرفش رو بگیرن هستش. این مدل البته برای کسی هستش که می تونه حرکت کنه. مثلا کسی که پایپوترمی شده یا کور برفی گرفته رو میشه این مدلی حرکت داد.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">نکته : اینجا اشاره کردم که دو نفر دست مصدوم رو بگیرن درست نیست ولی برای اینکه اشتباه نشه این رو هم بگم اگه فردی رو دارید انتقال می دید که ترسیده و راه رفتن براش سخته یک لحطه هم دستش رو ول نکنید. این رو گفتم که با اون یکی مورد مصدومیت که توی گروه بود اشتباه گرفته نشه. چون اون خانمی که متاسفانه پرت شده بودن توی دره چون خیلی ترسیده بودن اصلا نمی شد تنهاشون گذاشت.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- یخ شکن:</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">من نمی دونم چه اسراری هستش که یخ شکن همراه نباشه؟ به خدا من توی تابستون هم با خودم یک جفت یخ شکن 2 هزار تومانی دارم. بعد واقعا این رو دیگه درک نمی کنم که این حرف که یخ شکن رو یک لنه ای بپوشیم یعنی چی؟ اخه این چه کاریه که تعادل خودمون بهم بزنیم؟ بدون یخ شکن خیلی بهتر از یک لنگه یخ شکن داشتن هستش، اونم توی مسیری که داری سر یال حرکت می کنی اونم یالی که بهتره بگیم تیغه، چون کلا عرض مسیر حرکت 30 سانتی متر بیشتر نیست و ارتفاع هر طرف هم در حدود 50 تا 70 شایدم 150 متر بود. یعنی لیز خوردم همون و 150 متر با کله پایین رفتن همان.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><strong><span style="color: #000000;">- حرکت در مسیر</span></strong></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">حرکت توی مسیر خیلی اهمیت داره مثلا توی مسیر های برفی یک جاهایی هست که به اون میگن نقاب برفی نقاب برفی جایی هستش که برف حالت شیب پیدا کرده روی دره. حرکت روی این مسیر ها تک به تک هستش. یعنی یک نفر رد میشه و بعد نفر بعدی رد میشه. ولی این موضوع توی برنامه ها اصلا توجه نشد. همین طوری 10 نفر روی نقاب برفی راه می رفتن. این اصلا درست نیست و اگر خدایی نکرده نقاب بشکنه کلی آدم میره پایین و مسئولیت این هم گردن مسئول گروه هستش. مسئول گروه باید به نفرات آموزش بده که چطوری از روی این جور مسیر ها رد بشن.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">همین موضوع برای مسیر های شیب دار سنگی هم هست. یعنی افراد باید تک تک رد بشن که اگه خدایی نکرده یک نفر لیز خورد نزنه زیر پای بیست نفر دیگه هم برن توی دره.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">خدایی اینقدر از برنامه دیروز ناراحت هستم که اصلا دیگه دوست ندارم در موردش بنویسم. &nbsp;</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"><span style="color: #000000;">پی نوشت : امروز (29 اردیبهشت 89) 3 پاراگراف آخر این مطلب رو حذف کردم که مطلب جنبه شخصی نداشته باشه و فقط فنی باشه تا جا برای اصلاح این موارد به دور از مسائل شخصی فراهم بشه.</span></div>
<div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; direction: rtl;"></div>
</div></div>]]></description>
<pubDate>Sun, 9 May 2010 23:52:21 GMT</pubDate>
</item>
<item>
<title>هفت چشمه به ایستگاه پنج </title>
<link>http://www.lavashak.com/tochal/?id=145</link>
<guid isPermaLink='true'>http://www.lavashak.com/tochal/?id=145</guid>
<description><![CDATA[<div dir=rtl><p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">جمعه 10 فروردین 1389 تیم گروه فرفر، یک برنامه اختصاصی داشت. درکه، قله پلنگچال. ساعت هفت صبح قرار بود از میدان درکه حرکنیم که به لطف دوست نرگس، نزدیک های هشت حرکت کردیم تا عنوان حماسه سازان این برنامه به نرگس و رزا برسه.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">بعد از رستوران کارا همون جایی که همیشه برای صبحانه ایست می کنیم، وایسادیم و صبحانه ای به مدت 1 ساعت خوردیم. بعد حرکت کردیم به سمت پناهگاه پلنگچال. به پناهگاه که رسیدیم بعد از یک استراحت خیلی کوتاه، دو گروه شدیم. گروه اول در پناهگاه موندن و گروه دوم که ترکیبی بود از بچه های حرفه ای و پروفشنال، برای صعود به قله پلنگچال آماده شدن و مسیر رو به سمت قله ادامه دادن.&nbsp;</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این تیم حرفه ای شامل، من، حسن، حسین، بابک (دوست من) و مونا بود. توی دخترا گروه فقط این مونا هستش که حرفه ایه و میشه برای برنامه های درست و حسابی روش حساب کرد. (قابل توجه بقیه دخترای گروه که حسودی بکنن و حرفه ای تر بشن)</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">خلاصه مسیر رو جلو رفتیم. از چند نفر سوال کردیم و متوجه شدیم که مسیر قله چون برف اومده معلوم نیست و باید خودمون راه رو پیدا کنیم. مسیر رو ادامه دادیم به کمک نقشه و سوال از این و اون تا هفت چشمه رسیدیم. بعد از هفت چشمه یعنی ارتفاع 2700 شایدم کمی بالاتر، بعد از اینکه که کنار دوشاخ و کلاغ چین رد شدیم. مسیر رو تغییر دادیم به سمت ایستگاه 5. یک شیبی خیلی زیادی رو در حدود یک کیلومتر ادامه دادیم تا رسیدیم به بالای ایستگاه 5.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">این مسیر خیلی عالی بود. از کنار چند تا چشمه رد شدیم. از روی برف رد شدیم. از روی یخچال رد شدیم و خلاصه یک کوهنوردی کاملا حرفه ای رو تجربه کردیم. به ایستگاه 5 هم که رسیدیم ناهار خوردیم و پیاده اومدیم پایین. ساعت 7 شب هم پایین بودیم. تقریبا 12 ساعت کوهنوردی نیمه سنگین داشتیم.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">تصمیم های زیادی هم در طول مسیر گرفتیم و برنامه ریزی هایی با اجازه از سرپرست گروه انجام دادیم که کم کم به کمک کنه به حرفه ای تر شدن بچه ها که در یک پست جدا درباره این موضوع می نویسم.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">قرار جمعه این هفته هم برای کلون بستک فراموش نشده. ضمنا برخی از بچه های فرفر برای خرید لوازم کوهنوردی پنجشنبه این هفته یعنی یک روز قبل از برنامه کلون بستک میرن منیریه که دوست داشتید بیاین خبر بدین احتمالا پنجشنبه صبح بریم</span></p></div>]]></description>
<pubDate>Sat, 1 May 2010 12:04:21 GMT</pubDate>
</item>
</channel></rss>